فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 86-1385 » خارج فقه 86-1385 (17)

دروس خارج فقه سال 86-1385 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

خارج فقه-1385-17

الحمد لله رب العالمين و صلی الله علی محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعين اللهم وفقنا و جميع المشتغلين و ارحمنا برحمتک يا ارحم الراحمين.

بحث اساسی مرحوم شيخ درباره خريد و فروش خون نجس بود و خون طاهر را ترديدی ايشان از خودشان نشان دادن لکن ما به اين مناسبت که اين بحث دارای اثرات فراوانتری هست راجع به اصل خون نجس و طاهر و مسأله حليت وحرمت هم يک بحث جانبی، استطرادی به اصطلاح، عرض کرديم که در قرآن کريم در چهار آيه مسأله خون مطرح شده و در هر چهار مورد به عنوان حرمت حرم عليکم، به عنوان نجاست که الدم نجس اين در روايات ما نيامده در روايات عامه هم نيامده و بعدها البته در کلمات فقهاء تقريباً انسان احساس می کنه که مسلم بوده نجاستش، من در سابق هم اشاراتی عرض کردم در باب اثبات نجاست يک شئ حالا يا بول يا خون يا فرض کن خمر يا خنزير يا غيره، يک بحث کلی هست يعنی بحثی هست در فقه که بيشتر البته تشخيص مصاديقه، اما خب می تونيم به عنوان کلی هم بحث بکنيم و آن اين که ما از چه تعابيری کلمه نجس را، يعنی اثبات حکم نجاست می کنيم در بعضی از موارد ما نجَس داريم در خود قرآن يک مورد داريم انما المشرکون نجس، در روايات لم يخلق الله خلقاً انجس من الکلب هم داريم رجس هم داريم اين تعبير دوم، تعبير سوم حرم هم در قرآن داريم مثل انما حرم عليکم الميته و الخمر و الدم بنابر اين که از خود حرم اثبات نجاست هم بشه به اين مناسبت که حرمت به معنای محروميت انسانه و محروميت انسان نجاست را هم به دنبال داره فقط محروميت شرب نيست مثلاً و بعد از مسأله نجاست باز به نحو طوليت از همين محروميت اثبات مانعيت صلات هم بشه، يعنی به عبارت اخری، ابتداءً قرآن متصدی محروميت شده حرم عليکم الميته و الدم، از محروميت اطلاق محروميت در بياريم که نجاست داره از اطلاق نجاست استظهار بکنيم مانعيت صلات را و استظهار بکنيم حرمت بيع را اينا به نحوی به اصطلاح اگه بخواهيم اصطلاح الآن بگيم به نحو طوليت اين احکام را در بياريم، البته مانعيت و حرمت بيع را و بطلان بيع را ديگه در يک نسبتاً(9/3) در طول آخر نيست ديديم قرآن کريم متعرض کليات شده محروميت اطلاق محروميت ازش در مياد نجاست و چون جزو سنن رسول الله هست که اصلش هم قرآنی هست ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين، جزو سنن رسول الله بوده که لا صلاه الا بطهور، عرض کرديم ضبطش صحيحش طُهوره، طَهور نيست اشتباه خوانده نشه، و عرض کرديم طهور همان طُهره، در لغت عبری در زمان يهودی، در اصطلاحات يهودی ها به جای طُهر، طهُور می گن به ضم طا، ما در لغت عربی طهر می گيم آنا طُهُر، و طهور فعوله، طهور لفظ عربی است به معنی ما يتطهر به، مثل سهور ما يتسهر به، وضوء ما يتوضوء به، پس در آنجای که در روايت داره التراب احد الطهورين آنجا را به فتح بخوانيد لاصلاه الا بطهور را به ضم بخوانيد طهور يعنی طهارت پس ما يک سنت رسول الله داريم که لا صلاة الا بطهور، از آن ور ما از اطلاق حرمت اثبات نجاست کرديم حالا که نجس شد و لا صلاة الا بطهور، پس مانعيت را هم اثبات بکنيم فقط يک نکته می مانه که آيا آن طهور در لسان وجه الله مراد طهارت از حدثه يا طهارت خبث را هم شامل می شه ظاهراً مراد هردوست، چون در آن روايت داره لا صلاة الا بطهور و يجزيک من الاستنجاء ثلاثة احجار، چون اين روايت در ذيل سنت رسول الله آمده معناش اين است که تشريح می فرمايد در اين