فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 96-1395 » فقه دوشنبه 1396/2/25 مکاسب محرمه (116)

مدت 00:37:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 96-1395 شمسی حضرت آیت الله استاد سید احمد مددی الموسوی(حفظه الله) زمان:ساعت 10- 11 صبح مکان :قم صفاییه کوچه17 پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)

بسم الله الرحمن الرحیم


           موضوع : مکاسب محرمه-خاتمة : المسألة الثالثة : خرید و فروش زکات، خراج و مقاسمه : تنبیه ششم

بحث در تنبیه ششم از تنبیهات جوائز السلطان بود. مرحوم شیخ این بحث را چون خراج باید به مقدار معین باشد و مضر نباشد آوردند. روایت مرسله حماد بن عیسی را خواندیم که روایت خوبی است که عده ای از مسائل مالی و ارضین را دارد. البته دیروز که روایت را به صورت کامل نگاه کردم، بحث ارضین را کامل ندارد. گفتیم که شبیه به این بحث ها در کتاب خراج قاضی ابو یوسف هم هست. راجع به ابو حنیفه داریم که با حضرت موسی بن جعفر (علیهما السلام) در سنین نوجوانی حضرت (علیه السلام)، مواجهه پیدا کرده است و به إعجاب آمده است ولی راجع به ابو یوسف نداریم که از حضرت (علیه السلام) چیزی گرفته باشد. بله، در داستانی دارد که ابو یوسف با موسی بن جعفر (علیهما السلام) در سفر حج ملاقات کرده است و بحثی صورت گرفته است.

احتمالا این روایت، نامه مانند یا رساله مانندی بوده است که حماد بن عیسی می گوید : «رَوَاهُ لِي بَعْضُ أَصْحَابِنَا ذَكَرَهُ عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ علیه السلام». فعلا هم طریقش منحصر به این است. شیخ هم این روایت را در تهذیب و استبصار دارد. در تهذیب از علی بن فضال از علی بن یعقوب عن ابی الحسن البغدادی است که دیروز بعد از درس گفتیم : «عن» بین علی بن یعقوب و ابی الحسن، اضافه است و این دو عنوان، یکی هستند کما اینکه در استبصار هم لفظ «عن» وجود ندارد. حسن بن راشد هم در این طبقه شاید و شاید همان وکیل معروف حضرت هادی و عسکری (علیهما السلام) باشد که ابو علی بن راشد است.[1] ظاهرا نامه مانندی بوده است. دیروز گفتیم که این روایت، بحث اراضی را دارد ولی دو سه موردش بیشتر در مورد اراضی نیست. بحث تقسیم غنیمتش و... بیشتر است. این بحث ها در کتاب الخراج ابو یوسف هم هست.

در عرب جاهلی قبل از اسلام اهل مکه بیشتر با تجارت زندگی می کردند و اهل مدینه بیشتر با زراعت. عرب های بادیه نشین بیشتر با قتل و غارت در آمد داشتند که همان غنیمت بود و به نحو خاصی تقسیم می شود. بعد از اسلام هم این غنیمت، به صورت قانونی در آمد. یکی از مواردی که در این روایت هست ارض خراجیه است :  «...وَ الْأَرْضُ الَّتِي أُخِذَتْ‏ عَنْوَةً بِخَيْلٍ‏ وَ رِكَابٍ».

این تعبیر اولین بار در زمان دومی آمده است ولی اینکه منطقه ای را بگیرند و در اختیار خودشان قرار دهند اولین بار در خیبر بودکه مال یهود بود. یهودی ها در زمین خیبر کار می کردند و نصفش را به حضرت (صلّی الله علیه و آله سلّم) می دادند که تقسیم بندی اش هم در کتب اهل سنت بیان شده است که حضرت (صلّی الله علیه و آله سلّم) به چه کسانی چه مقداری می داده اند که بعدا شاید خواندیم. این را اهل سنت دارند و ما هم در روایت حضرت رضا (علیه السلام) داریم که تقسیم با یهود بر اساس نصف بوده است. ولی آنچه در عراق شد اینگونه نبود هر چند شبیهش بود. در عراق، کل زمین در اختیار حکومت اسلامی بود نه مردم. در کلمات مورخین اهل سنت هست که خلیفه دوم، سه نفر را فرستاد «و مسحوا أرض العراق» یعنی زمین عراق را اندازه گیری کردند. الآن هم به اینها در عربی، مسّاح می گویند. از حدود بصره که الآن ابو الخصیب و فاو است (و مرز بین عراق و نجد یا حجاز است) تا قصر شیرین و از آنجا تا حدود تکریت را اندازه گیری کردند. البته به نظرم تا شمال بغداد باشد و شاید تا تکریت نرسد. خیلی عجیب است که این سه نفر با شتر می روند و کل زمین عراق را اندازه گیری می کنند. تمام این خصوصیات آمده است و حتی اینکه سهم غذایشان چقدر بوده است. قسمت های بلند که آب نمی رسد یا قسمت های پائین که همیشه آب دارد (و حور یا مرداب است) را استثناء کردند و قسمت های مزروعی را فقط اندازه گیری کردند که سی و شش میلیون جریب شد. این را به خود مردم ندادند بلکه گفتند : مردم کار کنند و سهمی هم به دولت بدهند. این خراج در سال اول، هجده میلیون درهم شد.

پس این شبیه خیبر بود ولی همان نبود. مثلا اهل بحرین در زمان خود پیامبر (صلّی الله علیه و آله سلّم) مسلمان شدند. حضرت (صلّی الله علیه و آله سلّم) چند نفر را هم به بحرین فرستادند. در آنجا ندارد که (مثل اهل خیبر) کار کنید و هر چه در آوردید نصفش را به ما بدهید. اصلا بحرین خراجی و عنوةً نبوده است.

«...وَ عَلَى قَدْرِ مَا يَكُونُ لَهُمْ صَالِحاً وَ لَا يُضِرُّ بِهِمْ». در یک متن یا نسخه هم «یضرهم» دارد.

شواهد ما نشان نمی دهد که در زمان نزول قرآن یا روایات، ضرر (به معنای نقص در شخص) به صیغه مفاعله بوده است. ثلاثی مجردش بیشتر شبیه معنای حرج و ضیق نفس است. ممکن است ضُرّ به معنای حرج باشد. ولی خود ضرر، نقص است که بیشتر با باب مفاهله (مثل : یضارهم) استعمال می شده است. البته چون در خط کوفی یا حیری، الف وسط نوشته نمی شده است «یَضُرُّهم»، «یُضِرُّهم» و «یُضَارُّهم» به یک نحو نوشته می شد. بعدها هم که خط جدید (نسخ) در اوائل قرن چهارم آمد باز هم عده ای از الفاظ قرآنی را شبیه به خط کوفی قدیم نوشتند.[2]

در اینجا هم ظاهرا «لا یضارهم» باشد. استعمال مفاعله در معنای ضرر و نقص (در زمان نزول قرآن و روایات پیامبر صلّی الله علیه و آله سلّم) متعارف بوده است ولی بعدها در زمان امام صادق (علیه السلام) بیشتر، باب افعال به این معنی استعمال می شده است. لذا احتمال دارد که اینجا «یُضِرّهم» باشد. لذا اینکه گفته شده است که لغت، تغییر می کنند فقط در ماده نیست و گاهی هیئت هم تغییر می کند.[3]

این هم ربطی به حدیث «لا ضرر و لا ضرار» ندارد که در «لا یضار بهم» یا «لا یضر بهم» یا «لا یضر بهم» باشد. فعلا وقت بحث در این متن را نداریم. پس این حدیث، اشاره به حدیث لا ضرر نیست.

