فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 96-1395 » فقه چهارشنبه 1396/2/6 مکاسب محرمه (103)

مدت 00:35:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 96-1395 شمسی حضرت آیت الله استاد سید احمد مددی الموسوی(حفظه الله) زمان:ساعت 10- 11 صبح مکان :قم صفاییه کوچه17 پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)

بسم الله الرحمن الرحیم


موضوع : مکاسب محرمه-خاتمة : المسألة الثالثة : خرید و فروش زکات، خراج و مقاسمه : عبارت مکاسب

بحث در خرید و فروش خراج، زکات و مقاسمه بود. شیخ انصاری فرمودند که ظاهر عبارات اکثر (بل الکل) بر جواز است. البته ایشان سیر تاریخی را ذکر نمی کنند ولی ظاهرا تا قرن دهم، همینگونه است که ایشان فرموده اند. فقه شیعه خصلتی دارد که ارتکازات دارد. تقریبا تا زمان محقق این ارتکازات بوده است که خود محقق هم روی ارتکازات حساب باز می کنند. بعد از ایشان هم مناقشات در ارتکازات شروع شده است.

سپس از السید العمید نقل کردند (که گفتیم فعلا سید و کتابش را نشناختیم) که مفتاح الکرامة هم از ایشان نقل کرده است. ادامه عبارت مرحوم شیخ انصاری :[1]

«لكن صريح جماعة: عدم الفرق، بل صرّح المحقّق الثاني بالإجماع على عدم الفرق بين القبض و عدمه، و في الرياض صرّح بعدم الخلاف.[2] و هذا هو الظاهر من الأخبار المتقدّمة الواردة في قبالة الأرض و جزية الرؤوس[3]».

انصافا از شیخ انصاری بعید بود چون خود ایشان روایت ابی عبیدة الحذاء را آورده بودند.[4] گفتیم که نقل اقوال خوب است ولی باید تحلیل هم شود. متأسفانه مرحوم شیخ دنبال تحلیل متن نرفته است.

تحلیل این متن با توجه به سیر تاریخی فقه و حدیث شیعه و اهل سنت :

ترتیب بحث در اهل سنت : اول آیات است، بعدش سنت رسول الله (صلّی الله علیه و آله سلّم)، بعدش فتاوای صحابه یا نقل های صحابه (که اختلاف دارند که همه را قبول کنند یا برخی. آمدی می گوید : اگر اجماع نبود که می توان به هر صحابی مراجعه کرد باید به أعلمشان رجوع می کردیم). بعد از صحابه دوران تابعین است و بعد هم عهد فقهاء. بعدش هم بحث اصول مطرح شد که منجر به قاعده مند و ضابطه مند شدن فقه شد. در قرن دوم در میان اهل سنت ابتداء مباحث رجالی مطرح شد. البته چون رجال، علمی اعتباری است و تابع موضوع واحد نیست (بلکه تابع اهداف و اغراض است) اول اندک بود و بعد گسترش یافت چون طبیعتا اغراض، بیشتر شد. مثلا در اوائل، اهل سنت به حدیث مرسل عمل می کردند و لذا بحث طبقه ی روات در میانشان مطرح نبود چون نیاز نبود. ادعا شده است از زمان شافعی (چند سال قبل از 200) قرار شد که به مرسل عمل نکنند فلذا احتیاج به این پیدا شد که بفهمند روایت فلان راوی از فلان راوی مرسل است یا خیر؟ پس نیاز شد که طبقه را بشناسند و این بحث در رجال اضافه شد. رجال هم در حدیث، تأثیر کلی داشت. بعدها اصول مطرح شد و فقه هم مرتب شد.

انصافا اسلام چه عقلانیتی به مسلمانان داد که بحث إسناد را در تمام منقولات صدر اول و دوم (حتی منقولات لغوی و ادبی) هم می بینیم. اصلش هم از امام باقر (علیه السلام) است که : «إذا حُدِّثتُم [حَدَّثتم] بحدیث فأسندوه». در امالی سید مرتضی هم نقل های ادبی، لغوی و شعری را سند می آورد.

در اواخر قرن دوم این بحث مطرح شد که بحث سند خیلی خوب است ولی باید در الزامی ها باشد و در امور غیر الزامی، دنبال زیاد سند نباشیم که این تفکر زمینه ساز تسامح در ادله سنن شد.

لذا از فقهای معاصر امام رضا (علیه السلام) داریم که : «إذا جاء الحدیث فی العزائم شددنا و إذا جاء فی الفضائل تساهلنا». مراد از فضائل هم در اینجا فضائل اعمال است که در ما تبدیل شد به تسامح در ادله سنن.

خیلی لطیف بود که تاریخ، تفسیر و لغتمان هم با سند بوده است. ولی اینها بعدا حذف شد و فقط در الزامیات سند را نگه داشتند. خیلی خوب است که این ها باز احیاء شود تا خیلی از این اکاذیب و... روشن شود.

در آن زمان شیعه به امام سجاد و ائمه بعدی (علیهم السلام) مراجعه کرد. یکی از مشکلات حدیث ما این بود که در مدینه صادر می شود و در کوفه تدوین. مشکل دیگر هم این بود که اهل بیت (علیه السلام) خودشان نوشتار نداشتند بلکه شیعه می نوشت که این باعث تعارض نقل ها می شد. کتابهایی که در آنها حجت و لا حجت جمع بود (یعنی تصنیف بود) را مصنَّف می گفتند. مصنَّف از زمان امام صادق (علیه السلام) شروع شد ولی به طور طبیعی در شیعه شاید از بعد از حضرت رضا (علیه السلام) - یعنی حدود سالهای 220 - به طور رسمی شکل گرفت که امثال حسین بن سعید مصنّفاتی را تصنیف کردند. سپس شیعه دید که اینها زیاد شدند و لذا برخی به فکر افتادند که اسانید را حدف کنند و متن حدیث را باقی بگذارند که باعث شکل گیری فقه منصوص شد. در این مرحله از فقه ما، فتاوی عین نصوص است. این رویکرد از سالهای 250 تا زمان شیخ طوسی بوده است. البته این کار در میان اصحاب ما کم و زیاد داشت است کما اینکه اختلاف تعبیر هم بوده است. در زمان مرحوم شیخ باب تفریع فروع توسط ایشان باز شد و تا زمان مرحوم محقق ادامه داشت. بعد از ایشان هم که مناقشات شروع شد و منجر به تقسیم بندی احادیث و... شد.

پس تا زمانی که ما در عصر انتقال نصوص به فتاوی بوده ایم بحث «اخذ» وجود داشته است. یعنی در این عصر، فقهای ما استظهار و تفریع نکرده اند که «أخذ» را از این روایت فهمیده باشند بلکه عین متن روایت را آورده اند.[5]

مرحوم علامه احادیث را با شیوه رجالی خاص خودش تقسیم بندی کرد. ایشان تدوین اصول هم کرد که تقریبا موافق با اصول اهل سنت بود. همچنین خیلی از مسائلی که شیخ مطرح کرده بود را با ادعای شهرت و اجماع قبول کرد. ایشان کتابهای کلامی هم دارد.[6] دو هزار دلیل هم به تعبیر ایشان در ولایت امیر المؤمنین (علیه السلام) آورده است که همان کتاب «الألفین» باشد. البته پسر علامه بعد از ایشان به شدت مهجور می شود و آواره بوده است که شاید به خاطر برگشتن سلطان محمد خدابنده از تشیع بوده باشد.

