فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 90-1389 » خارج فقه 90-1389 (15)

دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 90-1389 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

تدلیس الماشطه (دوشنبه، 26/7/89، ج15)

بررسی سندی حدیث صیرفی

روایتی بود از محمد بن علی صیرفی یا ابو سمینه که اشد الکذابین در خط کوفه است و در خط بصره هم اشد الکذابین اصم است. البته ما احتمال می‌دهیم که وی دروغگو به آن معنا نبوده است، بلکه یک چیزی از حدیث را شنیده و خودش اضافاتی به آن کرده است؛ چون من احادیثش را مقابله کردم و دیدم که احادیثش اصل دارد ولی خیلی اضافات دارد. این حدیث را سعد از خط غلو بصره و آن هم از خط کاملا منحرفش نقل کرده است. بعد از ایشان هم از مسمع بن عبد الملک از رؤسای اشاعره نقل شده که از نظر اجتماعی بسیار وجیه و بزرگوار و از کسانی است که از امام صادق ع روایت دارد و فی نفسه قابل قبول است، ولی به هر حال این مطلب را خط غلو بصره آن هم خط کاملا ضعیف و کاملا منحرف از ایشان نقل کرده است که به نظر ما نقل سکونی بهتر از این نقل است. شیخ صدوق همین مطلب را از کتاب سکونی نقل کرده که باز کمی بهتر است و همینطور محمد بن علی بن محبوب که این دو نقل بهتر از نقل کلینی است.

اهمیت بررسی جغرافیایی حدیث

سابقا کراراً گفتیم که باید احادیث را با قطع نظر از جهات رجالی و فهرستی به لحاظ جغرافیایی هم بررسی کرد. تولید علم در شیعه به سال‌های حدود 80 تا 150 برمی‌گردد ابتداءً از امام سجاد و بعد مقدار بیشتری از امام باقر ع و مقدار زیادتری از امام صادق ع. به لحاظ جغرافیایی در این فترة زمانی بیشترین میراث‌های ما از کوفه است، بعد از آن چهار پنج درصدش از بصره است، یکی دو درصد هم قم است آن هم از امام صادق ع به خاطر وجود اشاعره قم، شاید سه چهار درصد هم مال مدینه و مکه است و یکی دو درصد هم از شهرهای دور مثل آذربایجان است که خیلی کم است و قابل ذکر نیست. آنچه که در میراث‌های ما به لحاظ اساسی زمینه مال اوست در درجة اول علی الأطلاق کوفه است و در درجة بعد با فاصلة زیاد بصره.

ویژگی‌های حدیث بصره و حدیث کوفه

چون در بصره اکثریت با اهل سنت بود و اصولاً شیعه کم بودند چه برسد به روات شیعه. (مثلا معروف است که امام به فضیل بن یسار فرمودند: کیف تری اقبال الناس علی هذا الأمر: مردم نسبت به تشیع و امامت و ولایت چگونه هستند؟ فضیل پاسخ می‌دهد: خیلی اقبال نیست. امام می‌فرماید: علیک بالأحداث.) [1] این حدیث ناظر به وضع شیعه در بصره است. وضعیت مکه هم مثل بصره بوده است[2]. اصولاً در بصره شیعیان به دلایل مختلفی که الآن نمی‌خواهیم متعرض آن شویم در بصره کمتر بودند. خصلت اساسی میراث اهل بصره این است که به علت قلت شیعه و قلت ناقلین آثار، آثار آن نقادی نمی‌شد، لذا حتی اگر ثقه مثل فضیل بن یسار ـ که از بزرگان ما و اهل بصره است ـ آن را نقل کند (اینجا که غیر ثقه نقل کرده است) این ویژگی را دارد. از سوی دیگر در کوفه روات زیاد بودند؛ مثلاً حسن بن علی بن وشاء می‌گوید: «فإني أدركت في هذا المسجد تسعمائة شيخ كل يقول حدثني جعفر بن محمد: من در مسجد کوفه نهصد شیخ را دیدم که همه می‌گفتند: حدثنی جعفر بن محمد.»[3] وقتی در کوفه این عدد سنگین هست، خواه ناخواه احادیث با هم مقارنه می‌شود، مباحثه می‌شود که چه کسی این را نقل کرده است، معارضاتش بررسی می‌شود و نقادی می‌شود. ازاین‌رو حدیث کوفه یک خوبی دارد و یک بدی؛ بدی‌اش این است که بیشترین تعارض در حدیث کوفه است؛ چون کوفی‌ها زیاد بودند، تعارض هم زیاد بود اما حدیث بصره تعارض کم دارد. و خوبی‌اش این است که نقی‌تر است؛ چون کاملا نقادی و تصحیح و تنقیح شده است، اما حدیث بصره چون کم بودند چنین نیست.

