فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 85-1384 » خارج فقه 85-1384 (29)

دروس خارج فقه سال 85-1384 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم، والحمد لله ربّ العالمین، وصلّی الله علی محمّد وآله الطیّبین الطاهرین المعصومین، واللعنة‌ الدائمة علی أعدائهم أجمعین. اللّهمّ وفّقنا وجمیع المشتغلین، وارحمنا برحمتک یا أرحم الراحمین.

خب، راجع به کتاب «دعائم الإسلام» صحبت خیلی طول کشید و بنا هم نیست در این بحث‌ها اين قدر صحبت بشود و از آن طرف هم مخصوصاً این کتاب «ایضاح» و باز کتاب‌های دیگر ایشان فوايد فراوانی دارند. دیگر تصمیم به این شد که آن بحث را رها بکنیم که آن به جایی به این زودی‌ها نمی‌رسيم و خیلی طولانی می‌شود. به هر حال کتاب «ایضاح» این نسخه‌ای که به ما رسیده ـ نمی‌دانیم حالا کامل هم است، یا ناقص هم هست، این را ما نمی‌دانیم ـ بسیار کتاب مفیدی است. از نظر علمی کتاب خوبی است. نشان­دهندۀ یک مقدار از میراث‌های اصحاب ماست که فعلاً در اختیار ما نیست، بلکه در اختیار قدمای اصحاب ما هم نبوده. دیگر توضیح زیادتر و شرح مصادر ایشان جای دیگر ان شاء الله. فقط ما نکته‌ای را که برای ما هنوز ابهام دارد و باز هم با مراجعه به کتاب «ایضاح» این نکته برای ما حل نشد، این است که ایشان به چه نحوی به این میراث‌ها و به این مصادر اعتماد کرده. از این عبارت «ایضاح» که من خواندم راجع به کتاب فرض کنید «جعفریّه» به تعبیر ایشان، همان «جعفریّات» ما و کتاب «قضایا» و «مسائل علیّ بن جعفر» و دیگران، آنچه را که ما در آن جا دیدیم در کتاب «ایضاح»، ظاهرش این است که ایشان روایتش بنحو باصطلاح وجاده است. گاهی هم می‌گوید: «في الکتب المنسوبة التي جمعت ورأیتُه من کتب أهل البیت المسند إلیهم». ظاهر عبارات ایشان این است که این کتاب‌ها را بنحو وجاده نقل کرده ـ مثلاً ایشان راجع به محمّد بن محمّد بن الاشعث، راوی این کتاب «جعفریّات» قطعاً معاصر ایشان بوده. این جای شبهه نیست و ابن الاشعث چیزی حدود ده دوازده سال قبل از یا کم­تر بیش­تر همین حدودها از قاضی نعمان فوت کرده. خب، ایشان در این همه هم در این مقداری که ما از «ایضاح» دیدیم نقل می‌کند، هیچ جا نمی‌گوید: «حدّثني أبو عليّ محمّد بن». هميشه می‌گوید: «بروایة»، «في الکتب الجعفریّة بروایة ایشان ». ما باشیم و کتاب «ایضاح»، در این کتاب «ایضاح» ایشان هیچ جا تعبیر به «أخبرني»، «حدّثني»، «أجازني»، اینها ندارد در کتاب «ایضاح» و عدّه‌ای از این روایات بعین الفاظها در کتاب «دعائم الإسلام» آمده. این هم جای بحثش نیست. در این کتاب هم موجود است، لکن در کتاب «دعائم الإسلام» ایشان غالباً بعنوان «وروَینا عن جعفر بن محمّد». حالا ایشان تعبیر «روَینا» می‌کند. خب، بعضی جاها می‌گوید: «وعنه». دیگر نمی‌گوید: «روَینا». می‌گوید: «وعن الجعفر بن محمّد»، والاّ غالباً، یعنی نه غالباً، خیلی جاها که صحبت شروع می‌کند، اوّل: «روَینا». البتّه عرض کردیم: این عبارت در کیفیّت قرائتش، ضبطش اختلاف هست. «روَینا» خوانده شده، «رُوینا» خوانده شده، «رُوِّینا» هم قرائت شده که حسب مصطلح علمای حدیث صحیحش همین سومی است، «رُوِّینا» که سابقاً هم اشاره کردیم. حالا ما این را چه «رَوینا» بخوانیم، چه «رُوینا» بخوانیم، چه «رُوِّینا» بخوانیم، این اشاره به این است که ایشان بنحو روایت و تلقّی است. «وروَینا عن جعفر بن محمّد». «رُوِّینا عن». مخصوصاً اگر «رُوِّینا» باشد. «رُوِّینا» باشد، «روِّيتُ» به این معنا؛ یعنی: جعلني راویاً؛ یعنی: آن استاد من، شیخ من این را برای من روایت کرد و اجازۀ نقل به من داد. «روِّیت» به این معنا. این هم که در کتاب صدوق آمده در مشیخه: «ما کان فیه عن فلان فقد روَیتُه عن فلان»، این «روَیتُه» می‌خوانند، من توضيح دادم: این درست نیست. «رُوِّیتُه»،‌ «رُوِّیتُه». این را من اجازۀ نقل، این اشارۀ به صحّت نقل و اجازه‌ای است که گرفته. خب، ما هر طور که بخوانیم ظاهرش این است که ايشان اجازه گرفته. این را هر طور که بخوانیم. «رَوینا» بخوانیم، «رُوینا» بخوانیم، «رُوِّینا» بخوانیم، هر جور بخوانیم. و مثلاً «ورَوَینا عن جعفر بن محمّد». این ظاهرش اين است که ایشان اجازه گرفته. ظاهر عبارات ایشان این طور است، لکن در کتاب «ایضاح» یک مورد ایشان اجازه ندارد. این تمام کتاب «ایضاح» موجود. از معاصرینش هم نقل کرده، همه «بروایة فلان»، «بروایة فلان»، «بروایة فلان». و این عبارت را هم ایشان کراراً در همین کتاب «ایضاح» دارد، می‌گوید: «في ما جُمِعَت ورأیتُه في الکتب المنسوبة إلی أهل البیت». ظاهرش هم بنحو وجاده است. ظواهر عبارت کتاب «ایضاح» بنحو وجاده است.

 علی أیّ حالٍ، کتاب «ایضاح» یک مقدار زیادی از مشکلات ما را حل می‌کند در «دعائم الإسلام» و آن بیان مصادرش است، لکن یک مقدار ديگر باز به مشکل ما هم اضافه می‌کند و آن کیفیّت تلقّیش است؛ چون ظاهر «ایضاح» این است که ایشان بنحو وجاده است و از هیچ کس اجازه نگرفته ـ یعنی: همان کاری که ما الآن می‌کنیم. وجاده داريم می‌کنیم. بنده الآن کتاب «کافی» را دارم بنحو وجاده نقل می‌کنم، یا کتاب‌های دیگر را، یا کتب خود «دعائم» را، یا همین «ایضاح» را. یک نسخه در آلمان پیدا کرده‌اند، چاپ کرده‌اند، ما داریم از او نقل می‌کنیم. همان کاری که ما داریم می‌کنیم، ایشان این کار را حتّی با معاصرینش هم کرده که قاعدتاً‌ باید بگوید: «أخبرني»، یا «أجازني»، یا «حدّثني». این موارد هم ایشان گیر دارد.