سپس مرحوم اردبیلی و... مناقشات خوبی کردند ولی متأسفانه این راه ادامه پیدا نکرد. خصوصا چون اخباری ها پیدا شدند و جنبه های احساسی پیش آمد و از طرفی چون حکومت صفویه بود و ترس این بود که مذهب، ضعیف شود.

در اینجا خود شیخ این حدیث أبی عبیدة الحذاء را نقل کرده است. در آنجا دارد که اگر أخذ و عزل کرده است اشکال ندارد. پس کلمه اخذ، ریشه روائی دارد نه اینکه اجماع باشد بلکه در مرحله انتقال نصوص از فتاوی، این لفظ از روایت به فتوی منمتقل شده است.

این قاعده را قدماء داشته اند و متأخرین هم تصریح می کنند : هر قیدی که در سؤال باشد، حکم را تقیید نمی زند ولی اگر قیدی در جواب امام (علیه السلام) باشد حکم را تقیید می زند. این قاعده هم قاعده ی درستی است.

در روایتی هم داریم : اینکه اهل سنت نقل می کنند که اسماء در نفاسش (بعد از ولادت محمد بن ابی بکر) پس از 18 روز غسل کرده است درست است ولی این به خاطر این بوده است که در روز هجدهم از پیامبر (صلّی الله علیه و آله سلّم) سؤال کرده بود. اگر روز دهم هم سؤال می کرد حضرت (صلّی الله علیه و آله سلّم) می فرمودند : «اغتسلی». یعنی در اینجا این هجده روز، قید و فرض سؤال است و حکم را تقیید نمی زند. خب معلوم است که برخی تا چهل-پنجاه روز هم خون می بینند که بیش از ده روزش، استحاضه است.

پس «ظاهرا الاکثر بل الکل» که در عبارت شیخ انصاری هست درست است ولی به خاطر این است که در متن روایت بوده است و در عباراتی که عین روایات بود هم منعکس شده بود، چون قید از امام (علیه السلام) بوده است، یعنی اگر اخذ نکرده باشد جائز نیست. اما آقایان بعدی روی قواعد بحث کردند و گفتند که نظر روایات روی «أخذ» نیست بلکه روی این است که از اموال سلطان باشد. البته قبالة الارض به قول سید خارج است (و درست است) ولی جزية الرؤوس و... خیر. در آنها مهم است که از اموال سلطان باشد و اخذش موضوعیت ندارد.

پس تا حدودی از زمان فخر المحققین شروع شد و اردبیلی ادامه داد. این راه باید ادامه پیدا می کرد ولی به زمان اخباری ها خورد که ضربه محکمی زدند و کار اردبیلی را بالکل خنثی کردند. وحید بهبهانی هم انصافا خیلی تاثیر شدید عقلانی در مقابل اخباری ها ایجاد کردند. ایشان بحث رجالی هم دارند که بحث جبران با شهرت عملی را قبول کردند و حدیث صحیح معرض عنه را رد کردند. ظاهرا اولین شخصی که می گوید : ثقات، محدود به کسانی که علامه در خلاصه گفته است، نیست مرحوم وحید است. ایشان به تعبیر ما حوض های کرّی درست کرد (مثل کثرت روایت، اصحاب اجماع و مشایخ اجازه و...) و خیلی ها را توثیق کرد. بله، این کار (مثل جابریت و کاسریت) در کلمات امثال شهید ثانی هم هست ولی کم است.

این مباحث برای شما ضروری است چون باید موضع بگیرید که کدام راه را بروید. انصافا راه وحید بهبهانی را بعدها مثل مرحوم نائینی (که شهرت را جابر و کاسر میداند) و شیخ انصاری و... خوب ادامه دادند. ایشان کار خوبی را شروع کرد و انصافا نباید به همان اندازه ای که مرحوم علامه و قدماء گفته اند اکتفاء کنیم چون واقعا برای روایات ما کم است. مجموعه روایات اهل بیت خیلی اوسع از این مقدار است.

ادامه عبارت مرحوم شیخ : «حيث دلّت على أنّه يحلّ ما في ذمّة مستعمل الأرض من الخراج لمن تقبّل الأرض من السلطان».

جواب آقای خوئی :

ایشان نکته لطیفی دارد که البته تقریرش از بنده است چون خودشان به این نحو توضیح نداده اند. ایشان می فرمایند : این درست است که قید در جواب آمده است ولی به منزله ی این است که در سؤال آمده باشد، چون در آنجا آمده است که : «به ما بفروش» ولی قبل از اینکه جدا کند که خودش نمی تواند مال خودش را خریداری کند. پس در اینجا یک نکته در سؤال هست که باعث می شود که قید را هم به سؤال منتقل کند. ماهیت قیدی که در جواب است به قیدی که در سؤال است بر می گردد. یعنی قیدی که در سؤال است برای تحقق موضوع است. پس این حکم، مقید به اخذ نیست.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

 



[1] . كتاب المكاسب (للشيخ الأنصاري، ط - الحديثة)، ج‌2، ص: 212-211‌.

[2] . انصافا هم اجماع و هم عدم خلافش مشکل است.

[3] . البته می گویند «جزیة الرؤوس» با این فرق دارد. سید یزدی هم در اینجا حاشیه مفصلی دارند که بد نیست. مراجعه کنید.

[4] . قال الکلینی رحمه الله : «ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ مِنَّا يَشْتَرِي مِنَ السُّلْطَانِ مِنْ إِبِلِ الصَّدَقَةِ وَ غَنَمِ الصَّدَقَةِ وَ هُوَ يَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَأْخُذُونَ مِنْهُمْ أَكْثَرَ مِنَ الْحَقِّ الَّذِي يَجِبُ عَلَيْهِمْ قَالَ فَقَالَ مَا الْإِبِلُ وَ الْغَنَمُ إِلَّا مِثْلَ الْحِنْطَةِ وَ الشَّعِيرِ وَ غَيْرِ ذَلِكَ لَا بَأْسَ بِهِ حَتَّى تَعْرِفَ الْحَرَامَ بِعَيْنِهِ قِيلَ لَهُ فَمَا تَرَى فِي مُصَدِّقٍ يَجِيئُنَا فَيَأْخُذُ صَدَقَاتِ‏ أَغْنَامِنَا فَنَقُولُ بِعْنَاهَا فَيَبِيعُنَاهَا فَمَا تَرَى فِي شِرَائِهَا مِنْهُ قَالَ إِنْ كَانَ قَدْ أَخَذَهَا وَ عَزَلَهَا فَلَا بَأْسَ قِيلَ لَهُ فَمَا تَرَى فِي الْحِنْطَةِ وَ الشَّعِيرِ يَجِيئُنَا الْقَاسِمُ فَيَقْسِمُ لَنَا حَظَّنَا وَ يَأْخُذُ حَظَّهُ فَيَعْزِلُهُ بِكَيْلٍ فَمَا تَرَى فِي شِرَاءِ ذَلِكَ الطَّعَامِ مِنْهُ فَقَالَ إِنْ كَانَ قَبَضَهُ بِكَيْلٍ وَ أَنْتُمْ حُضُورُ ذَلِكَ الْكَيْلِ فَلَا بَأْسَ بِشِرَاهُ مِنْهُ بِغَيْرِ كَيْلٍ». (الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏5 ؛ ص228 : الحدیث 2)

[5] مراجعه به متن حدیث در پاورقی قبل شود.