تطبیق مطلب فوق بر روایت صیرفی

پس ما الآن این حدیث را از دو راه داریم: یکی از راه کوفه که سکونی سنی نقل کرده است و به همین دلیل روی نقد و انتقادات شیعه نرفته است، یکی هم از خط بصره که حدیث بصره فی نفسه خیلی نقادی نشده است، مضافاً بر این که ثبوتش در بصره هم خیلی واضح نیست و محل اشکال است؛ چون خط غلو بصره آن را نقل کرده است. ما احتمال دادیم که این حدیث از مسمع نباشد و شاید اصم بصری حدیث سکونی را به مسمع نسبت داده است؛ چون دروغگو سند را هم جعل می‌کند و لازم نیست حتما در مضمون دروغ بگوید. پس این حدیث به لحاظ ارزش، از یک طرف حدیث بصره است که حدیث بصره کلاً مشکل دارد، خط این حدیث هم خط غلو است، حدیث کوفه‌اش هم از سکونی است که سکونی مشکل کلی دارد.

معاملة اصحاب با این حدیث

اصحاب ما مثل فقه الرضا اصلاً این حدیث را نیاورده است، کلینی این حدیث را می‌آورد و صدوق با تردید می‌آورد؛ چون آن را در باب النوادر جای داده است، شیخ طوسی هم اصلاً آن را نمی‌آورد و شیخ مفید و دیگران هم اصلاً آن را در فتاوایشان نیاورده‌اند. این نشان می‌دهد که ایشان در مرحلة تنقیح حدیث به مشکل برخوردند؛ یا همان کراهت را فهمیدند که شیخ کلینی فهمیده است یا احتمال دارد که فقهای ما حتی کراهت هم نفهمیده‌اند چون وقتی امام می‌فرماید: لا بأس علی المرأة بما تزینت به لزوجها، [و قرآن می‌فرماید:] قل من حرم زینة الله التی اخرج لعباده، حتی فتوا به کراهت هم مشکل است.[4] پس بعدها حتی در حد کراهت را هم که شیخ کلینی فهمیده و تردیدی را هم که مثل شیخ صدوق داشته، برداشتند و حکم به عدم کراهت کردند.

حدیث دیگر سکونی

سرنوشت حدیث سابق را حدیث دیگری که سکونی آن را نقل کرده دارد و آن حدیث را فقط کلینی نقل کرده و صدوق و شیخ طوسی اصلاً نقل نکرده‌اند و فقط محمد بن علی بن محبوب در کتابش آن را نقل کرده که در کتب اربعه نیامده است و حدیث چنین است:‌

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع نَهَى عَنِ الْقَنَازِعِ وَ الْقُصَصِ وَ نَقْشِ الْخِضَابِ عَلَى الرَّاحَةِ وَ قَالَ إِنَّمَا هَلَكَتْ نِسَاءُ بَنِي إِسْرَائِيلَ مِنْ قِبَلِ الْقُصَصِ وَ نَقْشِ الْخِضَابِ[5]

این حدیث در فقه الرضا، در کتاب صدوق و در تهذیب و استبصار نیامده و به عنوان فتوا هم در کتب فقهی مثل مقنعه و مقنع و هدایه نیامده است. اصحاب هم بعد از شیخ طوسی آن را قبول نکرده‌اند[6] و اگر هم در کتاب‌های بعدی نقل شده به کافی ارجاع داده‌اند. و تنها عده‌ای هم فتوا به کراهت داده‌اند و عده‌ای هم گیر کرده‌اند.

