فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 87-1386 » خارج فقه 87-1386 (40)

دروس خارج فقه سال 87-1386 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

خارج فقه-1386-40

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

و الحمد لله رب العالمين و صلی الله علی محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعين اللهم وفقنا و جميع المشتغلين و ارحمنا برحمتک يا ارحم الراحمين.

خب تا حالا تا اينجا ما رواياتی را که در باب بيع خنزير و استيفاء ثمن بود، خوانديم و يک توضيحی عرض کرديم که آيا روايات از باب به اصطلاح بيان کبريات واحکام کلی است يا از باب استفتائه، که مثلاً به قصيه­اش شخصيه مبتلا شده از امام می­پرسه انصافش اينه که چون پنج تا روايته، يکش در ذمی چهارتاش هم مطلق که دينی داريم و اين جوره آن هم خمر و خنزير می­فروشه و به اصطلاح استيفاء دين می­کنه از پول او، بعيده اين­ها و همه تقريباً يک نواخته، بعيده اين­ها ناظر به مقام استفتاء باشه، بسيار بسيار بعيده بلکه به نظر مياد در بيان کبريات کلی هست حالا يا کبرای کلی راجع  به اين که مثلاً بيع خنزير جايزه که نستجر بالله که همچون تصوری نمی­شه کرد، چون اين خصوصيات نبايد توش ملاحظه بشه، يا يک نکته­ای کبروی ديگری در نظر گرفته شده مثلاً فرض کنيد در نظر گرفته شده که بيع اگر به نحو کلی باشه اشکال نداره بيع شخصی اشکال داره مثلاً من باب مثال که حالا من خلال مطالب آينده توضيحش را عرض می­کنم.

راجع به استيفاء يعنی در خصوص مانحن فيه يا مطلق بيع خمر و خنزير خب بلا اشکال مسأله­ای بوده که مطرح بوده و بالخصوص رو مسأله­ای خمر حالا خنزير هم باز خيلی مطرح نبوده مسأله­ای خمر، چون می­دانيد من سابقاً عرض کردم در جهان اسلام نسبت به خمر قطعاً تسامح شديدی بوده حالا غير از اين که خود اهل ذمه شراب می­خوردند و پيغمبر اجازه داده بودند، اصلاً غير از آن جهت هم مسلمان­هاش هم می­خوردند خريد و فروش می­کردند در زمان خود ائمه(ع) دکان­های خمار و اين­ها موجود بود اين­ها همه­اش که اهل ذمه نبودند تصادفاً اصحاب هم فتواش اينه که اهل ذمه هم اگر می­خواهند خريد و فروش بکنن بايد علنی نباشه متستر باشه، ليکن به هر حال عرض کردم خمر يک مسأله­ای بوده که يک حالت طبيعی نداشته و مخصوصاً در جاهای که اهل ذمه زياد بودند اصولاً در دنيای اسلام بدون شک يکی از مراکزی که تأثير مهمی توی اين فقه داره کوفه، است يکش بصره است مثلاً بلا اشکال الآن کوفه حتی در فقه اهل سنت به اعتبار وجود ابوحنيفه و افکاری که مدرسه رأی و عده­ای زيادی از بزرگان علمای اهل سنت از کوفه هستند ديگه مثل صفيان ثوری و صفيان ابن عيينه، نمی­داننم فرض کنيم حکم و نمی­دانم عرض کنم که عبدالله ابن مبارک، حالا غير از خود ابوحنيفه و شاگرداش و الی آخره کوفه يکی از مراکز مهم فقه اسلامی به حساب می­آمد و کوفه دو سه چيز مشکل توش داشت يکی وجود اهل کتاب يهودی­ها نصرانی­ها، اين­ها خوب در کوفه بودند ديگه، دقت فرموديد آقا، اين مسأله­ای که هست بعد هم يکی از مشکلات ديگری که پيدا شد که اين خيلی شرح طولانی می­خواهد وجود حرکت زناديقه در کوفه، يعنی يکی از مشکلات اين شد که حالا غير از، اصولاً من عرض کردم در قرن اول اسلام با يک عظمت شديدی جلو می­رفت از قرن دوم يک حرکت معاکس به اصطلاح، حرکت­های مضاد، گيراهای مخالف اسلام شروع شد، شنيده شدند يکش مسائل فکری زندقه و الحاق بود که در سال دقيقاً می­شه گفت در سال صد و بيست و هشت آن زمان امام صادقه، در کوفه شروع شد ابن ابی الاوجاء و ديگران، اين­ها در کوفه بودند، يکی هم حرکت بود چون کوفه عده­ای زياد شان بلکه شايد بشه گفت معظم شان غير عرب بودند و اين­ها يا زردشتی بودند، مجوسی بودند يا نصرانی بودند، مثلاً حيره که نزديک کوفه بود يک وقتی مثلاً يکی از مراکز مهم يهود بود، خود حيره و يک وقتی از مراکز مهم نصاری بود، وجود اگر ديده باشين دير فلان، دير فلان، اين اديره يا ديرها، عبارت از کنيسه­های بودند محل عبادت­های بودند که رهبان و مسيحيت داشتند کشش­­ها داشتند دير فلان اطراف کوفه، به اصطلاح ديرهای که در کوفه موجود بود، غرضم اين که اين را بايد در نظر گرفت يکش که خود مهم بود وجود زنادقه بوده ابن ابی الاوجاء و خط فکری که هدف شان نابودی اسلام بود به لحاظ فرهنگ فکری عرض کردم کارش تا به اينجا رسيده بود که با گروه خودش می­رفت مکه و جلو کعبه می­نشست و نشر افکار انحرافی و الحادی خودش را می­کرد، از سال صد و بيست و هشت اين حرکت زندقه شروع شد کارهای متعدد که من نمی­خواهم وارد بشم، يک مقدارش را هم مرحوم سيد مرتضی در اوائل امالی خودش داره از اعمال زنادقه مثل حماد