[6] . خصوصا چون سلطان محمد خدابنده به تشیع گروید که البته می گویند بعد از وفات علامه هم چون فقهای اهل سنت بر او فشار آورند از تشیع برگشت




اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة دائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین وارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

مرحوم شیخ در تنبیه اول که آن روز متعرض شدیم و یک دفعه دیگر از مطلب هم خارج شدیم. در تنبیه اول در بحث خراج و مقاسمه و زکات که از سلطان جائر گرفته می‌شود، فرمودند که ظاهر عبارات اکثر بل الکل، عرض کردم چون شیخ این تسلسل تاریخی را ذکر نمی‌کند. تقریباً عبارات تا قرن دهم همین طور است.
مختص بما یأخذه السلطان فقبل اخذه للخراج لا یجوز المعامله علیه؛ قبل از این که بگیرد.
بشراء ما فی ذمة مستعمل الارض مثلا، به عنوان ما فی الذمه، بعد مثلا از او این گندم را بگیرد که مال خراج سلطان است.
او الحوالة علیه. بعد ایشان از سید امین نقل کرده که فعلا نشناختم، می‌گویم خیلی نه حال درستی داریم این ایام، نه حال نه این مصادری که به درد کار بخورد. فعلا که به همین کتاب زریعه مراجعه کردم، فعلا نفهمیدم این سید امین کیست؟ شرح نافع دارد کیست؟
به هر حال این مطلب را عرض کردیم مرحوم صاحب مفتاح الکرامه سید جواد عاملی نقل فرمودند. روشن نیست حالا این کتاب مال کیست؟
 و لذا قال المصنف فی یأخذه، بعد قبض السلطان باید باشد.
لکن صریح جماعة عدم الفرق، عرض کردم این فقه شیعه یک خصلتی دارد ارتکازات دارد. در این ارتکازاتی که در فقه شیعه هست، غالبا تا زمان تقریباً، تقریباً می‌شود گفت تا زمان محقق و اینها، خود محقق هم روی ارتکازات شیعه حساب می‌کند. بعد از این یواش یواش شروع می‌کنند به مناقشه کردن که تقریباً می‌شود گفت که مناقشات رسمی که چون مثلا پسر علامه هم گاهی مناقشات می‌کند، اما خب ایشان خیلی مثلا ایشان شاید در میان شیعه ندیدم قبل از ایشان اصطلاحات فلسفی را اولین کسی است که در فقه آورده است. نه در اصول در فقه آورده است.
عدم الفرق بر صرح المحقق الثانی بالاجماع؛ دیگر اجماعش چه عرض کنم. اینجا اجماع آنجا کل، بالاکل، علی عدم الفرق بین القبض و عدمه و فی الریاض مع مرحوم سید علی طباطبایی، صرح بعدم الخلاف، انصافا هم اجماعش هم عدم الخلافش خیلی مشکل است.
و هذا هو الظاهر من الاخبار المتقدمه الوارد فی قبالة الارض و جزیة الرؤوس؛ البته بحث قباله ارض می‌گویند با جزیه رئوس با این خراج فرق می‌کند. آن اصلا ربطی به این بحث ندارد.
مرحوم آقای سید یزدی حاشیه نسبتا بدی اینجا ندارد، دیگر آقایان مراجعه کنند. خیلی دیگر معطلش نکنیم.
حیث دلت علی انه یحل ما فی الذمة، لکن از مرحوم شیخ انصاری خیلی بعید بود این مطلب را بفرمایند. چون خود مرحوم شیخ انصاری تصادفا روایت حذاء را آوردند، ابی عبیده حذاء. می‌گویم یک مشکلی که بود، اینها غالبا اقوال را که نقل می‌کنند آن تسلسل تاریخی، زیربنا، زیربنای قول را متعرض نشدند. من دیروز به همین در بحث گذشته عرض کردم نقل اقوال خوب است، اما اگر بشود تحلیل داده بشود. این در این کتابی که دست من هست، صفحه 203 گذشت صحیفه حذاء دیگر مفصلا گذشت.
سوال می‌کند الرجل منا یشتری من السلطان من ابل الصدقة و غنمها الی بله، قال قلت فما تری فی مصدق یجیئنا فیؤخذ منا صدقات اغنامنا، فنقول بعناها، این صدقات را به خود ما بفروش. مثلا می‌گوید شما چهارصد تا گوسفند دارید، چهار تا گوسفند باید بدهید.
فیبیعنا ایاها، ایشان به ما می‌فروشد. فما تَری یا فما تُری، عرض کردم در این کتب اهل سنت که اعراب می‌گذارند ما تُری می‌خوانند. این سرش هم این است که می‌خواهند بگویند این مطلب چیزی نیست که رأی تو باشد، بما یریک الله، آن که خدا به نظر تو آورد، وقتی فعل مجهول است نسبت به خداست. ما تُری یعنی ما یریک الله فی هذا الامر، لشرائها منه، حالا در حاشیه اضافه کردند نسخه بدل و نمی‌دانم کم و زیاد و این طور است یا آن طور است.
قال علیه السلام امام فرمود ان کان قد اخذ هذا عزلها فلا بأس؛ این که گفت ظاهر عبارات اکثر روشن شد؟ عرض کردیم مرحوم شیخ قدس الله سره با جلالت شأنش به دنبال تحلیل مسئله نیفتادند. عرض کردیم فقه شیعه یک خصلتی دارد. آن خصلت فقه شیعه این جوری است. فرض کنید مثلا در فقه اهل سنت متعارفشان این جوری است. مسائلی که در قرآن مطرح است، احکامی که در قرآن آمده، آن هایی که سنت دارند رسول الله(ص) که شرح سنن رسول الله(ص) را هم دادم که این سنن رسول الله(ص) چجوری جمع کردند و از کجا جمع کردند. و چه جوری بوده است.
بعد از آن در بعد از پیغمبر(ص) افکاری که مسائلی را و فتاوایی را که خود صحابه داشتند یا نقل‌هایی را که صحابه داشتند. چون هر دوش محل کلام است.
خب طبعا آن هم هست. بعد از آن دوران تابعین است. طبعا در صحابه اختلاف هم دارند که یک عدد معدودی باشد یا نه کل صحابه. عرض کردم در همین چون امروز کتاب آمدی را هم آوردم. آمدی دارد که اگر اجماع نبود، ما در میان صحابه از اعلم‌شان اخذ بکنیم، افضلشان اعلمشان. لکن اجماع قائم است که رجوع به همه صحابه جایز است. و الا می‌گوید مقتضای قاعده باید رجوع به اعلم بکنیم.
