فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج اصول » اصول 96-1395 » اصول دوشنبه 1396/2/11 (107)

مدت 00:42:00
دروس خارج اصول سال تحصیلی 96-1395 شمسی حضرت آیت الله استاد سید احمد مددی الموسوی(حفظه الله) زمان:ساعت9-10صبح (مهرماه) مکان :قم صفاییه کوچه 17 پلاک33 معهد الإمام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

بسم الله الرحمن الرحیم


   موضوع : استصحاب : تنبیهات استصحاب : حکم وضعی و تکلیفی : جمع بندی

درباره تفسیر حکم، تفسیر معروفی در دنیای اسلام (و مخصوصا اشاعره) بود : «خطاب الله المتعلق بأفعال المکلفین». معتزله به خاطر ایمان به حسن و قبح عقلی گفتند : «ما حکم به الشارع أو العقل اقتضاءً أو تخییراً أو وضعاً» که خواندیم.

این مطلب را باید توضیحی - غیر از مطالبی که خودشان نوشته اند - بدهیم. این مبنی یک نکته ای در خودش دارد و یک نکته در فرعش موجود است :

نکته اول (نکته ای که در خودش هست) : اشاعره حکم را منحصرا در اختیار خداوند متعال می دانند و مجالی برای عقل قائل نیستند که حکم کند که فلان عمل، «ینبغی أن یُفعَل أو لا یُفعَل». لذا حکم، اعتبار صرف است چون معیار عقلی ای نداریم که بگوییم شارع بر طبق آن حکم کرده است. هر چه او بگوید حسن است حسن است و هر چه بگوید قبیح است قبیح است. معتزله انصافا یک حد وسطی گرفته اند بین حالتی که در اشاعره بوده و حالتی که در دنیای غرب هست.

در غرب تدریجا حکم را عقلی صرف گرفتند و از حالت الهی خارج کردند. لذا تفسیر جدید آنها با تفسیر عامه مسلمانان (اشاعره) در دو نقطه مقابل هستند. این تفکر هم متأسفانه در قانونگذاری برخی کشورها (که مسلمان هستند ولی نظام سیاسی شان لائیک است) جا افتاد. سابقا عرض کردیم که علت ایجاد مقداری از تشکیلات و احزاب اسلامی - مخصوصا در اهل سنت بعد از سقوط دولت عثمانی - ایستادن در مقابل تفکر لائیک بود. آنها هم تفکراتی تقریبا نزدیک به تفکر اشعری داشتند و سعی کردند که حکم را منحصر به خداوند کنند. این تشکیلات در هفتاد-هشتاد سال اخیر هم دو بخش بودند : یکی اینکه باید تشکیل دولت اسلامی داد و دیگری اینکه دنبال تشکیل حکومت نبودند بلکه دنبال آشنایی و روشن کردن جوامع اسلامی بودند که در دنیای اسلام (نه شیعه) از اینها تعبیر به روشنفکر دینی می کنند.

دویست و اندی سال قبل، جریان ضد دینی در غرب شروع شد که در قانون هم مطرح شد و کم کم به شکل دیگری در کشورهای اسلامی شکل گرفت که جامعه، مسلمان باشد ولی دین، در شئون جامعه دخالت نکند. یکی از اینها هم مسأله قوانین است که نباید در آنها جنبه دینی مراعات شود. در بحث مکاسب در لقطه عباراتی از قوانین مصری (از کتاب سنهوری راجع به حدود هشتاد سال قبل) خواندیم که خودشان احکام خاصی برای ضاله و لقطه قرار داده اند که اصلا اسلامی نیست، با اینکه در آن زمان حکومتشان پادشاهی بود. پس ربطی به جمهوریت هم نداشته است.

تدریجا که احزاب اسلامی ظهور کردند یکی از اهدافشان این بود که این قوانین غیر اسلامی را جدا کنند. تصورشان هم همان تصور اشعری بود که قانون، «خطاب الله المتعلق بأفعال المکلفین» است. تصور اساسی آنها این بود که تصویر روشنی از دین بدهیم که حق قانونگذاری، منحصر به حق سبحانه و تعالی است بلکه حتی ما نمی توانیم از آن جعل الهی، بالاتر برویم که حسن و قبح عقلی را قائل شویم. البته تفکر معتزله این بود که عقل، حکم می کند و احکام الهی هم زیر بنا دارد که زیر بنایش مثلا حسن عدل و قبح ظلم است.

طبیعتا - که وجدان ما هم بالاترین شاهد اشت - باید بگوییم که انصافا حق با معتزله است که حسن و قبحِ عقلی داریم و این هم زیربنای جعل شارع است. بلکه این زیر بنا منشأ قدرت قانونگذاری در انسان است.[1] عقل نظری گاهی برای عقل عملی، تنقیح موضوع می کند ولی عقل عملی، خودش منشأ قانونگذاری است نه اینکه دو جور عقل عملی داشته باشیم. آزادی و اراده هم مطرح است.