26: 5

و ديگران، و ديگه من وارد اين بحث­ها نمی­شم اينجا جاش نيست تا سال صد و پنجا و هشت که يک برخورد فيزيکی بسيار شديد ديگه خلافت بغداد با اين زنادقه انجام می­ده و آن قتل عام شان است، شروع می­کنن ديگه هرکسی را خبر می­دن اين زنديقه تا بيايد اثبات بکنه نيست، کله­اش سر دار رفته بود،

س: سال چنده

ج: صد و پنجا و هفت، و لذا معروفه به مهدی عباسی، اصلاً مهدی عباسی، حرکت  بزرگی را مهدی عباسی، و لذا به عنوان مهدی، آن­ها هم می­خواستند بگن مهدی من ولدی العباس  تطبيق بکنن احاديث را در آن مهدی عباسی پسر منصور، مهدی عباسی اولين کسی بود که با يک حرکت تندی به اصطلاح ماها فيزيکی دستور اعدام اين زنادقه را صادر کرد و خيلی کشته شدند زنادقه، خودش هم ابن ابی الاوجاء که از پايه گذاران زندقه در کوفه هست خود اين هم در اين جريان اعدام می­شه و کشته می­شه، با آن عبارتی که شيخ انصاری هم تو رسائل نقل می­کنه که چهار هزار حديث من جعل کردم،

س:

24: 6

ج: نه، بلی،

س:

29: 6

ج: کشتنش اصلاً همين عبارت و عند

34: 6

در وقت کشتنش گفت من را می­کشين چهار هزار حديث در حلال و حرام وضع کردم که بين شما جريان داره،

س:

43: 6

ج: نه خير می­کشنش، ايشان اعدام می­کنن، می­کشنش اين­ها همه کشته می­شن، غرضم کيف ماکان آن وقت يک نکته، حالا اين حرکت زنادقه و کاری که زنادقه داشتند اين­ها خودش يک بحث طولانی است که الآن نمی­خواهم بيايد، يک مشکل اين است که وقتی يونس ابن عبدالرحمن مناقشات تندی راجع به احاديث داشته که طبيعتاً وقتی يونس مناقشه داره نه اين که روی احاديث ضعيف، همان احاديث صحيح، مثل همين احاديثی که ما داريم الآن، وقتی يونس مناقشه می­کرده، اصحاب بهش می­گفتند که مثلاً چرا تو اين طور مناقشه؟ می­گفت من روايات را از اصحاب امام صادق و امام باقر ديدم در کوفه نوشتم بردم پيش حضرت رضا انکار فرمودند حضرت که اين احاديث ثابت باشه و بعد در توضيحش فرمودند که اين­ها را زنادقه جعل کردند، قصه­ای مشکل اين زنادقه عده­ای شان به حسب ظاهر به لباس شيعه بودند در باطن زنديق بودند می­آمدند فرض کنيم پيش عبدالله ابن بکير پيش حريز کتاب او را می­گرفتند، بعد می­رفتند توش اضافات می­کردند و وقتی بر می­گرداندن آن آقا به حسن ظنی که به ايشان داشت کتاب را نگاه نمی­کرد به کسی ديگه می­داد اين احاديثی که خلاف کتاب و سنته از اين راه وارد روايات امام صادق شده اين روايت سندش صحيحه در کتاب رجال کشی آمده و از يونس ابن عبدالرحمن راجع به، غرض اين حديث اگر درست باشه خيلی کار را سخت می­کنه، که خيلی بايد ظرافت­ها و دقت­ها به کار برده بشه، و به مجرد اين که بگيم سند صحيحه کافی نيست علی ای کيف ماکان اين بحث را ديگه من الآن اينجا مطرح نمی­کنم چون يک بحثی است که خاص خودشه بايد جداگانه مفصلاً گفته بشه، برگرديم به بحث خودمان،

س:

25: 8

خود کلينی و صدوق نبودند، يعنی در تهذيب

ج: خب مثلاً صدوق تهذيبش اينه که هيچی از اين روايت نياورده يکدانه­اش را هم نياورده نه ذمی­اش نه غير ذمی­اش،

س: يعنی اصل اين که

ج: هيچی نياورده

س:

40: 8

نياورده

ج: نياورده اصلاً کل اين روايت را نياورده،

س:

44: 8

 ج: می­گم يکی از کارهای صدوق اينه که کلاً اين مسأله را نياورده شيخ مفيد هم نياورده،