روايت سنت رسول الله را پس مراد از طهور که شرط است در صلات اعمه از طهور حديثی و خبثی، روشن شد پس ما می تونيم به نحو ملازمه در بياريم که اين مثلاً مانع صلات هم هست، آن وقت می مانه مسأله بيع را يا از خود حرمت می گيريم که رتبه اش با نجاست يکی می شه يا چون نجس است و حرام پس بيعش هم جايز نيست که رتبه اش بعد از آن می شه غرض هم ما می توانيم عده ای از احکام را به اين ترتيب از خود آيه استفاده بکنيم اين اين هم يک راه، نمی خواهم بگم حتماً اين راه، لکن مشهور بين فقهای ما اين راه را قبول نکردن، يک راه ديگری هم داره تا حالا راه های که گفته شد از حرم، راه دوم از کلمه نجس، راه سوم از کلمه رجس استفاده حرمت بکنيم، راه چهارم برای استفاده به اصطلاح حرمت اين است که از ادله مانعيت در صلات مثلاً الآن عرق به اصطلاح جنب از حرام در يک روايتی که حالا سند درستی نداره امام فرمود که اگر آن عرق جنب از حرامه لا تصلی فيه، ببين در روايت آمده لاتصل اما مشهور بين فقهاء از زمان شيخ طوسی البته مشهور بين فقهاء نجاست هم هست، فقط مانع نيست، الآن هم عده ای از فقهاء اگر ملاحظه فرموده باشين يا در رساله های عمليه شان يا در تعليقات عروه فرمودن به اين که مثلاً احوط چون روايت ضعيف السنده، احوط وجوباً مانعيته، و لکن نجاست هم احوط استحباباً مثلاً اين نکته فنش چيه، نکته ای فنش اينه آيا تلازم هست بين مانعيت و نجاست يا نه، الآن در کتب استدلالی تقريرات آغای خويي جای ديگه ملاحظه بفرماييد عده ای از بزرگان ما اشکال می کنن که اگر در جای ما مانعيت صلات داشتيم بين مانعيت و بين نجاست تلازم نيست من دارم بحث کبرويشه مطرح می کنم که ذهن شما برای استنباط باز بشه، چه جور ما در موردی اثبات نجاست می کنيم بحث سؤال اينه، من تعابيری را که در فقه ذکر شده يا يمکن ان يذکر حالا ذکر هم نشده باشه، يمکن ان يذکر برای اثبات دارم عرض می کنم، يک اثبات تحريم تحريم مطلق دو کلمه نجس، سه کلمه رجس، چهار رواياتی را يا دليلی که بياد متضمن مانعيت صلات باشه آيا مانعيت صلات ملازمه داره با نجاست يا نه عرض کردم الآن عده ای زيادی از فقهای ما قبول ندارن از فقهای قديم چرا عده ای زيادی همين روايتی که مانعيت بهش تمسک کردن برای اثبات نجاست عرق جنب و از حرام دقت فرموديد حالا حق مطلب چيست خيلی نمی خواهم وارد بحث طهارت و نجاست بشم لکن انصاف قضيه اينه، حالا چون آغايون چون همه مثلاً چون آغايان بزرگان معاصر ما من جمله مرحوم استاد در تنقيح و اينها نوشتن که اين روايت مثلاً دلالت بر مانعيت می کنه نه دلالت بر نجاست، چون اين مطلب بحث شده من فقط اشاره عابره می کنم تفصيلش انشاء الله تو ابحاث طهارت، ببينيد ما اين سنخ صحبت که روايت متضمن مثلاً مانعيته نه نجاست، به اين مقدار اشکال خب وارده اين جای بحث نيست به نظر ما حل مشکله از اين راه نيست اساس اين قضيه راه ديگری داره، آن راه اين است که اصولاً ما در روايات اهل بيت چگونه بر خورد بکنيم مثلاً بگيم اگر مثلاً در روايت آمد لاتصل فيه يک نوع تعبده، تعبد است که باش نماز نخوان مانعه، اين بيش از اين نيست خب اگر تعبد باشه اين سنخی تعبدها مثل اصل عملی می مانه مثبتاتش حجت نيست راه دوم که بگيم نه اينها آن طور که ما فکر می کنيم تعبدهای صرف نيستند اينها همچنانکه در يک رواياتی نسبتاً زيادی هم هست آغايان اگر می خواهن مراجعه بفرماين در کتاب جامع الاحاديث همين جلد اول تحت عنوان باب حجيت فتوی الائمه طوائفی از رواياته من جمله يک طائفه از روايات چندتا روايته مفادش اينه انما هی اصول علم نرثها کابر عن کابر، ائمه عليهم السلام می فرماين آن چيزی که ما می گيم يک قواعد کلی است يک روح