إجمالی از بحث حدیث «لا ضرر و لا ضرار» :

حدیث لا ضرر را گفتیم که به این معنی نیست که هر حکمی به حد ضرر برسد برداشته شود که در نتیجه «لا ضرر»، حاکم بر جمیع احکام باشد. البته علمای ما این معنی را قبول کرده اند و در عده ای از موارد هم قائل به تخصیص شده اند. شیخ الشریعه می گویند : دیدم این معنی با فقه نمی سازد و تخصیص اکثر می شود لذا بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که لا ضرر خودش یک حکم مستقل است به این معنی که به دیگری ضرر نرسانید. یعنی همانگونه که یک حکم داریم که غش نکیند، یک حکم هم داریم که به دیگری ضرر نرسانید. لذا این حدیث، نهی است نه نفی.

ما هم مفصل بحث کردیم که عبارت «فی الاسلام» در این حدیث، از قرن دوم بوده است که بحث در این حدیث هم از همان قرن شروع شد. این «فی الإسلام» بیشتر در اهل سنت بود و در شیعه هم با تردید وارد شد ولی چون شیخ این متن را در خلاف آورد کم کم جا افتاد. عامل شیاع برخی احادیث اهل سنت در بین شیعه، شیخ طوسی است. پس در کتب حدیث ما (چه متأثر از اهل سنت و چه غیر متأثر مثل فقیه) و در متون ادبی و حدیثی، بیشتر بدون «فی الاسلام» بود چون کتب حدیث دنبال حدیث بودند و کتب ادبی هم دنبال تفسیرِ ادبیِ حدیث بودند. ولی در کتب فقهی، بیشتر با «فی الاسلام» بود چون این عبارت، بیشتر به درد فقه می خورد.

اگر کلمه فی الاسلام باشد نفی است ولی اگر نباشد دیگر نهی خواهد بود. ما ریشه های اینها را توضیح دادیم. انصافا هم متنی که با «فی الاسلام» است با متن فقهی و قانونی بیشتر می سازد. اگر ثابت باشد، معنای حدیث، نفی است ولی گفتیم که این متن، ثابت نیست.

فرق اساسی در ین جهت بین ما و اهل سنت، از زمان شیخ انصاری رحمه الله پیدا شد : اهل سنت و قدمای ما «لا ضرر» را اثبات می دانستند. مثلا در «أوفوا بالعقود» با لا ضرر، جعل خیار شده است نه اینکه بیع، باطل شده باشد. این یعنی لا ضرر اثبات است. مراد از ضرر غیر متدارک همان اثبات است. اینها می گویند : با فهم عرفی، وقتی یک قانون گذار - نه فقیه - که کلامی را که صحبت می کند قانون می شود وقتی بگوید : «من در اسلام، حکم ضرری ندارم» یعنی خبر از یک جعل می دهد که ضرر ها را تدارک کرده است. یعنی کاری می کنم که احکامم به ضرر، منتهی نشود. مراد از ضرر غیر متدارک همین است. یعنی در هنگام ضرر، شستن صورت در وضوء را بر نمی دارد بلکه می گوید : تیمم کن. یعنی بین قانونگذار و فقیه، فرق است. ولی از زمان شیخ به بعد، معنای حدیث، نفی شد. الآن هم تقریبا هدف این است که بگویند : «لا ضرر»، شأنش نفی است. تقریب ما هم در عبارتِ اینها نیست.

اهل سنت که اولا حکومت و ثانیا اثبات فهمیده اند به این معنی نیست که می توانی ملزم به این عقد نشوی چون ضرر دارد بلکه چون مقنن گفته است، مفادش اثبات است یعنی برای کسی که ضرر می بیند جعل خیار کرده است. کما اینکه در وضوی ضرری هم جعل تیمم کرده است. کلمه «فی الاسلام» هم به همین خاطر اضافه شد. یعنی مقنن، کارش خبر دادن نیست (و این فقیه است که کارش، استنباط و اخبار است) بلکه کارش، جعل است. «ضرر نیست» در اینجا یعنی کاری کردم که ضرر نباشد. در عقد بیع، خیار قرار داده است که یک حق است و بعدش هم به ارث برده می شود. یعنی چیزی قرار دارم که ضرر برداشته شود. لذا در شفعه و خیارات، اجمالا زیاد به لا ضرر تمسک شده است. ما در خیار غبن، روایت نداریم و با لا ضرر درست شده است. البته ما این معنی را قبول نکردیم.

ما این بحث را اضافه کردیم که در آیات و روایات، موارد زیادی داریم که لسان، نفی است ولی معنایش اثبات است، مثلا «لا یطل دم امرئ مسلم» لسانش نفی است ولی نتیجه اش این بود که دیه شخصی که بعد از نماز جمعه، مرده یافت شد و قاتلش معلوم نبود از بیت المال داده شود. این تعابیر بعدها در مسلمانان جا افتاد که از نفی، اثبات فهمیدند و اختصاص به روایت «لا ضرر» هم ندارد. حتی تا زمان ائمه متأخرین (علیهم السلام) عده ای از روایات، لسانشان نفی است ولی مراد، اثبات است.

از بحث، خارج شدیم. ان شاء الله فردا ادامه روایت را می خوانیم.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته



[1] . قال الشیخ فی التهذیب : «عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ قَالَ حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ يَعْقُوبَ [عَنْ] أَبِي الْحَسَنِ الْبَغْدَادِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ صَالِحٍ الصَّيْمَرِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ رَاشِدٍ قَالَ حَدَّثَنِي حَمَّادُ بْنُ عِيسَى قَالَ رَوَاهُ لِي بَعْضُ أَصْحَابِنَا ذَكَرَهُ عَنِ الْعَبْدِ الصَّالِحِ أَبِي الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع قَالَ...». (تهذيب الأحكام (تحقيق خرسان) ؛ ج‏4 ؛ ص128 : الحدیث 2)

[2] . مثلا «ذالک» را «ذلک»، «هاذا» را «هذا» و «اللاه» را «الله» می نوشتند. این همان خط کوفی است. در رجال هم «هشام، «هاشم» و «هشیم» شبیه هم نوشته می شد و گاهی اینها با هیثم، هُثَیم، میثم و... هم اشتباه می شده است.

[3] . الآن هم فکر نمی کنم هیئت مفاعله، در عرب در ماده ضرر استعمال شود.



اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة دائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین وارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

بحث در این تنبیه ششم به مناسبتی مرحوم شیخ برای اینکه خراج باید به مقدار معینی باشد و مضر نباشد، ایشان آوردند.
بعد عرض کردیم دیروز که این روایت مرسله حماد، روایت خوبی است انصافا. عرض کردیم اقسام ارضین دارد. منتها همه اقسام ارضین ندارد. عده‌ای از موارد مالی و ارضین، ارضین هم کامل ندارد. عده‌ای از آن را دارد. و مثلا بحث غنیمت را دارد، تقسیم غنیمت را دارد که عرض کردیم شبیه این بحث‌ها در این کتاب خراج ابویوسف هم آمده است.
آیا ایشان از موسی بن جعفر گرفته؟ نسبت نمی‌دهیم. چون یک روایتی ما داریم که یک ملاقاتی که بین ابو یوسف و به اصطلاح حضرت موسی بن جعفر(ع) شده که در سفر حج بودند و حضرت به اصطلاح از آن حیوان که پیاده شدند در خیمه‌ای نشسته بودند، هارون هم بود، ابویوسف هم بود. بعد حضرت فرمودند که زیر سایه نمی‌شود رفت، بعد گفت خب پس چرا، اصلا مضمون کلام، نمی‌خواهم، الان تو خیمه نشستید؟ حضرت فرمود اگر در حال سیر نباشد اشکال ندارد، در حال غیر سیر در حال سیر زیر خیمه نباید، زیر سقف به اصطلاح، زیر ظلی سایه‌ای نباشد، سایه بان نباشد. اما وقتی که نازل به قول عرب‌ها، وقتی که آمدیم پایین و داریم استراحت می‌کنیم اشکال ندارد.
بعد ابویوسف فقال شبه الامستهزإ، آنجا این طور دارد که چه فرقی می‌کند حالا آدم سوار شتر دارد می‌رود یا در خیمه نشسته الان روی زمین. این طور دارد. یعنی اگر این مطلب درست باشد، برخورد نستجیر بالله اهانت آمیزی هم دارد.
یعنی در عبارتی که حضرت، بعد حضرت هم رد می‌کنند به شدت که این نمی‌دانم حالا تعبیرش به ذهنم نیست، که این مال من نیست که من می‌گویم اینجا درست یا آنجا، این سنت رسول الله(ص) است. به نظرم حتی دارد اتستهزء بسنت رسول الله(ص)، به نظرم چنین عبارتی هم دارد. که آیا استهزاء به سنت رسول الله(ص) می‌کنی.
غرضم به هر حال حالا یک روایت دیگر هست که ابوحنیفه خودش با موسی بن جعفر(ع) در مدینه روبرو شد یک سوالی کرد که حضرت جواب دادند و ابو حنیفه گفت که اللهم اعلم 02:47 حالا یا این یا شبیه این یک مطلبی را گفت تأیید کرد یعنی اعجابش را به امام موسی بن جعفر(ع) در سنین تقریباً نوجوانی نوباوگی به قول امروز، علی ای حال راجع به ابویوسف نداریم که مثلا چیزی از موسی بن جعفر(ع) گرفته باشد. الان در ذهنم نمی‌آید. حالا مگر مخفیانه این کتاب مثلا، این روایت را دیده است.
به هر حال از اینکه خود حماد تعبیرش این است که عن بعض اصحابنا ذکره انه لموسی ابی الحسن، این تعبیرش این است. احتمالا نامه مانندی بوده، رساله مانندی بوده، می‌گوید من از ابو الحسن این را شنیدم. و فعلا هم طریقش منحصر به این است.
عرض کردم دیروز که مرحوم شیخ خیال می‌کردم ندارد، بله، در تهذیب هم دارد، استبصار هم دارد. در سند تهذیب این است که مرحوم شیخ که نقل می‌کند از طریق ابن فضال عن علی بن حسن عن علی بن یعقوب بغدادی عن ابی الحسن، علی بن یعقوب عن ابی الحسن، من عرض کردم این عن دومی زیادی است. این علی بن یعقوب آن همان خودش ابو الحسن است. این را من همینجور بعد از درس البته در درس نه.
بعد امروز نگاه کردم دیدم توی استبصار هم همین طور است. همین کلمه عن را برداشته است. همین هم درست است. ابو الحسن بغدادی همان علی بن یعقوب است.
به هر حال این را نقل می‌کند برمی‌گردد به حسن بن راشد. چون حسن بن راشد دقیقا اینجا معلوم نیست کیست، احتمالا شاید همان وکیل معروف حضرت هادی(ع) یا حضرت عسکری(ع) باشداحتمالا. احتمالش زیاد است. ایشان از طریق حماد نقل کرده است. و حماد هم عن بعض اصحابنا ذکره انه عن ابی الحسن، به نظرم می‌آید که نامه مانندی بوده.
علی ای حال شبیه این بحثی که در این رساله آمده در خراج ابویوسف هست. من فقط دیروز گفتم اراضی، نه اراضی رانگاه کردم به دقت حدیث را، دو سه مورد بیشتر از اراضی ندارد. در انفال، ذیل انفال دارد، اما بحث غنیمتش بیشتر است، تقسیم غنیمت. در خود کتاب ابویوسف هم هست اصلا خود بحث غنائم یعنی یکی از مباحث اساسی بوده است. چون عرض کردم سرش هم این بودکه در عرب جاهلی قبل از اسلام مخصوصا در بیابان‌ها ما بین مکه و مدینه و اینها، چون اهل مکه بیشتر از راه تجارت زندگی می‌کردند، اهل مدینه هم بیشتر از راه زراعت و اینها. اینها غالبا از این کارها مثلا قتل و غارت و این جور چیزها نمی‌کردند. اما اینهایی که در بیابان بودند عرب بدو، غالبا زندگی‌شان از همین راه بود، از همین غنائم. لذا غنائم یک جزو اصلی از زندگی‌شان تشکیل می‌داد. چه مقدار را به افراد بدهند؟ چه مقدار به رئیس عشیره بدهند؟ چه جوری تقسیم بکنند؟
این قبل از اسلام هم هست. نه اینکه حالا خیال بکنید بعد از اسلام. لذا بعد از اسلام که این به صورت قانون در آمد، مفصلا در این کتب جهاد، متعرضش شدند. غنائم منقول یا غیر منقول، یکی یکی دیگر حالا توضیحاتی که در محل خودش دارند. مسائل شخصی که سلب اسمش است. وقتی کسی را می‌کشت لباسی چیزی، چیز گرانبهایی داشت، انگشتری چیزی از او بر می‌داشت و الی آخره...
یکی از مواردی که در این روایت مرسله حماد آمده، همین ارض خراج است.