نکته دوم (نکته ای که در فرعش هست) : این بحث، لوازمی دارد که یکی از آنها بحث جبر و اختیار است. اگر ما در فرع آن مسأله، قائل به انکار حسن و قبح شرعی و جبر شویم - البته برای توجیه ثواب و عقاب، چیزی با عنوان «کسب» را مطرح کرده اند -  نباید راجع به قانون، هیچ صحبتی کنیم. چون کسی که قائل به جبر است تمام این مجموعه (تفکرات، اخلاق و عرفان و اراده و... ی انسان) را با جبر می بیند. وقتی جبر مطرح می شود دیگر بحث ثواب و عقاب مطرح نیست. این دیدگاه (ثواب و عقاب) دیدگاه متکلمین است.

اینها قائل به جبر در زندگی بشر هستند که انسان و تاریخ بشریت در یک مسیر معین حرکت می کند چه در فرهنگ و تمدن و چه در ادبیات و هنر و... . حکم و قانون هم یکی از این جبرها است. در این قانون و حکم هم نه إخبار از ملاکات مطرح است و نه «ینبغی أن یُفعَل أو لا یُفعَل» و نه...، بلکه یک واقعیت تاریخی است. اینکه ثواب و عقاب، باطل می شود دیدگاه کلامی است و علمی نیست. ممکن است - به قول آن شخص - اینها ثمرات آن افعال باشند، البته اگر مرادش همین باشد.

طبق این تصور، حکم و قانون، واقعیت و ملاکی ندارد. کل بحث عوض می شود و از این عوالم خارج می شود. در این کتاب زیدی هم بحث جبر را مطرح کرده بود و درست است که با جبر، دیگر بحث قانون، مطرح نخواهد بود.

در مجموعه بحث هایی که مطرح شده است برخی تفسیر فلسفی، برخی عرفانی و برخی طبیعی و علمی و... داده اند. تفسیری که اخیرا مطرح شد تفسیر مارکسیستی از قانون و کل امور جامعه (فرهنگ و تمدن و...) بود که کل امور را وابسته به اقتصاد می دانست. کتاب هم در این زمینه زیاد نوشتند خصوصا که کشور بزرگی مثل روسیه قائل به این مکتب شد. چینی ها هم نسبتا زیاد نوشتند ولی نه خیلی زیاد. انگلیس و خود اروپایی ها هم در تشریح این تفکر، زحمت کشیدند. این تفکر از حدود سالهای 1310-1312 به ایران هم سرایت کرد و در برهه ای هم رواج یافت و بچه مسلمان ها مرعوب این فکر شدند که الآن الحمد لله کم شده است. بحث های فلسفی، پیچیدگی های خاص خود را داشت ولی این بحث چون پیچیده نبود بهتر جا افتاد. در این تفکر، همه ی فلسفه و قانون و ادبیات و هنر و... رو بنا بود و زیر بنا همان اقتصاد و ابزار تولید بود. یعنی فرهنگ و تمدن و... طبق ابزار تولید انسان، شکل می گیرد.

اینها قائل هستند که : جامعه بشری در ابتدا به صورت کمونیست بوده که هر کسی خودش تولید می کرده و خودش مصرف می کرده است. بعدش مرحله برده داری بوده که برخی از تولیدات دیگران (بردگان) استفاده می کردند. شاخصه این مرحله این است که یک انسان (بذاته و بجمیع صفاته) در اختیار دیگری است و مولی، قدرت مطلق دارد که تعبیر به ملک می شود نه ولایت. در این جامعه در دنبال این هستند که سلطه ی مولی را بر عبد بیشتر کنند تا بتواند بهتر و بیشتر تولید کند. مرحله بعد هم فئودالیسم (ارباب و رعیتی) بود. در این مرحله، عبد، استقلال بیشتری پیدا می کند. یعنی «لا یقدر علی شیء» برداشته می شود. در اینجا رعیت، مرتبط با زمین است. رعیت در فارسی همان «سِرو» در انگلیسی (و شاید روسی) است. این شخص همراه با زمین، نقل و انتقال پیدا می کند. این تفکر در زمان خلیفه دوم در اسلام، رسمیت پیدا کرد. در زمین عراق (که ارض خراجی بود) کارگرها با خود زمین منتقل می شدند. بیشتر این کارگرها هم غیر مسلمان (مسیحی و زرتشتی) بودند که به اینها عِلج و علوج می گفتند. تفسیرهایی که راجع به این لفظ گفته شده است درست نیست بلکه مراد، همان رعیت است. طبق این سه مرحله، ادبیات و هنر و فرهنگ و... تغییر می کند.