علی ای حال کیف ما کان بعد مسئله تابعین که در تابعین هم خب چهره‌های معروفی دارد مثل حسن بن بصری و دیگران که اینها حساب خاصی دارند. بعد هم عهد فقهاء. بعد از عهد فقهاء هم تدریجا مسئله اصول مطرح شد و فقه بنا شد قاعده مند بشود ضابطه مند بشود.
عرض کردیم از قرن تقریبا دوم هم مباحث رجالی تشخیص داده شد که رجال در اولش فقط وثاقت و عدم وثاقت بود. به تبع و اینها کار نداشتند. چون مباحث رجال جزو علوم اعتباری است، علوم اعتباری طبیعتش این است مثلا اول پنج تا مسئله است، بعد هفت تا می‌شود، بعد ده تا می‌شود، بعد بیست تا می‌شود، هی توسعه پیدا می‌کند. چون علوم اعتباری تابع موضوع واحد نیستند. علوم اعتباری تابع آن هدف هستند. دنبال هدف می‌گردند، اغراض می‌گردند. اغراض توسعه پیدا می‌کند، اینها هم خب...
مثلا نقل شده که علمای اهل سنت به حدیث مرسل عمل می‌کردند. خب وقتی به حدیث مرسل عمل کنند، طبقه به چه دردشان می‌خورد؟ یقین هم داشته باشند مثلا این حدیث از صحابه نقل کرده و در طبقه صحابه هم نیست. اما چون به خبر مرسل عمل می‌کنند مشکل ندارد. از زمان شافعی ادعا شده که دیگر به خبر مرسل بنا شد عمل نکنند. مناقشاتی که شافعی سال 200 تقریبا. یک چند سال قبل از 200.
خب طبیعتاً اگر بنا شد به خبر مرسل عمل نکنند، احتیاج به این بحث دارند که روایت فلانی عن فلانی مرسل هست یا نه؟ این طبیعی است دیگر. یعنی این حاجت به طبقه در مباحث رجالی طبیعتا بعد پیدا شد. وقتی بنا شد به مرسل عمل نشود خب طبقه را باید بشناسند. ببینند این مرسل هست یا نیست. روشن شد؟ این که من می‌گویم هی بعد اضافه شد روشن بشود.
وقتی که به مرسل عمل می‌کردند طبقه به چه دردشان می‌خورد؟ فرض کنید گفت ابوحنیفه از یک صحابی نقل کرده، خب قطعا مرسل است. لکن به مرسل عمل می‌کنند. خود ابو حنیفه معروف است مراسیل عمل می‌کند. احناف معلوم نیست، مخصوصا احناف بعدی.
پس بنابراین اول صحابه بود، بعد تابعین بود، بعد عهد فقها آمد. تدریجا بعد از عهد فقها اصول و یعنی رجال تدوین شد، مباحث فقهی ضابطه مند شد. یک ضوابط خودش را پیدا کرد. اصول آمد، بعد رجال آمد. رجال مخصوصا در حدیث خیلی تأثیرگذار بود. تأثیر کلی داشت.
بعد چون در دنیای اسلام روی سند کار کردند واقعا این شریعت مقدسه چه عقلانیتی به مسلمان‌های صدر اول داد که البته خب بر می‌گردد به امام صادق(ع)، حدثتم بحدیث فاسندوا امام صادق(ع) نقل می‌فرماید. این منشأ شده که بحث اسناد در تمام معلومات صدر قرن دوم و و سوم جا باز بکند. حتی منقولات لغوی.
حتی شاید فرض کنید تعجب داشته باشد من در این کتاب مرحوم سید مرتضی دقت می‌کردم در این امالی. وقتی حدیث نقل می‌کند مثلا یروی عن الصادق(ع)، یروی عن النبی(ص)، هیچ سند، چون ایشان قائل به حجیت خبر نیست دیگر. سند نمی‌آورد. اما یک مطلب لغوی که مثلا فلانی گفته این را با سند، می‌گوید حدثنا فلان، قال حدثنا، با سند می‌آورد. یک مطلب لغوی را که می‌خواهد از شاعره‌ای از یک عربی نقل بکند، آن را مرتب سند می‌آورد. ابو عبیدالله مرزبانی عن فلان قال، آن را دو سه سطر سند می‌آورد تا یک مطلب لغوی را نقل بکند. این مقداری که من نگاه کردم.
البته یک مقدارش هم تصفح کردم نه نگاه دقت. البته سابقا سابق ایام خیلی با این امالی ایشان مأنوس بودیم. حالا مدتهاست دیگر مأنوس نیست. باز یک نگاه تصفحی کردم. تا اینجا ندیدم یک دانه خبر را از پیغمبر(ص) یا امام صادق(ع) نقل بکند با سند. می‌گوید یروی عن رسول الله(ص)، یروی عن امام صادق(ع). اما وقتی لغت و شعر و این جور حرف‌ها می‌آید، سند خودش را نقل می‌کند ایشان. رضوان الله تعالی علیه.
علی ای حال کیف ما کان این را خوب دقت بکنید. لذا قرن سوم و چهارم، تمام مطالب ریز و درشت مطالب و در تمام ابواب، در عقاید در کلام در اخلاقیات در مستحبات، و لذا عرض کردیم از اواخر قرن دوم این بحث مطرح شد که بابا این سند خوب است اما این در امور الزامی اگر غیر الزامی بود خیلی دنبال سند نرویم دیگر که این زمینه‌ساز تسامح در ادله سنن شد.
چون خیلی دنبالش بودند، گفت خیلی دنبالش نروید این دردسر درست می‌کند. و لذا از فقهای معاصر امام صادق(ع) و حضرت رضا(ع) داریم و اهل سنت، اذا جاء الحدیث فی العظائم شددنا و اذا جاء فی الفضائل تساهلنا، که عرض کردم کرارا و مرارا مراد از فضائل، فضائل اعمال است نه فضائل اشخاص. نه حدیثی که در فضائل عمر و ابوبکر و اینها. فضائل اعمال یعنی مستحبات. فضائل اعمال یعنی مستحبات.
واذا جاء فی الفضائل تساهلنا؛ اصلا تعبیر خیلی عجیب است. ما کردیم بعد تسامح، به جای فضائل هم کردیم سنن. ما گفتیم تسامح در سنن. این عین عبارتش تساهل در فضائل. دقت کردید؟
این توضیحاتش را چند بار عرض کردیم کیفیات، اما این بود. این ظاهره و پدیده بود. یعنی این جور نبود که این ظاهره حذف بشود. و انصافا هم خیلی لطیف است. انصافا خیلی از مطالب، قرائات، خیلی مسائل تاریخی با سند هست، همه‌اش با سند دارند. تفسیر غیر تفسیر، مثلا ابن عباس گفته اینها همه با سند ذکر شده است. و خیلی کارگشا هم هست.
بعدها هم یواش یواش اینها حذف شد. فقط در الزامیات نگه داشتند. در غیر الزامیات حذف شد. لکن اینها احیا بشود خیلی خوب است. این دو مرتبه احیا بشود، چون خیلی از این جعلیات و مجعولات و اکاذیب و اینها، حتی قرائات و قرأ فلان و قرأ فلان، وقتی اینها را آدم سندهایش را نگاه می‌کند، سندهایش باطل است. این خیلی مهم است و تفاسیری که به مجاهد و قتاده و متاده و اینها نسبت دادند و مصادرش هم معین است، فوق العاده موثر و تأثیرگذار است.
