فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 90-1389 » خارج فقه 90-1389 (8)

دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 90-1389 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

تدلیس الماشطه، (14/7/89، ج8)

گفتیم که گرچه مرحوم شیخ بحث را منسجم مطرح نکرده‌اند اما ما خلاصه مطالبی را که ایشان در مکاسب بیان کرده‌اند می‌خوانیم تا بعد نتیجه‌گیری کنیم. البته روی روایاتی که شیخ آورده خیلی توقف نمی‌کنیم چون بعداً به تفصیل متعرض آن می‌شویم.

شیخ عنوان را تدلیس الماشطه قرار داده‌اند و گفته‌اند: اصولاً از برخی از اخبار معلوم می‌شود که خود وصل الشعر بالشعر حرام است چه تدلیس باشد و چه نباشد. ایشان در مقام تعرض به روایات اولاً: متعرض روایاتی که دلالت بر منع می‌کنند شده‌اند که بعد روایاتش می‌آید. و بعد می‌گویند:

و ظاهر بعض الأخبار كراهة الوصل و لو بشعر غير المرأة

و به عنوان شاهد روایت عبد الله بن حسن را می‌آورد که بحثش در جلسة قبل گذشت و من ندیده‌ام که کسی از بزرگان متعرض این نکته شده باشد که این روایت از ما نیست بلکه از زیدیه است.

بررسی مدلول روایت عبد الله بن حسن

در روایت عبد الله می‌گوید:‌

إن كان صوفا فلا بأس و إن كان شعرا فلا خير فيه من الواصلة و المستوصلة

محل استشهاد عبارت «و ان کان شعرا فلا خیر فیه» است که شیخ از آن استظهار کراهت کرده‌اند. البته این حرف بدی نیست که از لا خیر فیه استفادة کراهت کنیم ولی مشکل این استظهار این است که در ابتدای روایت لا بأس آمده و گفتیم که روایاتی که در آن لا بأس آمده اگر مفهوم داشته باشد مراد از لا بأس یا بیان حرمت است و یا کراهت. مرحوم نراقی در عوائد این مطلب را به عنوان یکی از عوائد ذکر کرده است. و باید گفت که به صورت کلی بأس دلالت بر حرمت می‌کند. در قرآن بأس به معنای عذاب آمده و قاعدة کلی این است که هرجا عذاب برای عملی گفته شده باشد از آن الزام درمی‌آید، پس ممکن است لا خیر فیه، تفسیر فیه بأسٌ باشد و بنابراین شاید عبد الله محض می‌خواسته بگوید که این عمل حرام است نه مکروه که شیخ چنین فهمیده‌اند. البته فهم عبد الله به درد ما نمی‌خورد ولی از باب توضیح رأی یک فقیه که از بزرگان زیدیه است خوب است.

تفاوت تعبیرات در خصوص محرمات کتاب و سنت

من سابقاً توضیحات مفصل دادم که این یک تعبیر فقهایی بوده است که اگر مطلبی حرمتش به سنت باشد نه به کتاب با تعابیری مثل‌ انی لا أحب ذلک یا انی اکره ذلک آن را بیان می‌کردند، لذا علمای ما اتفاق نظر دارند که کراهت در روایات، بیشتر به معنای حرمت است. ما شواهد این مطلب را سابقاً را نقل کردیم که اینجا جای بحثش نیست. برای احترام کتاب الله و فصل بین کتاب الله و سنت پیامبر ص، ما کان من السنن را با عنوانی مثل انی لا أحب ذلک بیان می‌کرده‌اند. کتاب متفق علیه بود یا به احترام کتاب چنین تعبیراتی را به کار می‌برده‌اند. در باب اطعمه روایت صحیحه داریم که «انما الحرام ما حرم الله فی کتابه و کان السلف یعافون اشیاء فنحن نعافها»[1] مراد از این حرمت، حرمت به سنت است. تعبیر لا أحب شده است، تعبیر لا خیر فیه هم کرده‌اند و چون یک طرف لا بأس دارد پس یک طرف فیه بأس است که با تعبیر لا خیر فیه بیان شده است، پس حرمت وصل شعر به سنت ثابت شده است. یک بحث از عهد صحابه و تابعین مطرح شد که آیا حرمت وصل شعر از کتاب است یا از سنت؟ پس این که استفادة کراهت از این روایت درست نیست بلکه مفاد آن حرمت است و حرمتی است که به سنت ثابت است.