 علی أیّ حالٍ، من دیگر بیش­تر از این راجع به کتاب «دعائم» صحبت نمی‌کنیم. اجمال کلام: کتاب «دعائم» بلحاظ شناخت مسلک فقهای اسماعیلیّه و مسلک اسماعیلی بسیار کتاب خوبی است، در فقه اسماعیلی‌ها. نویسندۀ کتاب مرد ملاّیی است. غالباً ـ نادری دارد ـ در این کتاب اختیارات دارد. مصادر کتاب هم تا آن جایی که ما می‌دانیم چیزی نزدیک هفتاد درصدش از همین مصادری است که در اختیار ماست، یا کم­ترش. بقیّه هم که الآن در اختیار ما نیست تقریباً واضح است که از مصادر ماست و از کتاب «ایضاح» عدّه‌ای از آنها را پی بردیم، لکن مشکل تأیید سندی و تاریخیش به جای خودش محفوظ است. طبعاً در کتاب «دعائم» روایات متعارضه نیاورده. در کتاب «ایضاح» آورده و حلّ تعارض کرده. اختیارات فقهیش خوب است ـ یعنی: به هر حال این کتاب نشان می‌دهد که این شخص شخص ملاّیی بوده، مرد مقتدری بوده. بلحاظ نسخه­شناسی هم حتّی همان نسخۀ خطّی که در اختیار مرحوم صاحب «مستدرک» بوده نسبتاً نسخۀ سالمی است، خیلی نسخۀ مغلوطی نیست، غلط غلوط ندارد. عرض کرديم: نسخۀ معروف هم همین نسخه‌ای است که اخیراً چاپ کرده‌اند در مصر. ظاهراً تحقیقش در هند شده باشد، چاپش در مصر. الآن به هر حال همین نسخۀ چاپی است که الآن متعارف و معروف است و بلحاظ باصطلاح حجّیّت و اعتماد بر آنها بسیار مشکل است. به این معنا که «ایشان از مصادر گرفته» در این جهتش بحث نیست. بحث حجّیّت جای خودش است و روایاتش هم با ما مخالفت دارد ـ یعنی: این طور نیست که ایشان همیشه روایات مشهور طايفه را ...، گاهی اوقات ایشان آرای شاذّه را اخذ کرده، گاهی اوقات هم ایشان در این کتابش اصلاً مخالف تمام اصحاب ما فتوا داده ـ مثلاً اصحاب ما ارث زن را از اعیان ارث نمی‌دانند، اعیان زمین، لکن ایشان قائل است به ارث است. تمسّک به اطلاق آیه کرده. حبوه را روایات ما قائل­اند برای ولد اکبر، ایشان منکر است، تمسّک به اطلاقات ارث می­كند. ایشان احکام انفرادی هم دارد، ايشان روایات انفرادی هم دارد که در هیچ یک از مصادر ما نیامده و صحّت و سقمش هم خیلی روشن نیست.

 علی أیّ حالٍ، بلحاظ حجّیّتی بر این کتاب نمی‌شود اعتماد حجّتی کرد، امّا برای کسی که قائل به تجمیع شواهد است، برای جمع شواهد خوب است. برای کار عمل فقیهانه خوب است. مثلاً این فقیه این کار را کرده. فرض کنید صدوق که تقریباً معاصر ایشان است این کار را کرده. آن آقا یک کار دیگری کرده. این که مثلاً این نحو برخورد با حدیث، ایشان بعنوان یک فقیه برخورد داشته، این کار ایشان خوب است، امّا حجّت را خیلی بر ایشان مشکل است.

 این هم راجع به کتاب «دعائم الإسلام». همین حدیث را عرض کردیم مرحوم شیخ انصاری (قده) حدیث «تحف العقول» را نوشته: «ورواه غير واحد عن رسالة المحکم والمتشابه لسیّد المرتضی (ره)». گفتیم: این که درست نیست. علی أیّ حالٍ، حدیث اوّل تا این جا این بعنوان اوّلین حدیث، حدیثی بود که قطعاتی از او در کتاب «تحف العقول» کامل هم در بودجه و هم در درآمد و هم در هزینه و قسمتی در کتاب باصطلاح «فقه الرضا». دو قسمت هزینه در «فقه الرضا» آمده و یک قسمت از هزینه هم در کتاب «دعائم الإسلام» آمده. این سه کتاب نشان می‌دهد که انصافاً این حدیث اصل حدیثی داشته و از همۀ این متون بهتر، از همه­شان اطلاقاً بهتر متن «فقه الرضا»ست؛ چون این هر سه کتاب در یک حال­اند در عدم حجّیّت. گفت: «لا ميز بين الأعدام من حیث العدم»؛ در عدم حجّیّت همه با هم شریک­اند و همه جزء کتب مشهوره نیستند. این هم هر سه­شان یک جورند و عرض کردیم: مرحوم صاحب «وسائل» در این جا فقط به «تحف العقول» اعتماد کرده، به «فقه الرضا» و «دعائم الإسلام» اعتماد نکرده صاحب «وسائل» و عرض کردیم: روی مبانی­ای که ایشان دارد، ایشان باید به «تحف العقول» هم اعتماد نمی‌کرد. سرّ اعتماد ایشان اشتهار این نسخه در زمان ایشان است. قبل از ایشان هم مشهور نبوده والاّ این کتاب «تحف العقول» و استاد و مؤلّف کتاب در اجازات اصحاب ما هم نیستند. اصلاً نه کتاب در اجازات هست، نه مؤلّفش و در مصادر اصحاب ما هم نیامده‌اند. مقتضای قاعده باید ایشان به «تحف العقول» هم اعتماد نمی‌کرد، لکن ایشان به «تحف العقول» اعتماد کرده، به این دو تا اعتماد نکرده. به نظر ما هر سه از یک وادی­اند. فرقی نمی­كنند، البتّه «تحف العقول» مشهورتر است بلا اشکال، لکن از قرن دهم و اگر ما با قطع نظر از آن تاریخ و سند و مند و اینها ـ چون همه، هر سه مسند مرسل­اند، هر سه سند ندارند، هر سه گیر تاریخی دارند، هر سه گیر مصدری دارند ـ از این چیزها چشم بپوشیم، با آن که مقابل چشم ماست نگاه بکنیم، سه تا کتاب مقابل ما از همۀ متن‌ها سالم‌تر «فقه الرضا»ست. البتّه ناقص است. از همۀ متن‌ها کامل‌تر «تحف العقول» است؛ چون متن را کامل آورده، کامل کامل آورده. هم درآمد، هم هزینه.

