فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 85-1384 » خارج فقه 85-1384 (30)

دروس خارج فقه سال 85-1384 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم، والحمد لله ربّ العالمین، وصلّی الله علی محمّد وآله الطیّبین الطاهرین المعصومین، واللعنة الدائمة علی أعدائهم أجمعین. اللّهمّ اغفرنا وجمیع المشتغلين.

 عرض کنم که: بحث راجع به روایت به تعبیر شیخ «رسالة المحکم و المتشابه» بود که عرض کردیم: بالکل با روایت «تحف العقول» فرق دارد و در روایت «محکم و متشابه» که در این چاپ «بحار» از صفحۀ 46 شروع کرده این بخش را بعنوان «وأمّا ما جاء في القرآن من ذکر معایش الخلق». ایشان اوّل را «وجه الإشاره» گرفته. «وجه الإشاره» باحتمال بسیار قوی عرض کردیم: صحیحش «وجه الإماره» باشد و «وجه الاشاره» «وجه الإماره» در روایات ما کلاًّ نیامده. این تعبیر ـ یعنی: تعبیر امیری، «إماره» يعنی سلطانی ديگر. این تعبیر مناسب تعبیرات ما هم نیست، مناسب تعبیرات روايات ما هم نیست و لذا خود بنده احتمال می­دهم نه «اشاره» باشد، نه «إماره» باشد، «إمامه» باشد، «وجه الإمامه» باشد؛ چون اینها از شؤون پیغمبر و بعد هم امام معصوم است ـ صلوات الله وسلامه علیهم.

 ایشان در «وجه الإشاره» «فقوله تعالی: "وَاعْلَمُوا أنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ"» این را ذکر کرده، بعدش «ثمّ إنّ القائم بأُمور المسلمین بعد ذلک الأنفال». من احتمال می­دهم: این هم تتمّۀ کلام باشد ـ یعنی: بعبارت دیگر: در «وجه الإمامه» اوّل خمس را آورده، بعد انفال را آورده، بعد فرموده است: «وله نصیب آخر من الفيء» که ما نخواندیم دیروز «والفيء یقسَّم قسمین». این هم وجه سوم. این راجع به «فيء» هم یک توضیحی داده، راجع به «ما أفاء الله علی رسوله». ما عرض کردیم: کلمۀ «فيء» احتمالاً دو معنا داشته باشد. قطعاً در میراث­های اهل سنّت به دو معنا آمده، در کلمات اهل سنّت، در کلمات فقهای اسلامی: یکی مطلق فايده است، یکی خصوص اصطلاح خاصّی است كه بدون باصطلاح جنگ و خونریزی گرفته شده باشد.

 علی ایّ حال، ظاهراً ـ والعلم عند الله ـ در این کتاب «وجه الإمامه» سه مورد از قرآن ذکر شده. سه مورد از آیات قرآن؛ چون این کتاب کما این که عرض خواهم کرد، بیش­تر نظرش تقسیم­بندی آیات است ـ مثلاً آیات قرآن عامّ است، خاصّ است، مقدّم است، مؤخّر است، ناسخ است، منسوخ است، از این قبیل و این به همین مناسبت معانی از قرآن درآورده. تقریباً می­توانیم بگويیم: این کتاب یک چیزی بین علوم القرآن و تفسیر موضوعی است مثلاً، اینطوری. ایشان می­گوید: آنچه که بعنوان راه­های زندگی ذکر شده در قرآن باصطلاح 5 تاست. سه قسمتش مربوط به امام مسلمین است، سه قسمتش مربوط به رسول الله است. از این سه قسمتی که هست یکی­اش خمس است، "وَاعْلَمُوا أنَّما غَنِمْتُمْ". دوم انفال است، سوم هم مسئلۀ باصطلاح «فيء» است. "مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ". این سه بخش از مفاهیم، اینها از اختصاصات مقام امامت و رسول الله است.

و عرض کردیم، ما در بحث خودش مفصّلاً عرض کردیم: تقسیم­های دیگری هم برای مسائل مالی می­شود کرد ـ یعنی: مسائل عمومی. یک تقسیم دیگرش هم به لحاظ زمان نزول است. اقدم مسائل مالی که در قرآن آمده در آیات مکّيّه خصوص زکات و صدقات است. زکات در آیات مکّیّه  هست، بقیّۀ عناوین در آیات مکّیّه نیامده. دوم بعد از آن باصطلاح آیات مکّیّه، دوم عنوانی که ما در قرآن داریم خمس غنائم است، :وَاعْلَمُوا" اين سال دوم هجرت است؛ چون یا در به هر حال جنگ بدر واقع شد، یا بعد از بدر. من عرض کردم: یک سریّه­ای را رسول الله فرستاده بودند اطراف خود مدینه، اواخر ماه شعبان و قبل از ماه رمضان. آن شخص می­گويد: من رفتم چند تا گوسفند غنیمت گرفتم، برگشتم. بین ما «مرباع» متعارف بود ولکن من خمس را به رسول الله دادم. آن شخص این طور می­گوید و بعد از این جنگ بدر واقع شد. آیات خمس در جنگ بدر است مسلّماً، "يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ". بحث اين است كه آيا همان مال بدر هم تخمیس شد یا نه جنگی که بعد از بدر بوده تخمیس شد در کتب اهل سنّت؟ و طبعاً آیۀ انفال هم همان وقت است ـ یعنی: آیۀ انفال و آیۀ غنیمت هر دو در سال دوم هجرت­اند. آیۀ "وَمَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ" مربوط است به یهود که در سال هفتم در قصّۀ خیبر بوده. حالا من دیگر نمی­خواهم وارد بشوم. این آیات ترتیب تاریخیشان اینطوری است.

 آن وقت زکات را هم عرض کردم: زکات و صدقات تا در مکّه بود حالت فردی داشت. این نکته را ایشان در این جا متعرّض نشده متأسّفانه. در مدینه حالت جمعی پیدا کرد و بحسب شواهد موجود ماه رمضان سال هشتم هجرت با جمع شواهدات ديگر. توضیحش این جا جایش نیست. البتّه سنّی­ها ننوشته­اند. با این شواهد زیادی از روايت عبدالله بن سنان و دیگران که جمع کردیم در سال هشتم هجرت در ماه رمضان پیغمبر آیۀ "خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً" باصطلاح بر ایشان نازل شد و مأمور به زکات شدند و در روایات ما دارد که اوّلین زکات هم زکات فطرۀ همان سال بود، نه زکات مال.

