فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 96-1395 » فقه دوشنبه 1395/10/27 مکاسب محرمه (57)

مدت 00:42:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 96-1395 شمسی حضرت آیت الله استاد سید احمد مددی الموسوی(حفظه الله) زمان:ساعت 10- 11 صبح مکان :قم صفاییه کوچه17 پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)
                                   بسم الله الرحمن الرحيم

موضوع : مکاسب محرمه-تنبیهات جوائز السلطان-لقطه و مجهول المالک : مصرف مجهول المالک : تملّک

در مصرف مجهول المالک احتمال دوم مرحوم استاد این بود که خودش مصرف کند. روایت «لا یعرف له صاحب» یا «صاحبه». از محقق همدانی هم نقل شد که به مصدرش مراجعه نکردیم. ولی مطلب مرحوم ایروانی هست که شاید بعدا عین عبارت ایشان را خواندیم. خود مرحوم شیخ در مکاسب این احتمال دوم مرحوم استاد را نداده است. مرحوم سید یزدی هم در حاشیه متعرض این احتمال نشده اند. اگر مرحوم همدانی فرموده باشند اولین نفر هستند که این احتمال را در مجهول المالک مطرح کرده اند.  و الا نفر اول مرحوم ایروانی است که ادعا دارد که روایت صریخ در این مطلب است. پس این احتمال در 150 سال اخیر مطرح شده است.

البته عبارت مرحوم شیخ کمی مشوه است که شاید بعدا خواندیم.

روایت توقیع امام هادی (علیه السلام) را خواندیم. توضیح دادیم که ظاهرا مراد جدی این است که در لقطه اگر دائره تعریف محدود است تعریف کند و الا «رزق رزقک الله ایاه». البته این تعبیر (رزقک الله) در روایات لقطه هم هست. احتمال دیگر هم این بود که روایت، مربوط به مجهول المالک باشد. بله برای صدق مجهول المالک باید از بایع سوال کند و اگر مال او نبود آن وقت صدق مجهول الماک می کند.

ائمه (علیهم السلام) شأن بیان احکام الهی واقعی و تنفیذ احکام ولائی را با هم داشته اند. بر خلاف فقهای اهل سنت که بحث ولایت را برای خودشان قائل نیستند. لذا روایات اهل بیت (علیهم السلام) ممکن است در صدد بیان حکم الهی یا حکم واقعی باشد. سابقا اشاره کردیم که اصل اولی بین اصحاب این است که معصوم (علیه السلام) در صدد بیان حکم واقعی باشد چون شأن اولی معصوم (علیه السلام) بیان حکم واقعی است.

اگر این روایت را به لقطه بزنیم به حکم واقعی بیشتر می خورد ولی اگر به مجهول المالک بزنیم به حکم ولائی بیشتر می خورد.

مرحوم استاد گفتند : «تملکه المشتری و اعطی خمسه».

(روایت قبل در باب نهم لقطه بود). این روایت هم در باب دهم لقطه (از کتاب وسائل الشیعه) است :[1]

عنوان باب این است : «بَابُ أَنَّ مَنْ وَجَدَ مَالًا فِي جَوْفِ سَمَكَةٍ فَهُوَ لَهُ وَ لَمْ يَلْزَمْهُ أَنْ يُعَرِّفَهُ الْبَائِعَ».

ما با این اطلاقش، مشکل داریم که هر مالی اگر پیدا شود این حکم را دارد.

در این باب پنج حدیث آورد شده است که ظاهرا یکی هستند :

روایت اول :

این روایت را مرحوم کلینی در روضة آورده اند. کتاب روضه ی ایشان اینقدر مشکوک است که حتی برخی گفته اند این کتاب مال کلینی نیست. برخی هم گفته اند مال ابن ادریس است که نمی دانیم چرا چنین حرفی زده اند و چرا به ابن ادریس نسبت داده اند. به نظر ما کتاب از آنِ کلینی است. همچنین این کتاب، فوائدی دارد و برخی روایاتش خیلی لطیف است. روایات صحیحه هم در این کتاب موجود است. این روایت، روایت دومِ حدیث العابد است که در روضه آمده است. این روایت به برخی کتب صدوق هم نسبت داده شده است که خواهد آمد. این روایت در جای دیگری از کتب اربعه نیامده است.

سند حدیث :

«32337- 1- مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي حَدِيثٍ».

«احمد بن محمد بن احمد» مرحوم عاصمی است. در برخی نسخه «بن احمد» وجود ندارد. کلینی در بغداد از او حدیث گرفته است هر چند ایشان اصالتا کوفی است ولی ساکن بغدا شده است. آیا در سفر اولی یا آخری ایشان بوده است ظاهرا سفر آخر ایشان به بغداد بعد از سال 320 بوده است. کلینی از حمید نقل می کند که ایشان متوفای 310 است. عاصمی برخی میراث های عراق را با خودش به بغداد آورده است. «احمد بن محمد» گاهی برای ابن عقده کوفی هم گفته می شود. هر دو بزرگوار هم از ابن فضال پسر نقل می کنند. شأن این دو برگوار شأن محدث است پس ظاهرا از کتاب ابن فضال نقل می کنند. چون در یک حدیث قبل از این تعبیر به «احمد بن محمد بن احمد و هو العاصمی» دارد لذا در اینجا هم مراد، ایشان است نه ابن عقده.

«علی بن الحسن» در اینجا ابن فضال پسر است. مرحوم کلینی از ابن فضال پدر با دو واسطه نقل می کند و زیاد اتفاق می افتد که از ایشان تعبیر به «ابن فضال» کند. لذا ابن فضال عند الاطلاق در کلام کلینی، مراد ابن فضال پدر است. از ابن فضال پسر هم عادتا به یک واسطه (عاصمی یا ابن عقده) نقل می کند. یادم نمی آید که در کافی دیده باشم که از ایشان تعبیر به «ابن فضال» کرده باشد. غالبا «علی بن الحسن» می گوید. بله مرحوم شیخ غالبا در تهذیب تعبیر به ابن فضال می کند و مرادش ابن فضال پسر است. غالبا هم نام ایشان را در اول سند می آورند.

«مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ زُرَارَةَ» هم اجمالا بد نیست.

«مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ» هم تشخیص و هم توثیقش شاید خالی از ابهام نباشد. چون در این مورد قبلا صحبت کرده ایم لذا تکرار نمی کنیم. ظاهرا مراد مرحوم مجلسی در مرآة العقول از مجهول (که درباره این حدیث گفته است) به خاطر ایشان است نه «محمد بن عبد الله بن زراره».

تعبیر به «فِي حَدِيثٍ» هم یعنی مرحوم صاحب وسائل این حدیث را تلخیص کرده است. آن قسمتهایی که حذف شده است هم لطائفی دارد.

متن حدیث :

«أَنَّ رَجُلًا عَابِداً مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ كَانَ مُحَارَفاً فَأَخَذَ غَزْلًا فَاشْتَرَى بِهِ سَمَكَةً، فَوَجَدَ فِي بَطْنِهَا لُؤْلُؤَةً، فَبَاعَهَا بِعِشْرِينَ أَلْفَ دِرْهَمٍ، فَجَاءَ سَائِلٌ فَدَقَّ الْبَابَ، فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ : ادْخُلْ. فَقَالَ لَهُ : خُذْ أَحَدَ الْكِيسَيْنِ. فَأَخَذَ أَحَدَهُمَا وَ انْطَلَقَ. فَلَمْ يَكُنْ بِأَسْرَعَ مِنْ أَنْ دَقَّ السَّائِلُ الْبَابَ، فَقَالَ لَهُ الرَّجُلُ : ادْخُلْ. فَدَخَلَ فَوَضَعَ الْكِيسَ فِي مَكَانِهِ ثُمَّ قَالَ : كُلْ هَنِيئاً مَرِيئاً، أَنَا مَلَكٌ مِنْ مَلَائِكَةِ رَبِّكَ، إِنَّمَا أَرَادَ رَبُّكَ أَنْ يَبْلُوَكَ فَوَجَدَكَ شَاكِراً. ثُمَّ ذَهَبَ».

محارَف - بفتح الراء - ضد مبارک است. هر دو هم به صیغه اسم مفعول هستند. انسان مبارک و میمون داریم و بر عکسش کسی است که در زندگی اش همیشه مشکل و بدبختی پیش می آید. در زبان عربی سعی کرده اند که معانی معقول را از محسوس  بگیرند. «بَرَکَة» جایی است که شتر می خوابد. محارَف از «حرف» گرفته شده است که به معنای طَرَف است. مثلا اگر کسی وسط پشت بام بخوابد اگر یک مقدار غلت بخورد نمی افتد. ولی اگر لبه ی پشت بام (طَرَفٌ مِنَ السطح) بخوابد احتمال دارد با کوچکترین غلت از بالا به پایین بیافتد. مبارک کسی است که حالت ثبات دارد ولی محارف یعنی بر لبه قرار دارد. گاهی این طرفی می شود و گاهی آن طرفی. «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةَ ذٰلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ» (الحج : 11) در عربی اگر کسی نعمتی می داشت که ثبات داشت می گفتند این شخص مبارک است ولی اگر گاهی نعمت داشته و گاهی نداشته می گفته اند : «اصابه طرف من النعمة» و خود شخص را «محارَف» می گفتند. مبارک هم در قرآن داریم ولی محارف نداریم. «حرف» داریم. مثلا از اینکه تا با مشکلات رو برو می شود از ایمان بر می گردد تعبیر شده است که «یعبد الله علی حرف». یعنی آخر خط است، ممکن است بماند یا برود. در اوصاف «لیلة القدر» هم گفته شده است که «لیلة مبارکة». اشاره به این است که شبهای دیگر محارف است ولی شب قدر، مبارک است. تصور کلی این بوده است که تقدیر، در شب است ولی اجراء و تنفیذ در روز است. ضرب المثل عربی است که «امرٌ دُبِّرَ بلیل». لذا این بحث بود که در شب اگر دعا کنید ممکن است مستجاب بشود یا نشود و فردایش محقق بشود یا نشود. اما در شب قدر اگر دعایی کردید و تقدیر شد در تمام سال شما جریان دارد. در شبهای دیگر از یک امر است ولی در شب قدر «من کل امر» است. لذا این لیله، لیه ی مبارکه است. پس محارف در اینجا یعنی خوش شانس نیست و بیچاره است. نعمت برای او دوام ندارد. شرحی راجع به محارف در حاشیه کافی داده شده است که خیلی دقیق نیست.

حدیث دوم :

«32338- 2- سَعِيدُ بْنُ هِبَةِ اللَّهِ الرَّاوَنْدِيُّ فِي قِصَصِ الْأَنْبِيَاءِ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كَانَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ رَجُلٌ وَ كَانَ مُحْتَاجاً- فَأَلَحَّتْ عَلَيْهِ امْرَأَتُهُ فِي طَلَبِ الرِّزْقِ- فَابْتَهَلَ إِلَى اللَّهِ فِي الرِّزْقِ- فَرَأَى فِي النَّوْمِ أَيُّمَا أَحَبُّ إِلَيْكَ- دِرْهَمَانِ مِنْ حِلٍّ أَوْ أَلْفَانِ مِنْ حَرَامٍ- فَقَالَ دِرْهَمَانِ مِنْ حِلٍّ فَقَالَ تَحْتَ رَأْسِكَ فَانْتَبَهَ- فَرَأَى الدِّرْهَمَيْنِ تَحْتَ رَأْسِهِ- فَأَخَذَهُمَا وَ اشْتَرَى بِدِرْهَمٍ سَمَكَةً- وَ أَقْبَلَ إِلَى مَنْزِلِهِ- فَلَمَّا رَأَتْهُ الْمَرْأَةُ أَقْبَلَتْ عَلَيْهِ كَاللَّائِمَةِ- وَ أَقْسَمَتْ أَنْ لَا تَمَسَّهَا- فَقَامَ الرَّجُلُ إِلَيْهَا- فَلَمَّا شَقَّ بَطْنَهَا إِذَا بِدُرَّتَيْنِ- فَبَاعَهُمَا بِأَرْبَعِينَ أَلْفَ دِرْهَمٍ».