این مال اهل سنت. تدریجا خب منضبط شد. آن وقت مخصوصا فقهای مذهبشان. مثلا فقهای شافعی، البته خود شافعی هم ملتزم به سند هست، البته خودشافعی عرض کردم یک زمانی یک شافعی بود در مکه با من گفتم در این کتاب امش دارد حدیث مرسل، مخالفینش هم به او اعتراض کردند که چرا حدیث مرسل نقل می‌کنی، گفتم من به نظرم توجیه دارد نقلش، او تعجب می‌کرد که من شیعه دارم توجیه می‌کنم کارهای شافعی را که چرا به حدیث مرسل. دارد در ام دارد حدثنی الثقه، تعبیر کرده حدثنی اسم نمی‌برد، در خود الامش هم دارد.
به هر حال تقریبا شافعی از آن فقهایی است که دیگر دنبال این صحت سند را پیگیری کرده است. به ابو حنیفه هم نسبت داده شده اما احناف قبول نکردند. این عبارتی است که ابن خلدون در مقدمه‌اش به ابو حنیفه نسبت می‌دهد که هفده حدیث گفته صحیح عن رسول الله(ص)، بقیه صحیح نیستند. فکر هم نمی‌کنم درست باشد.
به هر حال خود احناف به شدت با ایشان مخالفت کردند. خود احنفی‌ها می‌گویند این مطلب ابن خلدون باطل است. ابو حنیفه بیش از اینها... حالا به هر حال وارد آن بحث نشویم و دنبال بحث خودمان.
آن وقت شیعه در این عهد فقها و در عهد تابعین الحمد لله به ائمه رجوع کرد. مثل حضرت سجاد(ع) که عهد تابعین است، حضرت باقر(ع) که عهد تابعین است، بعد حضرت صادق(ع) که عهد فقهاست. در این عهد تابعین دیگر رجوع به این حرف‌ها و حسن بصری و مصری و نمی‌دانم اکرمه و نمی‌دانم فلان و قتاده و به این حرف‌ها مراجعه نکردند، برگشتند به ائمه علیهم السلام.
خب طبیعتا علم است دیگر پیشرفت دارد. خب آنها هم یواش یواش فروع زیادی را اضافه کردند. در شیعه بالخصوص از تقریبا می‌شود گفت از زمان حضرت رضا(ع) خیلی الان واضح نیست برای ما، چون این آثار به ما نرسیده، نمی‌توانیم خیلی واضحا، لکن اجمالا احساس ما این است که از زمان مثلا 220، بعد از حضرت رضا(ع) زمان حضرت جواد(ع)، تحولی که در شیعه بود، عرض کردم ابتدائا نوشتن حدیث بود. تلقی حدیث در مدینه بود، ترویج حدیث در کوفه بود. خب این که خودش کمی مشکل درست می‌کرد. یکی از مشکلات حدیث ما این دو مکانی مطلب است. یکی هم این بود که خود ائمه علیهم السلام نوشتار نداشتند. نوشتارها برگشت به شیعه که خواهی نخواهی خب خودش هم زمینه تولید اشکال می‌کرد. یکی از عوامل تعارض این است.
بعد یواش یواش شیعه به حساب افراض کرد که اصطلاحا اسمش را مصنف گذاشتند. مثلا کل احادیث صلاة یک جا، کل احادیث زکات یک جا. شیعه بعد از، مصنف از زمان خود امام صادق(ع) هم شروع شد. این طور نبود که لکن به طور طبیعی از زمان حضرت رضا(ع) و اینها مصنف بین شیعه راه افتاد.
مثلا یک کتابی نوشت حسین بن سعید روایات صلاة را جمع کرد. روایاتی که رکوع است، روایاتی که سجود، اینها را جمع کرد. بعد از این مرحله تصنیف، شیعه دید اینها زیاد شدند، آمد آن اسانید را حذف کرد. مکررات را هم حذف کرد. این را ما اصطلاحا گذاشتیم اسمش را عهد انتقال از نصوص به فتاوا. این در شیعه هست. این در سنی‌ها هیچ کدامشان ندارند. زیدی میدی هیچ کدام، هیچ یک از فرق اسلامی این مرحله را ندارد. این مرحله امتیازش این است که فتاوا عین نصوص است. یعنی عین روایات است. این مرحله هم که آمد این دیگر تقریبا از 250 می‌شود گفت شروع شد تا حدود 440، 20 مثلا، تا زمان شیخ طوسی. خب طبعا کم و زیاد داشته، اوج و هزیز داشته، اختلافات تعبیری داشته. اما روح مطلب این بوده است.
بعد از مرحوم شیخ تقریبا دیگر چون شیخ هم باب تفریع را باز کرد آن راه شروع شد تا زمان محقق. که از زمان محقق باز یک جمع بندی نهایی کردند که بله...
لذا خوب دقت بکنید، ببینید ما تا وقتی که دنبال نصوص بودیم و عهد انتقال نصوص از فتاوا، توش همین کلمه اخذ بود. این وقتی که من عرض کردم شما کلمه اخذ را می‌بینید، دیروز هم صحبت کردیم، مقدمات، این نه اینکه فقها استظهار کردند، خودشان فتوا دادند، تفریع کردند، بله در شیعه بعد از زمان محقق شرایع، محقق حلی، یواش یواش و مخصوصا عرض کردیم مثل مرحوم کرکی، مثل مرحوم اردبیلی، اردبیلی خیلی تأثیرگذار است؛ چون اردبیلی خود علامه خیلی تأثیرگذار بود به لحاظ اینکه روایت را شروع کرد دسته بندی کردن، روایتی که سابقا در کتب اصحاب بود، گفت نه این ضعیف است، این حسن است، این صحیح است، این تأثیرگذار بود، خود علامه. خود علامه به لحاظ تدوین اصول که مطابق بود با تقریبا با اصول عامه، خیلی تأثیرگذار است. با مسائل رجالی خیلی تأثیرگذار است. خیلی از مسائل تفریعی که از زمان شیخ مطرح بود، توسط علامه قدس الله سره، ادعای اجماع شد، یعنی سعی شد به عنوان ارتکاز بین شیعه قبول بشود. این خیلی تأثیرگذار بود. خیلی از مسائل کلامی علامه چون دیگر در زمان علامه به خاطر همان اختلافی که پیش آمد و بعد هم سلطان محمد خدابنده از تسنن برگشت به تشیع، یک شدت حالی هست. تقریبا می‌شود گفت از مرزبندی دقیق، ولو در کلمات شیخ مفید هم هست، شیخ طوسی هم هست، اما در کلام علامه بیشتر. همین احقاق الحق کتابهای کلامی ایشان، مثلا دو هزار دلیل به قول خود ایشان درباره اثبات ولایت و امامت امیر المومنین(ع) الفین ایشان، به عنوان اینکه دو هزار دلیل اقامه بکنند بر امامت.