 و لذا زکات در تشریع اسلامی دو حالت دارد: یک حالت مربوط به مسلمان­ها که این از مکّه بود و خودش هم مستحب بود. صدقه­ای بود، واجب بود، امّا محدود نبود، خصوصیّات نداشت و معلوم هم نیست از شؤون رسول الله بوده، امّا در قرآن ما فقط یک آیه داریم. آیات الزکات زیاد است. "یُؤْتُونَ الزَّکاةَ" زیاد است، امّا یک آیه داریم که خطاب به رسول الله است. بقیّۀ آیات خطاب به مؤمنین است. آن آیه هم "خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً". این یکی است و به نظر ما زکات از آن وقت جنبۀ اجتماعی پیدا کرد.

س: انما الزکاة للفقراء

ج: "إنَّمَا الصَّدَقاتُ". زکات ندارد.

س: "إنَّمَا الصَّدَقاتُ"

ج: "الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ". نداریم که بگیرد. آن که تکلیف دارد، "خُذْ" در قرآن یکی است. منحصر در کلّ قرآن یکی است و عرض کردیم: پیغمبر اکرم در سال هشتم اعلام فرمودند، در سال نهم در ماه رمضان سال نهم که یک سال شد، چون حولان حول می­خواهد، زکات گرفتند. زکات مال الزراعه را زودتر گرفتند. بعد در سال دهم هم گرفتند. سال یازدهم هم كه پیغمبر شهید شدند، فوت کردند، که دیگر نبودند. دو سال زکات بعنوان یک عنصر اجتماعی، جزء بیت المال. در این کتاب  ذکر نشده، در این «رسالۀ محکم و متشابه». علی ایّ حال، ایشان از اموالی که در قرآن آمده و به تعبیر ایشان «وجه الاشاره». حالا شاید هم «وجه الاشاره» یعنی این آیه ولو مربوط است به ولیّ امر، به رسول الله، لکن انسان مسلمانی که می­رود غنیمت جمع می­کند، چیزی هم به او داده می­شود. حالا مثلاً شاید این طور. به هر حال صحیحش به نظر ما نه اشاره است نه اماره، باید «وجه الإمامه» باشد.

س: «وجه الإماره» به خاطر آيۀ اولوا الأمر است شايد؟

ج: نیاورده­اند این جا. می­دانم نیاورده­ متأسّفانه، و اصولاً اصطلاح شرعی ما نبوده اماره و اگر مراد از اماره امارة المؤمنین باشد ـ يعنی: امیرالمؤمنین باشد ـ مثلاً آنچه كه در افغانستان بود امارت می­گفتند دیگر، امارت افغانستان، امارت اسلامی را امیرالمؤمنین می­دانستند. آنها جمهوری نمی­گفتند در زمان طالبان. اگر مراد از «اماره» هم در این جا امارة المومنین باشد، بعضی از روایات ما در «بحار» هم دارد، تصریح دارد امام صادق که: امیرالمؤمنین را فقط به علیّ بن ابی­طالب بگويیم، به ائمّه هم گفته نشود. این از خصايص ... . حالا دیگر وارد خيلی بحث­های دیگر نشویم که از اين بحث­ اساسی ما خارج می­شویم. علی ايّ کیف ما کان، غرضم یک نکته بود. ایشان از وجه الاماره به تعبیر خود ایشان اشاره ـ یا اماره ـ سه طايفه از آیات را ذکر کرده: یکی: از غنايم است که طبیعتاً مال جنگ است، یا باصطلاح بعضی روایات ما حمل شده بر ارباح مکاسب. دو: انفال است که این هم یک موردش جنگ است، «صفایا». بقیّه­اش غیر جنگ است، اموال عمومی است. این هم از شؤون امارت است به تعبیر ایشان ـ یا امامه به تعبیر ما. سومیش هم «فیء» است، "وَمَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ". این سه مورد در قرآن کریم که ایشان باصطلاح اینها را از وجه الاماره قرار داده. روشن شد؟ این وجه اوّل.

 وجه دوم: بعد می­فرماید: «وأمّا وجه العمارة فقوله: "هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيهَا"، فأعلمنا سبحانه أنّه قد أمرهم بالعمارة ليكون ذلك سبباً لمعايشهم». این آیۀ مبارکه «الذی "أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ"» در کتاب­های آیات الاحکام هم ذکر شده، امّا خب خیلی صریح نیست به باصطلاح عمارت. همین "وَاسْتَعْمَرَكُمْ"، بلانسبت الآن هم استعمار که می­گویند، اصلش می­گویند برای عمارت بوده. «يخرج من الأرض من الحبّ والثمرات، وما شاكل ذلك». البتّه این استعمار و عمارت در این جا شامل بخش کشاورزی گرفته ایشان بیش­تر.

 «وأمّا وجه التجارة». در باب «وجه التجاره» ایشان این آیه را ذکر کرده: «فقوله تعالی: "يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ"». این آیه در باب قرض است، در باب تجارت نیست. دقّت می­فرمايید؟ این آیه از آن آیاتی است که بزرگ­ترین آیۀ قرآن است. در همین چاپ عثمان طه یک صفحۀ کامل است. دیگر آیۀ دیگری در کلّ قرآن نداریم یک صفحۀ کامل باشد. این آیه منحصر است. این قسمت از آیه این جایش اصلاً ربطی به تجارت ندارد. بعد دارد: «إلی آخر الآیة». این خود این قسمت ـ یعنی: بیش از نصف آیه ـ ربطی به تجارت "إِلاَّ أَن تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا" آن ذیلش دارد. دقّت فرمودید؟ ایشان وجه التجاره را به خاطر آن ذیل (آورده) است. بقیّه الآن این مقداری که ذکر شده اصلاً ربطی به تجارت ندارد. این راجع به قرض است. "إذَا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاکتُبُوه" الی آخر که دین باید نوشته بشود، کتابت بشود، الی آخره. ربطی به تجارت ندارد و ما نمی­دانیم چرا در این کتاب "أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ" را ذکر نکرده­ مثلاً. "إِلَّا أَنْ تَكُونَ تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ" را ذکر نکرده. فقهای ما غالباً این  دو تا آیه را ذکر می­کنند در تجارت و عرض کردیم، من سابقاً هم عرض کردم: تجارت چند تا اصطلاح دارد. الآن مثلاً تاجر پیش ما کسی است که خرید و فروش کلّی می­کند. بقّال جزئی را تاجر نمی­گویند. گاهی اصطلاح تجارت خصوص تجارت خارج از کشور است که اصلاً يك اصطلاح اقتصادی هم دارد. مکتب اصالت تجارت، مکتب تجارتی مرادشان مکتب اقتصادی­ای است که رشد اقتصادی و توسعۀ اقتصادی را مرهون رشد تجارت خارجی می­دانند. همین صادرات و این حرف­ها. این راه است كه در کتاب­های اقتصاد از قرن 18 در انگلستان بخصوص در اروپا که راه توسعه این است که به خارج بزنیم، به صادرات و اینها. آن تجارت، اصطلاح آن تجارت وقتی می­گویند مکتب اصالت تجارت، تجارت خارجی است. یک تجارت هم ما در روایات داریم، مطلق خرید و فروش ـ چه جزئی، چه کلّی، چه داخلی، چه خارجی. این مراد از تجارت در آیات و روایات است.