در حاشیه این حدیث را از بحار آدرس داده است. البته مرحوم مجلسی با صاحب قصص الانبیاء (سعید بن هبة الله الراوندی) معاصرند ولی بهتر بود از خود کتاب ایشان آدرس داده می شد. راوندی ساکن کاشان بوده است.

البته این حدیث در این کتاب ضعیف الاسناد است و این کتاب اوضاع خاصی دارد. امثال مرحوم طبرسی (صاحب الاحتجاج و صاحب مجمع البیان و ابو الفتوح رازی و راوندی (صاحب قصص الانبیاء) با اینکه قائل به حجیت خبر نیستند ولی گاهی خبرهای خیلی ضعیفی نقل می کنند.

حدیث سوم :

سند حدیث : «32339- 3- وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ ابْنِ بَابَوَيْهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ زُرَارَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

اسناد راوندی به صدوق افراد خاصی دارد. «مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ» جد محمد بن علی ماجیلویه است که داماد برقی است. «مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ» هم ابو سمینه است که راجع به او اشهر الکذابین است. از «محمد بن عبد الله» با سند کلینی یکی می شود.

متن حدیث : «كَانَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ عَابِدٌ- وَ كَانَ مُحَارَفاً تُنْفِقُ عَلَيْهِ امْرَأَتُهُ- فَجَاعُوا يَوْماً فَدَفَعَتْ إِلَيْهِ غَزْلًا[2] فَذَهَبَ فَلَا يُشْتَرَى بِشَيْ‌ءٍ[3] فَجَاءَ إِلَى الْبَحْرِ فَإِذَا هُوَ بِصَيَّادٍ قَدِ اصْطَادَ سَمَكاً كَثِيراً- فَأَعْطَاهُ الْغَزْلَ وَ قَالَ انْتَفِعْ بِهِ فِي شَبَكَتِكَ- فَدَفَعَ إِلَيْهِ سَمَكَةً- فَرَفَعَهَا وَ خَرَجَ بِهَا إِلَى زَوْجَتِهِ- فَلَمَّا شَقَّهَا بَدَتْ مِنْ جَوْفِهَا لُؤْلُؤَةٌ- فَبَاعَهَا بِعِشْرِينَ أَلْفَ دِرْهَمٍ.

البته این حدیث کمی تلخیص شده است. راجع به این حدیث هم بحث نمی کنیم چون وضع سندش معلوم است.

حدیث چهارم :

شیخ صدوق در امالی از استر آبادی که نمی شناسیم نقل می کند. ابن غضائری ایشان را تضعیف کرده است. شیخ و نجاشی او را نام نمی برند. ایشان ضعیف است و مولف کتاب تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام) است. روایات دیگری، در غیر کتاب تفسیر از ایشان داریم که همه را صدوق از ایشان نقل می کند. کار ایشان نوعا اینگونه است که یک از یک نفر که اصلا شناسائی نمی شود نقل می کند و بعد از او نام یکی از مشاهیر ما یا اهل سنت رتا می برد. ظاهرا سرّ کارش اینگونه بوده است. ندیدم کسی متنبه این مطلب شده باشد. در اینجا سفیان بن عیینه است که از بزرگان اهل سنت است.

آن دو نفری که به واسطه ی آنها از امام عسکری (علیه السلام) هم نقل می کند مجهول هستند.

صدوق ظاهرا نظرش این است که میراث ها را جمع کند و به بعدی ها برساند نه اینکه فقط هر چه حجت می داند را نقل کند. ولی اینکه ما چه کنیم بحث دیگری است.