ولارض التی اخذت عنوةً بخیل و رکاب، عرض کردم باز هم انشاء الله چون بعد خواهیم گفت، این مطلب رسما به این عنوان که این خراج باشد، این تعبیرش از زمان دومی است. اما این که مثلا یک منطقه‌ای با جنگ بگیرند پیغمبر(ص) در اختیار خود آنها قرار بدهد، نه اینکه به کس دیگری بدهد، این خیبر است. خیبر فرقش با زمین عراق این است. خیبر را پیغمبر(ص) دست خود یهود قرار دادند. خود یهود کار می‌کردند نصف را برای پیغمبر(ص) می‌فرستادند. آن وقت پیغمبر(ص) باز خود این اموالی که از خیبر می‌آمد تقسیم بندی کرده بود. عرض کردم حتی در بعضی از تقسیمات ذکر شده، مثلا به زنهای پیغمبر(ص) چقدر می‌دادند. موارد دیگر چه کار می‌کردند. به صحابه چقدر می‌دادند. اصلا تقسیم بندی‌اش هم بیان شده اگر حالی بود انشاء الله بعد اینها را می‌خوانیم متونی که اهل سنت دارند.
و مسئله خیبر چون یک مسئله اساسی بوده، در متون ما هم آمده، روایات حضرت رضا(ع) هم آمده است. که تقسیمی که کردند بر اساس نصف بوده با آنها.
اما آن که در عراق شد این جور نیست، اشتباه نشود. شبیه آن هست اما اینجور نیست. در عراق وقتی که گرفتند کل آن زمین در اختیار حکومت اسلامی شد. آن زمینی که عرض کردم عمر سه نفر را فرستاد، خیلی جزئیاتش را هم چنددفعه دیگر هم گفتم در کلمات مورخین اهل سنت، در روایات ما این خصوصیات وارد نشده حالادیگر هر چه هست مال آنهاست.
از حدود بصره و اینجایی که الان ابو الخصیب می‌گویند که تقریبا مرز بین عراق و سعودی حساب می‌شود الان، مرز بین عراق و حجاز حساب می‌شود یا نجد حساب می‌شود، از اینجا زبیر و ابو الخصیب یا فاو، از آنجا بگیریم و بصره تا بیاید بالا، و ارزن تا حدود همین قصر شیرین که به حساب دشت است دیگر، می‌آید تا حدود تکریت، این را به اصطلاح خودشان عراق می‌گفتند. البته این به نظرم تا شمال بغداد باشد. فکر نمی‌کنم به تکریت رسیده، چون شیخ هم  نقل می‌کند سی و شش میلیون جریب محاسبه کردند.
این افرادی را فرستاده بود به اصطلاح مسح العراق. یعنی ما الان مثل اینکه مهندسین راه می‌گویند نیست؟ کسانی که این تشکیلات زمین و اندازه‌گیری زمین و مهندسی راه می‌گویند؟ چه می‌گویند؟ راه و ساختمان می‌گویند؟ عرب‌ها هم فعلا مساح می‌گویند، همین الان هم مساح می‌گویند. این در خود لغت عرب قدیم هم هست. مسحه ارض العراق، از همین لغتی که الان است.
مسح در اینجا اندازه گیری فنی دقیق بوده است. خیلی هم عجیب است انصافا با شتر از جنوب عراق شروع کنند. سه نفر هم بودند. حتی گفته بود که روزی برایشان یک گوسفند هم کشته بشود، نصفش به یکی، نصف دیگرش هم به دو تا. دو تا ربعی با یک نصفه. می‌گویم تمام این خصوصیات درج شده، اصلا آمده، اسماء افراد و خصوصیات.
آن وقت انصافا هم معلوم می‌شود که یک عده‌ای‌شان قابلیت‌های عجیبی داشتند. واقعا با شتر آدم بیاید این زمین را دقیقا اندازه‌گیری کند، آن وقت هم استثنا می‌کردند قسمت‌هایی که بلند است آب نمی‌رسد، آنها استثناء، قسمت‌هایی که پایین است که آب دائما دارد، که اصطلاح امروز حر می‌گویند یا مرداب ما می‌گوییم، مرداب مانند، آنها هم استثناء. بخش‌های مزروع را حساب کردند و دیوان درست کردند. مثلا از اینجا تا اینجا این مقدار، از اینجا تا اینجا، مجموع ارض عراق شد سی وشش میلیون جریب.
این سی و شش میلیون جریب را در اختیار خود اهالی نگذاشتند. یعنی گفتند هر کسی بگیرد این را کار بکند، این مقدار به دولت بدهد. که عرض کردیم در سال اول 18 میلیون درهم درآمد همین ارض عراق بود از این خراجی که بود.
لفظ خراج در قرآن هم هست، فخراج ربه خیر، لفظ خراج در خود قرآن هم وارد شده است. برای همین الفاظی که در قرآن هست اینها یواش یواش دردنیای اسلام جای خودش را باز کرد. مثل لفظ غلو، (لا تغلو فی دینکم)، بعد شد غلو و مثلا در شیعه مذاهب غلو و اینها پیدا شد. این مذاهب غلو چون ریشه قرآنی دارد. اصل ریشه، ریشه قرآنی است.
کلمه خراج هم ریشه قرآنی دارد. این در دنیای اسلام قرآن نه فقط مبدأ بود در کل معارف. در این قسمت‌ها هم به اصطلاحات قرآنی عمل می‌کردند.
علی ای حال کیف ما کان ما برگردیم باز به اصل مطلب، این تقسیم‌بندی شد. این شبیه خیبر است اما خیبر نیست. اما بعدها که مثلا بحرین در زمان پیغمبر(ص) مسلمان شدند دیگر. پیغمبر(ص) هم علا بن حضرمی را فرستاد. یک مدت هم خادم بن ولید را فرستادند به بحرین. اینها در زمان خود پیغمبر(ص) است. به نظرم ابو حریره را هم پیغمبر(ص) فرستاد، چون بعد می‌دانم بحرین آمده، به نظرم زمان پیغمبر(ص) هم مدتی ابو حریره بود. علاء بن حضرمی که اول است.
خب در آنجا نیامد بگوید که شما بیایید کار کنید روی زمین‌هایتان هرچه گیرتان آمد، نصف مال من. آنها را در اختیارشان قرار، ملکشان و املاکشان در اختیار خودشان قرار داد
س: بحرین خراجی نبوده دیگر؟
ج: نه بحرین خراجی نبوده است.
اصلا زمان پیغمبر(ص) ما خراج نداریم. اصلا بحرین عنوةً نبوده است. اصلا موضوعش منتفی است. روشن شد؟
این را انشاء الله ما توضیح می‌دهیم.
س: ابو حریره که زمان پیغمبر(ص) بچه بوده
ج: بچه نبود، کم با پیغمبر(ص) بود. نه اینکه می‌گویند، کم یعنی یک سال و خرده‌ای چون آمد و رفت بیرون. هم دیر آمد بعد از سال هفتم آمد. هم کم با پیغمبر(ص) بود. نه بچه نبود نه.
س: 11:53
ج: نخیر نه،
س: 11:54
ج: نعمان بن بشیر چون اصلا اولین مولود در اسلام است. مثلا وقت پیغمبر(ص) ده سال و خرده‌ای شده، ده سال مثلا، نه سال و خرده‌ای نزدیک ده سال.