کلی داره خب اگر ما به اين روح به اين روايات نگاه بکنيم به احتمال بسيار قوی مانعيت از صلات خودش به عنوانه مستقلاً مگر در جای که يقين داريم و الا به عنوان مثل مثلاً موی گربه که آنجا يقين داريم به لحاظ نجاست نيست، و الا مانعيت در نماز غالباً به لحاظ لا صلاة الا بطهوره، امام می خواهن آن کبرای کلی را تطبيق بفرماين نظر به تطبيق انما هی اصول علم يعنی کبرياته، آن کبرای کلی اين است لا صلاة الا بطهور پس اگر امام آمد فرمود عرق در جنابتی که از حرام است در آن عرق نماز نخوان اين در حقيقت تطبيق لا صلاة الا بطهوره، نه اين که تعبده، خب مثلاً فرض کنيم موی گربه باشه موی گربه شواهد قطعی داريم که به لحاظ نجاست نيست، حالا به لحاظ يک نکته ای خاصی باشه و الا مقتضای قاعده اوليه به عکس اين تفکر تعبدی است مقتضای قاعده اوليه که کلمات اهل بيت سلام الله عليهم، مخصوصاً اين کلمات اهل بيت در مقابل اهل سنت هم ذکر می شده کلمات اهل بيت ناظر به اين باشه که اهل بيت نظر مبارک شان اين است که آن کبريات و آن اصول محکمه ای که از رسول الله نقل شده تطبيق بشه پس بنابراين سر اين که عده ای از قدمای ما قدمای ما هم فقهای کمی نبودن آنها از لاتصل در اين عرق جنب فهميدن نجاست را آغايان اخير ما فهميدن مانعيت را نه نجاست را روشن شد، ننوشتن هم خود آغاي خويي و ديگران ننوشتن ريشه خلاف چيه فقط می گن ما استظهار، ظاهرش اين طوره ما نمی توانيم تعميم بديم، چون موی گربه مثلاً نجس نيست مانعيت هم داره هيچ ملازمه ای نيست چون در مواردی می دانيم نجاست نيست و مع ذلک مانعيت از نماز درش هست پس اگر در جای دليل متضمن نفی صلات شد ملازمه با نجاست نداره از آن طرف قدمای اصحاب ما همه ملازمه با نجاست فهميدن لذا مشهور بين فقهاء نجاسته، بنده عرض کردم نکته بايد دنبال نکته رفت نکته اش همين نکته ای است که عرض کردم نوشته نشده در کلمات شان من فکر می کنم، چون قدما ننوشتن فکر می کنم قدما در ذهن شان بيشتر اين نکته بوده که روايات اهل بيت ناظر به تطبيق کبرويات و کليات و اصول محکمه ای مأخوذه ای عن رسول الله چه کبريات کتابی چه کبريات سنتی فرقی نمی کنه، يکی از کبريات کتابی ان الله يحب المتطهرين، يکی از کبريات سنتی هم لا صلاة الا بطهور دقت می فرماييد لا صلاة الا بطهور پس بنابراين اگر امام فرمود که در عرق جنب از حرم نماز نخوانيد به احتمال بسيار قوی تطبيق اين باشه اگر تطبيق اين شد به ملازمه اثبات نجاست می شه کرد من به همين مقدار اکتفاء می کنم انشاء الله تفاصيلش در مباحث خودش اين مورد چهارم.

مورد پنجم البته اين را فقها ننوشتن تصريح نکردن ما مفصلاً تو بحث های طهارت گفتيم اگر در جای امر به تطهر بيايد آنجا اثبات حدثيت می شه کرد حالا نجسيت مشکله اما حدثيت مثلاً و ان کنتم جنباً فاطهروا، يعنی اگر در جای تصريح آمد که شما تطهر بکنيد معنايش اينه که او را شارع حدث گرفته چرا چون طهارت پاکيه، يعنی چه يعنی پاکی از يک حالتی از يک مثلاً يک مثلاً آلودگی، آلودگی تصوير بشه که پاکی بيايد، و الا اگه يک آلودگی تصوير نشه پاکی معنای نداره که پس از اين معلوم می شه که مثلاً در اينجا يک آلودگی هست در جنابت يه آلودگی هست و لذا انسان نماز نمی خواند، حالا فقهای ما غير از اين مورد آنجای که امر به اغتسال هم باشه همينه فهميدن، آيا اين هست يا نه؟ من مس ميتاً فليغتسل خوب دقت بکنيد در روايات مس ميت فاليتطهر نداريم اين ظرافت کاره، در روايات مس ميت فليغتسل داريم، ما در روايات حائض در هيچ کدامش فلتطهر نداريم فلتغتسل داريم، اشکال نکنيم که در قرآن هست فاذا تطهرن در باب نساء حائض فأتوهن من حيث امرکم الله در قرآن کريم راجع به حائض نسبت به مسأله وطی حائض بحث شده اصلاً نماز حائض و رفتن حائض در مسجد  در قرآن نيامده خوب دقت، احکام نماز و عبادات حائض همه اش از سنته، آنچه که در قرآن آمده راجع به حائض راجع به مسأله وطی و روايات ما بالاتفاق بدون يک روايت معارض داره که زن حائض به مجرد انقطاع حيض يا مثلاً شستن موضع که خود ظاهر خون نباشه وطيش جائزه، يعنی تطهرن در قرآن تفسير شده به معنای انقطاع خون يا پاک کردن ظاهری خون به معنای غسل هم نيامده اصلاً روايات ما از موارد عجيبی است، يعنی احتمال می ده انسان که مثلاً لااقل تو اين مورد متعارض باشن، در اين مورد متعارض نيستن اين هم از عجايب کار، در خيلی جاها روايات متعارضه اما در اينجا روايات ما متعارض نيستن بالاتفاق جواز وطيه، يعنی بالاتفاق از روايات معلوم می شه که تطهرن در آيه مبارکه به معنای غسل نيست يا مراد انقطاع دمه يا غسل موضعه فقط، و اما غسل توش نيست درست شد پس ما در مورد نماز فلتغتسل داريم در مورد عبادات در حائض حالا اين بحث پيش میاد آيا اين تعبير خوب دقت بکنيد تعبير يتطهر تطهری در باب استحاضه تطهری داريم در باب حائض نداريم اگر روايت نداشتيم تطهر، داشت تغتسل آيا ملازمه هست بين عنوان اغتسال و وجود حدث اين ظاهر بعض از، ظواهر عبارت فقها همينه که حيض را حدث گرفتن يا غسل مس ميت آيا مس ميت اصولاً حدثی است ما در روايات غسل مس ميت نداريم فليتطهر داريم فليغتسل آيا يک ملازمه عرفی عرف عام يا ملازمه شرعی عرف خاص، يا قانونی سه تا ملازمه ممکنه يکی ملازمه عرف عام، يک ملازمه خاص يعنی عرف قانونی يکی هم ملازمه عرف اخص يعنی قانون شرعی حکم شرعی بين وجوب اغتسال و وجود حدث آيا اين فهميده می شه يا نه اين دوتا مورد تطهر و اغتسال در حدث شبيه آن در خبث مثلاً ما در روايات داريم که رجل نماز خواند امام می فرمايد لايغسله يا در يک روايت داريم ينقحه آب بهش بپاشه، نمی خواهد بگيم اگر در جای آمد لايغسل يا در جای آمد اغسل خود اغسل و لايغسل کاشف از خبث بودنه، از نجاسته، سؤال روشن شد پس يغتسل و يتطهر در باب حدث اغسل و لايغتسل در باب خبث کاشف از از نجاست هستن يا نه مثلاً ما الآن در عده ای از روايات داريم که می گه خون کمتر از درهمه می گه لايغسله بگيم همين که امام می گه لايغسله يعنی خون نجسه، از لايغسل، اين را متأسفانه فقهای ما هم متعرض نشدن به اين تحليلی که من دارم عرض می کنم و لذا به اين روايات در اين، بلی به اطلاق اغسل ثوبک من ابواب مالايؤکل لحمه تمسک شده زياد تمسک شده، ما کار به اطلاق نداريم ما می خواهيم بگيم خود امر به غسل يا امر به عدم غسل فرق نمی کنه مثلاً می گه خون کمتر از درهم می گه لايغسله يصل فيه، همين که می گه لايغسله خوب دقت بکنيد چه بگه يغسله چه بگه لايغسله اين يعنی معناش اين است که خون نجسه، اين را ما مجرد تکليف نگيريم کنايه از يک حکم وضعی بگيريم که نجاست باشه به نظر ما اين هم خوبه البته عرض کردم آغايون ذکر نکردن اين هم خوبه و اين آثاری داره در کتاب طهارت خواهد آمد آغايان بيشتر تمسک به اطلاق اغسل کردن ما معتقديم احتياج به اطلاق هم نداره خود يغسل حتی لايغسل فلايغسله، چون بعضی از روايات خون را اينجا خواهيم خواند لذا از الآن تمهيد مقدمات بکنيم اين يک مقدمه ای که ما از چه راه های اثبات به اصطلاح نجاست بکنيم البته يک راه ششمی هم يا راه پنجمی شد ششمی هم وجود داره که در مواردی فقهای ما گفتن از راه اجماع مثلاً دليل واضح نيست مثلاً الآن عده ای از معاصرين معتقدن که نجاست خون را ما از راه اجماع ثابت می کنيم دليل لفظی نداريم حالا آن بحثش صغروی است انشاء الله توی بحث فقه، اين يک مطلب که در اينجا گفته شد.