متن مشابه بخاری

رجوع به متون مشابه یک حدیث، برای پیدا کردن ریشه‌های متن یک حدیث بسیار مهم و نافع است، لذا تعبیر به قصه اولاً: و هلاکت زنان بنی اسرائیل به خاطر اتخاذ قصه و جمه ثانیا، در کتب اهل سنت از معاویه چنین آمده است:

عَنْ حُمَيْدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ أَنَّهُ سَمِعَ مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ عَامَ حَجَّ وَهُوَ عَلَى الْمِنْبَرِ وَهُوَ يَقُولُ وَتَنَاوَلَ قُصَّةً مِنْ شَعَرٍ كَانَتْ بِيَدِ حَرَسِيٍّ أَيْنَ عُلَمَاؤُكُمْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَنْهَى عَنْ مِثْلِ هَذِهِ وَيَقُولُ إِنَّمَا هَلَكَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ حِينَ اتَّخَذَ هَذِهِ نِسَاؤُهُمْ[7]

بررسی مفاد حدیث

روشن شد که تعبیر به قصه و هلاکت بنی اسرائیل در روایت معاویه آمده است.[8] اما مراد از هلاکت بنی اسرائیل چیست؛ آیا مراد این است که همة آن‌ها از بین رفتند؟ ظاهراً این مراد نیست؛ چون الآن هم این قوم هستند و شیطنت می‌کنند، لذا شاید مراد طایفه‌ای از بنی اسرائیل است که به خاطر این کار هلاک شده‌اند.

مضافا بر این که ما گفتیم که ما یک استصحاب شرایع سابقه داریم؛ مثلاً می‌گوییم این کار در بنی اسرائیل حرام بود و در این امت هم حرام است یا خیر؟ بحث دیگر این است که مثلاً این را داریم که عذابی بر بنی اسرائیل به خاطر این کار نازل شد، آیا با این روایات که اثبات عذاب در بنی اسرائیل می‌کند می‌توان اثبات کرد که این کار در این شریعت هم حرام است؟ اثباتا خیلی مشکل است. اهل سنت روایت «من وجدتموه يعمل عمل قوم لوط فاقتلوا الفاعل والمفعول به»[9] را دارند ولی این روایت تضعیف شده است لذا در این مسأله به ظواهر آیات تمسک کرده‌اند و بر اساس آن گفته‌اند: پنج نوع عذابی را که خداوند بر آن‌ها نازل شد؛ مثلاً خانه‌هایشان زیر و رو شد، می‌توان نسبت به آن‌ها پیاده کرد. ابن حزم در محلی جواب می‌دهد که: از عذاب یک عمل در شرایع سابقه استکشاف حرمت این عمل در این شریعت نمی‌شود. و راست هم می‌گوید و حق با اوست؛ چون مشکل این است که روشن نیست که این عذاب در امم سابقه فقط به خاطر قصه باشد؛ چون آن‌ها یهودی بودند و کارهای باطل دیگر و عقاید باطل دیگر هم داشتند که شاید تشدید عذاب به خاطر آن‌ها هم بوده است. لذا این استدلال که بگوییم چون عده‌ای از بنی اسرائیل موهایشان را اینطور درست می‌کردند و عذاب شدند، پس در این شریعت هم این عمل حرام است، روشن نیست. چون روشن نیست تمام عذاب به خاطر مو باشد. انصافاً تمسک به عذابی که در یک روایتی نسبت به امم سابقه آمده است برای اثبات این که این عمل در این شریعت حرام است، مشکل است و از این جهت تفاوتی میان قرآن و روایات نیست. لازم به ذکر است که حرمت فعل لواط مسلم است بحث بر سر جزا و عقوبت است. این که لواط جزء العلة باشد حرفی نیست ولی حدش روشن نیست که تا کجا است؟

روایت جعفریات

این روایت محل بحث یک مصدر دیگری هم دارد که شاید قدیمی‌تر باشد و چون در وسائل نیامده است آن را از جامع الأحادیث می‌خوانیم:

و بإسناده عن علي ع أنه نهى عن القصص و نقش‏ الخضاب و قال إنما هلكت بنو إسرائيل من قبل القصص و الخضاب و القنازع[10]

کتاب جعفریات به نظر ما بعینه کتاب سکونی است[11]. در متن سکونی که کافی نقل کرده انما هلکت نساء بنی اسرائیل است و در اینجا هلکت بنو اسرائیل و این بهتر و به قاعده‌تر است. متن بخاری هم بنو اسرائیل است نه نساء بنی اسرائیل.

علاوه بر کتاب‌هایی که گفتیم این حکم را در کتاب دعائم الأسلام ـ که فقه اسماعیلی‌ها است ـ نیز اصلاً نیامده است با این که دعائم کتاب سکونی در اختیارش بوده است و جعفریات در مصر در زمان دعائم نوشته شده است.[12] پس این حکم را نمی‌توان خیلی به آن وثوق پیدا کرد.