س: شما برداشت کرديد کلی است اين بسته به تعبدی قم هنوز شيخ صدوق و اين­ها نياوردند

ج: حالا يک تحليل می­کنيم اجازه بفرماييد اول يک کمی زمينه­ها روشن بکنيم تا ببينيم چه کار بايد بکنيم با اين روايات علی ای کيف ماکان اين راجع به اين مسأله اجمالاً حالا توی بعضی موارد تطبيقاً ببينيم می­تونيم به جای برسيم به نتيجه واضحی برسيم يا نه؟ يعنی اگر ما ديديم روايات صحيحه هم بود، يونس ابن عبدالرحمن معتقده که حضرت(ع) فرمودند اين­ها جعل زنادقه است، حالا البته اين احرازش مشکله، اين طور نيست که آن­ها چشم ببنديم الله بختگی بگيم اين جعله آن جعل نيست، کار بسيار سختی اين نشان می­ده که روايات اهل بيت با يک مشکل جدی، يعنی اين روايات يک تنقيح و تصحيح مستمری می­خواهد که بايد روش هی کار بشه و ببينيم اصلاً قدمای ما تا چه زمانی چه جوری رو آن کار کردند يا چه جوری رو آن کار نکردند عرض کردم که تا اينجا ما معتقديم که اين روايات بعيده استفتاء باشه، چون لسانش واحده، بسيار مستبعده استفتاء باشه، استفتاء غالباً قضايای شخصيه است ابتلائش شخصه، خصوصياتی نقل می­کنه طبق آن خصوصيات بايد حساب کرد، اما اين­ها ظاهراً اصلاً لسان لسان استفتاء نيست و عرض سابقاً هم عرض کرديم حالا هم عرض می­کنيم، يکی از راه­های از زمان ابوحنيفه، آن­ها که ادعا می­کنن، که خود ابوحنيفه شروع کرد، ما ادعا می­کنيم امام باقر(ع) يکی از راه­های که به عنوان فقه پيدا شد و توسعه فقه را موجب شد همين تفريعات بود، که بعضی از اين تفريعات را چون مثلاً راهی بود که از مثلاً خيال بکنن، دليل ما نحن فيه را نمی­گيره، شايد ازش گاهی تعبير به حيل می­کردند حيل شرعيه، اما اين تفريعات به هر حال در غنای فرهنگ اسلامی نقش بسيار بزرگی داره، و عرض کرديم اصل تفريعات و تفريع بندی از زمان عمر شروع شد او به اصطلاح موضع گيری منفی راجع به اين قضيه داشت، اين در کتاب الغدير عرض کردم در اول، اوائل من همان ربع اولش، شايد ثلث اول جلد ششم الغدير ملاحظه بفرماييد نوادر الاثر فی علم عمر، در آنجا يک بابی داره سؤال خليفه عما لم يقع، اين عنوانش اينه، فردی آمد تو آمد تو مدينه از مثلاً عمر پرسيد اگر اين طور باشه عمر گفت اين قصه خارجه، يا داری فرض می­کنی گفت نه فرضه، شلاق کشيد بهش گفت نه از فرض سؤال نکنيد از آنچه که الآن در جامعه واقع شده سؤال بکنيد دنبال فرض نه، اين مسأله را اگر دقت بکنيد خود السؤال عمّا لم يقع خود اهل سنی­ها، يعنی اهل سنت در موارد متفرقه هم از بعضی صحابه ديگه هم همين را نقل کردند تأييدن للعمر و بعضی از تابعين هم همين عقيده را داشتند، اولين کسی بايد گفت در سطح علمای اهل سنت اين جرأت را پيدا کرد که اين فروع را مطرح بکنه در حقيقت به يک معنای ربيعه است و در يک معنای که بيشتر شهرت داره ابوحنيفه، و اهل بيت ما در واقع صبار اساسی اهل بيت هستند البته فرقش اينه که آن­ها يعنی ابوحنيفه و ربيعه اعتماد شان بر رأی بود و ائمه(ع) اعتماد شان بر نصوص رسول الله انما هی اصول علم نرثها کابر عن کابر، عرض کردم در جامع الاحاديث اگر وقت داشتين جلد اولش باب حجيت فتوی الائمه، روايات جامع الاحاديث که می­بينيم در زمان آقای بروجردی نوشته، دسته­بندی کرده مثلاً ده تا پانزده­تا روايت پشت سرهم آورده انما هی اصول علم، پس علم حديثنا صعب و مستصعب، هفت­تا هشت­تا حديث را اين­ها را پشت سرهم آورده يک تکه تکه­ها را پشت سرهم آورده، در کتاب وسائل اين طور پشت سرهم وصل نيست، يا در بحار، اما در جامع الاحاديث مرحوم آقای بروجردی عقيده­اش اين بود که اگر بخواهيم در يک باب حديث بياريم دسته­بندی بکنيم مثلاً يک احاديثی هستند ان حديثنا امرنا صعب مستصعب، اين­ها را همه را اولپشت سرهم بيارين حالا از ائمه مختلف باشه صحيح باشه سقيم باشه، احاديثی که انما هی اصول علم، همه را پشت سرهم آورده احاديثی که ما اهل أ رأيت نيستيم، انما هی عن الکتاب والسنة اين­ها را باز پشت سرهم آورده، علی ای حال در جلد اول جامع الاحاديث حجيت فتوی الائمه را ملاحظه بفرماييد، عده­ای از روايات ما داريم به همين لسان انما هی اصول علم، بلی آقا،

س: بياناتی که کلی باشند يا با الفاظ کلی، حالا چه مسبوق به صائب باشند يا ابتداءً خب الآن اين استفتائات که الآن هست

28: 13

قضية فی واقعة باشه

ج: ببينيد مثلاً می­گه آقا يعنی همين روايت الآن شعر خنزير مياد نظيرش هم در جلد ميته گذشت، می­گه من خرازم يعنی به اصطلاح آن دکمه­ها اين­ها را می­بندم کار ما بدون موی خنزير نمی­شه، راهی ندارم من، آيا جايزه؟ امام می­گه جايز، خب اين يک احتمال داره به خاطر اين که موی خنزير جايزه، يک احتمال داره چون سنی­ها می­گن استعمال موی خنزير جايزه الا فی الخرز ببينيد يک احتمال داره به خاطر آن باشه يک احتمال داره به خاطر ضرورت باشه می­گه لايستقيم عملنا الا به، از يک استفتاء آن نکته را نمی­تونيم در بياريم،