«32340- 4- مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ فِي الْأَمَالِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ الْأَسْتَرْآبَادِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ سُفْيَانَ بْنِ عُيَيْنَةَ عَنِ الزُّهْرِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع فِي حَدِيثٍ أَنَّ رَجُلًا شَكَا إِلَيْهِ الدَّيْنَ وَ الْعِيَالَ فَبَكَى- وَ قَالَ أَيُّ مُصِيبَةٍ أَعْظَمُ عَلَى حُرٍّ مُؤْمِنٍ- مِنْ أَنْ يَرَى بِأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ خَلَّةً- فَلَا يُمْكِنَهُ سَدُّهَا- إِلَى أَنْ قَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع- قَدْ أَذِنَ اللَّهُ فِي فَرَجِكَ يَا فُلَانَةُ- احْمِلِي سَحُورِي وَ فَطُورِي- فَحَمَلَتْ قُرْصَتَيْنِ- فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع لِلرَّجُلِ خُذْهُمَا- فَلَيْسَ عِنْدَنَا غَيْرُهُمَا- فَإِنَّ اللَّهَ يَكْشِفُ بِهِمَا عَنْكَ- وَ يُرِيكَ خَيْراً وَاسِعاً مِنْهُمَا- ثُمَّ ذَكَرَ أَنَّهُ اشْتَرَى سَمَكَةً بِإِحْدَى الْقُرْصَتَيْنِ- وَ بِالْأُخْرَى مِلْحاً- فَلَمَّا شَقَّ بَطْنَ السَّمَكَةِ- وَجَدَ فِيهَا لُؤْلُؤَتَيْنِ فَاخِرَتَيْنِ- فَحَمِدَ اللَّهَ عَلَيْهِمَا فَقُرِعَ بَابُهُ- فَإِذَا صَاحِبُ السَّمَكَةِ وَ صَاحِبُ الْمِلْحِ يَقُولَانِ- جَهَدْنَا أَنْ نَأْكُلَ مِنْ هَذَا الْخُبْزِ- فَلَمْ تَعْمَلْ فِيهِ أَسْنَانُنَا- فَقَدْ رَدَدْنَا إِلَيْكَ هَذَا الْخُبْزَ- وَ طَيَّبْنَا لَكَ مَا أَخَذْتَهُ مِنَّا- فَمَا اسْتَقَرَّ حَتَّى جَاءَ رَسُولُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع- وَ قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ لَكَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَتَاكَ بِالْفَرَجِ- فَارْدُدْ إِلَيْنَا طَعَامَنَا- فَإِنَّهُ لَا يَأْكُلُهُ غَيْرُنَا- وَ بَاعَ الرَّجُلُ اللُّؤْلُؤَتَيْنِ بِمَالٍ عَظِيمٍ- قَضَى مِنْهُ دَيْنَهُ- وَ حَسُنَتْ بَعْدَ ذَلِكَ حَالُهُ».

حدیث پنجم : این حدیث هم از همان شخص است.

«32341- 5- الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ الْعَسْكَرِيُّ ع فِي تَفْسِيرِهِ فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ أَنَّ رَجُلًا فَقِيراً اشْتَرَى سَمَكَةً- فَوَجَدَ فِيهَا أَرْبَعَةَ جَوَاهِرَ- ثُمَّ جَاءَ بِهَا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص- وَ جَاءَ تُجَّارٌ غُرَبَاءُ- فَاشْتَرَوْهَا مِنْهُ بِأَرْبَعِمِائَةِ أَلْفِ دِرْهَمٍ- فَقَالَ الرَّجُلُ مَا كَانَ أَعْظَمَ بَرَكَةَ سُوقِيَ الْيَوْمَ- يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص- هَذَا بِتَوْقِيرِكَ مُحَمَّداً رَسُولَ اللَّهِ ص- وَ تَوْقِيرِكَ «1» عَلِيّاً أَخَا رَسُولِ اللَّهِ وَ وَصِيَّهُ- وَ هُوَ عَاجِلُ ثَوَابِ اللَّهِ لَكَ- وَ رِبْحُ عَمَلِكَ الَّذِي عَمِلْتَهُ».

احتمال بسیار قوی مرحوم استاد بین آن روایات و روایت حضرت جواد (علیه السلام) جمع کرده اند. در هیچ کدام از این پنج روایت اصلا بحث خمس نیست. هیچ کدام هم مجهول المالک نیست چون در دریا بوده است و از مباحات بوده است. علاوه بر اینکه احکام بنی اسرائیل آیا به ما ربط دارد یا خیر؟

این قسمت ها (دو روایت) اختصاص به استاد دارد و مرحوم ایروانی این مطلب را ندارد.

این روایت ربطی به مجهول المالک و لقطه ندارد. هم از مرحوم استاد و هم از صاحب وسائل تعجب می کنیم که این روایات را در این بحث آورده اند. این از مباحات اصلیه است که قاعده «من حاز ملک» شاملش می شود.

تا اینجا جواب اول مرحوم استاد از روایت علی بن مهزیار است.

جواب دوم ایشان :

«و ثانيا: انا إذا لو[4] سلمنا كون الرواية في مقام البيان من هذه الجهة أيضا فلا نسلم كونها صريحة في جواز تملك مجهول المالك بعد إخراج خمسه، و إنما هي مطلقة بالنسبة إليه، فتقيد بالروايات الدالة على لزوم التصدق بمجهول المالك».

ظاهرا به روایت حضرت جواد (علیه السلام) مراجعه نفرموده اند. آنجا دارد : «فَأَمَّا الْغَنَائِمُ وَ الْفَوَائِدُ فَهِيَ وَاجِبَةٌ عَلَيْهِمْ فِي كُلِّ عَامٍ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى... وَ الْغَنَائِمُ وَ الْفَوَائِدُ يَرْحَمُكَ اللَّهُ فَهِيَ... وَ مِثْلُ الْمَالِ يُؤْخَذُ وَ لَا يُعْرَفُ لَهُ صَاحِبٌ وَ [مِن ضربِ] مَا صَارَ إِلَى مَوَالِيَّ مِنْ أَمْوَالِ الْخُرَّمِيَّةِ الْفَسَقَةِ، فَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّ أَمْوَالًا عِظَاماً صَارَتْ إِلَى قَوْمٍ مِنْ مَوَالِيَّ».

سال 220 هنوز بابک خرمدین زنده بود. اوائل سال 223 کشته شده است. یعنی اموالی که از آنها در اختیار شیعیان قرار گرفته است خمسش را بدهند و بقیه ملکشان است. به روایت نمی خورد که بقیه را صدقه بدهند. اینها غنائم دار الحرب است و ربطی به مجهول المالک ندارد.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته



[1] . وسائل الشيعة، ج‌25، ص: 453‌ : باب 10.

[2] . [شاید در نسخ درست یا کافی به جای «غزلا»، «نصلا من غزل» باشد. نصل هر چند همان «ته نیزه» است ولی به رشته ی نخ های ریسندگی هم گفته می شود. وقتی از توپ در می آمد نصل بود و بسته بودنش غزل بود.

[3] . در یک نسخه دارد که : «بازار بسته بود».