نتیجة بحث دربارة حکم واصله و موصوله

نتیجه‌ای که تا اینجا به دست می‌آید دو مطلب است:

1. حدیث لعن الله الواصله و الموصوله که در اهل سنت صحیح و مشهور و با اسانید متعدد است در روایات اهل بیت ع و از لسان اهل بیت ع از امیر المؤمنین تا ائمة بعدی نقل نشده و اهل بیت ع روی این حدیث مانور نداده‌اند. اما گاهگاهی به اهل بیت ع این حدیث عرضه شده و ایشان آن را توجیه کرده‌اند که توضیحش بعداً می‌آید.

2. راجع به واصله به تنهایی و موصوله به تنهایی می‌گوییم که دربارة واصله یعنی کار آرایشگری از امام صادق ع دو حدیث داریم که یکی از آن‌ها مضمر است و در یک نسخه از کتاب ابن ابی عمیر و به صورت مرسل آمده است، دیگری در کتاب حسین بن سعید آمده است و سندش گیر دارد. در فقه شیعه مدتی فتوا بر طبق آن بوده و فقه الرضا و کلینی و شیخ صدوق به آن فتوا داده‌اند یعنی از سال‌های 270-380، اما پس از آن، مطابقش فتوا نداده‌اند حمل بر تدلیسش کرده‌اند. دربارة خانم آرایش‌شده حرمت اضافه کردن مو به صورت قصه به امیر المؤمنین ع نسبت داده شده که یک مصدرش جعفریات است که نسخه‌اش در قرن سیزدهم در میان ما رواج پیدا کرد و اگر کتاب جعفریات و سکونی را دو تا بدانیم این روایت سکونی است و دو متن دارد که کلینی هر دو را حمل بر کراهت کرده است. شیخ طوسی که این همه از کلینی نقل می‌کند این دو روایت را از او نقل نکرده و فتوا هم به آن نداده است.

در مقابل این‌ها وارد شده است: لا بأس علی المرأة بما تزینت به لزوجها. البته در مقابل این نقل‌ها عده‌ای به خاطر نقل کلینی قائل به کراهت شده‌اند و عده‌ای حتی قائل به کراهت هم نشده‌اند. پس تا اینجا برداشت اجمالی ما از روایات این است که عمل شیخ مفید و شیخ طوسی انصافاً بسیار صحیح و به جا است که وصل شعر به شعر برای آرایشگر و برای زن در صورت تدلیس حرام و در غیر تدلیس نه برای آرایشگر و نه برای زن حرام نیست. و اثبات کراهت هم اثباتا مشکل است این شرح اجمالی ما از روایات. این کار را تا حدی اسماعیلی‌ها هم کردند اما زیدی‌ها در این مسأله شبیه اهل سنت عمل کردند و از چهار عنوان سه عنوان را حرام کردند.

مروری سریع بر روایات مسألة وصل الشعر بالشعر

برای تکمیل بحث به نحو یک جا روایاتی را که قبلا شرح دادیم دوباره می‌خوانیم. باب 19 از ابواب ما یکتسب به در وسائل که در باب ماشطه است

حدیث شمارة 1 باب: سندش صحیح است و در آن صحبت ماشطه است و دستوری که پیامبر ص به او دادند. در این حدیث لا تصلی الشعر بالشعر نیست. این همان قصة ماشطه را دارد زنی آرایشگر بود و پیامبر ص به او فرمود: صورت زن‌ها را با پارچه‌های خشن پاک نکن.

حدیث ش 2: شرح سندی‌اش مفصل گذشت همان قصة ماشطه است اما اسم ماشطه در آن برده نشده در آخرش است «و لا تصلی الشعر بالشعر» کلینی و شیخ طوسی این روایت را آورده‌اند. در سندش ابن اشیم است که به لحاظ رجالی توثیق روشنی ندارد و به لحاظ فهرستی یک نسخه از کتاب ابن ابی عمیر است که اعتماد ما به آن نسخه مشکل است.

ح ش3 در کتاب نکاح هم بعینه آمده است و در آنجا می‌خوانیم.

ح ش4 را شیخ طوسی منفرداً از کتاب حسین بن سعید از قاسم بن محمد جوهری نقل کرده است. قاسم بن محمد جوهری توثیق صریحی ندارد اما به شواهد عامه می‌توان او را پذیرفت. «عن علی» یعنی عن علی بن ابی حمزة ملعون. قال سألته: روایت مضمره است یا احتمالاً سؤال از علی بن ابی حمزه است. در این روایت هم لا تصلی الشعر بالشعر دارد.