س: پس اين که واقعاً بحث ديگری است

ج: خب نه قضيه فی واقعة، ما وقتی می­بينيم مسأله مطرح شده، مثلاً يک مسأله مطرح شده به اجزاء خنزير که لاتحله الحيات اشکال نداره يک قضيه مطرح شده که خصوص مو آن هم برای خصوص خرز برای غيرش نه، اصلاً سنی­ها تصريح می­کنن، و لايجوز استعمال الشعر الا فی الخرز،

س: پس اين

37: 14

ج: ها! دقت بکنيد تو اين روايت دقت اجازه بفرماييد توی اين روايت مشکلش چيه؟ اين آقا خودش خرازه، می­گه ما کار ما از راه موی خنزيره و لايستقيم عملنا الا به، آيا اين کلام امام که می­فرماين اشکال نداره ناظر به کدام کبری است آن را نمی­تونيم در بياريم آيا امام می­خواستند کبرای ضرورت و حرج و لا ضرر را بگن می­گه ما راهی غير از اين نداريم، يا می­خواستن بگن نه اصلاً اجزاء لاتحله الحيات را می­شه انجام داد، موی خنزير يکی از آن­هاست يحتمل، يا اصلاً ناظر به اين که نه خصوص موی خنزير برای خزر اشکال نداره، ما از اين استفتاء آن کبری را نمی­تونيم در بياريم بحث ما اينه، از اين استفتاء آن کبری در نمياد، علی ای حال، اين آقا يک مطلبی بود که ما کبرياتش را عرض کرديم حالا برسيم سر مطلب، البته عرض کردم مسأله­ای احتمال بحث خنزير يا خمر يا خريد و فروش مخصوصاً که عرض کردم خيلی سابقه داره، اين را ما بايد به يک راهی الآن ببينيم با اين رواياتی که رسيديم چه کار کنيم، ما درباره شرح روايات ابتداءً يک مقدار محيط فکری هم کوفه و هم اهل سنت را تو اين قصه نگاه می­کنيم بعد ببينيم که روايات ما که آمده که به چه صورتی مصادرش را و عمل اصحاب و کيفيت عمل اصحاب بعدش هم نتيجه نهايي در کتاب محلی جلد هشت سابقاً هم خوانديم به يک مناسبتی عبارتش در جلد به اصطلاح 9 صحفه 8، و لايحل بيع الخمر لا لمؤمن و لا لکافر، تصريح می­کنه، بعد و لابيع الخنازير کذلک لا لمؤمن و لا لکافر، و لا شعورها، موی خنزير را هم نمی­شه فروخت و لا شئ منها، نه موی او نه استخوان او نه پوست او نه چربی او هيچش هيچش را نمی­شه، الی ان حالا نقل می­کنيم روايات را بلی، و من ديگه بعد اما اين که برای مؤمن اين طور می­گه بعد می­گه و قد اوجب الله دين الاسلام علی کل انس و جن و قال تعالی و ان احکم بينهم بما انزل الله و قال تعالی و من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه، و قال تعالی و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه و يکون الدين کله لله روشن شد فوجب الحکم علی اليهود و النصاری و المجوس بحکم الاسلام، احبّ ام کرهوا و من اجاز لهم بيع الخمر ظاهراً و شرائها کذلک، و تملکها علانية و تملک الخنازير کذلک لانهم دين دينهم، بزعمه و صدقهم فی ذلک، لزمه ان يترکهم ان يقموا شعائرهم، همه اديان شان، همه خصائص دين شان را انجام بدن، من بيع بلی فی بيع من زنی من النصاری الاحرار، که يک حکمی داشتند که اگر يک کسی از به اصطلاح مسيحی باشه و حر باشه زنا بکنه، عبد می­شه با زنا برده می­شه، و خصاء الکقصيص کشيش­هاشان خودشان را از مردانگی می­انداختند خصاء می­کردند، اذا زنی و قتل من يرون قتله و هم لايفعلون، فظهر تناقضهم، ايشان می­خواهد از اين راه که احکام الهی يکيه فرقی هم بين مسيحی و يهودی و مجوسی با مسلمان نيست حالا ببينيد و قال ابوحنيفه که اين فقيه معروف کوفه است اذا امر مسلم نصرانياً بان يشتريه له خمراً جاز ذلک، خود مسلمان نخره پول را بده به يک مسيحی او بهش بخره، ديگه چون مسيحی آمد تو وسط اشکال نداره حالا تو روايات ما استيفاء ثمن دين گفت، دقت کردين می­خواهم تفريع را ببينيد جاز ذلک، بعد خود ابن حز می­گه و هذه من شنئه، از اعمال زشت ابوحنيفه است، التی نعوذ بالله من مثلها، خودش ابن حز چون با همه­شان بده، انصافاً به همه­شان هم حمله می­کنه، بعد ايشان روايتی نقل می­کنه، بعد از اين دو سه کلمه، روينا من طريق ابوعبيد، ابوعبيد صاحب کتاب الانبار قاسم ابن سلار، انصافاً هم مرد ملای است انصافاً از اين کتاب­های ابوعبيده استفاده می­کنم، قريب الحديثش خيلی خوبه هم اين کتاب انبارش بسيار کتاب نافعيه کتاب انبار، من طريق ابی عبيد سندش را نقل کرده من نمی­خوانم اين سند البته ضعيفه، نذر علی ابن ابی طالب الی زراره، رزاره ابن فلان ابن فلان، يک محله­ای کوفه را او ساخت که به اصطلاح آبی و تشکيلاتی و بوستانی و باغی بود به قول قمی­ها اطراف دهات را می­گن مزرعه، يک مزرعه­ای است اطراف کوفه، اين زراره مراد اينجا قريه زراره است، اسمش را هم نوشتند در تاريخ زراره ابن فلان، حالا اسمش را من تو ذهنم نيست، فقال ما هذه القرية قالوا قرية تدعی زراره، يلهم فيها، حالا يلهم نفهميدم مراد گوشت خنزيره، يا مثلاً اينجا می­گن چيز می­خورند و يباع فيها الخمر،