[4] . «إذا لو» غلط است.



اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة دائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین وارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

عرض شد در مصرف مجهول المالک اینها احتمالاتی را مطرح فرمودند. احتمال در اصطلاح مرحوم استاد دومش، این که مال خود شخص باشد، فقط خمسش را بدهد. که به این صحیحه علی بن مهزیار تمسک شده است.
و مثل مال یوخذ و لا یعرف له صاحب؛ البته یک متن دیگرش به نظرم و لا یعرف له صاحبه، هم باشد. یکی با ضمیر و یکی بی ضمیر است.
و مرحوم البته ایشان باز یعنی باز که من می‌خوانم، از محقق همدانی هم نقل کردند که باز نشد دیشب کمی گشتم کتابش را پیدا نکردم فعلا. اما ایروانی دارد و هذه الصحیحه صریحة فی جواز تملک مجهول المالک بعد اخراج الخمس. بله، مرحوم ایروانی این مطلب را دارد و فرمودند شاید برای بعضی از فواید عبارات مرحوم ایروانی را هم بخوانیم.
اولا به لحاظ تسلسل بحث که حفظ بشود، حالا من چون کتاب مرحوم همدانی را ندیدم. قاعدتا در کتاب خمسش باید گفته باشند. الان در ذهنم نیست که مثلاحاشیه بر مکاسب دارند یا در حاشیه مکاسبشان فرمودند. الان در ذهنم نیست.
عرض کنم که خود مرحوم شیخ قدس الله نفسه در کتاب مکاسب، خود شیخ، این احتمال را نداده است. مرحوم شیخ احتمالاتی دادند، صدقه، وصیت نمی‌دانم فلان، حفظش و وصیت و اما اینکه مالک او بشود بعد از اخراج خمس، خود مرحوم شیخ انصاری در احتمالاتی که بحثی که اینجا کردند در مکاسب، احتمالش را ندادند. و مرحوم سید یزدی هم در حاشیه‌شان ایشان هم احتمال نداده است. اصلا متعرض این احتمال نشدند.
حالا اگر مرحوم همدانی اول فرموده باشند احتمالا شاید اول من تعرض ایشان باشد، در این حواشی که ما دیدیم اولش ایروانی است، بعدش هم آقای خویی. مرحوم ایروانی هم ادعا کردند که صریحة.
علی ای حال این در ذهنتان باشد که در این تقریبا مثلا 150 سال اخیر چون شیخ 181 وفاتش است، 1281، حالا مثلا بگوییم 150 سال اخیر، در آن دو تا کلمات نیامده است. در همه کتب نیامده، این بعدها آمده است. من جمله
س: 03:09
ج: نه اصلا این بحث را ندارند که از این روایت در می‌آید مجهول المالک و ملکش می‌شود. خود شیخ هم احتمال نداده اصلا، نیاورده، در مکاسب اگر مایل باشید، چون بد نیست، چون عبارتش یک مقدار مشوه است یک مقدار هی رفته وبرگشته، می‌خوانیم یک روزی خود عبارتش را. چند تا احتمال داده اما این احتمال که ملک می‌شود بعد از اخراج خمس، این را ایشان نداده اصلا احتمال. بله مرحوم ایروانی آورده. بلکه ادعا دارد که صریحة فی ذلک. دقت فرمودید؟
حتی مرحوم یزدی هم نیاورده است. مرحوم یزدی هم که احتمالات داده، احتمالات ثنائی هم داده است. مراد من از احتمالات ثنائی مثلا می‌گوید مخیر است بین صدقه و اعطاء به حاکم. مراد من از احتمالات ثنائی یعنی این. یا مثلا اولا به حاکم بدهد اگر نشد صدقه. این طوری.
احتمالات وحدانی فقط صدقه یا فقط حاکم یا مثلا مال امام. آن هم احتمال داده همان روایت داود بن ابی یزید
س: صریح در چه
ج: در تملک.
این را الان تا آن جایی که من دیدم بله مرحوم ایروانی دارد. نه در شیخ آمده، نه در خود مکاسب آمده این استدلال و نه در کتاب حاشیه مرحوم سید. من دیگر همه حواشی را نگاه کردم. این دو سه تایی که نگاه کردم می‌گویم. مال محقق همدانی را هم ندیدم.
س: خود جنابعالی هم صریح می‌دانید روایت را در اینکه ملک
ج: حالا معلوم می‌شود هنوز بحث نکردیم که داریم یواش یواش بررسی می‌کنیم. اجازه بفرمایید. اول یک جولانی بدهیم آخر کار ببینیم چه می‌شود. گفت جوجه ها را آخر پاییز می‌شمارند.
عرض کنم که اولا آن وقت مرحوم آقای خویی اشکال کردند وارد فی بیان موارد الخمس؛ اشکال ایشان را دیروز خواندیم که عرض کردیم خیلی واضح نیست. و من هذا القبیل ما ورد فی بعض الروایات، دیروز این روایت را خواندیم که عرض کردیم صحیح است. از توقیعات مرحوم حمیری است. ظاهرا به حضرت امام هادی صلوات الله و سلامه علیه و فقط انما الکلام در آن روایت آیا امام(ع) بیان لقطه رافرمودند، اینکه در شکم حیوانی پیدا کرد لقطه است، آن وقت بیان یک حکم کلی به نظر بنده. چون عرض کردیم صاحب وسائل هم حکم کلی نفهمیدند. آن حکم کلی این است که گاهی اوقات دایره تعریف محدود است. به همان دایره محدود انجام می‌دهیم. دیگر تا یک سال نمی‌خواهد، می‌تواند تملک بکند.