 "إِلاَّ أَن تَكُونَ تِجَارَةً حَاضِرَةً تُدِيرُونَهَا"، "إِلاَّ أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَنْ تَرَاضٍ" تجارت و متاجر هم که در کتب فقه ما آمده مراد همین معناست، نه آن تجارت خارجی، یا تجارت کلّی. خصوص نقل و انتقال، نه نقل و انتقال مجّانی. وقتی یک نقل و انتقال در مقابل پول باشد، اسم آن را تجارت گذاشته­اند. روشن شد؟ این کتاب هم متأسّفانه از عجایب این کتاب این که ایشان برای تجارت آن آیۀ دین را آورده که آخرش تجارت است و شاید هم نظر ایشان این بوده که آن دو تا آیه دلالتی در باب تجارت ندارند.

س: (13:27)؟

ج: بله، فی نفسه.

«فعرّفهم سبحانه كيف يشترون المتاع في السفر والحضر، وكيف يتّجرون إذ كان ذلك من أسباب المعايش». پس این هم معلوم می­شود که يكی از راه­های زندگی است. این وجه سوم.

«وأمّا وجه الإجارة فقوله عزّوجلّ: "نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سِخْرِيًّا». این تمسّک آیۀ اجاره به همین شده. «سِخريّ» در این جا به معنای مسخره نيست، مسلّط کردن، مسخّر کردن ـ یعنی: بعضی­ها کارشان را در اختیار بعض ديگر قرار داده­اند که از آن تعبیر به اجاره می­کنند.

«"وَرَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ"».

س: «سِخريّ» آمده.

ج: «سِخريّ» یا «سُخريّ» دو قرائت دارد. «فأخبرنا سبحانه أنّ الإجارة أحد معايش الخلق، إذ خالف بحكمته بين هممهم وإرادتهم، وسائر حالاتهم». بعد یک شرحی که چطور از این آیۀ مبارکه بخش چهارم که اجاره است که ما عرض کردیم، بخش چهارم که بخش اجاره است در عدّه­ای از روایات در «تحف العقول» توضیح داده شد. این شامل بحث باصطلاح هم کارگری می­شود، هم کارمندی می­شود، لکن الآن بیش­تر اجاره را در بخش کارگری می­آورند ولکن در روایات ما آن جایی هم که اجاره آمده بخش خدمات هم که سرویس باصطلاح، این بخشی که الآن در اقتصاد به نام خدمات ذکر می­شود، آن هم مثل رانندگی و نمی­دانم تاکسی تلفنی و اینها، آن هم جزء همین بخش اجاره است در این روایت.

«وأمّا وجه الصدقات فإنّما هي لأقوام ليس لهم في الإمارة نصيبٌ». این جا اماره دارد. کسانی که اینها در بخش جزء امیر نیستند.

«ولا في العمارة حظّ»؛ نمی­توانند زمین را هم آباد بکنند. کشاورزی، توانایی کشاورزی ندارند. «ولا في التجارة مال»؛ در خرید و فروش هم سرمایه ندارند. «ولا في الإجارة معرفة»؛ توانایی این که کارمندی، کارگری، یا بخش خدمات، رانندگی بکنند مثل مثلاً ـ معرفت یعنی: آشنایی، فرض کنيد خبرویّت ـ مثلاً نمی­داند ماشین رانندگی کند، یا قدرت ندارد.

 «ففرض الله تعالى في أموال الأغنياء ما تقوتهم»، يا «تقوّتهم». «ويقوم بأوَدِهم». «أوَد» یعنی کجی، انحراف. «وبيّن سبحانه ذلك في كتابه، وكان سبب ذلك أنّ رسول الله (ص)» الى آخر. «"إنَّمَا الصَّدَقاتُ للفُقَراءِ"».

«فأعلمنا سبحانه أنّ رسول الله (ص) لم يضع شيئاً من الفرائض». فرائض گاهی مرادش آن چیزهایی است که در قرآن آمده، در مقابل سنن، آنهایی که پیغمبر جعل کردند. «إلاّ في مواضعها بأمر الله ـ تعالى، عزّ وجلّ ـ، وبمقتضى الصلاح في الكثرة والقلّة».