ابن عباس هم مولود با هجرت است. بنا بر قیلی. همان سالی که پیغمبر(ص) هجرت فرمودند ابن عباس به دنیا آمد. اینها چون بچه بودند. البته گفته شده در سال شعب ابو طالب به دنیا آمده، سه سال قبل از هجرت. از حدود نه ساله و ده ساله گفتند تا حدود سیزده ساله، راجع به عبدالله بن عباس. اما مشکل عبد الله بن عباس فقط بچگی نیست، حالا بچگی‌اش هم جای خودش. اصلا ایشان اصولا با ملاقاتش با پیغمبر(ص) به معنای اینکه آمده باشد پیش پیغمبر(ص) با پدرش، چون بچه بوده، از سال هشتم هجرت است. آن وقت ایشان مثلا قضایایی مال مکه نقل می‌کند، پیغمبر(ص) مثلا مبعوث شد این طور یا در مکه این طور شد. اصلا به دنیا نبوده است. یا اوایل هجرت مثلا جنگ خندق این طور شد، جنگ فلان این طور شد، اصلا ابن عباس مکه نبود. همان بچه هم مکه نبود، بچه دو سه ساله هم مکه نبود. حالا اگر مکه هم بود باز مشکل، چون ابن عباس سال هشتم که پیغمبر(ص) آماده شدند بیایند برای حجة الوداع، عباس هم از مکه حرکت کرد، در چیز به پیغمبر(ص) رسید، توی همین وادی چه که احرام می‌بندند؟ جحفه، ذو الحلیفه، این با پدرش در جحفه به پیغمبر(ص) رسید، یعنی ملاقاتش با پیغمبر(ص) روشن شد؟ ذی حجه سال هشتم یعنی آمدنش. حالا گفته شده که مثلا یکی دو روز قبل‌تر مدینه رسید بعد رفتند برای حج.
به هر حال ابن عباس هشت ساله یا یازده ساله بین هشت تا یازده یا دوازده ساله، حجة الوداع را با رسول الله(ص) بود اما در سنین بچگی. ابو حریر این طور نبود نه.
علی ای حال کیف ما کان به هرحال او هم یک شرحی دارد البته مختص به او هم نیست. حالا خود عبدالله بن عمر مثلا پانزده ساله بوده، آن یکی عبدالله بن عمر و عاص یک کتاب نسبتاً مفصلی حدیث از رسول الله(ص) دارد هفده هجده ساله بوده، جابر که نسبتاً پر حدیث است عن رسول الله(ص) بیست و دو ساله یا بیست و چهار ساله بوده و الی آخره...
علی ای حال در اینها از همه‌شان که واقعا هم خوب نوشته و هم سنش هم منحصر در امیر المومنین(ع) است. بقیه‌شان هیچی ندارند یا بچه هستند یا اصلا ننوشته‌اند.
علی ای حال این هم متأسفانه درست شرح داده نشده است.
و الارض التی، آن وقت آنجا من عرض کردم دیروز که این حدیث کل اراضی را دارد، نه، قسمتی از اراضی را دارد به مناسبت، غنائم را دارد، شرح غنائم را دارد، قسمتی از اراضی را به مناسبت انفال دارد، به مناسبت شرح انفال، اما جمیع اراضی را ندارد.
آن وقت هم یک عبارتی بود و لا یضر بهم، در این ذیل عبارت، علی قدر ما یکون لهم صالحا و لا یضر بهم؛ در یک نسخه‌ای از این در کتاب کافی و تهذیب، یکی یَضر بهم است، یکی یُضرهم است از باب اضرار. من کرارا عرض کردم شواهد ما نشان نمی‌دهد که در زمان خود نزول قرآن یا در روایات هست، اما به این معنا باشد ضر استعمال شده ما ضر احدکم فلان، لکن ظاهرا آن ضر به معنای ناراحت شدن است. سوء حال است بیشتر. اما ضر به معنای ضرر که عبارت از نقصی باشد در طرف ایجاد بکند، این ظاهرا در آن زمان ماده‌اش ماده مفاعله و هیئت مفاعله به کار می‌بردند. در خود قرآن هم هست لا تضار والدة بولدها، دین غیر مضار، اشتقاقاتی که در قرآن شده، ما ضرکم من ضل اذ اهتدیهم، داریم به عنوان ثلاثی مجرد اما شما ناراحت نشوید، بیشتر سوء حال مثل حالت حرج است، این را هم گفتند ضرر به معنای حرج، ضر شاید یکی از معانی‌اش حرج باشد اما ضرر حرج نیست، ضرر به معنای نقص است.
احتمالا یضارهم بوده، و لا یضارهم احتمالا، چون عرض کردیم در خط اولیه که تا این زمان هم، کتابها با آن خط بوده، یضار با یضر و یضر یک جور می‌نوشتند، کتابتاً یک جور بود. یا به اصطلاح امروزی‌های ما الف متوسط در خط کوفی یا خط حیری نوشته نمی‌شد. مثلا هنوز هم هست بعد از این که این خط جدید آمد که خط نسخ باشد، این خط جدید توسط ابن قوله اوایل قرن چهارم آمد، باز هم عده‌ای از مفردات قرآنی را به همان شکل خط کوفی نوشتند. مثلا ذالک تلفظ می‌کنند ذلک نوشتند، هذا می‌نویسند هاذا تلفظ می‌کنند، الله تلفظ الَلَه می‌نوسیند، این همان خط کوفی است. خط کوفی الف وسط را نمی‌‌گذاشت. ذلک می‌نوشت اما ذالک تلفظ می‌کرد. الف وسط را نمی‌گذاشت.
لذا مثلا عرض کردیم الان ما در مباحث رجالی هشام و هاشم و حسین بن هیسم و هیثم و میثم و چند تا این کلمات با همدیگر غالبا قابل اشتباه است. چون اینها هشیم، اینها یک جور نوشته می‌شد، هشم نوشته می‌شد ممکن بود هاشم خوانده بشود، هشام خوانده بشود، هیثم خوانده بشود، نمی‌دانم حثین خوانده بشود، چند جور ممکن بود خوانده بشود قرائت بشود. لذا این را خوب دقت بکنید.
اینجا ظاهرا احتمالا لا یضارهم ضرر برایشان نباشد. و عرض کردیم استعمال باب مفاعله در الحاق ضرر این متعارف بوده در قرآن ودر زمان نزول وحی و در روایات پیغمبر(ص)، لکن بعدها در خود همان مدینه در زمان امام صادق(ع) به جای او باب افعال را به کار می‌بردند، اضر بهم، لذا هم احتمال دارد اینجا اضر باشد. به جای باب مفاعله باب افعال به کار برده باشند.
عرض کردیم این که می‌گویند لغت تغییر می‌کند فقط ماده تغییر نمی‌کند، هیئت هم گاهی تغییر می‌کند. یک زمان، الان من نشنیدم فکر نمی‌کنم اگر کسی هم به کار برده در این رادیوی عربی افراد عرب‌ها تعجب بکنند یضار را به کار ببرد، می‌گویند یضر بهم، کسی کلمه یضار را الان نشنیدم در این استعمالاتی که من دیدم، دقت نکردم استیعاب نکردم، ندیدم یضار را به کار ببرند، به خلاف قرآن که یضار را به کار می‌برد، یضر اصلا در قرآن نیامده است. ضر و یضار و مضطر چند تا اشتقاقی که دارد معین است.
علی ای حال اما این ربطی به حدیث ضرار ندارد. این ربطی به حدیث لا یضر بهم، لا یضر بهم، لا یضارهم، لا یضرهم، حالا نمی‌دانیم چجوری هم بخوانیمش، خود خواندنش هم روشن نیست. این ربطی، یک بحثی ما داریم راجع به متن حدیث، روی متن حدیث هم باید کار بشود. فرق هم می‌کند نتیجه‌اش فرق می‌کند. حالا دیگر خسته هستم حال فرق بین این سه تا ماده
س: معنای لا یضر بهم یعنی به آنها ضرر نزند، معنایش اینجوری است
ج: نه می‌دانم این مقدار را که ما هم بلدیم.