 و حقَّاً یقال: این روایت بسیار کارایی دارد. انصافا اگر این روایت ثابت بشود، برای همین زمان ما با مشکلات اقتصادی خیلی کارایی دارد. خیلی از مسائل مستحدثه را می‌توانیم با این روایت حل بکنیم، اگر این روایت ثابت بشود و عرض کردیم شاید مراد مرحوم سیّد یزدی در حاشیۀ «مکاسب» که فوايد فراوان دارد، مرادش این باشد ـ یعنی: انصافاً اگر بتوانیم با تجمیع شواهد، حالا غیر از این شواهد برگردیم به عبارات قدما. شواهد این طرف، شواهد کتاب، "خَلَقَ لَکُمْ ما في الأرْضِ جَمیعاً"، با اینها را هم جور بکنیم، با اصالة الحل و با قاعدۀ حل و اینها جور بکنیم، اینها را جفت و جور بکنیم، این روایت «تحف العقول» بلحاظ فوايد اقتصادی در دنیای ما مهم‌ترین روایتی است که کارآيی دارد. اگر هر کسی بتواند از همان اوّل این روایت «تحف العقول» را شواهد صدقش را پیدا بکند، مدام زیاد بکند شواهد صدقش را، مخصوصاً متن «تحف العقول»، مخصوصاً متن چون چهار تا هزینه دارد، چهار تا درآمد دارد و بعد چند وجه هزینه دارد، بلحاظ فايده از تمام این روایات بهتر است و بلحاظ متن قانونی، سالم بودنش و مرتّب بودنش و قشنگ بودنش متن «فقه الرضا» از همه بهتر است. این راجع به این سه مصدر.

 مرحوم شیخ همین طور که اشاره کردیم فرموده­اند: این حدیث را هم در کتاب «رسالۀ محکم و متشابه» آمده. عرض کردیم: آقایان همه اعتراض کرده‌اند ـ مثل مرحوم آقای خویی و دیگران ـ که اصلاً این نیست در «رسالۀ محکم و متشابه». چیز دیگری است در «رسالۀ محکم و متشابه». چطور مرحوم شیخ گفته؟ و جواب شیخ را هم عرض کردیم. دیگر احتیاج به تکرار نیست. حالا غرضم این است که ما این سه تا را یک حدیث قرار دادیم، سه متنی که در این کتاب‌ها آمده. شیخ البتّه اوّل متن «تحف العقول» را نقل کرده، بعد متن «فقه الرضا» را نقل کرده و بعد متن «دعائم». به نظر ما یکی است. اینها دیگر بعد و بعد ندارد. اینها کلاًّ یک حدیث است.

 حدیث دوم بعنوان قاعدۀ عامّه از آن بخواهد استفاده بشود، حدیث «رسالۀ محکم و متشابه» است. ما این را جدا می‌کنیم، بخلاف شیخ (قده).  عرض کنم که: من اوّلاً متن حدیث را بخوانم که باصطلاح معلوم بشود چقدر متن اختلاف دارد. البتّه آن مقداری هم که مرحوم شیخ در «وسائل» دارد، در کتاب خمس صاحب «وسائل» متن را آورده، یک مقداریش را هم حذف کرده. من که می‌گفتم: متن موجز‌تر است؛ چون با آن حذف دیده بودم. خود متن چون دیگر رفته روی شواهد دیگر، به یک معنایی مفصّل است خود متن، نه خود تقسیم. «رسالۀ محکم و متشابه» را که ان شاء الله شرحش را الآن عرض خواهم کرد، این جداگانه چاپ شده. به نام «المحکم والمتشابه». یکی از آقایان معاصر ـ خدا رحمتش کند ـ، این چون این رساله در اوّل این چاپ «بحار» ما نود و سه ـ مثل این که در بعضی چاپ‌های دیگر فرق می‌کند، عقب جلو شده، نود، یا نود و یک. علی أیّ حالٍ، در کتاب «بحار» «کتاب القرآن»ش به نظرم، «کتاب القرآن»ش در چاپ ما از نود و دو یا نود و یک، نود و دو که می‌دانم قرآن است، نود و یک هم شاید قرآن باشد، نمی‌دانم. علی أیّ حالٍ، در «کتاب القرآن بحار» ـ دقّت بفرمایید ـ در جلد نود و سه از این چاپ بنده از اوّل کتاب جلد نود و سه، ایشان «بابٌ في ما ورد عن أمیرالمؤمنین»، حالا «بابٌ» یا «بابُ» بنحو اضافه یا قطع از اضافه، «ما ورد عن أمیر المؤمنین (ع) في أصناف آیات القرآن وأنواعها و تفسیر بعض آیاتها بروایة النعمانيّ». ایشان تعبیرش این است: «بروایة النعمانيّ». از صفحۀ اوّل همین رساله شروع می‌شود، تا صفحۀ نود و هفت. این کلّش این بعدها این خود این هم بعنوان «رسالۀ محکم و متشابه» عین همان «رسالۀ محکم و متشابه» است. اگر کسی در بازار ندارد «رسالۀ محکم و متشابه» را، عیناً همین است، به اسم «رسالة المحکم والمتشابه» هم چاپ شده. همین و اضافه بر اینها یکی از آقایان معاصر ـ خدا رحمتش کند ـ همین نسخۀ «بحار» را بعینه فتوکپی کرده ـ یعنی: افست کرده باصطلاح ـ همین نسخۀ «بحار» را، یک مقدّمۀ موجز هم اوّلش نوشته، اسمش را گذاشته: «معالم التنزیل في کلام الأمیر» ـ یعنی: مثلاً تقسیمات القرآن مثلاً، مظاهر قرآنی در کلمه ... . به این اسم «معالم التنزیل في کلام الأمیر» هم همین نسخۀ «بحار» را همین نسخه، همین چاپ «بحار» را با همین حروف افست کرده، با یک مقدّمۀ موجزی چاپ کرده. این راجع به «محکم و متشابه». اگر بخواهند آقایان پیدايش بکنند. مرحوم مجلسی در آخر این فرموده‌اند: «وجدت رسالةً قدیمة». حالا این را بعد می‌خوانیم. این دیگر علی ايّ کیف ما کان، چون دیگر هم من «رسالۀ محکم و متشابه» پیش من نبود و در این کتاب هم موجود است، من فعلاً از این کتاب می‌خوانم ـ یعنی: از کتاب باصطلاح «بحار»، همان جلد نود و سه.

 این مطلب را در این چاپ «بحار» صفحۀ چهل و شش شروع می‌کند به گفتن. عنوانش اینطوری است: «فأمّا ما جاء في القرآن من ذکر معائش الخلق وأسبابها» که عرض کردم: به درد همین کار مرحوم شیخ می‌خورد «فقد أعلمنا سبحانه ذلک من خمسة أوجُه». دیدید در كتاب «تحف العقول» هزینه بود، این را ندارد، این فقط دارد. «من خمسة وجوه». تازه چهار تا. «وجه الإشارة». این كه در این جا چاپ شده «وجه الإشارة». بعد هم بعد از یک سطر هم می‌گوید: «وأمّا وجه الإشاره». ظاهراً بعید است این درست باشد. باید «وجه الإمارة» باشد. «إمارة» یعنی حکومت. همان که ما از آن تعبير كرديم به حقوق کارمندی، در آن بخش آن جا. «والي»، «الولایة». در آن جا داشت.