 بعد وارد ایمان و کفر شده. حالا نمی­دانیم ديگر ظاهراً اين به بخش اقتصاد نمی­خورد. این حدود از صفحۀ عرض کردم خدمتتان از صفحۀ 46 تا اوائل صفحۀ 49 این راجع به معایش العباد در این کتاب «رسالۀ محکم و متشابه». البتّه این را بايد انصاف داد، مرحوم شیخ انصاری (قده) خود ایشان این «رسالۀ محکم و متشابه» را ندیده­اند، یک. دو: به نقل­هایی که ـ چون «وسائل» هم تقطیع کرده ـ به نقل کامل «وسائل» هم ایشان مراجعه نفرموده­اند و لذا ایشان فرموده­اند كه: این متن «رسالۀ محکم و متشابه» شبیه «تحف العقول» است. البتّه ربطی ندارد کلاًّ. این که یک. این اشکالی است که عرض كردم: آقای خويی و دیگران فرموده­اند که: این حدیث به حدیث «تحف العقول» ربطی ندارد، لکن یک اشکال دومی هم دارد که دیگر آقای خويی نفرموده­اند و آن این که اصلاً این حدیث ربطی به موضوع بحث ما ندارد. ما نباید فراموش بکنیم مرحوم شیخ (قده) مرادش از این روایات روایاتی بوده که ما قاعدۀ عامّه در مکاسب به آن تأسیس بکنیم. بحث این نبوده که هرچه روایات در معایش العباد، هرچه در آن لفظ «معایش» آمده بیاورد. روایاتی که قاعدۀ کلّی بدهد که به درد موارد شک بخورد. این مراد است. مرحوم شیخ خیال کرد رسالۀ ما کان عین «تحف العقول» است. «تحف العقول». بله، انصافاً روایت کلّی است و بسیار هم مفید است انصافاً. روایت «تحف العقول» اگر ثابت بشود، یا لااقل دو فقره­اش در کتاب «فقه الرضا» آمده، ثابت بشود، واقعاً به درد مسائل اقتصادی روز ما کاملاً می­خورد. اصلاً خیلی مسائل اقتصادی را می­شود در زمان­های مختلف و در اقتصادهای مختلف با آن حل کرد، امّا این حدیث هیچ ربطی به این جهت ندارد. این «رسالۀ محکم و متشابه» می­گوید: این آیه سه مورد از آیات مال امام المسلمین است. یک موردش مال مثلاً کشاورزی و کارهای کشاورزی است. یک موردش مال کارهای کارگری و خدمات است. یک موردش هم مال اموال عامّه ـ مثل صدقات‌ ـ که استفاده می­کنند. یک موردش هم مال خرید و فروش است. امّا ضابطه نمی­دهد که چه خرید و فروشش جایز است. حدیث «تحف العقول» ضابطه داد. ضابطه نمی­دهد که چه کجایش درست است. حدیث «تحف العقول» ضابطه داد. حدیث «تحف العقول» ضابطه داد که هر کاری از کارها مادام نهی شرعی ندارد، مضارّ عقلانی ندارد، آن اجاره­اش درست است. آن به درد کار می­خورد. این امروز در هر اقتصادی امروز و فردا و سال­های دیگر در هر اقتصادی کارگشاست.

س: شايد تیمّناً و تبرّكاً آورده

ج: نه قطعاً شیخ تیمّناً نیاورده. 

س: (19:33)

ج: شیخ که «رسالۀ محکم و متشابه» را ذکر کرده به این تصوّر که عبارت «رسالۀ محکم و متشابه» عین عبارت «تحف العقول» است و «تحف العقول» کلّی است، راست است حرف شیخ. آن کلّی است، آن به درد می­خورد. اگر شیخ انصاری (قده) مراجعه می­فرمودند به «رسالۀ محکم و متشابه»، یا به همین جلد «بحار» که الآن خدمتتان عرض کردم، شیخ اصولاً (قده) در امور نقلی ضعیف است. دو جهت دارد: هم خیلی خود ایشان کار نکرده­اند، هم مصادر در اختیار ایشان نبوده. از وضعی که ما از «رسائل» و «مکاسب» شیخ پی می­بریم، شیخ یک کتابخانۀ بسیار کوچک، خیلی محدود، چند تا کتاب محدودی بیش­تر در اختیارش نبوده. بعد در مسائل اصولی فکر کرده. ایشان در مسائل فقهِ قاعده­ای خیلی فکر کرده ایشان، امّا در مسائل منقول کم­تر مراجعه داشته (رض).

 علی ایّ حال، یک مقداریش هم به خاطر نبودن وسائل بوده. وسائل در اختیار ایشان، کتاب­ها در اختیار ایشان نبوده. غالباً کتاب­هایی که ایشان می­گوید: «علی المحکيّ» است. حتّی از مثل «تبیان» و مثلاً «نهایه»ی شیخ طوسی، اینها همه­اش «علی المحکيّ»، «علی المحکيّ». معلوم است در اختیار ایشان نبوده این کتاب­ها (قده).

 علی ايّ کیف ما کان، این مشکل در این «رسالۀ محکم و متشابه» ـ خوب دقّت فرمودید؟ ـ این نیست که این متن با «تحف العقول» نمی­خورد. هیچی نمی­خورد، نمی­خورد. مشکل این است که اصلاً ربطی به این جا ندارد.

س: شباهت موضوعی هم

ج: هیچ به درد نمی­خورد. این می­گوید فقط: این آیه در باب تجارت است. این آیه در باب اجاره است. این آیه هم در باب وجه الاماره است. ضابطه به ما نمی­دهد که ما موارد شک را با آن حل بکنیم. ما ـ خوب فراموش نکنید، ما الآن بحثمان فراموش نشود ان شاء الله ـ ما اوّل در اوّل «مکاسب» هدف این است كه یک روایاتی را ذکر بکنیم و بعد ان شاء الله آیات که از آن قواعد عامّه دربیاوریم، قاعدۀ کلّیّه دربیاوریم، موارد شک را با آن حل بکنیم. این ندارد چیزی، این «رسالۀ محکم و متشابه» ان شاء الله معلوم شد چیزی به درد خور این جهت ندارد. بله، فرض کنید آن آقا فرمودند وجه الاماره معلوم می­شود خمس مثلاً وجه الاماره است. دو قسم می­شود: سهم امام و سهم سادات. آن بحثش بحث دیگری است. این بحثی که ما الآن این جا داریم به درد نمی­خورد و آن بحث این است که اين حدیث مبارک ـ اگر حدیث باشد ـ دلالت می­کند ضوابط عامّۀ اجاره، ضوابط عامّۀ تجارت، ضوابط عامّۀ صدقات. ندارد چنين چیزی. مثلاً گفته صدقات به چه کسی می­خورد. به کسی که عاجز است، فقیر است، محتاج است ـ یعنی: نه جزء امارت به او می­رسد، نه مال التجاره­ای دارد، سرمایه­ای دارد، نه توانایی دارد کار بکند، کار کارمندی بکند، نه توانایی دارد زمینی را آباد كند، زمین هم ندارد. خب، اين امر طبیعی است ديگر. یک کلمه مختصر، اصولاً به انسان فقیر ... حتّی همان شبهۀ معروف «لا تحلّ الصدقة لذي مِرّة سويّ» را هم ندارد. شرح نداده این جا که آیا آن درست است یا نه.