برخی از اهل سنت مثل ابن حزم در محلی که حرمت را از کتاب گرفته‌اند وصل شعر را از کبائر دانسته‌اند، در مقابل عده‌ای می‌گفتند این حرمتش به سنت است و جزء کتاب نیست. نکته‌اش این است که عده‌ای نقل کرده‌اند که پیامبر ص فرمود: لعن الله الواصله می‌گویند:‌ چون پیامبر ص فرمود:‌ لعن الله، یعنی این عمل از کبائر است، از سوی دیگر از ابن مسعود دارند که لعن رسول الله الواصله؛ یعنی حرمت آن از سنت است. پس به لحاظ فتوا بین اهل سنت اختلاف است که متن لعن الله الواصله است یا لعن رسول الله، اما بین ما این اختلاف نیست. بعضی هم گفته‌اند که مراد از لعن الله خبر نیست بلکه انشاء و نفرینی از پیامبر ص است بنابراین از کبائر نیست. پس سر اختلاف در اهل سنت روشن شد و معلوم شد که این اختلاف جدید نیست بلکه از عهد صحابه است. و مسأله واصله و موصوله از همان اول سؤال‌برانگیز بود که چرا چسباندن مو حرام باشد، لذا در روایت ابن مسعود[2] دارد که وقتی وی گفت: لعن رسول الله الواصله و الموصوله زنی اعتراض کرد که من از اول تا آخر قرآن را خوانده‌ام و در قرآن چنین چیزی نیامده است. ابن مسعود پاسخ داد که ما آتاکم الرسول فخذوه[3]؛ یعنی این حکم به سنت ثابت شده است.[4] پس این که ایشان از روایت عبد الله کراهت را درآورده‌اند به حسب ظاهر بد نیست ولی اگر این در قرن دوم در فضای فقهی آن زمان مطرح می‌شد از آن حرمت به سنت درمی‌آوردند. و این بحثی بود که از زمان صحابه شروع شد و در کوفه هم بود.

ادامة عبارت شیخ:

و ظاهر بعض الأخبار الجواز مطلقا

و ایشان روایت سعد اسکاف را شاهد آورده‌اند که امام باقر ع می‌فرماید: مراد از واصله و مستوصله کسی است که جوان‌ها را برای عمل زشت جمع می‌کند.

این هم یک توجیه برای روایت پیامبر ص است و اولین کسی که این توجیه از او نقل شده است عایشه است حتی نقل شده است الفاجره و القواده. عده‌ای از فقهای اهل سنت هم قائل به جواز هستند.

شیخ انصاری سه طایفه از روایات را می‌آورد و مشغول به جمع بین آن‌ها می‌شود:

و يمكن الجمع بين الأخبار بالحكم بكراهة وصل مطلق الشعر كما في رواية عبد الله بن الحسن و شدة الكراهة في الوصل بشعر المرأة. و عن الخلاف و المنتهى الإجماع على أنه يكره وصل شعرها بشعر غيرها رجلا كان أو امرأة[5]

روایت معانی الأخبار که چهار عنوان در آن آمده است از منفردات شیخ صدوق است و بزرگان اصحاب آن را نقل نکرده‌اند و خود ایشان هم در فقیه نیاورده است روایت معانی الأخبار را برایتان بخوانم:

لعن رسول الله ص النامصة و المنتمصة و الواشرة و المستوشرة و الواصلة و المستوصلة و الواشمة و المستوشمة[6]

از باب استفعال باشد صحیح به صیغة فاعل است و اگر موتشره باشد هم به کسر شین است و هم به فتح آن. در شرح این حدیث شیخ صدوق می‌گوید:

قال علي بن غراب النامصة التي تنتف الشعر من الوجه و المنتمصة التي يفعل ذلك بها و الواشرة التي تشر أسنان المرأة و تفلجها و تحددها و المستوشرة التي يفعل ذلك بها و الواصلة التي تصل شعر المرأة بشعر امرأة غيرها و المستوصلة التي يفعل ذلك بها و الواشمة التي تشم وشما في يد المرأة أو في شي‏ء من بدنها و هو أن تغرز يديها أو ظهر كفها أو شيئا من بدنها بإبرة حتى تؤثر فيه ثم تحشوه بالكحل أو بالنورة فيخضر و المستوشمة التي يفعل ذلك بها[7]

ابن اثیر در مقدمة نهایه شرحی از کتب غریب الحدیث داده است در آنجا اسم علی بن غراب به عنوان کسانی که در غریب الحدیث تألیف دارند نیست.