مطلب دوم راجع به کلمه قرآن بود که گفتيم در باب حرمت به اصطلاح خون آمده و چهار آيه است در سه آيه مطلقه، او دماً داره در سوره انعام که عده ای می گن مکی است عده ای می گن مدنی است سخت درش اختلاف هست در اين سوره انعام فقط و فقط دما مسفوحاً داره و ادعا کردن اهل سنت که اينجا اطلاق حمل بر تقييد می شه احتمال نسخ و اينها نيست ما ديروز اين احتمال ازش بحث کرديم ماند بحث سر کلمه مسفوح من ديروز عرض کردم چهارتا احتمال ما عرض کرديم راجع به مسفوح يه احتمال پنجمی هم هست که من می خوانم حالا عبارتشه در کتب اهل سنت آمده و آن احتمال اين است که مراد از مسفوح يعنی خونی که خون حالت خونی داره يعنی به قول ما وجود تفصيلی پيدا کرده اما اگر خون در قسمت از بدن به طور طبيعی نه به طور غير طبيعی جمع شده لکن ديگه حالا حالت خونی بهش نداره مثل کبد چون کبد محل ساختن خونه يا طحال اين اگرچه اگر دقت بکنيم خونه اما در اثر تجمعی که پيدا کرده مثل زخم، ما الآن می گيم دستم زخم داره نمی گيم خون، اين زخم همان خونه ديگه چه فرق می کنه، خشک شده به اين صورت بسته شد، سلول های خاصی بسته شد بهش می گيم زخم، عده ای از علمای اهل سنت گفتن مراد از دم مسفوح يعنی خونی که حالت خونی داره اما اگر جمع شده به حالت طبيعی مثل فرض کنيد کبد يا مثل طحال که ديگه اينها حالت مسفوح نيستن يعنی ريخته نشده سفته پس مسفوح در اينجا در مقابل انجماده اگر خون انجماد پيدا کرده باشه اين حرام نيست اگر انجماد پيدا نکرده مسفوح يعنی ريخته شده(40/ 20) ريخته شد اين به اصطلاح اين خون به اصطلاح نجسه يا حرامه اين پنج تا احتمال اضافه کرديم که بعد وارد بشيم بحث دوم خود کلمه مسفوح به لحاظ کتب لغت و معنای لغوی است، اولاً به لحاظ استعمال در قرآن، در قرآن چهار مورد اين کلمه استعمال شده سه موردش در مقابل نکاح آمده مسافح از باب افعال آمده مسافحين و مسافحات يعنی باب افعالش استعمال شده اما صيغه مجهول يعنی صيغه مفعول همين يه مورده دماً مسفوحاً ديگه نداريم در قرآن اما مسافحين داريم مسافحات هم داريم در آنجا ظاهراً در لغت عرب خود کلمه سفح معنای معقولش يعنی محسوسش معذرت می خواهم معنای حسی خارجش به دامنه کوه می گفتن ما از اين ماده سفح که به معنای ريزش باشه چيزی که الآن مناسب با دامنه کوه باشه ما گاهی در زبان فارسی نداريم دقت بکنيد ما گاهی از آن هيئت و ماده چيزی که مناسب باشه در زبان فارسی در اختيار نداريم الآن ما دامنه کوه می گيم که از لفظ دامن گرفته شده ران هم می گيم ران کوه يعنی دامنه کوه که اين تهرانه می گن تهيران بوده اصلش يعنی آخر دامنه کوه ران در لغت فارسی به معنای و به نظرم در لغت عربی هم مرادف داره(15/22) جبل گفته می شه به ذهنم اين طور مياد، اما سفح که توش ماده ريزش باشه الآن تو زبان فارسی درباره کوه به ذهنم نمياد، از معانی به اصطلاح محسوس برای ماده سفح سفح الجبل يعنی دامنه کوه داريم از معانی محسوسش آن ده تا به اصطلاح قرعه کشی که می کردن در مقابل بت که ازلام اسمش بود، که به اصطلاح ده تا چوبه بود، روی هر چوبه ای بود چهارتا از آن چوبه ها خالی بود يعنی حساب نداشت، يک و دو و سه، چهار تا، چهارمش را سفيح می گفتن که از همينه، سفيح را می شه بگيم ريزش اسمش را بگذاريم سفيح به اصطلاح سهمی بوده که خالی بوده چيزی به ازائش نبوده از ده تا چهار سهم خالی بوده چهارتا تيری که چوبه ای که بوده، يکش چهارمش سفيحه آن را می شه ما کلمه ريزش را الآن هم در فارسی يعنی اين ريخته است رفته، می گن روغن ريخته رفت بخت امام زاده اين می شه کلمه ريزش را به جای او به کار برد خود کلمه به اصطلاح سفح اصولاً در لغت عرب به معنای ريزشه لکن ظاهراً می شه به اصطلاح به يک معانی کنائی هم به کارش برد شايد سر اين که در لغت عرب سفاح را به معنای نستجر بالله به معنای عمل زشت و آلوده گرفتن به اين جهت باشه يعنی در سفاح يک نوع ارتباط بين زن و مرد نيست به مجرد قضاء حاجت شهوانی است فقط همين، و لذا ازش تعبير به سفاح کردن، شايد نکته اش اين باشه