زمان علامه می‌گویم مخصوصا چون ایشان دیگر متصدی این قسمت شدند و سلطان محمد خدابنده، به خاطر همان مسئله طلاق سه طلاقه زنش، حالابه حسب ظاهر برگشت و شیعه شد. می‌گویند بعد هم دو مرتبه برگشت بعد از فوت علامه، فشار آوردند دستگاه و فقهای اهل سنت دو مرتبه ایشان برگشت به تسنن. گفته شده شاید دیدم در کتب اما من الان نسبت نمی‌دهم چون اخیرا فهمیدیم خیلی چیزهایی که دیدیم باطل بوده اساس نداشته، باید دو مرتبه نگاه بکنیم. گفت تاریخ را دوباره باید نوشت. فعلا من نسبت نمی‌دهم.
اما به هر حال این قدر متیقن است پسر علامه به شدت مهجور می‌شود. هر مقدار علامه در دستگاه خدابنده به اصطلاح بالا می‌رود و هر مقدار آن منزلت اجتماعی فوق العاده شدید پیدا می‌کند که شاید تا زمان او کم نظیر بوده، پسر ایشان بیشتر آواره و دربدر و اصلا، خود این پسر هم دارد در این شرح الفینی دارد، خیلی لطیف است این عبارت، در مقدمه کتاب ایضاح الفوائد آورده، نقل می‌کند که دلیل نمی‌دانم 150 است صد و پنجاه و دوم است الفین است، می‌گوید من در ذهنم گذشت که این دلیل خطابی است، این برهانی است که پدرم نوشته، آن وقت در شب می‌گوید پدرم را خواب دیدم، خود علامه را خیلی جالب است که گفتم من این طور شدم، دربه در شدم و آواره شدم و آن وقت دارد که علامه می‌گوید قد قطعت نیات قلبی، آن رگ من را پاره کردی، خیلی تعبیر زیبایی است انصافا.
به هر حال بعد از مرحوم محقق اردبیلی دیگر این کار بیشتر شد. قواعد اصولی محل کلام قرار گرفت. رجالی محل کلام قرار گرفت. این ثقه بوده، کی گفت ثقه بوده، اجماعات محل کلام قرار گرفت. یک غربال جدیدی انصافا این دو سه نفر مرحوم محقق اردبیلی، خیلی انصافا، البته آن راه ادامه پیدا نکرد، بعد از او و بعد از شاگردانش باز رفتند روی همان اجماع و شهرت و شهرت عملی و مخصوصا چون اخباری‌ها پیدا شدند. باز به عکس این طرف گفتند همه روایات را قبول می‌کنیم. آن آمد مقدار زیادی‌اش را خراب کرد. این آمد گفت همه را قبول می‌کنیم.
خب بالاخره جنبه‌های احساسی و عاطفی و از آن طرف هم خب خورد به حکومت صفویه و تصور اینکه مثلا الان در روایات بحث بشود، مثلا نکند مذهب شیعه در خطر است و حکومت شیعه در خطر است و الی آخر... یک پیچیدگی قضایای اجتماعی و این طور مسائل گاهی یک پیچیدگی خاص خودش را پیدا می‌کند.
علی ای حال ببینید در این روایتی که الان خواندیم، فما تری، فما تُری فی مصدق، خود شیخ هم نقل فرمودند یجیئنا فیؤخذ منا صدقات اغنامنا فنقول بعناها، به خود ما بفروش. فیبیعنا ایاها، فما تُری فی شرائها منه، عرض کردم در حاشیه‌اش نوشته نسخه بدل چنین و چنان، دیگر نسخه‌هایش را خودتان مراجعه بکنید.
فقال ان کان قد اخذها و عزلها فلا بأس؛ پس این کلمه اخذ ریشه روایی دارد. این کلمه اخذ، این که ایشان می‌گوید ظاهر عبارات الاکثر، یا از شرح نافع نقل کرده، یا از شهید اول هم دارد، این در آن مرحله، روشن شد؟ در آن مرحله انتقال از نصوص به فتاوا چون در این روایت ابی عبیده، تصریح می‌کند، آن وقت از آن طرف هم خب می‌دانید یک قاعده بین فقها هست، حالا شاید قدمای اصحاب ما تصریح نکردند، خب متأخرین دیگر تصریح می‌کنند، هر قیدی که در سوال راوی بیاید قید نمی‌زند، حکم تقیید نمی‌زند.
هر قیدی که در جواب امام(ع) بیاید حکم را تقیید می‌زند. آخر این قاعده دارند دیگر. اگر قید در سوال راوی بیاید حکم را تقیید نمی‌زند. مثلا بگوید آقا من یک گوسفند داشتم دو سال پیش من بوده، امام(ع) می‌فرمایند صدقه بده، این حکم را تقیید نمی‌زند. نمی‌شود که صدقه و زکات بشود، اگر دو سال، اگر، این سوال است، فرض سوال است. اگر می‌گفت یک سال هم همان بود.
س: یعنی جواب متناظر به سوال نیست؟
ج: باشد اما با آن قید. با آن حصه.
اما اگر گفت گوسفند دارم. حضرت فرمودند اگر یک سال گذشت، زکاتش را بده، اینجا قید در جواب آمده است. اگر قید در جواب آمد تقیید می‌زند. اگر قید در سوال آمد، روشن شد؟
س: این را قبول دارید؟
ج: بله درست است خب.
در روایت هم داریم که امام صادق(ع) می‌فرمایند چرا مثلا می‌گویند اکثر نفاس هجده روز است؟ می‌گویند قصه محمد بن ابی بکر. چون می‌دانید که اسماء بن عمیس که زن جعفر بود، بعد از فوت ایشان به مدتی بعد از شهادت ایشان زن ابوبکرمی‌شود. و در زمان خود پیغمبر(ص) و در سال حجة الوداع هم که پیغمبر(ص) درآمدند اسماء هم در آن حج بود، در حجة الوداع. و این تازه وضع حمل، یعنی خود عمر محمد بن ابی بکر سال ده است دیگر، قبل از حجة الوداع است. تازه به دنیا آمده بود محمد بن ابی بکر. بعد دارد که در روایت اهل سنت دارد که پیغمبر(ص) به اسماء گفتند نه دیگر، نفاست تمام شد، مثلا غسل بکن، اغتسلی و نمازهایت را بخوان. آن وقت این هجده روز بعد از ولادت محمد است. یعنی به لحاظ خارجی هجده روز از ولادت محمد بن ابی بکر گذشته بود که پیغمبر(ص) به اسماء فرمودند اینطور.
در روایات ما آمده درست است، گفت که چرا می‌گویند اکثر نفاس هجده روز است؟ گفت برای روایت قصه اسماء یا قصه محمد بن ابی بکر. حضرت فرمودند درست است، پیغمبر(ص) فرمود، اما این چون روز هجدهم سوال کرد، روز دهم هم سوال می‌کرد می‌فرمودند اغتسلی، خوب دقت کنید. این مطلبی که الان می‌خواهم به شما بگویم این در حقیقت در خود تأیید ائمه(ع) هم دارد. این چون روز هجدهم سوال کرد.
س: یعنی قضیة فی واقعة؟