ضبط منتمصه درست نیست و صحیحش متنمصه است. باب تفعل است و هم به صیغة فاعل خوانده شده است هم به صیغة مفعول.

فلج به معنای فاصله‌دادن است. تُحددها یعنی آن را تیز می‌کند.

واصله و مستوصله را عکس معنایی که در عبارت فوق آمده نیز معنا کرده‌اند؛ یعنی واصله یعنی زنی که این کار را انجام می‌دهد و مستوصله یعنی کسی که این کار را روی دیگری انجام می‌دهد.

نوره به معنای آهک است لکن این غلط است و ضبط صحیح آن أو شیئا من النئور است (در مثل غریب الحدیث قاسم بن سلام و مصباح المنیر نئور دارد) بر وزن صبور به معنای دودی است که هنگام سوختن دنبه از آن خارج می‌شود.

روایاتی که ما داریم این چهار عنوان را ندارد شیخ صدوق چون به این روایت عمل نکرده در معانی الأخبار آورده است روایتی را که خود شیخ صدوق هم قبول نداشته است ایشان به عنوان شاهد گرفته است.

این نحوه جمع کردن معنا ندارد بهتر بود می‌گفت: روایات با هم تعارض دارند بنابراین باید یا بگوییم یا حرمت یا جواز.

ادامة عبارت شیخ:

و أما ما عدا الوصل مما ذكر في رواية معاني الأخبار فيمكن حملها أيضا على الكراهة لثبوت الرخصة من رواية سعد الإسكاف في مطلق الزينة خصوصا مع صرف الإمام للنبوي الوارد في الواصلة عن ظاهرها المتحد سياقا مع سائر ما ذكر في النبوي و لعله أولى من تخصيص الرخصة بهذه الأمور- مع أنه لو لا الصرف لكان الواجب إما تخصيص الشعر بشعر المرأة أو تقييده بما إذا كان هو أو إحدى أخواته في مقام التدليس

در کلیة روایاتی که ما در کتب شیعه داریم در هیچ‌کدام اشاره به تدلیس ندارند در برخی روایات اهل سنت زوراً دارد. شیخ باید این راه را پیش می‌رفت که چرا در روایات ما تدلیس نیامده است و وصل الشعر آمده است ولی مثل شیخ مفید و شیخ طوسی فتوا را روی تدلیس برده‌اند.

فلا دليل على تحريمها في غير مقام التدليس كفعل المرأة المزوجة ذلك لزوجها

این حرف خوبی است. البته بعدها مثل آقای خویی و ایروانی گفتند: ما دلیلی نداریم که تدلیس در غیر بیع و ازدواج حرام است؛ مثلاً اگر زنی خودش را جلو برادر یا بچه‌اش به نحو خاصی جلوه بدهد دلیلی بر حرمت آن نداریم.

پس معلوم شد که:

1. روایت وصل الشعر مطلق است و

2. این وصل الشعر را به تدلیس بزنیم.

3. اشکال آقای ایروانی که چه کسی گفته که این تدلیس حرام است.

ادامة عبارت شیخ:

خصوصا بملاحظة ما في رواية علي بن جعفر عن أخيه ع: عن المرأة تحف الشعر عن وجهها قال لا بأس

تا اینجا ایشان جواز را پذیرفتند با کراهت در شعر.

و هذه أيضا قرينة على صرف إطلاق لعن النامصة في النبوي عن ظاهره بإرادة التدليس و الحمل على الكراهة.

نعم قد يشكل الأمر في وشم الأطفال‏ من حيث إنه إيذاء لهم بغير مصلحة بناء على أن لا مصلحة فيه لغير المرأة المتزوجة إلا التدليس بإظهار شدة بياض البدن و صفائه بملاحظة النقطة الخضراء الكدرة في البدن

لكن الإنصاف أن كون ذلك تدليسا مشكل بل ممنوع بل هو تزيين للمرأة من حيث خلط البياض بالخضرة فهو تزيين لا موهم لما ليس في البدن واقعاً من البياض و الصفاء.

نعم مثل نقش الأيدي و الأرجل بالسواد يمكن أن يكون الغالب فيه إرادة إيهام بياض البدن و صفائه و مثله الخط الأسود فوق الحاجبين أو وصل الحاجبين بالسواد لتوهم طولهما و تقوسهما.