س: آن وقت هم شايد اين گوشت از باب تفريح می­گن عرضه می­شه گوشت

ج: شايد مثلاً،

در کتاب ابوعبيد خودش نوشته يلهم فيها، ای يلهم من فيها، مخففة يعنی يلهم نخوانده خودش، نمی­فهمم حالا نمی­فهمم مراد چيه؟ احتمالاً اصطلاح باشه بايد من چيزی که خيلی واضح نيست می­گم واضح نيست پيش من، ظاهرش که مثلاً گوشت باشه، که گوشت خنزير باشه يا مثلاً آنجا شراب می­خورند خوش گذرانی می­کنن، اين جور چيزها فقال اين الطريق اليها، راهش کجاست؟ اين هم خيلی عجيبه، توی يک ده راهش را اميرالمؤمنين سؤال بکنه، قالوا باب الجسر، از راه پل، قالوا يا اميرالمؤمنين نأخذ لک السفينة کشتی بگيريم قال لا تلک الشجرة اينجا درخته، اين را من نفهميدم هنوز هم که الآن می­خوانم چند روز پيش هم نگاه کردم تو شرح و اين­ها نفهميدم همين ايام نگاه کردم تکل الشجرة نفهميدم، در کتاب الانباری که من داريم که اين چاپ جديده، يک چاپ ديگه هم هست مال همان ليدن آن را ندارم الآن سابق داشتم الآن ندارم، در کتابی که من الآن دارم که اين هم به نظر من خيلی دقيق نيست، تلک سخرة به جای شجره يعنی اين به کارگيريه، يعنی می­خواهيم نيروگذاری به اصطلاح سخره تسخير يعنی کاربردنه، و لا حاجة لنا فی الشجره، آنجا هم سخره داره، و لا حاجة لنا فی السخره اين را الآن من نمی­دانم نه شجره اش را دارم نه سخره، سخره به هر حال بهتر از شجره است، اين شجره که مفهوم محصلی نداره، ان طلبوا بنا الی باب الجسر بلی فقام يمشی حتی اتاه فقال عليّ بالنيران آتش بيارين فازرموها فيها فاحترقت، اصلاً اين ده را به تعبير ايشان قريه، يا به تعبير کتب تاريخی اين محله را آتش زدند حتی در اين کتاب ايشان ناقص کرده شايد هم نقل به مضمون کرده من خودم که، می­خواستم امروز کتابم بياريم حالا انشاء الله اگر شد نکته­ای شد بيارم، در کتاب انبار داره که اصلاً از خود آن جا تا آخر بوستان، حتی باغ را هم ايشان آتش زدند به خاطر اين که يباع فيها الخمر، فاحترقت، من در  بحث شايد چهار پنج سال پيش در يکی از فروع بحث ولايت فقيه و حدود و اقامه و اين­ها من عرض کردم کلاً در کتب اهل سنت و متأسفانه در بعضی از کتب ما يک قضايای را به اميرالمؤمنين در باب احکام نسبت دادند که خيلی آدم سر در نمياره، حالا فروختن خمر، انسان ورداره درخت­ها را، در جنگ با کفار پيغمبر ديگه درخت­ها را آتش نزدند، اينجا به خاطر يک خمر درخت­ها را آتش بزنن، خانه را آتش بزنن خيلی حرفای غير معقوليه، حالا انشاء الله من يک وقت ديگه باز توضيح می­دم اگر اين­ها يکجا جمع بشه، بايد دنبال آن دست­های گشت که اين­ها را به اميرالمؤمنين نسبت دادند، علی حال من هم خودم يک تفسير خاصی دارم، احتمالاً احتمالاً احتمالاً بلی يک قضايايي بوده ديگری بوده که اين­ها مثلاً اينجا اين آقای ابن حز، الآن نقل نکرده ابن حز ليکن در کتاب همان انبار که ايشان که ازش مصدر نقل می­کنه، ابوعبيد نقل می­کنه که عمر در مدينه با طائف اين کار را کرد، آخر احتمال می­ديم قضايا مال کسی ديگه بوده برای توجيه آمدند به اميرالمؤمنين عين همان را نسبت دادند،

س: شايد جزو آن­های است که مراکزی

35: 23

ج: آتش نمی­زنن ديگه،

س:

38: 23

ج: خب خرابش می­کنن، چون می­گن نمی­تونيم جلو نشرش را، بعد هم يک بوستان را يک باغ را آتش بزنن به خاطر اين که يک گوشه مثلاً ساختمان دارند خمر می­فروشند خيلی،

س:

50: 23

ج: تو کوفه که نيست غالباً بساط را به هم زدن يک چيزیه، بياين تمام ساختمان را اولاً،

س: ديگه نمی­تونيستند جلوگيری کنن از اين قضيه، آمدن آتش بزنن تمام در و ديوار و خانه و

ج: خانه و باغ و بوستان و همه را،

س:

11: 4

ج: خب، خيلی بايد استثنائی باشه، علی ای کيف ماکان حالا وارد اين بحث نشيم که در آنجا اموال نقل می­کنه که در طائف، من عرض کردم طائفه هميشه اصلاً چون مرکز انگور بود، اصلاً مرکز خمر در آن مدينه و مکه و اين­ها طائف بود از بس انگور زياد داشت و محل فساد و فحشاء طائف بود، آنجا داره که کسی به عمر گفتند خانه­اش مثلاً خمر داره اسمش هم رشيد بود، که عمر گفت تو فسيق هستی، يعنی فاسق، فويسيق هستی نه رشيد، علی ای و آن خانه­اش را آتش زد حالا بازهم از همانجا نقل کرده از عمر، بلغ عمر ابن خطاب ان رجلاً، البته اين دوتا قصه مال اهل سواد و مال کوفه است که توش مجوسی بودند و نصرانی بودند و گاهی هم يهود بودند دقت می­کنيد در عراق هم يهودی بود هم مسيحی بود، مجوسی هم که الی ماشاء الله، چون اسرای ايرانی که آمدند عده­ای زيادشان به مجوسيت ولذا به اين ارج می­گفتند ارج يعنی کافر، و مرادشان از ارج کارگرهای بود که روی زمين کار می­کردند، کشاورزهای که روی زمين کار می­کردند، چون ارض عراق ارض خراجی بود،

س:

19: 25

ج: خمر، يباع فيها الخمر،

حديث دوم اين داره که بلغ الی عمر ابن خطاب ان رجلاً من اهل سواد، اين هم راجع به کوفه است، اثری فی تجارة الخمر، در تجارت خمر پولدار شد، سری شد فکتب ان اکسروا کل شئ قدرتم عليه، ظاهراً اکسروا در اينجا بشکانيد مراد همان خم­های خمره، ظاهراً ديگه ظاهراً چيزهای وسائل خمره، نه مثلاً اثاث ديگری خانه، و سيروا کل ماشية له، اينجا ماشيه نوشته، و در کتاب بوعبيد آمده کل ما شبه له، نفهميدم حالا اين به چه مناسبت ماشيه را مثلاً و لا يؤوينه، يؤوينّ احد له شيئاً کسی به او پناه نده، اين جزو احکام ولايتی است که پناه نده حالا برای اين که مثلاً متروک بشه بين مردم، خب پس معلوم شد که يک مسأله­ای در کوفه بوده در خصوص خمر، هم نقل شده از علی ابن ابی طالب، و از جناب ابوهريره هم نقل شده يک راهی برای توجيه خمر داشته و آن راه اين بوده که خود مسلمان نخره، امر بکنه يک مسيحی براش بخره،

س: ابوحنيفه،

ج: ابوحنيفه، از ابوحنيفه اين نقل دقت کردين، چون اين مطلب بلی از او نقل شده حالا ما برگرديم ببينيم که مسأله­ای بلی، اين مطلب، اين کتاب بدايع الصنايع کاسانی، قاسانی از علمای قرن ششم احنافه، ايشان حنفيه، و انصافاً هم کتاب نافعيه، اين کتاب را آقايون داشته باشن در فقه حنفيه کتاب خوبيه، کتابهای خوب  زياد داره، اين يکش انصافاً کتاب خوبيه، ايشان در جلدی که الآن اين چاپ من، چاپ­های ديگه هم داره، اين چاپی که الآن چاپ جديده جلد 5 صفحه 213 به بعد، بعد ايشان می­گه که ولاينعقد بيع الخنزير من المسلم لانه ليس بمال بلی فی حق مسلمين، فاما اهل الذمه فلايمنعون من بيع الخمر و الخنزير، اين فتوای ابوحنيفه اين بوده که خود اهل ذمه مانعی نداره، حالا دقت بکنيد، اگر حالا من فردا من باز مجبور می­شم همين کار را بکنم، در کتاب انبار ابوعبيد ايشان اصرار داره که سلف روی خمر و خنزير حساس بودند هرچه که مربوط به خمر بوده اجتناب می­کردند حتی سرکه­ای که اصلش خمر بوده، و به هيچ نحوی اجازه­ای بيع خمر نمی­دادند حتی بر اهل ذمه، خوب دقت بکنيد اين يکی از مسائل خلافی بوده اصلاً که آيا اهل ذمه يک حق شرب خمر دارند يا ندارند؟ و علی تقدير استفاده خمر علنی باشه يا نباشه، و علی کل تقدير حق خريد و فروش دارند يا ندارند ولو بين خودشان، ايشان داره که فلايمنعون من بيع الخمر و الخنزير، اما علی قول بعضی مشايخنا فلانه مباح الانتفاع به شرعاً لهم، کالخل مثل سرکه و گوسفند برای ما، فکان مالاً فی حقه، فيجوز بيعه، اين اين می­گه مشايخنا يعنی اهل خود احناف بعضی از احناف، و روی عن سيدنا عمر، کتب الی عشاره بالشام، عشار آن مأمورين گمرک، ان ولّوهم بيعها و خذوا العشر من اثمانها، اين همان بود که در روايت ما آمده، ايشان در اينجا نقل می­کنه که عمر می­گفته که اجازه بدين آن­ها بفروشن، بلکه بالاتر از اين پول ماليات آن­ها را هم، آن جزيه­ای که هست از همين پول خمر بگيريم، ولو لم يجوز بيع الخمر منهم لما امرهم بتولية مع البيع و عن بعض مشايخنا حرمة الخمر و الخنزير ثابتة علی العموم فی حق المسلم و الکافر، پس معلوم شد آنی که به ابوحنيفه، البته در کتاب­های ديگه هم به ابوحنيفه اين مطلبی که ابن حز گفته نسبت داده اند معلوم شد که بعد خود علمای احناف مختلف شدند، دقت فرموديد، من هميشه عرض کردم ببينيد خود ابوحنيفه گاهی يک رأی داره، شاگردش ابويوسف يک رأی داره شاگردش شيبانی رأی ديگه داره، اين هست در فقه اهل سنت می­نويسند قال