ج: به قول شما. یعنی قید سوالش این بوده. فرضش این بوده است. این نمی‌آید حکم را تقیید نمی‌زند. امام(ع) می‌فرمایند اگر جلوتر هم سوال کرده بود، پیغمبر(ص) می‌فرمود اغتسلی. این چون روز هجدهم. دقت کردید؟
س: اهمال در مقام بیان حکم است که؟
ج: نه اهمال، نه اینها که حالا اسماء بنت عمیس که جزء فقهاء نیست که.
می‌گوید یا رسول الله(ص) پیغمبر(ص) فرموده برو غسل کن نمازت را بخوان. دیگر حالا بحث فقاهتی ندارد که.
س: قبلش غسل بر او واجب نبوده؟
ج: چرا اصلا سوال نکرده، چون این خب می‌دانید خانم‌ها گاهی بیش از چهل پنجاه روز خون می‌بینند اما کدام یکی نفاس است بقیه‌اش استحاضه است.
امام(ع) می‌فرماید این سوالش روز هجدهم بود. نه اینکه حکم مقید به روز هجدهم بشود. خوب دقت کردید؟ دقت کنید در اینجا.
س: آقا چرا نمازهای مشروط را دستور به قضاء کردن نفرمودند؟
ج: خب حالا شاید بعد به او گفتند مثلا. در مکه سوال کردند، حضرت فرمودند نه غسل بکن برو طوافت را انجام بده نمازت را بخوان.
بعناها فیبیعنا ایاها فما تُری فیه، قال ان کان قد اخذها و عزلها فلا بأس؛ روشن شد؟ مرحوم شیخ انصاری عرض کردم نه شیخ نه صاحب جواهر اینها غالبا این تحلیل تاریخی را که کردم نداشتند. درست است این که اول ایشان فرمود ظاهر الاکثر بل الکل؛ چون این مسئله در روایت بود، روشن شد رشته‌اش؟ یک چیز پرت و پلایی نبود. این مسئله در روایت نبود، در انتقال، این که می‌گوید ظاهر عبارات الاکثر، راست هم می‌گوید. در عبارات اکثر یعنی قدمای اصحاب. چون قدمای اصحاب مثل صدوق و دیگران، اینها عباراتشان عین روایات است. چون در این روایت امام(ع) تقیید زده ان کان اخذها او عزلها فلا بأس؛ پس این قید در کلام امام(ع) آمده. حالا که قید در کلام امام(ع) آمده، پس این مفید به اصطلاح تقیید است. یعنی موجب، مفهوم دارد به قول آقایان؛ یعنی اگر اخذ نکرده باشد لا یجوز.
اما آقایان بعدی که آمدند اینها روی قواعد بحث کردند. گفتند نظر روایات بحث اخذ نیست. بحث نظر این است که چیزی را که به عنوان، مثلا شما الان بروید بنشینید آقا من به اصطلاح از شما می‌خواهم گندم بخرم، می‌گوید خیلی خب مثلااشکال ندارد. حواله‌اش می‌دهد به این. بعد از اینکه از این زکات گرفت، به او می‌دهد، می‌روید از آن شخص می‌گیرید. بعد سر سال که می‌شود، او می‌گوید آن من مال همین زکاتی بود که بود. می‌گوید چه فرقی می‌کند؟ مهم این است که مالی است که سلطان بر می‌گردد به بیت المال به عنوان زکات یا خراج یا مقاسمه. این قبالة الارض خارج است، راست می‌گوید مرحوم سید. قبالة الارض غیر از این است. جزیة الرؤوس و خراج و زکات و اینهاست.
این اشکال ندارد. مهم این است که این جزو اموال سلطان است و گرفتن آن اشکال ندارد. اخذ، اخذ سلطان موضوعیت ندارد. روشن شد؟ این راجع به ...
پس نکته روشن شد که قدمای اصحاب تعبیر به عین متن روایت می‌کردند. متأخرین که عرض کردیم، ابتدائش به یک معنایی از زمان علامه شروع می‌شود. یک معنای دیگرش مثلا تا یک حدی از عبارات فخر المحققین و بعدها تا یک حدی نسبتا از مرحوم محقق کرکی و بیش از همه‌شان از محقق اردبیلی. البته راه محقق اردبیلی خیلی ادامه پیدا نکرده، مناقشات رجالی و اینها مخصوصا خورد به ضربه اخباری‌ها و اخباری‌ها اینها را کاملا گیج کردند. هی بگویند که روایت... دیدید دیگر شما حتی ثقات را اردبیلی زیر سوال برده بود.
مرحوم اردبیلی ابان بن عثمان گفت فتحی واقفی دیروز خواندیم، پریروز خواندیم، خودم هم یادم رفت. غرض روایات ابان که جزو اجلای اصحاب ماست، ایشان زیر سوال برد.
س: ابی عبیده را هم زیر سوال برده؟
ج: ابی عبیده را هم تازه زیر سوال برده بود. خب این خیلی عجیب است از ایشان. می‌گویم یک چیزهای عجیب و غریبی، کی گفت این ابی عبیده در این روایت همان ابی عبیده حذاء است؟ این اگر باب باز بشود، همه احادیث، از علامه هم آن طرف می‌افتد. چون روایات ابو عبیده را علامه صحیح می‌داند. روی الشیخ فی الصحیحه عن ابی عبیده، داریم چند مورد هم تصریح به تصحیح می‌کند. بگوییم چه کسی گفت این ابی عبیده همان است؟
مثل این که آن روز عرض کردم در بحث یادم هست هنوز. چه کسی گفت این زراره، زرارة بن اعین است؟ شاید زرارة بن لطیفه است مثلا، یا زرارة بن اوفا است یا زراره دیگر.
این باب اگر باز بشود در مثل ابو عبیده چون محقق اردبیلی باز فرمودند، این اصلا تقریبا می‌شود گفت کل روایات، نه اینکه ده درصد هم به زور نگه می‌داد. مگر روایت تصریح شده به زرارة بن اعین. اگر تصریح به زرارة بن اعین نشده باشد، یا ابی عبیدة الحذاء اگر تصریح نشده باشد، شاید ده درصد روایات بماند. خب این ضربه خورد به از آن طرف اخباری‌ها که گفتند همه را قبول می‌کنیم. حالا این آمد ده درصدش بکند، گفتند همه را قبول می‌کنیم.
به نظر من فکر می‌کنم یک مقدار هم اخباری‌ها تأثیرگذار، ضربه مرحوم مقدس اردبیلی را اخباری‌ها را خنثی کردند.
به هر حال بعد از اخباری‌ها هم این روش راه نیفتاد. اصلا بعد از اخباری‌ها بعد از مرحوم وحید بهبهانی قدس الله نفسه، که انصافا در این حرکت جدید و در عقلانی کردن و علمی کردن مفاهیم فقهی و اصولی انصافا خیلی تأثیر در مقابل اخباری‌ها که خیلی جمود خاصی دارند، انصافا تأثیر خیلی شدیدی دارد مرحوم وحید بهبهانی.