همین مثال یک گوسفندی گرفته گاوی گرفته، توی شکمش یک کیسه پول درآمد. این کیسه خب معلوم است، پول هم معلوم است، این دیگر مثلا جزو مباحات اصلیه که نیست. این ملک شخصی است. امام(ع) می‌فرماید به همان بایع بگو، بگو مثلا شما کیسه پولی داشتید، در همان طویله‌ای که بودید حیوان آنجا بود، اگر آن بایع نشناخت دیگر ملک توست. رزقک الله ایاه.
این رزق رزقک الله، در روایت لقطه هم آمده. حالا دیگر امروز حال نداریم، بقیه‌اش را خودتان نگاه بفرمایید.
پس یک احتمال دارد که روایت ناظر باشد به این نکته اصلا. عرض کردیم صاحب وسایل هم نفهمیدند. ایشان البته در باب لقطه آورده، کافی هم در باب لقطه آورده، مرحوم شیخ صدوق هم لقطه. به ذهن ما حرف بدی نیست، حرف خوبی است.
یک احتمال هم دارد همین طور که اینجا الان عرض کردیم روایت مربوط به مجهول المالک باشد. بگوییم اگر توی شکم گاو پیدا کرد مجهول المالک است. بله، برای اینکه صدق مجهول المالک بکند از بایعش سوال می‌کند. این مقدار کافی است که مجهول المالک باشد. آن وقت امام(ع) چون دست امام(ع) است، چون عرض کردم در خارج از بحث، ائمه ما این دو شأن را یعنی یکی بیان احکام الهی واقعی و یکی هم بیان یعنی تنفیذ ولایی و احکام ولایی هر دو را با هم داشتند. علمای اهل سنت نداشتند، مثل ابو حنیفه فرض کنید. او برای خودش فقط شأنش را استنباط احکام الهی می‌داند. ولایت را به حاکم به همان خلیفه حالا هر خلیفه‌ای که بود، ولایت را به او بر می‌گرداند. لذا در عبارات اهل سنت عادتا اگر حکمی آمد، مراد حکم واقعی است. اما در روایات اهل بیت(ع) این مشکل پیدا می‌شود. ممکن است حکم ولایی باشد، ممکن است حکم واقعی باشد.
اگر بزنیمش به باب لقطه انصافا به حکم واقعی بیشتر شبیه است. بزنیمش به مجهول المالک به حکم ولایی شبیه‌تر است. چون به هر حال چون امام(ع) ولی امر است، به امام مراجعه کردند، امام(ع) فرمودند که ملک خودت باشد. این شأن امام(ع) است.
و عرض کردیم باز هم در خلال بحثهای سابق اشاراتی حالا عرض، که اگر دوران امر بشود بین حکم واقعی و ولایی اصل اولی بین اصحاب ما این است که امام(ع) حکم واقعی را فرمودند. و لذا به ذهن ما می‌آید که حملش در باب لقطه خوب است اما خب می‌شودبر آن جهت هم حمل کرد. اما اینکه ایشان فرمودند تملکه المشتری و اعطا خمسه؛
س: این دوران به خاطر اخف المؤونة بودن است
ج: نه شأن اولی امام(ع) بیان احکام واقعیه است. اینکه بخواهند اعمال ولایت بکنند، احتیاج به دلیل واضح دارد.
پس بنابراین اگر بزنیمش به مجهول المالک انصافا به حکم ولایی اشبه است. اگر بزنیمش به لقطه به حکم واقعی اشبه است. روشن شد انشاء الله این نکات؟
بعد ایشان فرمودندآقای خویی و کذلک ما ورد فی جملة من الاحادیث من انه اذا وجد مالا فی بطن السمک اشتراه من الصیاد فانه یتملکه و یعطی خمسه؛ اینجا هم فرمودند که خمسش را بدهد و تملک می‌کند. من غیر مراجعة الی المالک، بدون اینکه ظاهرا ایشان آن روایت را هم مجهول المالک فرض کردند.
این روایاتی که ایشان الان فرمودند این را هم صاحب وسایل در باب لقطه آورده است. آن روایتی را که دیروز گفتیم در باب به اصطلاح 9 لقطه بود. این روایتی را که امروز مرحوم استاد میفرمایند در باب 10 لقطه است. البته به ذهن می‌آید که روایات چیز باشد، یکی باشد، حالا تعابیر مختلفی است.
به هرحال ایشان در اینجا آقای خویی فرمودند روایت. روایتی که هست در باب 10 بله، ایشان نوشته، من وجد مالا، ایشان مالا آورده که ظاهرا مطلق است. فی جوف سمکة فهو له، معلوم نیست مال به این اطلاقی باشد که ایشان فرمودند.
به هر حال روایتش را بخوانیم تا ببینیم از روایتش چه در می‌آید.
س: مباحات نبوده
ج: چرا. بله، اشتباه کردند. آقایان اشتباه کردند.
حدیث اول باب را در باب نه دیروز توضیح نکته تبدیلی هم عرض کردیم. انصافا مرحوم صاحب وسایل دو تا حدیث قرار داده و خلاف ظاهر است. یکی است و آن هم از توقیعاتی است که مرحوم حمیری پدر به حضرت هادی(ع) نوشتند. توضیحش گذشت.
روایت باب 10 ایشان پنج تا روایت نقل کرده، به ذهن می‌آید مجموعش یکی باشند. حالا پنج تا شماره زدند، حالا به احترام ایشان پنج تایش را هم بخوانیم.