 علی ایّ حال، «رسالۀ محکم و متشابه» این روایتش ربطی به محلّ بحث مرحوم شیخ ندارد. این راجع به این روایت متناً و استدلالاً و دلالتاً علی ما نحن فیه، و امّا راجع به اعتبار این کتاب و قبول این کتاب عرض کردم خدمتتان دیروز اجمالاً: این رساله­ای بوده در زمان صفویّه قطعاً این رساله مشهور بوده. می­گفتند: «رسالۀ محکم و متشابه» كه سیّد مرتضی (ره) از کتاب نعمانی استخراجش کرده و این تصوّر بوده كه مرحوم نعمانی کتاب مفصّلی داشته در تفسیر، این قسمتی از آن کتاب است. اسمش هم «المحکم والمتشابه» است مثلاً سیّد مرتضی. و این کتاب ترکیبش اینطوری بوده ترکیب کتاب حدود نود و خرده­ای صفحه از این چاپ است. از مقدّمۀ کتاب حدود دو صفحه مقدّمۀ کتاب است. «حمد» و «قل هو الله» و اين جور چيزها بقول ما. آنها هیچ. بعد از این که اين  دو صفحه تمام می­شود، اوّل کتاب این است: «قال أبو عبد الله محمّد بن إبراهیم بن جعفر النعمانيّ (رض)». بعد از آن خطبۀ کتاب این عبارت آمده. ایشان همان نعمانی معروف است. ایشان از نظر درسی در حوزۀ بغداد و کوفه، از بزرگان بغداد و کوفه تلمذه کرده بقول آقایان و بعد هم ایشان طرف شام رفته. باصطلاح مثل زمان ما فرض کنید رفته بين علوی­های شام  ـ چون شیعۀ رسمی در شام کم بوده، همین نصیری­ها که الآن به اسم علوی­ها در شام می­گویند، رفته آن جا برای تبلیغ بین آنها و همان جا هم فوت کرده ایشان. لذا ما از ایشان روایت مستقیم کم داریم؛ چون گفت: در وقت پیرمردی مشهور می­شوند، در وقت شهرت دیگر از محلّ باصطلاح بغداد از حوزه­های علمیّه ایشان دور بوده، محمّد بن ابراهیم نعمانی.

 در این جا دارد: «في کتابه في تفسیر القرآن». عبارت این است. از این عبارت فهمیده­اند که ایشان کتابی داشته در تفسیر قرآن. خب، این 92 صفحه سیّد مرتضی انتزاع کرده از کتاب، پس آن کتاب بزرگی بوده. بعد ایشان فرموده­اند: «حدّثنا أحمد بن محمّد بن سعید بن عقدة». ایشان ابن عقدۀ معروف است که از بزرگان علمای کوفه است و عرض هم کردیم كه: مرحوم نعمانی پیش ایشان در کوفه. بغداد هم آمده، اما ایشان عدادش در کوفيّين است. حدود 333 وفات ایشان است. وفات ابن عقده است و خود نعمانی بحسب طبقه مثل طبقۀ کلینی است، امّا بعد از او را هم درک کرده؛ چون خود کلینی هم گاهی از ابن عقده نقل می­کند. این یک سی، چهل سال بعد از، بیست، سی سال بعد از کلینی است.

س: آن وقت این هم شیعه بود؟

ج: ایشان زیدی است. ابن عقده زیدی است. بسیار مرد اخباری و محدّث بزرگواری است و چون بسیار مشهور بوده در کوفه در آن زمان و کثیر الروایه بوده، واقعاً باید گفت: یک عجوبه­ای بوده. از اعاجیب دهر بوده. نوشته­اند: سیصد هزار حدیث را سنداً و متناً حفظ داشته و مذاکره می­کرده به 600 هزار حدیث. خب، اگر راست باشد، اينها مبالغه نباشد، خب چیزهای عجیب غریبی است انصافاً. ارقام عجیب غریبی راجع به ابن عقده نوشته­اند. من همیشه عرض کرده­ام: اگر کلّ «وسائل» را که ماشاءالله مکرّرات هم زیاد دارد شماره­گذاری کرده­اند، 35 هزار حدیث است. 35 یک چیز کم و بیش. آن وقت شما ملاحظه کنید 300 هزار حدیث سنداً و متناً چه درمی­آید؟! 300 هزار حدیث را آدم بخواهد سنداً و متناً و در 600 هزار حدیث می­توانسته نظر بدهد: این جایش آن طور است، آن جایش این طور است. به هر حال ایشان زیدی مذهب است، لکن هم سنّی­ها خیلی از او تجلیل می­کردند، از او نقل می­کردند، هم شیعه­ها از او نقل ­کرده­اند و فوق العاده مشهور هم بوده. مرحوم نجاشی وقتی می­خواهد آثار ایشان را نقل بکند، آثار ابن عقده، می­گوید: من از عدّۀ زیادی از اصحاب ـ چه شیعه، چه سنّی، چه زیدی ـ از آنها شنیده­ام. لذا اسم نمی­برد. از بس زیاد است ديگر اسم نمی­برد ـ یعنی: معلوم می­شود ده­ها نفر آثار ابن عقده را برای مرحوم نجاشی ـ نجاشی هم بغداد بوده ـ برای مرحوم نجاشی نقل کرده­اند.

 «قال: حدّثنا أحمد بن یوسف بن یعقوب الجعفيّ». این شخص را ما الآن نمی­شناسیم. من فعلاً کتاب­های در اعلام زیدیّه، احتمال دادم زیدی باشد. به هر حال چون در خود کتاب نجاشی ما موارد دیگری هم داریم که شاید یک موردش را هم امروز بخوانیم. در این جا هم موارد دیگر هم داریم. این مورد را می­خوانیم. موارد دیگر هم داریم که ابن عقده از این شخص، احمد بن یوسف بن یعقوب جعفی کوفی نقل کرده و تاریخ نقل را هم گفته، جایش را هم گفته. شاید از مشایخ زیدی ایشان باشد.