 علی أیّ حالٍ، «وجه الإشارة» در این جا بسیار بسیار بعید است و فکر می‌کنم در خود «محکم و متشابه» هم «وجه الإمارة» دارد. من فکر می‌کنم در «وسائل» هم «وجه الإمارة» نقل کرده، فکر می‌کنم. علی أیّ حالٍ، اوّلاً بسیار بسیار بعید است و «اماره» درست است. اضافةً بر این که حالا عرض کردم: در عدّه­ای از نسخ هم آمده، در همین کتاب «بحار» یک ورق بعدش در همین چاپ «بحار» در صفحۀ چهل و هشت، چون شرح داده وجوه را، گفته: «وأمّا وجه الصدقات فإنّما هي لأقوام ليس لهم في الإمارة نصيب، ولا في العمارة حظّ، ولا في التجارة مالٌ». از این که گفته: اینها کسانی هستند، صدقات برای كسانی است كه در اماره نیستند ـ یعنی: کارمند نیستند باصطلاح. عمارت هم نمی‌کنند، بنّايی و ساختمان­سازی و این کارهای اینطوری، تجارت هم ندارند، اجاره هم ندارند. از این که ... چون گفته، آخر این جا اين گفته: پنج وجه: اشاره و اماره و اجاره و تجاره و صدقات، پنج تا وجه قرار داده. در صدقات که آمده نوشته، برای کسانی است که نه در امارت نصیبی دارند ـ یعنی: کارمند نیستند. عمارت، عمارت یعنی ساختمان­سازی و نه در تجارت مال التجاره دارند. «ولا في الإجارة» یعنی: کارگری. نمی‌توانند خودشان را به کارگری بدهند.

 از این که در این جا «اماره» به کار برده، صحیحش آن جا هم «اماره» است. دقّت فرمودید؟ در نسخ دیگر هم «اماره» آمده و صحیحش همین «اماره» است، «اجاره» معنا ندارد. انصافاً بی معناست.

 خب، در قرآن، نوشته: پنج وجه و حصر: «وجه الإشارة، وجه العمارة، وجه الإجارة، وجه التجارة، وجه الصدقات». ببینید شما، این با آنچه که در «تحف العقول» آمده از زمین تا آسمان فرق دارد، اصلاً ربطی به آن ندارد. آن یک چیز دیگر بوده، این یک چیز دیگر.

 بعد می‌فرماید: «وأمّا وجه الإمارة فقوله تعالى: "وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ" الآية، فجعل الله لهم خُمس الغنائم». ظاهراً‌ مراد از «لهم» یعنی اُمرا. برای اُمرا، برای حکومت خمس قرار داده. بعد من فکر می‌کنم در «وسائل» همین مقدار را نقل کرده، امّا این جا طولانی است.

«والخمس یُخرَج من أربعة‌ وجوه». در روایات ما بیش از این است. «من الغنائم التي يصيبها المسلمون من المشركين». مشرک ندارد، از اهل کتاب هم می­شود. «ومن المعادن ومن المکنوز» شاید «کنوز» باشد. «ومن الغوص». حالا البتّه این که چرا مثلاً همین ارباح مکاسب ذکر نشده، می‌گویند مثلاً: شاید در غنايم است و باصطلاح نکته­اش همان نکتۀ غنايم است.

 «ثمّ جزّء هذه الخمس على ستّة أجزاء» شش قسمت «فيأخذ الامام عنها سهم الله تعالى وسهم الرسول وسهم ذي القربى ـ عليهم السلام ـ، ثمّ يقسّم الثلاثة سهام الباقية بين يتامى آل محمّد ومساكينهم وأبناء سبيلهم».

 بعد از این عبارت ـ عرض کردیم: این عبارات را ندارد در «وسائل»، در «وسائل» این عبارات بعدی را در کتاب انفال دارد ـ، بعد از این که متعرّض خمس شده، متعرّض انفال شده: «ثمّ إنّ للقائم بأُمور المسلمين بعد ذلك الأنفال التي كانت لرسول الله (ص). قال الله تعالى: يَسْأَلُونَكَ الْأَنْفَال». در این کتاب این نویسندۀ کتاب حالا هر کسی بوده، می‌گویند: روایت از امیرالمؤمنین است. ان شاء الله که روایت نیست. قطعاً روایت نیست. نویسندۀ کتاب ظاهراً از قائلین به تحریف کتاب است. در این جا آیه را این طور آورده: «یسئلونک الآنفال». آنچه که الآن ما در قرآن داریم: "يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ" است، لکن در این جا آمده: «یسئلونک الآنفال قل الآنفال لله و للرسول، فحرّفوها». خودش هم می‌گوید: تحریف کردند. «وقالوا: یسئلونک عن الأنفال، وإنّما سألوه الأنفال کلّها»؛ یعنی: آن مسلمان‌های اوّلیّه همۀ انفال را می‌خواستند. «ليأخذوها لأنفسهم، فأجابهم الله تعالى بما تقدّم ذكره». به این که: نه، اینها انفال را می‌خواهند. نه، انفال مال خدا و رسول است.

 «والدلیلُ علی ذلک» که این جا تحریف شده «قوله تعالی: "فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَصْلِحُوا ذَاتَ بَيْنِكُمْ وَأَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ"». حالا این چه دلالتی آیات بر تحریف دارد؟ من نمی‌دانم خودش اعلم است نويسنده. «أي: الزَموا طاعة الله أن لا تطلبوا» این معنا کرده «ما لا تستحقّونه، فما كان لله تعالى ولرسوله فهو للإمام». این جا تعبیر به امام دارد، در صدر عبارت: «إنّ للقائم بأُمور المسلمین». البتّه ایشان بعد از شرح خمس رفته در انفال، بعدش هم: « وله نصيب آخر من الفيء». «فيء» را هم شرح داده. دیگر اگر بخواهم بخوانم، طول می‌کشد. این قسمتش را الآن حذف می­کنم. این یک مطلب عيب ندارد حذف بکنیم. البتّه راجع به انفال یک اختلاف کلّی بین ما و اهل سنّت وجود دارد. اهل سنّت اين انفال را بمعنای غنائم می­گيرند­ و ادّعا می‌کنند که این آیه دربارۀ غنايم است و اوّل هم این طور جعل شده. البتّه اصطلاح غنايم اصطلاحاًً اموالی است که در جنگ گرفته می‌شود و یک متعارفی بوده که اموالی در آن زمان هم متعارف این بوده، حتّی در عرب جاهلی؛ چون عرب جاهلی عمدۀ راه زندگی را یک جای جنگ و آدم­کشی و غنايم بوده دیگر، تجارت به این معنا که نداشتند، یک تجارت ناقصی داشتند. این غنايم ترتیبش این بوده: افراد، نیروهایی که در این جنگ شرکت می‌کردند، بحساب جان خودشان را می‌گذاشتند، غنايم به آنها داده می‌شد. البتّه می‌آمدند یک تقسیم­بندی دیگر می‌کردند ـ یعنی: یک جزئی از اموال را به یک نفر معیّن می‌دادند. مثل این که یک نفر یک شخصی را بنفسه بکشد، سلَب او، لباس‌های شخصی او را به خود قاتل می‌دادند. این هم یک بحث فقهی دارد. یک مقدار اموالی را هم از این غنايم که بود به حاکم می‌دادند، به والی می‌دادند، که ما در اصطلاح خودمان می‌گوییم: به امام. اموالی از غنیمت را. من یک دفعه دیگر هم شرح دادم. این عادت در عرب هم بود قبل از اسلام، در خود جاهلیّين. به این ترتیب بود: غنايمی را که از دشمن می‌گرفتند اوّل بیست و پنج درصد را به حاکم می‌دادند. آن وقت خمس نبود، ربع بود. در اسلام تبدیل شد به خمس. "وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ" و عرض کردم: در این شعر عربی تمام این وجوهی که به حاکم داده می‌شود از غنايم ذکر شده:

«لک المِرباع». خطاب به حاکم است.

لَكَ المِرْباعُ منها والصّفايَا       وحُكْمُك والنَّشِيطةُ و الفُضُول‏

 این پنج تا عنوان است که ابتدا به حاکم می‌دادند. عرض کردم: یک عدّه از اموال شخصی بود ـ مثل این که یک کسی می‌گفت: هل من مبارز، یکی می‌رفت او را می‌کشت. لباس‌های شخصی او مال قاتل بود، تقسیم نمی‌شد بین همۀ جنگنده‌ها. ممکن بود لباس‌های بسیار نفیسی هم داشته باشد. یک کلاه مثلاً خود طلایی داشته باشد. از این چیزهای خیلی عجیب و غریب داشته باشد. خودش این مطلب در جنگ بین مسلمان‌ها و ایران در اوّل چون خیلی‌ از فرماندهان ایرانی اصلاً خیلی لباس‌های طلا و نقره و جواهرات و یاقوت و زمرّد و اینها به خودشان آويزان .

 این بحث در همان جا هم شد. «من قتل قتیلاً فله سلَبه». حالا این بحثش در جهاد است. من فعلاً نمی‌خواهم وارد این بحث بشوم و اختلاف آرايی که مسلمان‌ها از همان اوّل در همین جهت داشتند. عرض کنم که: اینها شخصی بود. در مقابل یک چیزی هم به حاکم داده می‌شد، به حکومت داده می‌شد، که در این شعر همۀ آنها را جمع کرده:

لَكَ المِرْباعُ منها والصّفايَا       وحُكْمُك والنَّشِيطةُ والفُضُول

‏ پنج تا چیز از خصايص حاکم بود. یکی مِرباع، بیست و پنج درصد غنايم را که بعد شد خمس. مِرباع یک چهارم است، خمس یک پنجم است. بیست و پنج درصد را به حاکم می‌دادند. «والصفایا»، «صفایا» همانی است که ما هم داریم. «صفایا» در اصطلاح ما جزء انفال است، «صفیّه» ـ یعنی: یک کنیز خیلی مثلاً عالی، یک اسب خيلی ... ـ؛ چون اگر می‌خواستند آن را بفروشند، ممکن بود دون قیمت ـ مثلاً در واقع ارزشش مثلاً ده میلیون تومان است، امّا کسی ده میلیون نمی‌دهد، یک میلیون بدهد، ضرر وارد می‌شد. به جای این که این ضرر را بردارند. بعد هم به یکی بدهند، بقیّه سر و صدا می‌کنند، باید بفروشند. این را می‌دادند به حاکم. این قسمت حاکم می‌شد. این اسمش صفایا، جمع «صفیّه» ـ یعنی: برگزیده، گزیده شده، چیز خوب.

 «وحکمک»، «حکمک» آن اموالی بوده که حاکم می‌گفته: این مال من باشد. می‌گفت: این مال من باشد، باید به او بدهند. می‌گفت: اين، مثلاً این خانه. حالا می‌خواهد جزء صفایا هم نباشد. این یک تکّه مثل این که الآن فرض کنید مثلاً دولت در تمام نظام‌ها تشخیص می‌دهد که مثلاً این اتاقکی که مال برق است، این جا قرار بدهد. حالا در ملک شخصی. شخص باید قبول بکند، هیچ کسی نمی‌تواند اعتراض بکند چیزی را که تشخیص داده‌اند.

«وحکمک والنشیطة»، «نشیطه» در این جا بمعنای گمشده. گاهی اوقات مثلاً صحنۀ جنگ که غنايم را می‌آوردند، می‌آوردند تا شهر که تقسیم بکنند، تا آن محلّ حکومت كه تقسیم بکنند، فرض کنید در راه بزغاله‌ای، گوسفندی، مثلاً چیزی، پولی، طلایی می‌افتاد گم می‌شد. بعد می‌آوردند اموال را تقسیم می‌کردند غنائم را، مثلاً خب گاهی هم مثلاً پنج­هزار نفر شرکت کرده‌اند، تقسیم مشکل بود دیگر؛ چون باید این را به سهام معیّنی تقسیم بکنند. چون آن تقسیم سهام هم باز اگر کسی پیاده بود یک سهم داشت، سواره بود حساب دیگری داشت. آن هم اختلاف معروف که سواره سه سهم می‌گیرد، یا دو سهم می‌گیرد؟ چون می‌گفتند: سواره عدّه‌ای می‌گفتند: دو سهم می‌گیرد. خودش یکی اسبش یکی، یا اسبش دو تا خودش یکی. این هم «للفرس سهمان وللراكب سهمٌ». علی ايّ، من نمی‌خواهم وارد این بحث بشوم. این بحث مفصّلی است. جهاد و غنیمت همین جاست که حالا دیگر من نمی‌خواهم. آن وقت گاهی اوقات این مثلاً پنج هزار قسم تقسیم که می‌کردند، پنج هزار سهم این را تقسیم می‌کردند، تمام كه می‌شد، می‌دیدند آقا یک تکّه طلا در راه افتاده، جزء غنیمت بوده. یک گوسفندی در راه افتاده، پنج تا بزغاله در راه افتاده. حالا باز بيايند دومرتبه این را داخل تقسیم ‌کنند بر آن پنج هزار سهم مثلاً. اینها برای این که حلّ این قصّه بکنند این را هم می‌دادند به حاکم. این را نصیب این آقا می‌کردند که این هم دیگر در آن اختلافی نشود. «نشیطه» اموالی است که در حین نقل غنايم به مرکز تقسیم در راه گم می‌شده. ما در اسلام این را نداریم. این جزء احکام اسلامی ما نیست، امّا این در عرب جاهلی بوده.