به خلاف زواج يا نکاح زواج اساساً به معنای زوجيت همسری يعنی يک نوع حالت معنوی بين دو نفر ايجاد شده، و لذا شايد سر اين که در لغت عرب و در آيات مبارکه در روايات هم داريم لفظ سفاح به معنای عمل آميزش جنسی به صورت حرام نام برده شده از همين ماده ريزش باشه يعنی در مطلبی در ارتباطی که جز دفع شهوت ديگه چيزی نظر نداره خوب دقت  بکنيد کانما در اصطلاح عربی اسمش را سفاح گذاشتن يعنی هيچ نوع حالتی بين اين زن و مرد وجود نداره هيچی فقط قضاء شهوته، لذا اسمش سفاح گذاشته، اما اگر نه يک پيوندی يک ارتباطی بين آنها وجود داره مثلاً زواج اسمشه گذاشتن يا نکاح اسم و الی آخره قيد مثلاً بهش اضافه کردن و لذا آدم که تأمل می کنه در معانی کلمه من حيث المجموع به معنای ريزشه اما آيا در اين ريزش شدت هم ملحوظ شده ما عرض کرديم سابقاً کبراش را عرض کرديم ما حتی در مفاهيم افرادی قائل به تحليليم يعنی چه يعنی قائليم هر مفهومی را که می خواهيم لغتاً معنا بکنيم بايد تمام آن ريزه کاری ها و خصوصياتی که ممکن است در نظر بگيريم مثلاً فرض کنيد غسل اين مثاله چندبار عرض کردم، شستن، مثلاً آيا در شستن به نظر عربی اخذ شده که بعدش هم فشار بدهيم آن آب در بياد، مرحوم استاد قائل به اينه، می گن در غسل عصر معتبره می بينيد يعنی وقت می خواهن تحليل افرادی بر اين لفظ بکنن آن حدود را يکی يکی مثلاً آيا در غسل ازاله هست يا نه، مثلاً آدم لباسش را آلوده باشه به خاک(45/ 25) تو آب در بياره اما هنوز گل نرفته می گن غسله بالاماء ما عرض کرديم نه نمی گن عرف به فارسی هم شستن نمی گن شست يعنی از بين رفت، پس ازاله تو مفهوم غسل هست دو آيا مفهوم غسل درش اخذ شده که با آب باشه، چون ما غسل به تراب داريم فرض کنيد دست من آلوده شده فرض کنيم به يک رنگی من خاک به دست خودم ماليدم تا اين رنگ رفت پس آن نجاست زوال پيدا کرد، آيا در زبان فارسی می گيم شست دستش را در زبان عربی می گيم غسله، ما در باب ولوغ سگ داريم که به تراب يغسله جمع بين دوتا ماده شده هم يغسله هم بالتراب آيا غسل مطلق بر طرف کردن ولو امروزه با الکل مثلاً آيا صدق غسل می کنه يا نه اصولاً در مفهوم غسل خوابيده که با چيزی مثل آب بايد باشه ببنيد ما اگر بخواهيم شايد هفت هشت ده تا قيد را ما توی تحليل کلمه آيا درش شرطه با يک همراهی هم باشه مثلاً با صابون يا مهم اين است که نه با آب شسته بشه آن کثافت آلودگی از بين بره برش صدق غسل می کنه آيا بعدش فشار دادن يا عصر دخيلی در مفهومش هست  يا نه يعنی جدا شدن اجزاء مايعی که موجب زوال نجاست شده و هلمّ جراً، حالا تو سفح ما اين بحث را مطرح می کنيم آيا درسفح که به معنای ريختن هست آيا اخذ شده که جهنده هم باشه يک دفعه می گيم خرج الدم، يک دفع می گيم سفح الدم، ببنيد يک دفعه می گيم خرج، خرج خونش در آمد، حالا يواش يواش در آمد قطره قطره در آمد، اما وقتی می گيم سفح يا دم نه، جهيد خون بيرون جهيد اينی که ما در معنای اول عرض کرديم که بعضیا دم مسفوح گرفتن يک حيوانی که خونش جهنده است مثل گوسفند اما در حيوانی که خونش جهنده نيست ولو از رگش هم بيرون بيايد اين درش اخذ نشده جواب ظاهراً از مفاهيم لغوی و استعمالات عرفی اين در نمیاد آن خون ريختن در مياد اما ريختن به نحو جهندگی باشه اين انصافاً از استعمالات او در نمياد، يعنی از استعمالات مورد سفح در نمياد، پس لا اقل اين اگر ما باشيم و ظاهر اطلاق آيه مبارکه البته چون سفح جزو مفاهيم نسبيه خون خودش جزو مفاهيم مطلقه خون يک ماده ای مايعی مخصوصيه ديگه به هرچيزی که ديگه خون نمی گن، چه می خواهد توی رگ باشه بهش خون می گن، بيرون رگ هم باشه بهش خون می گن توی قلب هم باشه بهش خون می گن بيرون قلب هم باشه بهش خون می گن، خون مفهوم نسبی نيست مفهوم مطلقه، اما ريختن از مفاهيم نسبيه از کجا ريخته بشه از دست آدم ريخته بشه از گردن ريخته بشه از بدن من، در روايات داره که من بدنم خاراندم خون در آمد خوب دقت بکنيد خب اين توش سفح نداره اما می فرماين نجسه ديگه فرق نمی کنه باش نماز نخوان اين