«عن إسماعیل بن مهران». این از اصحاب ماست. ثقه است. در قم. مرد بزرگی است، اسماعيل بن مهران سكونی. «عن الحسن بن عليّ بن أبي حمزة». این ظاهراً همان پسر علیّ بن ابی حمزۀ بطائنی معروف است. البتّه ما دو تا علیّ بن ابی حمزه داریم. یکی علی پسر ابوحمزۀ ثمالی، ثقه است، یکی علیّ بن ابی حمزۀ بطائنی. این همان واقفی کذّاب و، توصیف به کذب هم شده و خبیث و حضرت رضا هم دعا کردند: «ملأ الله قبره ناراً» و این احتمالاً همان پسر بطائنی باشد. «عن أبیه» که خود علیّ ابن ابی حمزۀ بطائنی باشد.

«عن أسماعیل بن جابر». این یک بحث رجالی بسیار مفصّلی دارد که ديگر چون حالا نه وقتش هست، نه حالش هست و انصافاً عدّه­ای از بزرگان ما در این جا در اشتباه واقع شده­اند. تا یک حدّی، نه تا خیلی زیاد، تا حدّ 70، 80 درصد مرحوم آشيخ محمّدتقی تستری در «قاموس»، مطلب را ایشان تقریباً مبدئ مطلب است، مطلب را ملتفت شده­اند و اشتباهات گذشتگان را تصحیح کرده­اند، لکن خود ایشان هم نتوانسته­اند مطلب را درست پرورش بدهند.

 علی ایّ حال، بحث اسماعیل بن جابر ـ یا اسماعیل بن جابر جعفی ـ بسیار طولانی است. این از آن جاهایی است که حتّی مثل نجاشی اشتباه کرده ـ یعنی: اشتباه خیلی عمیق است دربارۀ اسماعیل بن جابر جعفی. حتّی در کتاب نجاشی، اسماعیل بن جابر بن جعفی آمده که آن هم اشتباه است، اسماعیل بن جابر جعفی نیست. البتّه مرحوم آشیخ محمّدتقی تستری اصرار دارد: ایشان خثعمی است، آن هم روشن نیست. احتمالش هست، امّا روشن نیست.

 علی ایّ ، اسماعیل بن جابر ثقه است، ولکن اسماعیل بن جابر جعفی که در نجاشی آمده درست نیست، غلط است.به هر حال این آقا ثقه است. حالا برگردیم به سند. خب، «عن أحمد بن یوسف». ما شرح حالی از آن نداریم. به قول آقایان: مجهول است. مجهول اصطلاحاً کسانی است که اسمشان در کتب آمده­اند، امّا شرح حالشان گفته نشده. مهمل کسی است که اصلاً اسمش در کتب نیامده. حالا بعضی­ها برعکس گفته­اند. حالا یکی دو تا الی آخره. این اصطلاح بد نیست. خود ما هم یک چیزی اضافه داریم. حالا ان شاء الله جای دیگر.

 اسماعیل بن مهران ثقه است و حسن بن علیّ بن ابی­حمزه و پدرش هر دو هم ضعیف هستند، هم متّهم به کذب هستند و مشکل زیاد دارند این دو تا. «عن إسماعیل بن جابر». ایشان ثقه است.

«قال: سمعت أبا عبد الله جعفر بن محمّد الصادق (ع)، یقول: إنّ الله ـ‌ تبارک وتعالی ـ بعث محمّداً فختم به الأنبیاء فلا نبيّ بعده، وأنزل علیه کتاباً فختم به الکتب، فلا كتاب بعده. أحلّ فیه حلالاً، وحرّم حراماً، فحلاله حلال إلی یوم القیامة». این روایت «حلال محمّد حلال إلی یوم القیامة» به سند صحیح هم داریم، منحصر به این نیست. «فحلاله حلال» ـ از اسانید صحیحه است این روایت ـ «إلی یوم القیامة، وحرامه حرام إلی یوم القیامة. فیه شرعکم وخبر من قبلکم وبعدکم» الی آخره. «وجعله النبيّ». دقّت فرمودید؟ این در این جا. البتّه در این جا در این نسخه ندارد، امّا در نسخۀ دیگر «محکم و متشابه» دارد: «عن جعفر بن محمّد، عن عليّ». این جا «عن عليّ» ندارد. دارد: «عن عليّ». این عرض کردم: دو صفحۀ کتاب مقدّمه است. بعد هم این سند شروع می­شود مثل مرحوم صاحب «وسائل». البتّه این جا «عن الصادق» دارد، بعد دارد: «عن عليّ». در کتاب «محکم و متشابه» مطبوع «عن عليّ» دارد. اصلاً این کتاب هان «وقد سئل»، می­گویم، صفحۀ بعد است، اشتباه کردم. این بعد دیگر از اين صفحۀ بعد از امیرالمؤمنین است. مرحوم صاحب «وسائل» و عدّه­ای دیگر به این فکر افتاده­اند که این کلاًّ به سند واحد «عن أمیر المؤمنین» است. لذا معروف شده که «رسالۀ محکم و متشابه» به یک سند حدود نود و خرده­ای صفحه است، کلّ اینها «عن عليّ (س)» و

س: از امام صادق (ع) از امیرالمؤمنین؟

ج: بله، از امیرالمؤمنین، از امام صادق «عن أمیر المومنین» و حالا دیگر ما نمی­فهمیم مثلاً اینها چطور توانسته­اند این مطالب را ... اوّلاً متن کتاب را اگر کسی بخواهد مثلاً از نظر ادبی بیاید فرض کنید با کتاب «نهج البلاغه» که به امیرالمؤمنین هست نسبت بدهد، بسیار بسیار عجیب است ـ یعنی: انصافاً این متن. مثلاً در این جا در بحث حالا این در خودش دارد یک بحثی راجع به ردّ مثلاً بر چه کسی و چه کسی. «وأمّا الردّ علی من أنکر الرجعة فقول الله ـ عزّ وجلّ ـ» إلی آخره «وأمّا من أنکر فضل رسول الله». یک بحثی راجع به رأی و قیاس دارد ایشان در آن جا. «وأمّا الاحتجاج علی من أنکر الحدوث مع ما تقدّم؛ فهو أنّها». این باصطلاح موضوع­بندی است.