 «والفُضُول» در این اصطلاح، این هم قسم پنجم که از خصايص حاکم بوده. «فُضُول» عبارت از مال کمی بوده که گاهی دیگر قابل تقسیم نبوده ـ مثلاً می‌آمدند  پنج هزار سهم تقسيم می­كردند، یک پتو زیاد می‌آمد. این را چکارش بكنند پتو را؟ پنج هزار سهم بخواهند باز تقسیمش بکنند؟ خیلی گاهی «صفایا» خیلی عادی بود که قابل تقسیم نبود، گاهی خیلی مثلاً، پنج تا یک قرقره پیدا می‌کردند. پنج تا قرقره نخ مثلاً دیگر ارزشی ندارد که بیایند حالا این را تقسیم­بندی کند روی سهام پنج­هزار تایی مثلاً. این را هم می‌دادند به حاکم. «فُضُول» یعنی «ما یفضل من الغنیمة» به مقداری که دیگر ارزش تقسیم نداشت. آنچه كه زیاد می‌آمد. این خرده­ریزها را، این خرده­ریزها را هم می‌دادند به حاکم که حلّ قضیه بشود که عرض کردیم: حاکم هم حالا این را من چون بحثی در خمس مفصّلاً گفتم، دیگر این جا نمی‌خواهم تکرار کنم. حاکم هم این را ترتیب می‌داد، اشتباه نشود. حاکم هم در آن زمان «مِرباع» را در بیت المال قرار نمی‌داد، این اشتباه نشود. این هم هست که اتّفاق هم هست که «مِرباع» باستثنای بعضی از بزرگان (ره) بله که بیت المال قرار داده‌اند، حاکم هم «مرباع» را در بیت المال قرار نمی‌داد. آن مالیات‌هایی که می‌گرفتند، آن در بیت المال می‌رفت. حاكم این «مرباع» را و این اموالی که و این «مرباع» را اینطوری تقسیم می‌کرد: یا شؤون شخصی خودش، یا بعضی از وابستگان شخص حاکم برای این که دست به مالیات‌های عمومی نزنند که باصطلاحِ ما می‌گوییم: سهم سادات، ذی‌القربی به تعبیر آیه. برای این که مثلاً فرض کنید برادر حاکم فلان، حاکم اضافۀ بر تأمین مال خودش، برای این که این برادر، پسر عموها که خاندان باصطلاح امروز ما خاندان سلطنتی را می­گويند: حاكم و به تعبیر قرآنی: ذی‌القربی، و لذا مشهور اهل سنّت ذی‌القربی را مطلق ذی‌القربای حاکم می‌دادند. اختلاف ما با اهل سنّت در آیۀ خمس يك جا که نیست، چند جاست. آنها گفته‌اند: مراد از ذی‌القربی ـ مثلاً عثمان خمس آفریقا را به مروان داد، به پسر عمويش داد ـ یعنی: فامیل‌های خلیفه. هر خلیفه در زمان خودش. برای چه؟ این که در روایات ما هم دارد صدقات حرام است بر بنی هاشم و به جای آن خمس است، این اشاره به همان قاعده‌ای است که قبل از اسلام هم بوده. خاندانی که مربوط به حاکم بودند اینها دست به بیت المال نمی‌زدند، به اموال عامّه نمی‌زدند. بجای آن اگر ... و لذا هم دارد که اگر احتیاج داشته باشند، نه مطلقاً. این سرّش این است. در صورتی که مثلاً بیت المال مطلقاً تقسیم می‌شد در جامعه، امّا این مطلقاً داده نمی‌شد. این نکته­اش این بود که در صورت احتیاج باید برمی‌داشتش. به این ترتیب می‌دادند، می‌گفتند که: این سهمی است که حاکم صرف بکند برای محتاجینی که در خاندان خودش هست؛ برای این که مبادا ... همان طور که در آن روایت هم دارد كه آمد پسران عبّاس که از پیغمبر به صدقات وقتی آوردند که به ما هم یک چیزی بده، فرمودند: اینها اوساخ ما فیه است. اینها اوساخ است. اوساخ به این معنا كه: اینها نفرت پیدا کنند، نه این که واقعا اوساخ. فرقی نمی­كند. اوساخ را بشود به سيّد داد، به غير سیّد نشود داد که معنا ندارد. مراد این است که به اینها. حالا پسر عموها آمده‌اند خیال می‌کنند که این اموال عمومی است، می­توانند ... . پیغمبر می‌خواهند بگویند: نه، اموال عمومی است. شما خاندان کلاًّ محروم هستید. حق ندارید بردارید. بر فرض هم احتیاج دارید از خمس باید داده شود. احتیاج هم ندارید، زندگی خودتان را بکنید. کاری به کار کسی نداشته باشید. این خاندان نباید دست بزنند به اموال عمومی. به بودجۀ عمومی نباید دست بزنند. دقّت فرمودید؟ این معنای ذی‌القربی. البتّه اهل سنّت ذی‌القربی را مطلق گرفته‌اند، مطلق ذی‌القربای حاکم، هر طوری که باشد. ماها مطلق نگرفتیم، معیّن گرفتیم به خصوص بنی هاشم و ذی‌القربای رسول الله. محدودش کردیم به ذی‌القربای ... . اینها بحث‌هایی است که راجع به خمس است که جايش الآن این جا نیست. من نمی‌خواهم وارد بشوم. آنچه که من الآن در این جا می‌خواهم نکتۀ فنّی خدمتتان عرض بکنم، عرض کردم: اتّفاقی است بین عامّۀ مسلمین ـ یعنی: خود رسول الله هم اوّلین خمسی که مشهور است گرفتند خمس بدر بود. البتّه در کتاب «مغازی» واقدی خمس را قبل از بدر نوشته. من شرحش را عرض کردم. جریان بدر بنا بر مشهور در نیمۀ دوم ماه رمضان است، شب هفدهم، روز هفدهم ماه رمضان است، یا نوزدهم که لیلة القدر هم اوّلین بار آن جا گفته شد در مدینه و اهل سنّت می‌گویند: این چیز را پیغمبر تقسیم نکرد غنايم بدر را. ما قائل هستیم که همین را تقسيم كرد. معروف است که غنايم بدر چیزی در حدود صدهزار درهم بود. خمسش که بیست هزار درهم بود پیغمبر برداشت، امّا در شواهد تاریخی نداریم که پیغمبر آن را در مصارف عمومی صرف کرده باشد. اصولاً من عرض کرده­ام یک وقت دیگر: اصولاً ما چیزی به نام بیت المال تا پیغمبر زنده بودند نداشتیم. بیت الصدقه یکی از خانه‌های پیغمبر را داریم، یکی از اتاق‌ها بعنوان بیت الصدقه، امّا بیت المال نداریم و در کتاب عمر بن شَبّه‌ که تصادفاً از این طرفداران خلافت اموی هم هست، در آن کتاب که از قدیم‌ترین مصادر است ـ این کتاب معاصر حضرت هادی نوشته شده، کتاب مفیدی است ـ «تاریخ المدینة المنوّرة» در آن کتاب نقل می‌کند ـ جای دیگر هم من ندیده‌ام، منحصراً در آن کتاب ـ که در زمان اواخر زمان پیغمبر هشتصد هزار درهم برای ایشان از بحرین آوردند. خیلی عجیب است. این می‌گویم: هیچ کس ندیدم که تا حالا ذکر کرده باشد و پیغمبر در فکر بودند که خانه‌ای، جایی را برای این پول‌ها قرار بدهند، لکن قبل از این که این کار بشود ایشان فوت کردند و از عجایب این است که ما در تاریخ اسمی از این پول نمی‌بینیم. در این قصّۀ سقیفه حالا خیلی‌ کارهای دیگر کرده‌اند. ظاهراً این پول هم آن جا لفت و لیس شده است. ظاهراً ما دیگر اسمی از این مبلغ که این هشتصد هزار درهم کجا رفت، آن زمان خیلی مبلغ سنگینی هم بوده، مبلغ کمی نبوده هشتصد هزار درهم در آن زمان و ما در کتاب ابن ابی الحدید مفصّل در بحث سقیفه که دارد، دارد که: اینها، آن تشکیلاتی که این راه را راه انداختند، پول­هایی را هم رشوه می‌دادند و در آن جا نقل می‌کند که مبلغی پول اسم یک خانمی را می‌برد که برای این خانم پولی را فرستادند که او هم شعرش را هم نقل می‌کند ابن ابی الحديد: أ ترشوانني ... : شما می‌خواهید به من رشوه بدهید؟ حالا آیا همین پول صرف رشوۀ سقیفه شد؟ الله اعلم. عرض کردم: متأسّفانه در کتاب‌های رسمی ما این قسمت حیات پیغمبر کاملاً مجهول است ـ یعنی: هیچ اسم نبرده‌اند. من فعلاً منحصراً در کتاب عمر بن شَبّۀ نمیری دیدم كه این مبلغ را آورده‌اند. البتّه در کتاب ابن ابی الحديد فکر می‌کنم منحصر نباشد. فکر می‌کنم در «عقد الفريد» هم دیده باشم. حالا الآن در ذهنم نیست.