اشاره ای به اينه که در باب خون لازم نيست که گردنه ببرن خون در بياد از هر جای بدن که خون در آمد يعنی اين مفهوم می شه نسبی آن مفهوم نسبی مبدأ و منتهاش چيه مبدأ و منتهاش به يک تفسير عبارت از اين است که از حيوان خاصی باشه و به تفاسيری که عرض کرديم که ديگه نمی خواهد تکرار بکنيم تفسير چهارمی را که ما عرض کرديم مبدأ و منتهاش عبارت از رگه، اين تصور نکنيم که خون در رگ خون نيست خون در رگ هم خونه، الآن ما که نشستيم صحبت می کنيم در رگ های ما خون وجود داره آن هم خونه فرق نمی کنه لکن به آن مسفوح نمی گن مادام تو رگه خون هست اما مسفوح نيست پس مراد از خون مسفوح بناءً علی هذا خونی است که از رگ در آمده يعنی خونی که ديگه به اعتبار ديگری ميته شده چون خون که در رگ هست فعاليت حياتی داره زندگی داره دفع و رفع می کنه با مکروب مبارزه می کنه اما از رگ در آمد ديگه آن حالت ها را نداره پس دم مسفوح در حقيقت همان خونی است که در رگه اما بيرون ريخته شده حالا می خواهد به وسيله بريدن سر باشه می خواهد به وسيله چاقو زدن باشه می خواهد به وسيله مثلاً يک نوع مرض در پست سگ بيفته مثلاً، يا در پست گوسفند بيفته حالا سگ که نجس العينه، در پست گوسفند بيفته که بدنش جرح پيدا بکنه خونش بياد بيرون فرق نمی کنه يا بخواهد فرض کنيم توسط دستگاه که خداوند در روده های مثلاً مرغ قرار داده آن قطره خون داخل تخم مرغ هم بشه هيچ فرق نمی کنه ديگه مراد اين است خوب دقت بفرماييد مراد اين است که  خون از رگ بياد بيرون پس مسفوح در حقيقت عبارت از خونی است که از رگ آمده بيرون و لذا عرض کرديم حتی مثل الآن شايد امروز نرسيم انشاء الله عبارتشه بخوانيم قرطبی می گه اتفاق فقهاست که اين آيه مبارکه دم مسفوح حملش می کنيم بر همان آيات ديگه که دم مطلقه، آن وقت بنابراين نه نسخ لازم میاد نه تخصيص لازم مياد نه حمل مطلق بر مقيد لازم مياد، بگيم اصلاً آن آياتی که می گه حرم عليکم الميته و الدم، يعنی آنی که دمی که اصلاً بيرونه، آنی که باش کار داريم ما آن دمی که باش کار داريم دمی است که در رگ نيست که آن دم حرامه آن دم مسفوح هم همانه هيچ فرق نمی کنه در سه تا آيه که دم آمده در يک آيه که دم مسفوح آمده مراد يکيه، آن آياتی که می گه دم يعنی در جای که دم يک وجودی داره که بهش وجود مستقلی داره مدام در رگ هست وجود مستقل نداره بهش می گيم گوشت نمی گيم دم اگر حيوانی را هم سر بريديم توی رگ هايش خون باشه نمی گيم ما خون می خوريم می گيم گوشت می خوريم، چون مضمحل در آنه مستهلکی در آنه، و لذا عرض کردم مثل قرطبی می گه بالاجماع اينجا حمل مطلق بر مقيده، اصلاً می گيم حمل مطلق بر مقيد نيست آن دم هم عين همين دم مسفوحه، هيچ فرق نمی کنه فقط مراد از آن دم هم دمی که خارج از خون باشه از رگ باشه، اينجا هم مراد دمی است که در عروق نباشه در رگها نباشه هيچ فرقی باهم نمی کنه دقت فرموديد پس بنابراين کلمه مسفوح يک معنای نسبی است و بايد طبق نظر روايات مثلاً عده ای گفتن مسفوح يعنی خونی که از حيوان ريخته می شه جدا می شه از حيوان، مياد انشاء الله ما عبارت عروه را هم می خوانيم ايشان می گه خونی که در قلب حيوانه پاکه، وقتی سر بريديم قلبه در آورديم آن خون داخلی چون مسفوح نيست ديگه، اما طبق تصور ما نه آن هم نجسه مراد از خون مسفوح هر خونی است که از رگ بيرون آمده مادام تو رگه پاکه، معيار در مسفوح بيرون آمدن از رگه نه معيار در مسفوح ريختن روی زمينه، پس بنابراين اگر ما باشيم و بحسب لغت کلمه مسفوح هردو معنا، سه معنا را به خودش می گيره هم ممکن است بگيم آن خونی که روی زمين ريخته شده چون سفح و ريختن يک امر نسبیه امر مطلق نيست امر نسبی يعنی چه يعنی بايد به چه ملاحظه اش کرديم اگر ملاحظه به اين کرديم از جسد حيوان سر بريديم ريخت روی زمين اين هم بهش می گن مسفوح اگر ملاحظه کرديم از رگها زد بيرون آن هم بهش می گيم مسفوح اين طور نيست که حتماً مسفوح به يک معنا باشه اما مسفوح در مقابل منجمد که در کلمات عامه آمده انصافاً آن مشکله آن به يک