  مثلاً «قالوا: وقد رأینا». بعد یک بحثی در صفحۀ 92، 93 است. «وأمّا الردّ علی من قال بالرأی والقیاس والاستحسان والاجتهاد». حالا اینها چطور کلام امیرالمؤمنین باشد، من واقعاً از صاحب «وسائل» تعجّب می­کنم. و در جلد 18 «وسائل» در آن چاپ قدیم همین قسمت­ها را با همین سند آورده در بحث قیاس و رأی و نمی­شود رأی به قیاس داد، بعنوان کلام امیرالمؤمنین. «ومن یقول: إنّ الاختلاف رحمة، فاعلم أنّا لمّا رأینا من قال بالرأي والقیاس فقد استعمل شبهات الأحکام لمّا عجزوا» الی آخره. بعد می­گوید: «قالوا: فقد رأینا الله تعالی ...في کتابه بالتشبیه والتمثیل. ... قالوا: وقد رأینا النبيّ استعمل رأی و القیاس ... قالوا: وقد استعمل الرأي والقیاس کثیر من الصحابة، ونحن علی آثارهم» إلی آخر. اینها کلام امیرالمؤمنین بودنش واقعاً خیلی از مضحکات است.

 علی ایّ، این كه اين کتاب به سند واحد از امیرالمؤمنین باشد، مقطوع البطلان است. نه این که احتمال دارد. نه نحو سبکی گفتنش، نه باصطلاح در جایی دیگر ما داریم و طبعاً تمام مطالب کتاب باستثنای آن قسمت اوّلش در جای دیگری، در سند دیگری نه به امام صادق نسبت داده شده و نه به امیرالمؤمنین. بله، در اوّل کتاب: «واعلموا ـ رحمكم الله ـ أنّه من لم یعرف». این بعد می­گوید یک مقداری که کتاب چيست و اینها، یک مقدار دو سه صفحۀ اوّل که در تقسیم آیات کتابی است، در مقدّمۀ تفسیر علیّ بن ابراهیم آمده ـ یعنی: غیر از این مصدر مقدّمۀ تفسیر علیّ بن ابراهیم.

و امّا «رسالة المحکم و المتشابه» سیّد مرتضی انصافاً ما الآن شواهد تاریخی نداریم، هیچ شواهد تاریخی. ببینید، مرحوم نجاشی (رض) هم شاگرد سیّد مرتضی است و هم کسی است كه بعد از فوت سیّد مرتضی از سال 436، سیّد مرتضی 436 فوت کرده. برادر ایشان سیّد رضی. این دو تا برادرها محمّد و علی اسمشان. سیّد مرتضی علیّ بن الحسین است و سیّد رضی محمّد بن الحسین. سیّد رضی 406 فوت كرده، صاحب «نهج البلاغه» و سیّد مرتضی 436، 30 سال بعد برادر ایشان فوت می­کند، مرحوم سیّد مرتضی. مرحوم سیّد مرتضی در بغداد 436 فوت کرده. مرحوم نجاشی که شاگرد ایشان است خودش غسل داده سیّد مرتضی را، استاد را. از کسانی است که در تغسیل مرحوم سیّد مرتضی حاضر بوده. ایشان آثار سیّد مرتضی را همه را نوشته. بدقّت هم نوشته. همۀ آثار سیّد مرتضی را نقل کرده. در آن چیزی به نام «رسالة المحکم والمتشابه» وجود ندارد. چنین چیزی به نام «رسالة المحکم و المتشابه» در آثار سیّد مرتضی وجود ندارد. البتّه من فوت سیّد مرتضی را گفتم؛ چون دیگر این آخرین حیات یعنی آخرین بخش ایشان است. خود مرحوم سیّد مرتضی یک اجازه­ای به بعضی از شاگردانش داده، تاریخ این اجازه 418  است ـ یعنی: در حدود هیجده سال؛ یعنی: باصطلاح 36 فوت ایشان. حدود 18 سال قبل از فوت خود سیّد مرتضی. این اجازه به خطّ خود سیّد مرتضی است و آثار خودش را تا سال 418 نام برده. در آن جا هم چیزی به نام «رسالة المحکم و المتشابه» یا مضمون این کتاب تحت این عنوان كه از نعمانی گرفته­ام، آن جا هم سیّد مرتضی ندارد. ما در هیچ جا از آثار سیّد مرتضی اسم ایشان، آثار ایشان حتّی در مثل فرض کنید کتاب «معالم العلماء»ی ابن شهرآشوب متعرّض حال سیّد مرتضی شده و ایشان یک مقداری هم متساهل است (قده)، مع  ذلک ایشان هم چنین کتابی را به مرحوم سیّد مرتضی نسبت نداده. حالا چطور شده در زمان باصطلاح صفویّه چنین کتابی منسوب شده به سیّد مرتضی به نام «رسالة المحکم و المتشابه»، من هم هنوز نمی­دانم. شواهد به هیچ وجه مؤیّد نیست که این کتاب مال مرحوم سیّد مرتضی است. این قطعی است شواهد در این جهت، امّا حالا چرا این را برداشته­اند به سیّد مرتضی نسبت داده­اند؟ چه شده؟ در این که این کتاب هم در زمان باصطلاح صفویّه این کتاب مشهور بوده، در این مطلب هم نمی­شود شک کرد و از عجایب کار این است که مرحوم صاحب «وسائل» این کتاب را جزء مستندات خودش قرار داده، با این که چنین کتابی در اجازات اصحاب ما نیست. ما چند مورد به صاحب «وسائل» اشکال کردیم، یکی­اش هم این است. ایشان چکار کرده؟ ایشان در آن زمان این کتاب مربوط بوده به سیّد مرتضی، یک طریق عام هم به سیّد مرتضی داشته، تلفیق کرده این دو تا را با همدیگر؛ یعنی: ما عرض کردیم: بر فرض هم شما می­خواهید آثار سیّد مرتضی با آن اجازۀ عام ـ خوب دقّت بفرمايید ـ آثار سیّد مرتضی را با اجازۀ عام نقل بکنید،  این شرطش آن است: این آثاری که برای ايشان ثابت است. فرض کنید که آثاری  که شما از طریق شیخ طوسی در فهرستش از سیّد مرتضی نقل کرده، یا آثاری که شما طريقی به نجاشی دارید، نجاشی از سيّد مرتضی. چیزی که در این کتاب­ها نیامده، چطور به سیّد مرتضی نسبت می­دهید؟ و امّا صاحب «بحار» دیگر ایشان امرش واضح است. ایشان دنبال اجازه نیست. می­گوید: پیدا کردیم رساله، وجاده. بله، اشکال دیگر به صاحب «بحار» این است که آن طور كه ـ علی ما ببالي، حالا ديگر چون سابقاً مراجعه کردیم، تازۀ تازه نشد ـ در مواردی از «بحار» از «رسالۀ محکم و متشابه» نقل می­کند بعنوان سیّد مرتضی، «رسالة المحكم والمتشابه» و در این جلد همه را آورده و اسم سیّد مرتضی در آن نیست. حالا ایشان چرا خود ایشان تنبّه ـ حالا خود ایشان كه ديگر مؤلّف واحد هستند ـ چرا خود مرحوم تنبّه پیدا نکرده، آن را هم دیگر نمی­فهمیم. دقّت فرمودید؟ ایشان آثار سیّد مرتضی را که در کتاب خودش در «بحار» بعنوان سیّد مرتضی «رسالة المحکم والمتشابه» در این جا ایشان برداشته نقل کرده و اسم سیّد مرتضی را هم نمی­برد. در آخر رساله ایشان دارد: «أقول: وجدت رسالة قدیمة مفتتحها هكذا: حدّثنا جعفر بن محمّد بن قولویه». خدا باز پدر ايشان را بیامرزد که فرموده­اند: بنحو وجاده به ما رسیده. ابن قولویه نیمۀ قرن چهارم است. «قال: حدّثني سعد الأشعريّ القمّيّ أبو القاسم (ره)، وهو مصنّفه. الحمد لله بالنعماء والفلان وصلّی الله علی» و بعد ایشان می­گوید: «روی مشایخنا من أصحابنا عن أبي عبد الله، قال: قال أمیر المؤمنین: أُنزِل القرآن علی سبعة أحرف».