علی ايّ کیف ما کان، خيلی وارد این بحث نشویم. خمس را در این روایت مبارکه جزء وجه الإماره قرار داده. البتّه بحث خمس بحث مفصّلی است. ان شاء الله بعد یعنی من چون در بحث بودجۀ بیت المال، بیت المال اسلامی بحث مفصّلی کرده­ام در بحث ولایت فقیه، دیگر در خود کتاب خمس ان شاء الله، در فقه باید مفصّلاً بحث خاصّ خودش. فقط یک نکته‌ای که خیلی اهمّیّت دارد و کاملاً محلّ توجّه است و این جا جايش هست که من عرض بکنم این است: ما در روایاتی که داریم، کلّ روایاتی که در خمس و تقسیم خمس و انفال و .

 حالا من کلمۀ انفال را گفتم تماش بکنم.  انفال را اهل سنّت بمعنای غنايم گرفته‌اند و "يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ" می‌گویند که: اینها خواستند غنايم را خودشان بگیرند، پس سؤال کردند. نه این که بگیرند. سؤال کردند که انفال، غنائم ... . "قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَللرَّسُولِ". آنها معتقدند این آیه اوّل گفت: تمام غنايم مال خداست و رسول. این در سورۀ همین سورۀ انفال است. این اوّل سورۀ انفال است. آیۀ چهلم سورۀ انفال گفت: "وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَه". آن آیۀ چهل و یکم انفال است. لذا قائل به نسخ­اند که اوّل بنا شد تمام غنايم داده بشود به رسول، بعد بنا شد خمس داده بشود و البتّه این مطلب در روایات ما به هیچ وجه نيامده و در روایات ما تأکید شده اصلاً انفال ذاتاً ـ یعنی: خودش ـ مصدراً و مصرفاً با خمس فرق می‌کند. بله، یک قسمت از غنايم جزء انفال است و آن صفایا در روایات ما ـ مثلاً رؤوس جبال، کوه‌ها، صحراها، دشت‌ها، دریاها. این چیزهایی که ما الآن جزء ثروت‌های عمومی می‌دانیم، مالکیّت عمومی‌ می‌دانیم، اینها در روایات ما جزء انفال است؛ چون ربطی به جنگ ندارد، به غنايم دارالحرب ندارد و متأسّفانه آقایان مراجعه بفرمایند، مرحوم آقای طباطبايی در «المیزان» این جا را با ذوق حضرات عامّه تفسیر کرده‌اند، از ايشان هم بعيد است؛ چون ظاهراً ایشان احاطۀ فقهی به جهات قصّه نداشته‌اند. نوشته‌اند که: اوّل مثلاً انفال مال ... . این حرف را سنّی‌ها دارند که انفال یعنی غنايم و اوّل بنا شد غنايم به رسول الله داده بشود. بعد تخمیس آمد. این حرف در روایت اهل بیت مرفوض است اصلاً. درست نیست. ما در هیچ یک از روایات اهل بیت این را نداریم و روایات متعدّد در انفال داریم، نه یکی. از آنچه که از روایات اهل بیت معلوم می‌شود انفال فقط در یک قسمتش با غنايم شریک است و آن صفایا. خوب تأمّل بکنید؛ چون این یک ظرافت‌هایی هست، ما متأسّفانه گاهی از بزرگان اصحاب ما تأمّل نشده در مطلب. یک چیزی که مال ما نیست برداشته‌اند مال آنهاست به ما نسبت داده‌اند. این نیست و خیلی از موارد دیگری که در انفال در روایات ما آمده اصلاً به حرب نمی‌خورد. اصلاً دارالحرب نیست. مرحوم آقای علاّمه توجّه نفرموده‌اند. اصلاً این ربطی به حرب ندارد، آنچه که بعنوان غنائم "وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ" که مربوط ‌به حرب است، خب، این بحث معروفی است که الآن تاریخش را هم برایتان عرض کردم. قبل از اسلام هم مطرح بوده: غنايم را باید چکار بکنند؟ چطور تقسیم بکنند؟ این قبل از اسلام هم مطرح بوده که راه تقسیمش را ما الآن به شما عرض کردیم. یک مقدارش مال مجموع جنگنده‌ها بوده. یک مقدارش مال شخص واحد بوده. یک مقدارش هم مال حاکم بوده. این تقسیم کلّی و این معیاربندی­هايش را هم الان عرض کردم خدمتتان. ما هم در روایاتمان داریم. تمام اینها یکی یکی که عرض کردم در روایات، باستثنای «نشیطه» که در آن شعر آمده. ما «نشیطه» را نداریم. به نظرم شاید در بعضی از کتب فقهی «لقیطه» آمده باشد، به نظرم. حالا در ذهنم نیست دقیقاً، امّا «نشیطه» را ما در کتب فقهی نداریم. دقّت فرمودید؟ پس این دو تا با هم اشتباه نشود. این آیۀ مبارکة انفال یک چیز است. هر دو در یک سوره هستند. در روایات اهل بیت انفال به این معنا آمده. یکیش مربوط به جنگ است «صفایا». «صفایا» در روایات ما آمده. «صفایا» در روایات ما جزء انفال ذکر شده. این با مال جنگ می‌خورد. دیگر بقیّه­اش مربوط به جنگ نیست. رؤوس جبال، بطونِ اودیه، انهار کبار، شتوت، بحرها، درياها. فرض کنید مثلاً الآن معادن نفت در ایران، من باب مثال الآن جزء انفال قرار داده شده. حالا فرض کنید در کشورهای اروپایی، در کشورهای آمریکایی مثلاً آن کشورها خیلی­هايشان الآن مثلاً معادن نفت جزء شرکت‌های خصوصی است ـ یعنی: ملک شخص خاصّ است. در تصوّر اسلامی جزء انفال است که این جا دیگر البتّه عرض کردم: خود معادن و باز جمع بین این دو تا و با مسئلۀ انفال و شبهاتی که پیش آمده بحث‌های طولانی دارد در خمس. من الآن نمی‌خواهم وارد آن بحث بشوم. فقط می‌خواستم دو سه تا نکته را این جا عرض بکنم؛ چون این یک مطلب این بود که این آیۀ انفال ربطی به آیۀ غنیمت ندارد طبق روایات اهل بیت (س). این یک و نسخ هم درست نیست. نه این که انفال اوّل «لله والرسول» بود، بعد نه خمس «لله والرسول» شد. این نسخ هم درست نیست. این یک مطلب.