عرض کنم خدمتتان که بحث من این است که این اشاره به حدیث لا ضرر نیست. می‌خواهم این را بگویم. چون اصطلاحا حدیث لا ضرر را این طور که اینها معنا کردند، که ما مفصلا توضیحاتش را دادیم که این معنا از قرن دوم شروع شده و یکی از ارکان فقه شده است. به این معنا که هر حکمی که ما داشته باشیم تابه حد ضرر رسید برداشته می‌شود. همین است که بعدها مرحوم نائینی تعبیر به حکومت دارد، یا شیخ یا آقای خویی. چون اینها هم تعبیر به حکومت دارد. و لذا اعتقادشان این است که لا ضرر حاکم بر جمیع احکام است.
مثلا الصلح جایز بین المسلمین الا ان یکون ضرر، مثلا. یجب الوفاء بالشرط الا ان یکون ضرری، مثلا، اوفوا بالعقود الا ان یکون ضرر، این اصطلاح مرحوم شیخ و مرحوم آقای خویی که حکومت دارد، این اصطلاحشان این است، یعنی تمام احکام شرعی در حال ضرر برداشته می‌شود.
خب گفتند در عده‌ای از موارد هم تخصیص خورده است. مرحوم شیخ الشریعه که این رساله را نوشته، اصلا ایشان همین را می‌گوید. می‌گوید من دیدم این معنایی که آقایان کردند با فقه نمی‌سازد. این اصلا دقت نکردند آقایان. خیلی جاها ما ضرری هست مع ذلک حکم هست. لذا ایشان می‌گوید هر ناراحت بودم تا آخرش حالا یک شرح حالی هم دارد آنجا. آخرش به ایشان به این نتیجه رسیدند که لا ضرر معنایش این نیست. لاضرر یعنی به کسی ضرر نرسان، خودش حکم است. نه حاکم بر تمام ادله. خودش حکم است. لا ضرر کسی ضرر نرسان. یکی از وظایف شما این است که چطور داریم من غشنا فلیس منا، غش نکند مومنین را، یکی از احکام که لا یضر، این خودش حکم است. حرمت است. و لذا ایشان می‌گوید از آن نهی در می‌آید، نفی در نمی‌آید. ابن مبنای نهی و نفی این است در حقیقت.
مرحوم شیخ الشریعه عرض کردیم چون آقایان ما مثلا به همین اقوال اکتفا کردند، ما مفصل این بحث را در آنجا گفتیم که این از قرن دوم شد. تاریخ مفصل حدیث را عرض کردیم که دیگر الان حتی اجمالش را هم حال نداریم. از قرن دوم لا ضرر و لا ضرار مخصوصا شواهد ما نشان می‌دهد که این کلمه فی الاسلام هم همین قرن دوم هم اضافه شد. چون یک بحثی هم علمای ما مفصل دارند که فی الاسلام هست یا نه؟ ما توضیح دادیم که فنی نیست.
ببینید در کتب حدیث اهل سنت و حتی یک مقداری که شیعه متأثر بود مثل خلاف شیخ طوسی و بعد به شیعه رسید. حتی غیر متأثر مثل کتاب صدوق، در من لا یحضر دارد لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام. در متون فقهی بیشتر لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام آمد. نه اینکه متعینا بیشتر. در متون ادبی یعنی لغت و در متون حدیثی بیشتر لا ضرر و لا ضرار است. این قاعده کلی است.
و توضیحاتش را عرض کردیم چرا؟ چون علمای ما خیلی نوشتند این معاصرین و توضیح نتوانستند بدهند که این ریشه بحث از کجا شروع شده است.
از قرن دوم لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام چه اهل سنت، شیعه هم با تردید، چون مخصوصا شیخ هم آورد در خلاف، یواش یواش در شیعه هم جا افتاد. در کتب فقه چون به درد فقه این می‌خورد، لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام. اما به لحاظ حدیث شناسی و متن حدیث و در کتب حدیث حالا صحیحا یا سقیما لا ضرر و لا ضرار آمده است. کتب ادب هم چون شرح حدیث می‌خواستند بگویند آنها هم لاضرر و لا ضرار دارند. یک تک و توکی کتب ادب هست مثل نهایه ابن اثیر لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام، و الا در کتب ادب هم لا ضرر و لا ضرار چون دنبال متن حدیث بودند. دنبال کار فقه
س: قید فی الاسلام چه چیزی را کم و زیاد می‌کند؟
ج: همان حکومت را درست کرد. و لذا مرحوم آقای شیخ الشریعه هم مشکل داشت. چون ایشان نهی فهمیده، خب فی الاسلام را چه کارش بکنیم. سعی کرده یک کاری جواب بدهد. ملتفت نبوده اصل مطلب چیست. اگر فی الاسلام باشد قطعا نفی است دیگر، همان حرفی که شیخ و آقای خویی می‌زنند، آقای نائینی می‌زنند. اما اگر فی الاسلام باشد که نهی دیگر معنا ندارد. به کسی به مومن ضرر نزن، در اسلام، در اسلام، نهی با فی الاسلام دیگر معنا پیدا نمی‌کند، مثل لا تشرب الخمر فی الاسلام، لا تشرب الخمر فی الاسلام که معنا پیدا نمی‌کند.
لذا شیخ الشریعه یکی از دغدغه‌های شیخ الشریعه، از آن طرف هم شیخ الشریعه می‌بیند در کتب فقه فی الاسلام هست، راست هم هست، در کتب فقه فی الاسلام بود. لذا ایشان سعی کرده ما این را مفصل شرح دادیم ریشه‌‌هایش را بیان کردیم، اشتباهاتی که پیدا شده، عوامل اشتباه را توضیح دادیم. از قرن دوم به بعد در کتب سنی‌ها بعد کتب زیدی‌ها مصادرش را هم گفتیم و عده‌ای از کتب شیعه تدریجا قرن پنجم، چهارم در کتاب مرحوم شیخ صدوق، و بعدها در کتاب شیخ طوسی، عامل انتشار خیلی از احادیث در بین شیعه، که مال اهل سنت است شیخ طوسی است. اشتباه نشود. آن قرن پنجم است. آن لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام انتشار پیدا کرد. انصافا هم به متن فقهی آن می‌خورد. ماده قانونی است آن.
و لذا هم اینها با متن قانونی لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام اگر باشد همین می‌شود که این آقایان فهمیدند. یعنی درست است حرف درست است. لکن توضیحا عرض کردیم حدیثا ثابت نیست فی الاسلام در روایات نبوده، توسط عده‌ای از آقایانی که ذوق فقهی در سنی‌ها داشتند، این اضافه شده و مشهور شده است. دیگر امروز هم ما از بحث خارج شدیم.
به هر حال راجع به لا ضرر صحبت هست. لا ضرری که اصحاب ما الان می‌گویند وفاقا ، البته این هست، یک فرق اساسی از زمان شیخ تقریبا، در لا ضرر، بنابر حکومت حتی بین ما و بین اهل سنتی که اصل بودند پیدا شد.