بعد مرحوم مجلسی اینطورمی­گوید که: «وساق الحدیث إلی آخره، لکنّه غیر الترتیب، وفرّقه علی الأبواب، وزاد في ما بین ذلک بعض الأخبار». خیلی ما اگر بخواهیم گلايه بكنیم از مرحوم مجلسی: ای کاش ایشان تمام آن رساله را نقل می­کردند؛ چون این رساله الآن به دست ما نرسیده. همین مقدار اجمالی ـ که: ترتیبش فرق کرده، زیاده دارد. خب، ای کاش ایشان آن کلّ رساله را نقل می­کردند تا دیگران که بعد بیایند ـ حالا فرض کنید 90 صفحه، 90 صفحه هم تکرار می­کردند، چه اشکال داشت؟ یک 100 صفحه هم انسان تکرار می­کرد تا بعد از این علما که بیایند تشخیص بدهند این رساله مربوط به سعد بن عبدالله هست، یا نه؟ و چه مقدار فرق با این دارد.

 علی ایّ حال، این جا چون بعد از مرحوم ... حالا این رساله­ در اختیار مجلسی بوده، بعد دست چه کسی رسیده نمی­دانیم. ای کاش مرحوم مجلسی محبّتی می­کردند تمامش را نقل می­کردند که خیلی به درد می­خورد. متأسّفانه نقل نکردند. این یک قسمت. چون وقت تمام شده، من یک کلمه بگویم. مرحوم نجاشی متعرّض مرحوم نعمانی شده­اند. کسی که می­گویند: سیّد مرتضی از ایشان گرفته. «محمّد بن إبراهیم بن جعفر أبوعبد الله الکاتب النعمانيّ المعروف بابن زینب». در بعضی از عبارات دارد: «بابن أبي زینب». «شیخ من أصحابنا، عظيم القدر، شریف المنزلة، صحیح العقیدة». چون شاید بین علوی­های شام بوده، حالا ایشان گفته. «کثير الحدیث، قدم بغداد، وخرج إلی الشام، ومات بها». دقّت کردید؟ «له کتب، منها کتاب الغیبة». چاپ شده «غیبت» ایشان. «کتاب الفرائض، کتاب الردّ علی الإسماعیلیّة». دقّت کردید؟ تفسیر را ایشان نام نمی­برد. «رأیت أبا الحسین محمّد بن عليّ الشجاعيّ الکاتب یقرأ علیه کتاب الغیبة تصنیف محمّد بن إبراهیم النعمانيّ بمشهد العتیقة». مشهد باصطلاح یعنی حرم. «لأنّه» چون این آقای شجاعی «قرأه علیه». خب ببینید، نجاشی با یک واسطه بنحو قرائت از او نقل می­کند. «ووصّی به ابنه أبو عبد الله». ایشان می­گوید: قرائت، لکن اجازه را پسر شجاعی به من داده. «الحسین بن محمّد الشجاعيّ بهذا الکتاب وبسائر کتبه والنسخة المقروءة عندي». دقّت فرمودید؟ خب، نجاشی کسی است که با یک واسطه کتاب ایشان را خوانده و از پسر ایشان از پدرش ـ یعنی: از شجاعی ـ اجازۀ تمام کتب نعمانی را گرفته. در اینها اصلاً کتابی به نام تفسیر وجود ندارد. چیزی به نام تفسیر.

س: اوّلین منبعی که اسم این کتاب را آورده کجا هست؟

ج: والله هنوز نمی­دانیم. حالا وقت تمام شده. خود من احتمالاً البتّه این ثابت باید بشود. ما بعضی از علما در قرن ششم داریم. اینها اسمشان مرتضی است. سیّد مرتضی لقبش است. سیّد مرتضی اسمش علی است. علیّ بن الحسین موسوی معروف است. المرتضی و المجتبی ابنا فلان. اینها را مرحوم آقا بزرگ هم در قرن ششم دارد. احتمال می­دهیم شاید اینها سبب نشر این کتاب شده­اند. اسم سیّد مرتضی اسمش است ـ مثل این که ما الآن مرتضی و مصطفی می­گذاریم ـ، لقب نیست. آن احتمالی كه خود من می­دهم. حالا البتّه عرض کردم: چون رسالۀ سعد بن عبدالله به ما نرسیده. در این که این مقدّمه مال کتاب نیست، آن مقدّمه را احتمالاً همان سیّد مرتضی نامی این مقدّمه را اضافه کرده و امّا این که این کتاب چيست فردا ان شاء الله.

وصلّی الله علی محمّد وآله وسلّم. 

ارسال سوال