نحوی از مجازيته آن خيلی مشکله به کبد نمی گن خون منجمد مسفوح در مقابل منجمد مشکله بلی چيزی که هست اهل سنت روايتی را از رسول الله نقل کردن احلت لنا ميتتان و دمان، اما الميتتان فالحوت و الجراد يعنی ماهی و ملخ و اما الدمان فالکبد و الطحال، اينا هم اين حديث بلی آنجا هم اطلاق دم برش شده نفرموده پيغمبر که اين دم مسفوح چون نيست خب خونی منجمدی است شايد هم  مسفوح باشه استثناءً حلال شده آن ربطی به اين جهت نداره در روايات ما طحال حرام است کبد حلال است در روايات اهل سنت و بالاجماع عند اهل سنت حالا اين مطلب  هم معلوم تان باشه اين هم متأسفانه از موارد اختلاف شديد بين ما و اهل سنته، بالاجماع عند اهل سنه کبد و طحال هردو حلال اند اين اجماعی است و اين روايته هم ما نداريم اهل سنت دارن در باب به حساب ماهی روايتی هم خيلی مشهور آنها دارن در باره بحر، سئلت عن البحر فقال هو الطهور مائه الحل مِيتته، يا مَيتته، که ميته ای او که ماهی که روی آب آمده حلاله اين هم ما نداريم درباره ماهی تذکيه اش به اين است که از آب زنده خارج بشه ما در اين دو مورد با اهل سنت متأسفانه اختلاف داريم يکی کبد و طحال و اين روايت دو تا روايت دوتا روايت مستند اختلاف ما با اهل سنته، اين معنای لغوی و يک مقداری روشن شد که در معنای لغوی مثلاً فوران باشه تند باشه شديد باشه اين خصوصيات در معنای لغوی اخذ نشده بحث چهارم ما درباره برخورد با اين آيه مبارکه چه در اهل سنت و چه در روايات ما و فتاوای اصحاب ما ببنيد درباب اهل سنت من بعضی از کلمات را در اينجا می خوانيم که انشاء الله نافع باشه يک مقداری از کلمات را از تفسير طبری می خوانم، تفسير طبری آغا اين چون کمتر روش کار شده بسيار کتاب خوبيه اين تفسير طبری را هرچه می تونيد روش کار بکنيد، بسيار کتاب نافعی است که خيلی فوائد علمی خوبی داره برای خيلی از جهات بلی اين کتاب مفيده بلی در تفسير طبری بلی بعد از اين که ايشان خودش تفسير می گه حالا من کار به تفسيرش ندارم روايات داره، چند اين در اين تفسير اين چاپی که الحمدلله چاپ جديد محقق شده، انشاء الله اگر پيدا کردين دلتان می خواهد بگيرين، در اين چاب رسمی قديمی اش در جلد هشتم  صفحه 52 در ذيل همين سوره انعام چندتا سند نقل می کنه ببنيد مثلاً از اکرمه، ما خيلی به اکرمه اعتقاد نداريم شاگرد ابن عباسه و معروفه ايشان رگ خوارج داشته مخالفين اهل بيته، او دماً مسفوحاً قال لولا هذه الآيه لتتبع المسلمون من العروق ما تتبعت اليهود معلوم می شه که اصلاً اين ناظری به آن نکته ای بوده که يهود انجام می دادن يهود چون خون برشان حرام بوده گوشتی را که می گرفته مثلاً گوشت ران می آمدن می شکافتن ببينن رگ هرچه رگ هست در بيارن چون تو رگها خونه ديگه، اين از اين تفسير معلوم می شه که اصلاً نظر آيه اصلاً به اين بوده اساساً پس مراد از مسفوح در مقابل رگ، اکرمه می گه اگر اين آيه نبود مسلمان ها دنبال رگها می رفتن همچنان که يهود اين کاره انجام دادن، حالا اين مطلب را چون من ديگه ايشان باز به يک سند دوم از اکرمه باز به سند سومی از اکرمه باز از ابی مجلز،  فی(33/ 37) يعلوها الحمره من الدم قال انما حرم الله الدم المسفوح به قرينه معلوم می شه احتمال قوی مرادش همان رگ باشه بلی البته از ابی  مجلز نقل شده از آن خونی رون گردن گفته اشکال نداره اين از معلوم می شه که مراد رگ نيست بلی، از ابو مجلز بلی، از قتاده هم يک حرفی نقل شده لحم خالطه دم فلابأس اينا هم عبارتش اجمال داره باز ايشان نقل کرده به اصطلاح ازابن عباس آن هم حالت ابهام داره از اکرمه نقل کرده همان رگ را گرفته، از عايشه هم نقل کرده لاتری بلحوم سباح بأساً و الحمره و الدم يکونان علی القدر، که در ديگ، غالباً در ديگ از منشأ رگهاست آن هم نقل شده بلی، ايشان از عبارت پس آن عبارتی که نسبتاً روشن تر از بقيه هست آن چيزهای است که از اکرمه در اين جهت نقل شده ديگه وقت تمام شده بقيه اش فردا انشاء الله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين.


 

ارسال سوال