فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 89-1388 » خارج فقه 89-1388 (75)

دروس خارج فقه سال 89-1388 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

در ضمن در مورد سوره لقمان در هیچ آیه ای اش نگفه اند که مدنی است. ممکن است ابتداء به ذهن بیاید که آیه دال بر غناء نیست زیرا اصولا تشریعات اسلامی در مدینه بوده است ولی جوابش با بحث ما روشن شد.

یک بحثی هست که ممکن است یک آیه مکی باشد ولی در مناسبت مدنی باشد. یعنی جبرئیل آمد و خودش در اون مناسبت مدنی هم تطبیقش کرد. این هم وحی است. مثلا آت ذا القربی حقه در دو بار که در قرآن هست در هر دو جزو ایات مکی است ولی در قصه فدک خود جبرئیل آمد و تطبیقق کرد و در تمام متون روایی اش در ما و کذا در عامة جبرئیل تتمة آیة بعد از ذا القربی را نخواند.

پس نکته وحیانی بودنش ولو تطبیق باشد.مثلا همین اشکال معروف این است که هل اتی و لو مکی باشد باز میشود تطبیقش این طور باشد و هیچ بعدی ندارد.

اگر حضرت تطبیق کردند میشود ولایت ولی اگر هان جری و تطبیق توسط جبرئیل باشد ج.ر دیگری میشود.

هیچ مشکلی ندارد آیه ای مکی باشد ولی در مناسبتی تکرار شده باشد.

سوره فاتحة هم دو بار نازل شده است در عده ای از روایات این طور است.

مثلا همین که حضرت دارند در روایتی و فیها نزلت علیّ حالا این تطبیق حضرت است یا جبرئیل.

در ضمن ممکن است یک خصلتی قائل شویم. بعضی از احکام الهی در تمام ادیان سابق بوده اند مثل تحریم زنا و خمر. و ممکن است که غناء هم از اینها باشد. همین تعبیر که در صحیح مسلم هست که حضرت پشتشان به دیوار بود و ابوبکر گفت اَ مزمار الشیطان عند رسول الله؟ کأن این در در فطرتشان است که این مدل سر و صدا ها با روحانیت نمیسازد.

یا در روایتی داشت که عمر این کار را کرد. شاید ملتزم شویم که این از محرمات مکه بود که این کارها حرام شد و این با رسالت های آسمانی نمیسازد. نووی هم تفسیر ما را گفت که لیستا بمغنیتین یعنی اهل رقاصی و ... نبوده است. فقط میخوانده اند.

یک نکته دیگر هم هست که البته از بحث ما خراج است ولی خوب است.

یک بحثی هست در تعداد کبائر و گاهی غناء هم در عداد آنها ذکر شده است.

در خود قرآن کبائر در مقابل سیئات است.

سیئات را بعدها صغائر گفتند.

*( إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ )*

بعضی هم منکر صغیره و کبیره شده اند که اینها نسبی است و همه گناهان بزرگ است و در محل خودش عرض کرده ایم که اعتبارات عقلائی مساعد با صغیره و کبیره داشتن است و ما محورهای مختلفی از گناه داریم. مثلا در جنگ یک وقت هست که میرود ستون پنجم میشود و یک وقت انگشتر کسی از دشمن را که نفیس است در جیبش میگذارد. هرد و حرام است ولی این کجا و آ« کجا. در محور خانواده زنا بنیان کن و مثلا فلان گناه دیگر در محور خانواده کوچک است. در هر محوری اعظم را کبیرة و بقیه صغیره است.

در تفسیر قرآنی مظهر تمام خوبی ها توحید و تمام بدی ها شرک است. تمام گناهان به شرک بر میگردد.

تعداد کبائر و معیار در آنها... صغائر را میگویند که حتی احتیاج به توبه ندارد. توبه به عنوان یک تکلیف واجب است ها. این یکی از تکالیف الهی است. اون وقت این توبه بنابر معروف از کبائر واجب است.

یکی از بحثها هم تعداد آنها است. یک روایتی هست حدیث شرائع الدین که سند ندارد و ظاهرا قبولش هم نیمشود کرد و همه افرادش خیلی هاشون از عامه اند و معروف شده است به رساله شرائع الدین. در این رساله غناء هم ذکر شده است. روایت یعبدالعظیم حسی و روایت یدیگری در آنها غناء نیست. 20 تا همان شرائع الدین است. جعلی بودنش واضح است.

از ادله کبیره بودن غناء همین آیه شراء لهو حدیث است که آخرش عذاب مهین دارد و لذا طبق مبنایشان میشود از جمله کبائر.

4- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِسْمَاعِيلَ(تشخصش در این طبقه بسیار مشکل است) عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ‏ الْغِنَاءُ مِمَّا وَعَدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِ النَّارَ وَ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ- وَ مِنَ النَّاسِ‏ مَنْ يَشْتَرِي لَهْوَ الْحَدِيثِ لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتَّخِذَها هُزُواً أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ‏.