اهل سنت لا ضرر را اثبات می‌دانستند. توی فقهای قدیم ما هم اثبات می‌دانستند. از زمان شیخ به بعد گفت لسانش نفی است، اثبات نیست، چون اثبات تشریع است. این اصطلاح که لا ضرر مشرع نیست یعنی این. این هست. اصطلاح دیگر هم دارد چون دیگر از بحث خارج شدیم، چون بحث لا ضرر واقعا یک بحث سنگینی است، خیلی انصافا تأثیرگذار است. ریشه‌هایش را پیدا کردن و معنا کردنش کار بسیار سنگینی است.
علی ای حال در آنجا عرض کردیم الان تقریبا آقایان ما مثل آقای خویی و دیگران، هدفشان این است که بگویند لا ضرر شأنش نفی است. مثلا اگر اوفوا بالعقود آمد، عقد جایی ضرری بود، مثل غبن، اوفوا بالعقود جاری نمی‌شود، اما خیار داری نه. اهل سنت می‌گفتند اوفوا بالعقود لازم نیست وفا، جعل خیار شده به لا ضرر. روشن شد؟ می‌گویند لا ضرر اثبات... عرض کردم اینها چون یک عبارت غیر متدارک دارند. همین مراد این است. حالا عبارت علمای متأخر ما خیلی مغلق و پیچیده شده و روشن نیست، این همان اثبات است.
اینها می‌گویند ما با یک فهم عرفی، خوب دقت بکنید، اگر یک قانون گذار، خوب دقت بکنید چه می‌خواهم بگویم این فهم اهل سنت را ابتدائا بگویم، حالا ما قبول بکنیم یا نکنیم بحث دیگری است.
یک قانونگذار ببینید نه فقیه، قانونگذار که کلامی که صحبت می‌کند، قانون می‌شود. کلامی که صحبت می‌کند قانون می‌شود. اگر بگوید من در اسلام حکم ضرری ندارم. این معنایش این است که من آن را تدارک می‌کنم با یک جعلی. خبر بدهد از یک جعلی. من با یک، و لذا در کتاب‌های ما این طور آمده، ضرر متدارک خیلی آمده است. مرادشان از ضرر متدارک همین معناست. حالا بعد فهم...
س: حکم ضرری ندارد یعنی اصلا انشائش نکردند
ج: نه، می‌گویند وقتی قانونگذار گفت یعنی من کاری می‌کنم که احکام من به ضرر منتهی نشود.
این به چیست؟ مثلا اوفوا، من نه اوفوا بالعقود را بر می‌دارم، مثلا اگر وضو ضرری شد، شستن صورت ضرری شد، مریض است، من شستن صورت را نمی‌گویم بر می‌دارم، می‌گویم تیمم بکن. قانون، خوب دقت بکنید، آن نکته را دقت کردید چه می‌گویم؟
این را فقیه ممکن است بگوید لا ضرر یعنی الزام را برداشت. چون این بد فهمیده شده، تقریب من را گوش بکنید که چون این علمای اسلام خیلی حالا نمی‌خواهم بگویم حرف‌های خوب می‌زنیم نزدیک چهارده، دوازده قرن الان روی لا ضرر کار کردند، سنی‌ها خب به لاضرر عمل می‌کنند. اینها تقریب من هم تصادفا تو عبارات اینها نیست. این تقریبی است که من دارم می‌گویم. او می‌آید می‌گوید وقتی قانونگذار آمد گفت، شما به عنوان فقیه لا ضرر را می‌فهمید، یک حساب دارد. یک حساب مال قانونگذار است.
لذا عرض کردیم مثلا مرحوم آقای خویی می‌فرماید که مشهور بین علماست که نماز عشاء را تا ثلث استحباب دارد. اول وقتش مثلا استحباب تأخیرش، چون پیغمبر(ص)، لولا ان اشق علی امتی لاخترت عشاء الی ثلث اللیل، آقای خویی اشکال می‌کنند که پیغمبر(ص) نفرمودند که مستحب است، من عقب می‌انداختم. نماز را من، من نماز عشاء را...
لذا این که فعل پیغمبر(ص) باشد این معنایش استحباب نیست. ما آنجا عرض کردیم روایات داریم که اصلا وقت موکول الی رسول الله(ص) بوده است. وکل الله الی نبیه، آقای خویی آنجایش را ندیدند، نصفش، فقط دلیل لفظی را نگاه کردند. اگر موکول به رسول الله(ص) بود، تا گفت اخرت العشاء یعنی سنت همین می‌شد. فعل پیغمبر(ص) آنجا مساوق است با سنت با جعل. چون وقت موکول الی رسول الله(ص). یعنی اگر پیغمبر(ص) نماز عشاء را در ثلث لیل می‌خواندند مستحب همان می‌شد، سنت همان می‌شد. خوب دقت بکنید اینها را.
ما بحثمان این است قانون البته این بحث شبیه این تقریب من را نائینی دارد اما به این انتاج که برسد به اثبات نه، نفی را از آن در می‌آورد.
س: استحباب که مشقت نمی‌آورد برای امت
ج: نه چون اینها نماز، اصلا دارد نماز عشاء را گاهی شبها خیلی کم حاضر می‌شدند. چون تا نماز مغرب می‌خواندند چون بر می‌گشتند خانه‌هایشان غذا می‌خوردند می‌خوابیدند دیگر، دیگر اصلا حال کسی نداشت بیدار باشد. چون برق هم که نبود آن زمان، بیدار بودن هم برایشان تکلیف داشت. چراغ بیاور و فلان وتکلیف داشت، زود می‌خوابیدند.
س: 29:17
ج: نه، یعنی سنت این بود. و لذا خود اهل سنت عده زیادی‌شان این طور گفتند، صلات را هر وقتی اول وقتش افضل است الا عشاء، عشاء الی ثلث اللیل. چون پیغمبر(ص) فرمود به خاطر مشقت، حالا اگر ما مشقت را تحمل کردیم و چراغ گذاشتیم و فلان تا ثلث لیل بیدار بودیم، آن زمان خیلی مشکل بود کسی تا ثلث لیل بیدار باشد. اصلا می‌خوابیدند بعد از غروب می‌خوابیدند.
در بعضی روایات دارد که عمر آمد گفت یا رسول الله(ص) نامت النسیان و الاطفال فلان، مثلا کمی نماز عشاء دیر شده بود، آمد کمی قال و قیل کرد.
علی ای حال حضرت می‌فرمود لو لا ان اشق امتی، دقت کنید ما بحث لفظی‌مان یک چیزی است، زمینه حکم را نگاه می‌کنیم چیز دیگری در می‌آید. دقت می‌کنید چه می‌خواهم بگویم؟
لفظی‌اش همین است که آقای خویی می‌گوید من نماز را عقب می‌انداختم، استحباب که توش در نمی‌آید. اما وقتی که در روایت زراره و روایت حمران نگاه می‌کنیم، اصلا امام تصریح می‌کند که وقت کان موکول الی رسول الله(ص). یعنی اگر پیغمبر(ص) نماز را عقب می‌انداخت، همین سنت می‌شد. در اینجا ملازمه هست. در اینجا ملازمه هست بین فعل و بین جعل. اگر پیغمبر(ص) می‌خواندند مستحب همان می‌شد، سنت همان می‌شد. لکن فرمودند چون سخت است من اول عشاء را کمی زودتر می‌خوانم. بعد از ذهاب مثلا حمره می‌خوانم. زود می‌خوانم که مردم در فشار واقع نشوند.