خود وحید بهبهانی این راه با اینکه خود وحید بهبهانی رجالی است، حواشی رجالی دارد، و خوب هم هست بحث‌هایش هم خوب است انصافا نسبت به زمان خودش خوب است. بحث‌های رجالی هم دارد. لکن مع ذلک ایشان آن مطلب را که شهرت عملی جابر هست قبول کرد. یعنی خیلی از احادیث ضعیف را قبول کرد. یا احادیث صحیحی که اصحاب اعراض کردند، ایشان هم رد کرد.
بلکه عرض کردیم وحید بهبهانی کاری که به ذهن من اولین بار وحید است. حالا در ذهن من این طور است حالا نمی‌دانیم قبل از ایشان کسی باشد به ما نرسیده، اصلا گفت ما اشتباهمان این است که گفتیم ثقات همان مقداری است که در خلاصه علامه آمده است.
لذا ایشان اصلا رفت توی رجال و به قول شوخی همیشه بنده، چندین حوض کر درست کرد، عده زیادی را توثیق کرد، نه فقط روایاتشان را قبول کرد. اصلا این باب را باز کرد. وحید بهبهانی نکته وحید این کار در کلمات مثل شهید ثانی هست خیلی کم است. شهید ثانی، شهیداول، اینها مثلا همان جابریت را مطرح می‌کردند. می‌گفتند جابر و کاسر و اینها. لکن وحید بهبهانی راه جدیدی را اصلا باز کرد.
چرا بگوییم مثلا فلانی ضعیف است تا بگوییم خبرش را به شهرت درست بکنیم. اصلا چه کسی گفت ضعیف است؟
آن وقت مجبور شد یک علائمی یک راههای دیگری برای توثیق پیدا بکند. مثلا کثیر الروایة باشد. کتب اربعه از او نقل کردند. صدوق به آن طریق داشته باشد. مشایخ اجلاء از او نقل کردند. اصحاب اجماع از او نقل کردند. این راه‌ها هی، من اسمش را گذاشتم حوض‌های کر. هی حوض‌های کر را درست کرد که این افراد مجهول را.
عرض کردم این برای شما ضروری است یعنی این را چون شما باید موضع بگیرید می‌خواهید در فقه شیعه وارد بشوید، این حالتی که پیدا شده، باید موضع بگیرید. آیا راه علامه را بروید، راه شهید ثانی را بروید، راه وحید بهبهانی اخباری‌ها، مرحوم مقدس اردبیلی. انصافش این راهی را که وحید بهبهانی رفت در بعدها مثل شیخ انصاری و صاحب جواهر و میرزای نائینی، چون میرزای نائینی هم همین طور است دیگر. شهرت را جابر و کاسر می‌دانند.
انصافا خیلی تأثیر این دو سه قرن اخیر، خیلی مدیون مرحوم وحید بهبهانی هستند. حالا آن راه‌هایی که رفته و حوض‌های کرش چقدر کر باشد یا نباشد آن بحث دیگری است. اما آن هم راه درستی بود، انصافا من هم معتقدم کار خوبی را ایشان شروع کرد.
ما نباید در توثیق و تضعیفمان به همان مقدار قدما اکتفا بکنیم. خیلی کم است آن مجموعه‌ای که در قدما داریم، که تقریبا در رجال علامه جمع وجور شده، واقعا کم است نه اینکه حالا می‌خواهم تعبدا بگویم. واقعا فقه ما و حدیث ما ومجموعه احادیث اهل بیت(ع) خیلی اوسع از این مقدار است. این یک واقعیتی است نه اینکه حالا بخواهم تعبدی بگویم.
علی ای حال تا اینجا روشن شد. این که قدمای اصحاب گفتند درست، منشأش هم روشن شد. حالا جوابی که آقایان دادند من جمله آقای خویی، من چون وقت نشد به کتابهای دیگر مراجعه کنم، در کتاب آقای خویی هست. آقای خویی یک نکته لطیفی دارد، این نکته را البته خود ایشان هم شرح این جور نداده است. بعضی رفقا می‌گویند تو مطلب آقایان را یک جوری می‌گویی که خودش هم ننوشته است.
آقای خویی یا حالا استاد ایشان چون خیلی نکات را گاهی از مرحوم آقای ایروانی گرفتند.
آقای خویی نوشتند درست است خوب دقت کنید، این لطیف است این بحث. این را من بگویم بعد شرحش روز شنبه. درست است این قید در جواب آمده، اما این به منزله این که در سوال باشد. نکته لطیف روشن شد؟
درست است این قید در جواب آمده، ان کان اخذها نگفته آقای خویی اینطوری است. این را من دارد می‌گویم. چون بخوانید بعد ننوشته آقای خویی من را متهم نکنید. تقریب من است برای کلام ایشان. چرا؟ چون می‌گوید به او می‌گوییم به ما بفروش، فبعنا، به ما بفروش. امام(ع) می‌فرماید اگر کنار گذاشته اشکال ندارد. این کنار گذاشته به اصطلاح ما مثل جمله شرطیه است که برای بیان موضوع است. چون قبل از اینکه کنار بگذارد که من نمی‌توانم مال خودم را بخرم، شتر خودم را که نمی‌توانم بخرم.
س: مطابق قاعده است دیگر
ج: هان مطابق قاعده است. نه اصلا این جا برای بیان بعناها، می‌گوید اگر جدا کرده، گفته این شتر صدقه، اما هنوز جدا نکرده بگوید شتر خودم را خریدم. شتر صدقه خودم را خریدم. قبل از این که او جدا بکند، خودت که مال خودت را نمی‌توانی بخری. خوب این نکته را دقت بکنید.
پس در این جا یک نکته‌ای در سوال هست که این قید را در حقیقت در سوال قرار می‌دهد. نمی‌دانم روشن شد؟ قید در جواب نیست. در جواب لفظا ذکر شده. ماهیتش و روحش قیدی است که در سوال است. این را هم دقت می‌کنید. ماهیت این قید، همان قیدی است که در سوال باشد. چون می‌گوید به خود ما بفروش. خب معنا ندارد که من بگویم خودم شتر خودم را خریدم.
س: 34:53
ج: هان این نشان می‌دهد، یا به اصطلاح اصولی این جمله شرطیه‌ای است که مساق است یا مسوق است برای بیان موضوع، تحقق موضوع. بعناها، به ما بفروش. امام(ع) می‌فرماید خب اگر جدا کرد به تو می‌فروشد، جدا نکرد چه می‌خواهد بفروشد. مال خودت را به خودت بفروشد. جدا کرد گفت این صدقه، این را می‌شود بفروشد. فرض ما این است که یک کسی حواله کرد. این در این سوال باید در جواب قید بیاید. این اخذها. اما این حکم مقید به اخذ نیست.

 و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین


ارسال سوال