روایت اول محمد بن یعقوب مرحوم کلینی. این روایت را مرحوم کلینی درکتاب روضه آورده است. اواخر روضه هم هست. در کتاب روضه آوردند که عادتا خب عرض کردیم حتی این قدر امرش مشکوک است که عده‌ای گفتند مال مرحوم کلینی نیست. و حتی عده‌ای هم نسبت دادندبه ابن ادریس. من نمی‌فهمم حالا چرا ابن ادریس اسمش آمده در این وسط، این را هم نفهمیدیم. عبارتی چیزی توش نیست که مال ابن ادریس باشد. ظاهرا کتاب مال همان کلینی است قدس الله سره. اما همچنان که اسمش را روضه گذاشته متفرقات است مثل کشکول. بوستانی است، بوستانی است از روایات و متفرقه هم هست. توش صحیح هم دارد، معتبر هم دارد، فواید خوبی هم دارد. متفرقه است، انصافا متفرقه است، بعضی هایش خیلی لطیف است یعنی انصافا به درد بخورد هست انسان نگاه بکند.
یک بابی دارد در اواخر روضه به نام حدیث العابد، دو تا روایت آورده این روایت دوم حدیث العابد است.
مرحوم کلینی پس از همان اول روشن شد که روایت مورد اعتماد نبوده است.صدوق هم نیاوردند. و حالا نسبت داده شده به صدوق، در کتبی که الان به دست ما نرسیده است. پس به لحاظ مصدری تا اینجا روشن شد مصدری که به ما رسیده، مصدر معتبری نداریم در خود اساس کافی، باب لقطه مثلا، کافی آورده باشد، یا بعدها شیخ صدوق در فقیه آورده باشد، حتی شیخ طوسی در کتاب تهذیب که دیگر از این لحاظ از آن دو تا اضعف است، در این چهار کتب اربعه ما نیامده است. این حدیث کلا نیامده است. این هم از همان اول معلوم می‌شود که پایش می‌لنگد، همچین خیلی صاف صاف نیست وقتی با این تاریخی که ما عرض کردیم.
به هرحال محمد بن یعقوب عن احمد بن محمد بن احمد، در بعضی نسخ احمد بن محمد تنها هست.بعضی از نسخ احمد بن محمد بن احمد هست. بن احمد هم دارد. به نظرم درنسخ چاپی که ما داریم، همه‌اش احمد بن محمد تنهاست. عن علی بن الحسن، این احمد بن محمد بن احمد، عاصمی است، احمد بن محمد بن فلان عاصمی از اجلای اصحاب ما در بغداد بوده، کلینی در آن سفری که به عراق داشته، از ایشان حدیث نقل کرده است. حالا آیا در آن سفر نهایی نقل کرده بعد، عرض کردیم مرحوم کلینی از بعضی از مشایخ کوفه و بغداد، حدیث نقل کردند. احتمالا یک سفر اولی داشتند. بعید است چون سفر آخر ایشان که بغداد منتقل شدند، باید حدود بعد از 320 باشد. ایشان از مشایخ کوفه مثل حمید بن زیاد نقل کردند که 310 وفاتش است. ظاهرا ایشان حالا سفری برای زیارت رفتند کربلا و نجف، مقداری از میراث‌های عراق را با خودشان آوردند که به احتمال قوی در آن سفر باشد. بعید است سفر بعدی که رفتند وکتاب را تکمیل کرده بودند بعد آنجا پخش کردند در بغداد.
س: 13:29
ج: بعید است خیلی بعید است. 300 زمان حسین، یعنی زمان محمد بن عثمان. خیلی بعید است. چون 300 محمدبن عثمان است، 304 حسین بن روح است. تا 324 یا 325 حسین بن روح است. خیلی بعید است معاصر این دو تا در بغداد باشد، وچیز درستی نقل نکند. خیلی بعید است.
به هر حال مرحوم کلینی دو تا استاد دارندکه هر دو مال عراق هستند با نام احمد بن محمد. یکی ابن عقده است و یکی هم عاصمی. عاصمی اصلش کوفه بوده ساکن بغداد، ابن عقده هم تا آخر کوفه بوده است. ایشان از این دو نفر نقل می‌کنند و این دو نقل یک خصلتی دارند هر دوشان مستقیم از ابن فضال پسر نقل می‌کنند. این علی بن حسن ابن فضال پسر است. دقت کردید؟
س: احتمال هست کتابهای ابن فضال پیش اینها بود،
ج: چرا، خودش ظاهرش احتمالا کتاب است دیگر. چون اینها شأنشان شأن محدثین بودند. نبودندکه خودشان مبدع باشند.
علی ای حال علی بن حسن و داریم، در همین روضه قبل از این یک حدیثی است نوشته عن احمد بن محمد بن محمد، احمد بن محمد بن احمد، و هو العاصمی، تصریح به اسمش کردند. خود مرحوم کلینی تصریح کردند. لذا واضح است که اینجا، اما اگر احمد بن محمد تنها بود، شاید ابن عقده هم باشد. آن هم از ابن فضال پسر نقل می‌کند.
من عرض کردم سابقا کرارا و مرارا و تکرارا که مرحوم کلینی از ابن فضال پدر به دو واسطه نقل می‌کند. و غالبا هم می‌گوید ابن فضال. حسن بن علی هم می‌گویند اما غالبا می‌گوید ابن فضال. حالا غالبا نه، زیاد، حالا نمی‌توانم بگویم غالب. آمارش دقیق در ذهن من نیست. لذا ابن فضال عند الاطلاق در کتاب کلینی پدر است. از پسر هم که علی باشد، نقل می‌کند. عادتا توسط همین عاصمی یا ابن عقده، از اینها نقل می‌کند به یک واسطه. از پدر به دو واسطه و از پسر به یک واسطه نقل می‌کند. یادم نمی‌آید در اینجاها ابن فضال آورده باشد. الان در ذهنم نیست. الان در ذهنم نیست با یک واسطه ابن فضال گفته باشد. با یک واسطه ظاهرا علی بن الحسن می‌گوید یعنی ابن فضال پسر.