پس دو روایت داریم که عبارت لا تصل الشعر بالشعر داریم که هر دو سندشان ضعیف است.

ح ش 5: این حدیث در تهذیب دو بار آمده است از احمد بن محمد بن عیسی و از منفردات شیخ طوسی از کتاب احمد اشعری است. یحیی بن مهران را کلاً نمی‌شناسیم. عن عبد الله بن الحسن: این عبد الله بن حسن محض است که پسر حسن مثنی فرزند امام مجتبی است. وی اولین کسی است که پدرش طرفین علوی و فاطمی بوده‌اند. وی از زیدیه است و روایتش را اشتباهاً در کتب ما آورده‌اند. وی از معارضین امام صادق ع است و از حضرت سجاد هم بزرگ‌تر بود. این حدیث اصولاً از ما نیست احتمالاً یحیی بن مهران از زیدیه بوده است. لذا دارد: «و ما القرامل» یعنی عبد الله معنای قرامل را نمی‌دانسته است وگرنه معنا ندارد که امام صادق از معنای قرامل بپرسد. قال سألت: یعنی سألت عبد الله بن الحسن.

مرحوم شیخ فرموده‌اند: این روایت حمل بر کراهت شده است. اصلاً این روایت نیست تا بحث حمل آن بر کراهت پیش آید.

حدیث ش 6 را هم خواندیم. در این حدیث اسم امام را نیاورده است این مضمون کتاب فقه الرضا است لا بأس بکسب الماشطه ... لا تصل شعر المرأة بشعر امرأة غیرها. این مرسله است چون خیلی ضعیف بود آن را حساب نکردیم، بنابراین با محاسبة این روایت، سه روایت دربارة وصل شعر به شعر داریم.

ح ش 7: از معانی الأخبار است که گفتیم سندش کاملا از هم پاشیده است. به نقل از علی بن غراب چهار چیز را به رسول خدا نسبت داده است. گفتیم که این روایت کاملا ضعیف است و قابل اعتماد نیست خود شیخ صدوق هم به آن اعتماد نکرده است.

ح ش8 (حدیث آخر باب): مرحوم حمیری عن عبد الله بن الحسن (العریضی) نوة علی بن جعفر است. این همان کتاب علی بن جعفر است. «سَأَلَ أَخَاهُ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع عَنِ الْمَرْأَةِ تَحُفُّ الشَّعْرَ مِنْ وَجْهِهَا قَالَ لَا بَأْسَ» این همان بندانداختن است که امروزه هم خانم‌ها انجام می‌دهند. این معارض با روایت النامصه و المنتمصه است که از پیامبر ص نقل شده است؛ چون نمص به معنای موچیدن است. این در یک نسخه از علی بن جعفر است و در همة نسخش نیست.

عجیب این است که در فتح الباری چنین نقل می‌کند:

وقد أخرج الطبري من طريق أبي إسحاق عن امرأته أنها دخلت على عائشة وكانت شابة يعجبها الجمال فقالت المرأة تحف جبينها لزوجها فقالت أميطي عنك الأذى ما استطعت[13]

تحف جبینها یعنی پیشانی‌اش را بند می‌اندازد. و أمیطی عنک الأذی: یعنی این آشغال‌ها را از صورتت پاک کن.

معلوم شد که عایشه هم این مطلبی را که از پیامبر ص نقل شده قبول نداشته است.

در روایت ما از موسی بن جعفر ع آمده است که این کار اشکال ندارد، پس روایت نامصه را هم نمی‌توان قبول کرد.

 

[1]. [حدیثی که به آن اشاره شده این حدیث است: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ عَبْدِ الْخَالِقِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ لِأَبِي جَعْفَرٍ الْأَحْوَلِ وَ أَنَا أَسْمَعُ أَتَيْتَ الْبَصْرَةَ فَقَالَ نَعَمْ قَالَ كَيْفَ رَأَيْتَ مُسَارَعَةَ النَّاسِ إِلَى هَذَا الْأَمْرِ وَ دُخُولَهُمْ فِيهِ قَالَ وَ اللَّهِ إِنَّهُمْ لَقَلِيلٌ وَ لَقَدْ فَعَلُوا وَ إِنَّ ذَلِكَ لَقَلِيلٌ فَقَالَ عَلَيْكَ بِالْأَحْدَاثِ فَإِنَّهُمْ أَسْرَعُ إِلَى كُلِّ خَيْرٍ... الكافي، ج8، ص93، حديث الرياح، ح66. این حدیث از مؤمن الطاق است نه از فضیل بن یسار.]