در اینجا هم همین طور است خوب دقت بکنید. حرف بنده سراپا تقصیر این است یعنی حرف واقعا علمای اهل سنت که حکومت فهمیدند یک، دو: اثبات فهمیدند. دو اثبات، این خیلی مهم است. یعنی فقط این نیست که بگوییم تو می‌توانی مثلا ملتزم به این عقد نشوی، این عقد برای تو ضرر دارد. نه وقتی مقنن، خوب دقت کنید، فقیه ممکن است این جور بفهمد، این جواب آقایان است. چون آقایان ننوشتند من توضیحش را عرض کردم. فقیه ممکن است این طور بفهمد که مفادش نفی است، اثبات نیست. لکن مقنن که صحبت می‌کند مفادش اثبات است. مقنن.
چون وقتی می‌گوید در شریعت من ضرر نیست، خب وقتی وضو ضرری است چه کار کنیم؟ فقط بگوید وضو نیست. چون به جایش تیمم دارد، فلم تجدوا ماءاً فتیمموا، این در حقیقت می‌گوید من به جای او، دقت می‌کنید؟ وقتی می‌گوید ضرر در دین من نیست. بگویند آقا وضو، حالا اگر آن، البته ما خودمان آن معنا را قبول نکردیم، حالا اگر قبول بکنیم، وضو ضرری شد، می‌گوید خب تیمم، خودش گفته تیمم بکنید. اگر وفاء به عقد ضرری شد، خوب دقت بکنید، وفاء به عقد ضرری شد، این فقط شأن مقنن این نیست که بگوید شما وفاء به عقد نکن. وقتی مقنن می‌گوید وقتی صحبت، و لذا هم کلمه فی الاسلام برای همین اضافه کردند، وقتی صحبت دین است، این دین کاری می‌کند که لا ضرر یعنی من مقنن جنبه اخباری ندارم، جنبه انشائی دارم. مقنن کارش خبر دادن نیست. فقیه کارش خبر دادن است.  فقیه کارش استنباط است. گفت این خبر نبود که گفت انشاء بود. مقنن که می‌گوید طبیعتاً وقت هم کلمه فی الاسلام، خوب تأمل کنید. وقتی می‌گوید ضرر نیست یعنی من یک کاری کردم که ضرر نباشد. یعنی دیگر معنایش این است.
پس مثلا در باب عقد بیع من چه کار کردم؟ خیار قرار دادم. چون خیار خودش یک حق است. بعدش هم ارث داده می‌شود. آثار. اما اینکه بگوییم لزوم نیست یک مطلب است، اینکه بگوییم خیار هست.
عرض کردم کرارا و مرارا یکی در باب شفعه زیاد به لا ضرر تمسک شده اجمالا یکی هم در باب خیارات. چون نصوص ما در آن باب کم است. اما خیار غبن ما الان روایت در خیار غبن ندارم. الان در خود خیار غبن، در حرمت غبن داریم که غبن المستحصله سحت، اما در اینکه خیار دارد نداریم. این را با همین لاضرر درست کردند.
س: 33:22
ج: خبریت چرا؟
س: خبر می‌دهد من تدارک کردم
ج: نه انشاء دارد می‌کند که من نه، نه اینکه خبر می‌دهد لا ضرر، یعنی اوفوا برداشته شد
س: خبر می‌دهد که من جعل بدل کردم
ج: خبر نیست این دیگر، انشاء است دیگر
س: 33:37
ج: نه جعل بدل، یعنی چیزی را قرار دادم که ضرر از این حکم پیدا نشود. دقت کنید. یعنی درست است لسان، لسان نفی است، مراد جدی اثبات.
البته بنده سراپا تقصیر مفصل چون آقایان ندارد. این رفتیم یک فصل را ما در لا ضرر اضافه کردیم که اصولا در مجموعه آیات و روایات، خیلی جاها داریم که لسان، لسان ظاهرش نفی است، مراد جدی اثبات است. شواهدش در محل خودش گفتیم.
حالا بحث سر این است که آیا... پس بنابراین چون لاضرری که در ذهن آقایان هست، بله، لذا مرحوم شیخ دارد و یستفاد منه، این مقدمات را گفتیم، اینها خیال می‌کنند ما یضر بهم شبیه لا ضرر است.
س: لسان، لسان امتنان نیست مگر؟
ج: لسان امتنان باشد، اشکال ندارد
س: امتنان با اثبات همخوانی ندارد که، امتنان با نفی سازگاری دارد
ج: چرا؟ امتنان واقع این است که جعل بکند خب
س: اگر اثبات بکند تکلیف دائمی است برای ...
ج: تکلیف نیست آقا. می‌خواهد ضرر را واقعا بردارد. امتنان واقعی به این است که ضرر برداشته بشود واقعا.
س: همین دیگر یعنی تثبیت
ج: یعنی این طرف اگر وسوسه بکند ولو وضو برای من ضرری است، من وضو بگیرم، ولو صورت من مجروح است، فلان، خیلی اذیت هم می‌شوم، یا مثلا...
می‌گوید من الان وضو را بگیرم، این می‌آید می‌گوید نه من برای تو تیمم قرار دادم. امتنانش به این است.
س: خیلی خلاف ظاهر است.
ج: از شیخ زمان شیخ کمی گیر کردند. البته این عباراتشان هم خالی از چیز نیست. اما
س: چرا با این ادبیات بیان کرده، با ادبیات اثباتی بیان کرده؟
ج: عرض کردم من این باب را باز کردم، چون شما در ذهنتان همین لاضرری است که آقایان نوشتند و یا گفتند. یک بابی را ما باز کردیم که در این کتابها نیامده کلا. که اصولا ما یک ادبیات قانونی در اسلام داریم، چه در کتاب مثل لا تضار والدة بولدها، و لا تضیق علیهن حتی، و لا تضیق، چیست، و لا تضیق علیهن، این که بعضی از مفسرین یا قدما اینجا را اثباتی معنا کردند این است. و در روایات لا یطل دم امرأ مسلم، عده‌ای از روایات، مثلا با لا یطل یا یطل دم امرأ مسلم، خون مسلمان لگدمال نمی‌شود. یک کسی روز جمعه بعد از اینکه نماز جمعه تمام شود دیدند مرده، حضرت فرمودند دیه‌اش را از بیت المال بدهید. ببینید، فرمودید لا یطل دم، نفی، لسان، لسان نفی است. این که لا یطل دم امرأ مسلم خب توش دارد، فرض کنید از فامیلش بدهند، یا مثلا از افرادی که اینجا شرکت کردند در نماز جمعه، نه امام(ع) می‌فرماینداز بیت المال بدهید. یعنی لسان، لسان نفی است، با لسان نفی اثبات کردند.
من شواهدش را عرض کردم چون این در ذهن شما نیست. این ادبیات را ما در محل خودش چون اصلا یک بابی را باز کردیم در بحث لاضرر که گاهی تعبیر ادبیات، ادبیات نفی است، لکن مراد جدی اثبات است. و ائمه(ع) با این حکم که لسان، لسان نفی است، این البته بعدها در بین مسلمان‌ها کاملا جا افتاد دیگر. از لا ضرر اثبات فهمیدند. این لا ضرر یکی از آنهاست. نه اینکه حالا استثناء باشد.
از لا ضرر هم این را، این که آقایان بعد از شیخ گفتند لسان، لسان نفی است، از کجا اثبات. عضر کردم ما اصلا یک بابی را باز کردیم که از ظواهر آیات و ظواهر روایات، حتی تا عهد ائمه متأخرین ادله احکام عده‌ای‌شان به لسان نفی هستند، مراد جدی‌ اثبات است.

 و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین


ارسال سوال