سپس در قرن هفدهم (بعد از کشف برق) با رشد غیر طبیعی صنعت مواجه شدند. لذا این اقتضا پیدا شد که رعیت را از زمین به کارخانه ها بیاورند. این هم حالت جدیدی بود که خصوصیات خاص خودش را داشت. در اینجا فقط کارِ کارگر متعلق به سرمایه دار است نه خود او. پس در این مرحله، نحوه کار به کلی عوض شد. اینها می گویند که دو مرحله ی قبل، به کلی از این مرحله، متفاوت است.

از مارکس نقل شده است[2] که فرمول کلی در آن دو دوره ی سابق این بود که : پول، تبدیل به کالا می شد و کالا هم تبدیل به پول می شد. ولی بعد از آمدن مرحله ی سرمایه داری، فرمول عوض شد : پول را تبدیل به کالا می کنید تا دوباره پول گیرتان بیاید. مثلا شما که روزانه صد تا تلویزیون تولید می کنید برای این نبود که از همه استفاده کنید بلکه برای این بود که دوباره پول به دست بیاورید. این فرمول جدیدی است که کل زندگی سابق را عوض می کند.

برخی هم این را بر اساس یک جدال درونی حل می کردند که دیالکتیک شد. قانون و دین و... طبق شرائط جدید، منتقل به سوسیالیست و کمونیست شد که همه تولید کننده باشند و همه مصرف کننده باشند.

گفتیم که راجع به آینده بشریت هم دو تفکر داریم : یا معتقدند که مثل همین جامعه پر از ظلم خواهد بود و یا اینکه به جامعه ی بدون ظلم خواهد رسید. این را ما «جامعه مهدوی» نامیدیم. یعنی اینها معتقد به حضرت (علیه السلام) نیستند ولی چنین جامعه ای را قبول دارند و منتظرش هستند. این تفکر هم قائل است که رشد و حرکت جامعه - هر چند در فتره هایی رو به پایین هم بوده است یا خواهد بود ولی طبیعتا رو به بالا است.

تحلیل : اثبات این بحث خیلی مشکل است و شاید به قطعاتی از کره زمین (مثل قطعه ای از اروپا) بخورد ولی اینکه برای سراسر دنیا قبول کنیم نمی شود. مارکس، مادرش یهودی بود ولی پدرش مسیحی بود. لذا یهودی ها او را یهودی می دانند و مسیحی ها و مسلمانان او را مسیحی می دانند.

اینکه گفته است بعد از سرمایه داری سوسیالیست و بعد کمونیست است و مثالش هم آلمان بود درست نیست. مثلا روسیه (خصوصا افغانستان) اصلا سرمایه داری نداشت که بخواهد سوسیالیست شود ولی سوسیالیست شد. این تفکر اصلا در آسیا قابل پیاده شدن نبود. آنها اسلام به عنوان یک دین را به عنوان گذار از مرحله ی برده داری به فئودالیسم می دانند ولی مشکل است : اولا که با آمدن اسلام، برده داری از بین نرفت. برده داری در دنیای اسلام هم در نظام جهانی جدید حذف شد نه از سابق. کما اینکه در تمام اسلام هم بحث فئودالی نبود. مثلا در مصر کاملا فئودالی بود و در حکومت حسنی های تفکر فئودالی، کاملا منفی بود.

گفته شده است که خود مارکس هم در اینجا عبارتش مجمل است و مفسرین کلامش هم در مرادش اختلاف دارند.

جبر که به کلی باطل است و این نحوه بحث که تمام تاریخ را روی ابزار تولید تفسیر کنیم هم باطل است. اینکه بشر (که خودش آثار جدید پیدا و خلق می کند) را بگوییم که خودش تابع آن است بسیار مشکل است. «أ تعبدون ما تنحتون».

هدف من این بود که بگویم : تفکری که اشاعره مطرح کردند یا راهی که معتزله رفته اند را وقتی بررسی می کنیم هیچ کدام روشن نیست. در بحث های آینده، تفسیر دیگری خواهیم گفت.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته



[1] . در آن روایت هم هست که جبرئیل (علیه السلام) سه چیز را برای آدم (علیه السلام) آورد و وقتی آدم (علیه السلام) عقل را انتخاب کرد و حیاء و دین هم ماندند. اینکه کلینی این کتاب (کتاب العقل و الجهل) را کتاب اول کافی قرار داده است کاملا روشن می کند که تفکر ایشان هم تفکر عقلانی و عقل گرایان است. اینکه حیاء را چه معنی کنیم شاید در خلال بحث های آینده اشاره ای کردیم.

[2] . البته بنده در کتابش ندیده ام.


ارسال سوال