توضیح این مطلب هم در جلسة قبل گذشت.

بحث دیگری که شیخ دارند با توجه به مرسلة فقیه این است که ماشطه مشارطه نکند.

ثم إن المرسلة المتقدمة عن الفقيه دلت على كراهة كسب الماشطة- مع شرط الأجرة المعينة و حكي الفتوى به عن المقنع و غيره. و المراد بقوله ع إذا قبلت ما تعطى البناء على ذلك حين العمل و إلا فلا يلحق العمل بعد وقوعه ما يوجب كراهته.

در نهایت شیخ متعرض اجرت ماشطه می‌شود.

خلاصه بحث‌هایی که ما می‌خواهیم مطرح کنیم این است:

1. عنوان باب را چه قرار دهیم؛ تدلیس الماشطه یا وصل الشعر و وشم و وشر؟

2. آیا این عناوین فی نفسها حرام هستند یا خیر و مورد حرامشان کجاست؟

3. به فرض حرمت یا عدم حرمت آیا تدلیس مطلقا حرام است یا مطلقا حرام نیست؟

این سلسله بحث‌هایی است که اینجا می‌آید طبعا معیار اصلی در مسأله روایات است.

 

[1]. «...إنما الحرام ما حرم الله في كتابه، و لكنهم كانوا يعافون أشياء فنحن نعافها»، تفسيرالعياشي، ج1، ص382، عن محمد بن مسلم عن أبی جعفر ع؛ «...إِنَّمَا الْحَرَامُ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ فِي كِتَابِهِ وَ لَكِنَّهُمْ قَدْ كَانُوا يَعَافُونَ أَشْيَاءَ فَنَحْنُ نَعَافُهَا» تهذيب‏الأحكام، ج9، ص6، 1- باب الصيد و الذكاة، عن محمد بن مسلم عن أبی عبد الله ع.

[2]. عبد الله بن مسعود در زمان عثمان به عنوان والی بیت المال به کوفه آمد. مکتب کوفه نزد اهل سنت از عبد الله بن مسعود و امیر المؤمنین ع است.

[3]. صحيح البخاري، ج12، ص187، بَاب «وَمَا آتَاكُمْ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ، ح4886؛ نیز رک: صحيح البخاري، ج15، ص77)، بَاب الْمُتَنَمِّصَاتِ، ح5939. متن این حدیث در ادامه خواهد آمد.

[4]. مثلاً بنده این بحث را به صورت مستوفا در بحث خمر متعرض شدم که لعن رسول الله فی الخمر عشرة، متن مشهورتر در میان اهل است، متن لعن الله فی الخمر عشره را هم دارند ولی که مشهورتر همان متن اول است.

[5]. كتاب المكاسب (للشيخ الأنصاري، ط-القديمة)، ج‏1، ص 84- 85

[6]. معاني‏الأخبار، ج249

[7]. معاني‏الأخبار، ج250

طرح کلی بحث در کتب روایی

خود قدمای شیعه و سنی یک نوع اختلاف در این مسأله دارند؛

کتب روایی اهل سنت

مثلا بخاری این احادیث را در کتاب اللباس و در باب الزی و التجمل آورده است. مفاد باب بخاری این است که زن می‌تواند خودش را برای شوهر زینت کند مگر این زینت‌هایی که شارع بر او حرام کرده است. بخاری کاری به دستمزد و مسائل مالی ندارد. بعدها عده‌ای از اهل سنت این مطلب را به عنوان یکی از وظایف زنان در کتاب النکاح آوردند. عده‌ای از اهل سنت هم این روایات را در باب بیع آورده‌اند. این طبعا برای شما سؤال انگیز است اگر بنای اخذ عوض باشد به نحو اجاره است لذا اگر در اجاره می‌آورند معقول‌تر بود پس به چه مناسب این کار را کرده‌اند؟

در بحث‌هایی که چند روز پیش داشتیم این بحث را مطرح کردیم که از یک حکم تا چه مقدار لوازمش درمی‌آید مثلاً برخی از اهل سنت مثل صاحب هدایه مرقینانی[1] از حرمت وصل شعر فهمیده‌اند که اگر این مو را کند نمی‌تواند آن را بفروشد و این مو باید دور افکنده شود و منفعت ندارد. حافظ زیلعی پس از نقل عبارات هدایه بر آن اشکال کرده است که از روایت لعن الله الواصله و المستوصله عدم حرمت بیع استفاده نمی‌شود. عده‌ای از اهل سنت هم موی کنده‌شده را نجس و عده‌ای مانع در نماز دانسته‌اند. در مثل المغنی ابن قدامه این بحث واصله را در کتاب الطهاره آورده است. ابن حزم در نکاح آورده است به خاطر احکام زن. پس اهل سنت روایات این مسأله را در ابواب متعدد آورده‌اند.