 مطلب دیگر: در کلّ روایاتی که ما دربارۀ خمس داریم، تعبیر به «وجه الاماره» نداریم، الاّ در این کتاب. کلّ باب خمس و انفال، «قسمة الخمس»، «من یستحقّ الخمس». کتاب «وسائل» را نگاه بکنید و «جامع الأحادیث» کلّ روایاتی و تفاسیری که در ذیل این آیه آمده در باب "وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ" دقّت می‌فرمایید؟ در آن تعبیر «وجه الاماره» نداریم، الاّ همین کتاب «محکم و متشابه». منحصر در این است.

س: «اماره» با عين است يا با همزه؟

ج: وجه الإماره ـ با همزه. منحصر در این است و بنابراین کلامی که مرحوم استاد (قده) در جزء دوم «كتاب البيع»، بنیان­گذار جمهوری اسلامی ایشان در آن جا بحث ولایت فقیه ایشان مثلاً: «والحقّ أنّ الخمس من بیت المال» و تمسّک ایشان به همین حدیث است که در این حدیث «وجه الإماره» آمده؛ چون ایشان تقسیم به سهم سادات و سهم امام را قبول نداشتند. خب، می‌دانید در باب خمس سه رأی اساسی وجود دارد، حالا لااقل بلحاظ مصرف. یک رأی این که اینها تمام سهم امام است باصطلاح ما. اصلاً در اين سهم سادات نداریم. غایةُ ما هناک امام مکلّف است به سادات برساند، نه این که ... . وظیفه­اش این است که اگر سادات محتاج دید، آنها را برساند، نه این که این سهم تقسیم به دو تا می‌شود. این رأی ایشان است. دلیل ایشان هم همین روایت است: «وأمّا وجه الإمارة». ما این کلمۀ «وجه الإمارة» را هیچ جای دیگر نداریم الاّ این کتاب. دقّت فرمودید؟ البتّه در ذیلش هم دارد که این هم پنج قسم می‌شود. ایشان گفته‌اند: مصرف است، نه این که دو قسم بشود سهم سادات. رأی دو: همان رأی مشهور که الآن دو قسمش می‌کنند: سهم سادات، سهم امام. یکی را به يك طرف می­دهند ... . رأی سوم هم مثل صاحب «حدائق» است که می‌گوید: همه سهم سادات است. «حدائق» از آن طرف افتاده. می‌گوید: همۀ این سه خمس را بالکل باید داد به سادات. دیگر سهم امام باصطلاح امروز ما نداریم. آن چون روایت خاصّی دارد، مرسلۀ ابن فضّال است که از امام صادق (ع)، می‌گوید: آن باید به سادات محتاج و بقیّه هم به آنها، «فلا یخرج منهم إلی غیرهم». همه به سادات داده بشود. هستند غیر صاحب «حدائق» هم که عدّه‌ای اعتقاد دارند. آن وقت ان شاء الله توضیح خواهیم داد ـ باذن الله تعالی ـ که این کتاب اصلاً روایت نیست. ایشان، مرحوم استاد به تصوّر این كه اين روايت از امیرالمؤمنین است. عرض خواهيم کرد که: اين اصلاً روایت نیست. یک کتابی است مجهول المؤلّف، یا احتمالاً از کتاب حسن بن علیّ بن ابی حمزۀ بطائنی است و این هیچ ارزش استشهاد ندارد. این یک مطلب. یک مطلب دیگر که بعد از ایشان دیدم بعضی‌ها نوشته‌اند که: در روایات داریم «القائم بأُمور المسلمین» که مثلاً خمس باید به قائم به امور مسلمین برسد. تعبیر «القائم بأُمور المسلمین»، این هم فقط در همین کتاب است، هیچ جای دیگر نداریم. این هم نکتۀ دوم. ما «وجه الاماره» را هیچ جای دیگر نداریم جز این کتاب. «القائم بأُمور المسلمین» را هم هیچ جا نداریم جز این کتاب. اصلاً تعبیر «القائم بأُمور المسلمین» منحصراً در این کتاب است. البتّه در این کتاب هم در انفال آمده، نه در خمس. اشتباه نشود. ذیل الآن خواندم برای شما: «ثمّ إنّ القائم بأُمور المسلمین بعد ذلک الأنفال». در خمس هم نیامده. این اوّلش خمس بود. یک پنج شش سطرش خمس است. در خمس هم «القائم بأُمور المسلمین» نیامده. این دو تا اشتباه دارد. هم منحصر به این کتاب است و هم در انفال آمده، نه در خمس. تمسّک به عنوان «القائم بأُمور المسلمین» در باب خمس دیگر دو تا اشکال دارد، نه یک اشکال. حالا آن یکی یک اشکال داشت، این دو تا. البتّه در ذیلش دارد: «فما کان لله تعالی ولرسوله فهو للإمام». تعبیر امام را ما داریم در بقیّۀ روایات، اشتباه نشود. ما الآن می‌خواهیم بدقّت تعابیر را نگاه بکنیم. «وجه الإمارة» از خصايص این کتاب است.

 وصلّی الله علی محمّد وآله الطیّبین الطاهرین.

س: در «اصول كافی» هم در «باب الحجّة» آورده.

ج: «باب الحجّة» چون از باب مصارف. آن هم آن جا يك بابی دارد: «أنّ الأرض كلّها للإمام». بحثی است. يك مقدار مباحثی كه مربوط به ملكيّت اراضی و اينهاست در «كتاب الحجّة» آورده ـ يعنی: در مسائل اصولی آورده. راست است. اين را من سعيم اين بود كه اشاره­وار صحبت كنيم، فقط به مقداری كه آقايان استدلال روشن شود و بعضی مسائلی كه اين جا پيدا شده، ان شاء الله حل شود ـ بإذن الله.

ارسال سوال