[2]. مثلاً امام از عبد الله بن میمون می‌پرسد که تعداد شیعیان در مکه چند نفر است؟ عبد الله پاسخ می‌دهد چهار نفر. که خود عبد الله هم یکی از آن چهار نفر است! [حدثني حمدويه، عن أيوب بن نوح، عن صفوان بن يحيى، عن أبي خالد، عن عبد الله بن ميمون، عن أبي جعفر (ع) قال يا ابن ميمون كم أنتم بمكة قلت نحن أربعة، قال إنكم نور في ظلمات الأرض. رجال‏الكشي، ص389، في عبد الله بن ميمون القداح المكي‏، ش 731؛ همان، ص 245، ش452.]

[3]. رجال‏النجاشي، ص40

[4]. نکته: بحث تساهل و تسامح در ادلة مستحبات در حدیث اهل سنت از نیمه‌های دوم قرن دوم یعنی از حدود سال‌های 160-170 مطرح شد که اگر حدیث در مستحبات یا مکروهات باشد، تساهل می‌کنیم تعبیر ابن مبارک چنین است: «و ان کان الحدیث فی الفضائل تساهلنا» مراد از فضائل در اینجا فضائل الأعمال است. فرقی بین مکروه و مستحب هم نیست؛ مخصوصا که بعضی‌ها معتقد بودند اگر چیزی مکروه شد خلافش مستحب است. این یک بحثی است که آیا هرجا یکره بود یستحب خلافه و بالعکس؟ می‌گویند: خیر؛ این‌ها با هم ملازمه ندارند و جاهایی که ملازمه ثابت است به آن تصریح می‌کنند.

[5]. الكافي، ج5، ص519، باب النهي عن خلال تكره لهن، ح1

[6]. البته این نزد ما واضح است که اصحاب بعد از شیخ طوسی غالباً تابع شیخ طوسی هستند الی یومنا هذا.

[7]. صحيح البخاري (15، ص 70)، بَاب الْوَصْلِ فِي الشَّعَرِ، ح5932

[8]. برخی تند می‌شوند و می‌گویند که سکونی این حدیث را جعل کرده و قول معاویه را به امام صادق ع نسبت داده است. در پاسخ می‌گوییم که این روشن نیست و احتمال عکس هم هست؛ چون حضرت امیر المؤمنین ع سال چهل شهید شد و معاویه سال 59 و احتمال دارد که این مطلب را امیر المؤمنین ع فرموده باشند و بعدها به معاویه رسیده باشد و معاویه آن را حفظ کرده و در مدینه پیاده کرده است. (هرچند کار معاویه بالاتر این حرف‌ها است و کارش از قصه و شعر گذشته است!) [گفتنی است که در جلسة بعد توضیحات مفصلی دربارة این مطلب خواهد آمد.]

[9]. جامع الأحاديث، سیوطی، ج21، ص493، ح24107 سیوطی در ذیل این حدیث می‌گوید: أبو داود، والترمذى وضعفه، وابن ماجه، والحاكم، والبيهقى، وابن جرير وصححه عن ابن عباس.

[10]. الجعفريات، ص31، باب في آداب البول و النخاع.

[11]. دربارة کتاب سکونی سابقا توضیح مفصل دادیم که در مصر چگونه نوشته شد و به بغداد رسید و در بغداد قبول نشد. بعدها توسط مرحوم رویانی نقل شد و راوندی آن را نقل کرد که آن هم جا نیفتاد، لکن نسخه‌ای که الآن آقای بروجردی منتشر کردند نسخه‌ای است که در قرن سیردهم از هند آوردند و نسخة خوبی هم نیست و زمان آقای بروجردی برای اولین بار امر به چاپ آن دادند.

[12]. [به عنوان استدراک مطلب استاد عرض می‌کنیم که در دعائم الأسلام چنین آمده است:‌ عن علي ع أنه نهى عن القصص و القنازع و نقش الخضاب: دعائم‏الإسلام، ج2، ص167، 4- فصل ذكر الطيب و استحبابه و فضله، ح 600. ظاهراً این متن بخشی از همان روایت جعفریات است.]

[13]. فتح الباري - ابن حجر، ج10، ص 378)

ارسال سوال