کتب روایی شیعه

اما علمای ما این بحث را در کتاب المعیشه و بحث بیع آورده است. صاحب وسائل هم این روایات را در باب بیع آورده است شیخ انصاری هم همین کار را کرده است. البته صاحب وسائل تبعا للبعض این روایات را در کتاب النکاح در ابواب مقدمات النکاح باب 101 آورده‌اند و بعضی از روایات آنجا را در کتاب بیع نیاورده‌اند.

پس این مسأله به این مطلب برمی‌گردد که آیا وصل الشعر حرام است، اگر وصل شعر حرام شد ما کاری به تدلیس نداریم. این تنقیح مسأله.

پس شیخ انصاری چرا تدلیس آورده است؟ از خلال کلمات ایشان معلوم شد که ایشان اصل وصل شعر را علی کراهة جایز می‌داند. اگر این عمل جایز باشد قاعدتا مکان مناسب قسمت حرام آن تدلیس می‌شود. پس روشن شد که در این مسأله اختلاف عمیقی از عهد صحابه تاکنون وجود دارد که آیا وصل الشعر بنفسه حرام است که اگر چنین باشد طرح مسأله به عنوان تدلیس الماشطه درست نیست.

طرح کلی بحث در فقه

به لحاظ فقهی هم گفتیم که در برخی روایات اهل سنت زور آمده است دربارة وشر هم تغییر خلق الله آمده است اما در روایات ما هیچکدام از زورا و تغییر خلق الله نیامده است. ما باید در ذات وصل الشعر بحث کنیم. ولی وقتی به فتاوا منتقل شد یعنی زمان شیخ مفید و شیخ طوسی عنوان یغششن و یدلسن آمد.

کار فقاهتی شما این است که بگویید چطور شد آن روایت به تدلیس تبدیل شد آن هم نه در کلمات شیخ انصاری، بلکه در کلمات شیخ مفید و شیخ طوسی که می‌دانیم متون روایات را اخذ می‌کرده‌اند؟ آیا این نشان می‌دهد که عقیدة اصحاب ما این بوده که ما از مجموعه روایات اهل بیت این مطلب را می‌فهمیم که این عمل فی نفسه جایز است و تدلیسش حرام است؟ پس این فهم شیخ در قرن چهارم و پنجم در میان اصحاب وجود داشته است. از همان قدیم علمای ما عنوان را عوض کرده‌اند در کتب علامه هم تدلیس الماشطه آمد. و خواهد آمد که از مجموع روایات جواز درمی‌آید لذا باید تدلیس را در مقام بیع و ازدواج قبول کنیم.

این طرح کلی بحث بود. بحث دوم این است که آیا وصل الشعر حرام است؟ در کتب مشهور ما عنوان وصل آمده است و در معانی الأخبار چهار عنوان آمده است.

روایات و اقوال اهل سنت در مسأله

چون ریشه‌های این بحث نزد اهل سنت است من مقداری از عبارات اهل سنت را می‌خوانم. بخاری در کتاب اللباس روی دقتی که داشته همة عناوین را جدا کرده است و همه را در یک باب نیاورده است بلکه در ابواب زیر آورده است: باب المتفلجات للحسن، باب وصل الشعر، باب المتنمصات، باب الموصوله، باب الواشمه، باب المستوشمه. ایشان هر کدام را جداگانه عنوان باب قرار داده است و به لحاظ این که آیا قائل به حرمت است یا نه، انصافاً اقوال اهل سنت در این جهت مختلف است و یکنواخت نیست. من همة احادیث را نمی‌خوانم جاهایی که نکتة فنی دارد می‌خوانم: حدیث اول باب المتفلجات للحسن از عبد الله بن مسعود است:

قَالَ عَبْدُ اللَّهِ لَعَنَ اللَّهُ الْوَاشِمَاتِ وَالْمُسْتَوْشِمَاتِ وَالْمُتَنَمِّصَاتِ وَالْمُتَفَلِّجَاتِ لِلْحُسْنِ الْمُغَيِّرَاتِ خَلْقَ اللَّهِ تَعَالَى مَالِي لَا أَلْعَنُ مَنْ لَعَنَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَهُوَ فِي كِتَابِ اللَّهِ «وَمَا آتَاكُمْ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ»[2]

در متن دیگر پس از نقل صدر حدیث فوق چنین نقل می‌کند:

فَبَلَغَ ذَلِكَ امْرَأَةً مِنْ بَنِي أَسَدٍ يُقَالُ لَهَا أُمُّ يَعْقُوبَ فَجَاءَتْ فَقَالَتْ إِنَّهُ بَلَغَنِي عَنْكَ أَنَّكَ لَعَنْتَ كَيْتَ وَكَيْتَ فَقَالَ وَمَا لِي أَلْعَنُ مَنْ لَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَمَنْ هُوَ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَقَالَتْ لَقَدْ قَرَأْتُ مَا بَيْنَ اللَّوْحَيْنِ فَمَا وَجَدْتُ فِيهِ مَا تَقُولُ قَالَ لَئِنْ كُنْتِ قَرَأْتِيهِ لَقَدْ وَجَدْتِيهِ أَمَا قَرَأْتِ {وَمَا آتَاكُمْ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا}...[3]

یکی از احادیث عجیب اهل سنت حدیث زیر است:‌

سَمِعَ مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ عَامَ حَجَّ وَهُوَ عَلَى الْمِنْبَرِ وَهُوَ يَقُولُ وَتَنَاوَلَ قُصَّةً مِنْ شَعَرٍ كَانَتْ بِيَدِ حَرَسِيٍّ أَيْنَ عُلَمَاؤُكُمْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَنْهَى عَنْ مِثْلِ هَذِهِ وَيَقُولُ إِنَّمَا هَلَكَتْ بَنُو إِسْرَائِيلَ حِينَ اتَّخَذَ هَذِهِ نِسَاؤُهُمْ[4]

در یک متنش آمده است که معاویه گفت:‌ و هذا الزور.

پس این مسأله در عهد صحابه مطرح بوده است.

اما به لحاظ اقوال در اهل سنت چند قول وجود دارد و در شرح بخاری به جمهور اهل سنت نسبت داده است که وصل شعر مطلقاً جایز نیست:

... وهذا الحديث حجة للجمهور في منع وصل الشعر بشيء آخر سواء كان شعرا أم لا ... وذهب الليث ونقله أبو عبيدة عن كثير من الفقهاء أن الممتنع من ذلك وصل الشعر بالشعر وأما إذا وصلت شعرها بغير الشعر من خرقة وغيرها فلا يدخل في النهي ... وفصل بعضهم بين ما إذا كان ما وصل به الشعر من غير الشعر مستورا بعد عقده مع الشعر بحيث يظن أنه من الشعر وبين ما إذا كان ظاهراً فمنع الأول قوم فقط لما فيه من التدليس وهو قوي ومنهم من أجاز الوصل مطلقا سواء كان بشعر آخر أو بغير شعر إذا كان بعلم الزوج وباذنه[5]

پس در میان اهل سنت چهار قول در این مسأله وجود دارد.

 

[1]. این کتاب نزد اهل سنت مثل شرح لمعه نزد ما است، نصب الرایه از زیلعی احادیث این کتاب را تخریج کرده است نویسنده هدایه و نصب الرایه هر دو سنی هستند. تک تک احادیث هدایه را تخریج کرده است اگر مشابه این کار در مکاسب هم انجام می‌شد خوب بود.

[2]. صحيح البخاري، ج15، ص68)، بَاب الْمُتَفَلِّجَاتِ لِلْحُسْنِ، ح5931

[3]. صحيح البخاري، ج12، ص187)، بَاب {وَمَا آتَاكُمْ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ}، ح4886؛ نیز رک: صحيح البخاري، ج15، ص77)، بَاب الْمُتَنَمِّصَاتِ، ح5939

[4]. صحيح البخاري، ج15، ص70)، بَاب الْوَصْلِ فِي الشَّعَرِ، ح5932، حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ قَالَ حَدَّثَنِي مَالِكٌ عَنْ ابْنِ شِهَابٍ عَنْ حُمَيْدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ أَنَّهُ

[5]. فتح الباري - ابن حجر، ج10، ص375)

ارسال سوال