53: 29

قال زفر، قال فلان يکی يکی آراء، گاهی هم علمای که بعد آمدند به قول خودشان فقهاء علی المذهب اند آراء ديگری دارند، من شايد تا حالا حس کرده باشين از آن کتاب فقه علی المذاهب الاربعه نمی­خوانم، مشکل کتاب فقه علی المذاهب الاربعه اينه که وقتی می­نويسه الحنيفيه مرادش ابوحنيفه نيست، مرادش آراء فقهاء ابوحنيفه در طی هزار و صد سال مثلاً دويست سال، و لذا اين کتاب الفقه علی المذاهب الاربعه برای فهم آراء ابوحنيفه يا مالک يا حتی بزرگان احناف کتاب ضعيفيه، اصلاً اين کتاب غلطيه نه اين که ضعيفه، آن برداشت فرض کنيم مثل اين که يک کسی ورداره فقط آراء آقای خويي را بنويسه بنويسه فقه امام صادق، خب بلا اشکال آقای خويي فقه امام صادقه، اما ايشان ممکنه ده­ها روايت هم طرح کرده باشن، عقيده بهش هم داشتند، فقهی که در کتاب الفقه علی المذاهب الاربعه آمده از اين قبيله، خيلی به اين کتاب مراجعه نکنيد چون برای تشويش ذهن خيلی خوبه، علی حال لانهم مخاطبون لان الکفار مخاطبون بشرايع هی حرمات، و هو الصحيح من مذهب اصحابنا، عجيبه ايشان می­گه صحيحش اينه،

س:

10: 31

ج: بلی با اين که معروف الآن تو زبان ما معروفه که ابوحنيفه قائل نيست، می­گم

س: شايد منظور قانونه مثلاً قانوناً حق ندارند تو اجتماع مثلاً

ج: نه خير نه، فکانت الحرمة ثابتة فی حقهم، آن وقت نتيجه لکنهم لايمنعون عن بيعها، يعنی حرمت داره اما معامله­اش درسته، اين شبيه همان روايت ما بود که ديروز خوانديم فوزر ذلک عليه،

س: مالک می­شه،

ج: ها! اصحاب ما هم چون در اين کتب، دقت کردين چون در اين کتب فقهی اين جور آمده، آن روايت را هم همين جور معنا کردند، من نه اين می­گم عبارت را بخوانيد آن جو فقهی بايد برايتان روشن بشه، اصحاب ما هم که بعدها آمدند همان روايت محمد ابن مسلم را مثل اين معنا کردند گفتند حرام است در حق شان اما اگر خريد و فروش کردند درسته معامله صحيحه، چون تو روايت محمد ابن مسلم داره فوزر ذالک عليهم لکن تؤخذ به اصطلاح جزيه من اثمان الخمر و الخمور و الخنازير، اين بين اصحاب ما اين تفسير رايج شده چون ظاهراً امروز نمی­رسيم، من فردا اينه به عنوان از شما مراجعه بکنيد، فردا خواهم گفت که آن روايت مرادش چيزی ديگريه، اين نيست اين فتوای ابوحنيفه بوده وعده­ای از احناف بوده حالا ابوحنيفه بوده من نمی­دانم آن چيزی ديگری است اصحاب ما اين عبارت حالا شبيه اين عبارت، نمی­خواهم بگم عبارت بدايع و صنايع، شبيه اين مطلب را در بعضی از کتب اهل سنت ديدند خيال کردند اين مسأله مبتنی است بر تکليف الکفار بالفروع، ما انشاء الله فردا ابداع احتمال می­کنيم که مراد امام شايد چيز ديگری باشه اين نباشه، که مسأله تکليف کفار به فروع باشه،

س: يعنی فرق داره بين حک تکليفی و وضعی

ج: بلی، حالا عرض می­کنيم، فکانت الحرمة ثابتة فی حقهم لکنهم لايمنعون عن بيعها لانهم لايعتقدون حرمتها و يتمولونها مال می­دانن، يتمول، تمول کنايه از مال دانستن، و نحن امرنا بترکهم و ما يدينون از اعتقادات شان خب درست شد اين راجع به اصل مطلب، بعد ولو باع ذمی من ذمی خمراً او خنزيراً ثم اسلما اين عين اين فروع پيش ما آمده، همين فروعی که در فقه کوفه مطرح شده در روايات ما، چون روايات ما عرض کرديم ما الآن چيزی بالای هشتاد درصد فقه ما کوفيه، يعنی روات ما اهل کوفه اند، و در زمانی که اين­ها در کوفه بودند همان زمانی است که ديگه ابوحنيفه و غير ابوحنيفه افکار خودشان را مطرح کردند دقت ولذا سر اين که اين سؤالات هم پيش ما آمده، می­بينيد ولو باع ذمی من ذمی خمراً او خنزيراً ثم اسلما او اسلم احدهما قبل القبض، قبل از اين که قبض بشه، درست شد يفسخ البيع، اين فرع اول، اين تو فروع ما نيامده، تو فروع ما آمده که قبض و اقباض شده يعنی اين خمر را گرفته کذا، ليکن پول در ذمه بوده بعد مسلمان شده آن تو فروع ما آمده، بلی آقا

س: جو کوفه،

ج: اين کوفه است،

س: نه اين جو ناظری به ديگری بوده، ابوحنيفه

ج: ابوحنيفه قبله، يعنی ابوحنيفه در کوفه افکارش مطرح می­کرده اصحاب ما می­آمدند پيش امام صادق آن­ها را می­گرفتند از امام، و آن وقت مخصوصاً،

س:

45: 34

ج: نه خير و مخصوصاً بعضی از اصحاب ما اصلاً در اين چندتا از اصحاب ما نه همه­شان اشتباه نشه، مثل قصه­ای ديروز که گفتيم که گفتيم الواح داشت، فکر کنيم همه اصحاب الواح داشته، عده­ای از اصحاب ما اصلاً تصريح می­کنن به امام، ان ابن شبرانی يقول هکذا، ان ابن ابی ليلی يقول هکذا، يکی از آن­های که تصادفاً از بزرگان اصحاب ماست زراره است اصلاً چون زراره شاگرد حکم بود سنی بود بعد شيعه شد، اصلاً زراره در آن قصه فرائض می­گه کنت من اعلم الناس بالفرائض زمان امام باقره، مراد از فرائض ابواب ميراث، يعنی چون يک مقدار توش رياضيات هم بايد باشه، معلوم می­شه رياضياتش هم خوب بوده، هم رياضيات هم فقهش خوب بوده می­گه کنت من اعلم الناس بالفرائض، و داره در عده­ای از می­گه ان الحکم و اصحابه يقولون کذا، يک روايت داره که من از امام لا فريضة، لاتطوع فی وقت فريضه می­گه آوردم در کوفه به حکم گفتم که امام صادق، قبول کرد، سال ديگه که رفتم کوفه، امام گفت که پيغمبر نمازهاش فوت شد بعد اول نماز نافله صبح خواندند بعد فريضه صبح آمدم به حکم گفتم گفت ناقض حديثه الاول، چطور اول گفت لاتطوع، خب بايد اول پيغمبر فريضه را می­خواندند بعد نافله را، چطور امام باقر نقل کرد پارسال تو گفته که امام فرموده به اين که لاتطوع فی وقت فريضه، امسال گفتی اول نافله صبح را خواندند بعد نماز صبح را قضاء کردند، در مقام قضاء ببينيد يعنی غرضم دقت می­کنيد می­آمده حديث را از امام می­گرفته باز با يک فقيه معروف کوفه مطرح می­کرده باز مناقشات می­کردند که آيا قبول بکنيم يا نه؟ باز بر می­گرده به امام عرض می­کنه آقا حکم می­گه شما تناقض گفتيد حرف اول تان با اين دوم، حضرت فرمود نه اينجا هردو قضاء شدند، چون هم نافله قضاء شده هم فريضه، اگر که بر می­گرده باز به حکم می­گه که امام فرمودند که

30: 36

دقت می­کنيد، يکی از اين­های که باز عرضه می­کنه عبدالرحمن  ابن حجاجه که مرد ملای است که اصلاً طرح می­کنه که فقهای کوفه اين طور، و در عده­­ای از موارد امام می­فرمود ما يقول الفقهاء قبلکم فقهای کوفه چه می­گن، قبل، اجمالاً اگر بخواهم اين موارد را بگم انصافاً زياده تأثير فقه کوفه، فقه سنی کوفه، که مشکل فقه کوفه غير از وجود زنادقه که امروز اشاره کردم يک فقه قياسی است، خود اهل سنت می­گن کوفه معدن الکذب اند، به اصطلاح شان، چون شيعه در کوفه زياده کوفه را معدن دروغ می­دانن، اصل دروغ­ها در احاديث را از کوفه، به هر حال وضع کوفه و بلا اشکال احاديث ما هم در کوفه اضطراب داره بلا اشکال، اين را بايد با يک راه حل علمی درستش بکنيم، انشاء الله ولو باع ذمی من ذمی خمراً او خنزيراً ثم اسلما او اسلما احدهما قبل القبض يفسخ البيع، لانه بالاسلام حرم البيع والشراء فيحرم القبض و التسليم ايضاً لانه يشبه الانشاء حالا اين چون بحثش راجع به اينه که آيا قبض از حقيقت بيع خارجه يا نه؟ يا قبض استمرار بيعه، آن بحث ديگری است الآن من نمی­خواهم استدلالتش را نقل بکنم چون نظرم به معنای به اصطلاح چيزه، به عنوان خود مسأله است، بعد يک بحثی را که اگر در حال قبض هم مسلمان باشند باطله، آن به خاطر نکاتی قبضی که هست، بعد يک شرحی می­ده، بعد از آن شرح، ولو کان اسلامهما، او اسلام احدهما بعد القبض مضی البيع، لان الملک قد ثبت علی الکمال بالعقد و القبض فی حال الکفر و انما يوجد بعد الاسلام دوام الملک و الاسلام لاينافی ذلک فان من تخمر عصيره لايأمر بابطال ملکه فيها خب ولو اغرض الذمی ذمياً خمراً چون مع اسلم احدهما که در ذمه باشه، فان اسلم المغرض، ايشان اين طور فرق، سقط فی الخمر، ولا شئ له من قيمة الخمر علی المستغرض بعد که می­گه و ان اسلم المستغرض روی عن ابويوسف عن ابی حنيفه تسقط الخمر، و ليس قيمة الخمر ايضا، کما لو اسلم المغرض، روی محمد، مراد از محمد در اصطلاح احناف شيبانيه، محمد ابن حسن شيبانی و روی محمد و زفر و عافية زياد ابن القاضی عن ابی حنيفه ان عليه قيمة الخمر، و هو قول محمد يعنی الشيبانی وجه هذه الرواية آن وقت وارد روايت چيز می­شه، وجه استدلال علمش که همه به اصطلاح روی قواعده اکتفاء، رجوع به نصوص نيست اين اجمال قضيه راجع به برخورد اهل سنت و فروعی که در اين مسأله وجود داشته و حتی معلوم می­شده که در اين مسأله غير از اين که حالا باطله، نقل کردند اميرالمؤمنين اصلاً آتش زدند آن ده را انشاء الله فردا ما متعرض کيفيت جمع در روايات اصحاب خودمان بشم. و صلی الله علی  محمد و آله الطاهرين.

 

ارسال سوال