این حدیث جز علی بن اسماعیل مشکلی ندارد.

این متن روایت تقریبا در فقه الرضا سلام الله علیه هم هست. و اعلم ان الغناء مما وعد الله علیه بالنار.

در دعائم هم دارد سئل عن قول الله عزوجل .. قاق قال ابو جعفر هو الغناء لقد تواعد الله علیه النار.

این علی بن اسماعیل چون ابن ابی عمیر ازش نقل میکند احتمال دارد پسر برادر مرحوم اسحاق بن عمار صیرفی باشد.

اگر اون باشد ثقه است. میشود علی بن اسماعیل بن عمار. این ثقه است. و انصافا هم مؤید مهمش این است که در فقه الرضا سلام الله علیه هم آمده است.

این حدیث قبولش مشکل نیست و لذا بعید نیتس جزو کبائر باشد.

یک شاهد سلبی قوی دارد و بقیه مهم نیست.

از سالهای 250 تا سالهای 600 و 700 ثمن المغنیة سحت مقداری از نصوص ما خارج است و الا نکته سلبی مهم ندارد.اگر این تعبد را قبول کردیم لازمه اش این میشود که قدر متیقن از تعبد دو صورت است. یکی جاریه مغنیه به قصد غناء ولو ارزان تر و دوم اینکه گران بخرد و به ازاء غناء پول بدهد ولو در متن عقد ذکر نشود و قصد غناء هم نداشته باشد.

علمای ما یک بحث قاعدة ای هم کرده اند.

مرحوم استاد در بحث قاعدة ای این طور دارند:

أما الجهة الأولى: فالقاعدة تقتضي صحة المعاوضة في جميع الوجوه المذكورة، لوجهين،

الوجه الأول: أن بعض الأعمال كالخياطة و نحوها و إن صح أن تقع عليه المعاوضة و أن يقابل بالمال إذا لو حظ على نحو الاستقلال، إلا أنه إذا لوحظ وصفا في ضمن المعاوضة فإنه لا يقابل بشي‌ء من الثمن، و إن كان بذل المال بملاحظة وجودها.(صفات تأثیر در رغبات دارند ولی توزیع بر ثمن نمیشوند.ثمن روی اوصاف تقسیط نمیشود.و لذا عرض کردیم که خیار عیب خلاف قاعدة است. وصف صحت از این قاعدة خارج است. اجزاء و اوصاف و شرائط مبیع در هر کدام تخلف شود تقسیط ثمن رویشان نمیشود الا وصف صحت. نکته فنی اش هم این است که در اعتبارات به مقدار ابراز اعتبار میشود نه به مقدار واقع. به مقدار ابراز در اعتبارات الزام آور است. اگر میخواستیم بوشد باید ذکر میکردیم. وقتی گفتیم خانه میفروشم ولو این خانه سیم دارد و برق دارد و آج دارد و ... ولی چون در ابراز نیامده است ... بله اینها رد رغبات اثر دارند ولی در این نه. بله اگر این صفات را نداشت حق خیار میآورد. ولی نمیتوانی بگویی که در عرف این نامه قیمتش این قدر است و ... ذا تخلف شرط خیار میآورد ولی تفاوت قیمت ندارد و فقط خیار عیب ثلاثی است که تفاوت قیمت هم میشود.) و عليه فحرمة الصفة لا تستلزم حرمة المعاوضة في الموصوف، و إنما هي كالشروط الفاسدة لا توجب إلا الخيار.(این خیار هم ثنائی است. بین نفی و امضاء)

الوجه الثاني: لو سلمنا أن الأوصاف تقابل بجزء من الثمن فان ذلك لا يستلزم بطلان المعاملة، إذ الحرام إنما هي الأفعال الخارجية من التغني و القمار و الزنا دون القدرة عليها التي هي خارجة عن اختيار البشر.

على أنه قد ورد في الآيات و الأحاديث «1»: أن قدرة الإنسان على المحرمات قد توجب كونه أعلى منزله من الملائكة، فإن الإنسان يحتوي على القوة القدسية التي تبعث إلى الطاعة، و القوة الشهوية التي تبعث إلى المعصية، فإذا ترك مقتضي الثانية و انبعث بمقتضى الاولى فقد حصل على أرقى مراتب العبودية. و هذا بخلاف الملك، فإنه لاختصاصه بالقوة الروحية و الملكة القدسية الباعثة إلى الطاعة و الرادعة عن المعصية، و لعرائه عن القوة الأخرى الشهوية لا يعصي اللّه، فيكون الإنسان الكامل أفضل من الملك، و تفصيل الكلام في محله.

لذا به حسب قاعدة ایشان تصور میکنند که حکم میشود به صحت معامله.

ارسال سوال