روشن شد؟ به خلاف مرحوم شیخ طوسی. شیخ طوسی غالبا در کتاب تهذیب می‌گوید ابن فضال مرادش پسر است.  خلاف کلینی. غالبا مخصوصا وقتی که ابتدای سند می‌آورد. ابن فضال مراد ایشان پسر است که همین علی بن حسن باشد.
پس بنابراین حدیث را ایشان از مشایخ بغداد گرفتند که اصلش هم کوفه بوده و ایشان کوفه، از ابن فضال پسر گرفته است. خوب است، محمد بن عبدالله بن زراره هم بد نیست اجمالا. محمد بن فضیل یک مقداری تشخیصش و توثیقش و اینها شاید خالی از اشکال نباشد. و ابی حمزه ثمالی هم که کاملا معروف است. مگر به همین قرینه قبول بکنیم که محمد بن فضیل کیست. راجع به ایشان هم سابقا صحبت کردیم دیگر حال تکرار نداریم.
به هر حال سند یک مقداری به لحاظ محمد بن فضیل مشکل دارد. در کتاب مرحوم مرآة العقول مجلسی نوشتند مجهول. مجهول شاید مرادش همین باشد. فکر نمی‌کنم مرادش احمد بن محمد باشد. محمد بن فضیل را شاید گفته است.
عن ابی جعفر فی حدیث، حدیثش مفصل است . ایشان خیلی تلخیص کرده مرحوم صاحب وسائل تلخیص کرده است. آن حدیثش هم آن متنش فوایدی دارد حالا دیگر اگر بخواهیم بگوییم خیلی از بحث خارج می‌شود. حالا دیگر باشد.
عن رجل عابدا من بنی اسرائیل کان محارفا، محارف را با فتح راء بخوانید، محارَف، این در لغت عرب ضد مبارک است. اصولا کلمه مبارک که در لغت عرب است، ضدش محارف است. اصطلاحا این طور معنا می‌کنند، آدمی که مبارک است و میمون است و به قول معروف دست به خاک می‌زند طلا می‌شود، این را مبارک می‌گفتند. و آدمی به عکس است همه‌اش در زندگی‌اش نکتب می‌آید، همه‌اش در زندگی‌اش مشکل پیش می‌آید، اصطلاحا به این به اصطلاح محارف می‌گفتند. کلمه محارف. مثل همان است. آن هم مجهول است، این هم مجهول است. و در اینجا مخصوصا در این نسخه‌ای که چاپ جدیدی کردند یک شرحی راجع به محارف داده شده، چند سطری، شایدنصف صفحه است، خیلی دقیق نیست.
عرض کنم خدمتتان که روی همان قاعده کلی که در زبان عربی سعی کردند معانی معقول را از معانی محسوس بگیرند. برکة را اصولا در جایی است که شتر می‌خوابد، استراحت می‌کند. برکه این است. که مبارک از آن گرفته شده است. محارف از کلمه حرف گرفته شده، حرف در خود لغت عرب به معنای طرف است، نه خود وسط، طرف. حالا اگر بخواهیم تصویر محسوسش را در خارج بگوییم فرض کنید پشت بامی هست حالا بزرگ باشد، یا متوسط، یک کسی وسط پشت بام بخوابد. خب قاعدتا ممکن است در حال خواب غلت بزند، نیم متر این طرف، نیم متر آن طرف، دو متر این طرف، خب این قاعدتا خب پشت بام است دیگر، از این طرف به آن طرف غلت می‌زند. اما اگر بخواهد همین شخص لب پشت بام بخوابد، حرف من السطح، یعنی طرف من السطح. ممکن است فرض کنید شخصی باشد که در خواب راه نمی‌رود، مثلا، خوابید، این احتمال دارد یک غلت کوچک بزند از بالا بیفتد. لذا این دو کلمه را از این دو حالت گرفتند.
مبارک یعنی آن کسی که یک حالت ثبات دارد. محارف یعنی علی طرف. و منهم من یبعد الله علی حرف فان اصابه خیر یطمئن به و ان اصابه شر غلب علی وجه؛ دقت کردید؟ این کلمه حرف هم در قرآن آمده است. محارف را از این گرفتند، یک چیزهایی که نوشتند در این کتاب خیلی علمی نیست. این یک اصطلاحی بوده در زبان عرب، اگر چیزی ثبات داشته، نعمتی بوده که بر این شخص ثبات داشته، می‌گفتند این شخص مبارک است در زندگی‌اش، یعنی نعمت بر او دوام دارد. مثل همان انسانی که وسط پشت بام خوابیده. اما اگر نعمت گاهی اوقات هست، گاهی اوقات نیست، این طور نیست که قطعی باشد، این را می‌گفتند اصابة طرف من النعمه، طرف، و خود این شخص می‌شد محارف. این کلمه محارف و مبارک که در قرآن هم استعمال شده، محارف استعمال نشده، حرف در قرآن استعمال شده است، (و منهم من یعبدالله علی حرف)
س: به چه معناست آنجا
ج: آنجا هم همین است. یعنی یک طرف. یک نکته ایمان، فرض کنید مثلا بیاید مسجد نماز بخواند، پول به او بدهند، فرض کنید در مسجد مثلا خرما تقسیم بکنند خوب است. اما یک روز بخواهد برود مسجد مشکل داشته باشد دیگر نمی‌رود. یعنی این طور نیست که واقعا به مسجد ارتباط دارد. خیرش باشد می‌رود، فان اصابه خیر یطمئن به و ان اصابته فتنه ان غلب علی، بر می‌گردد تا مشکلات روبرو شد بر می‌گردد.
این یعبدالله علی حرف، یعنی علی طرف. و
س: 21:12
ج: تقریبا، طرف یعنی طرف سطح. یعنی این دیگر آخر خط است. این ممکن است بماند و ممکن است از بین برود. ممکن است تا صبح هم بخوابد تکان نخورد، ممکن است همان ساعات اولیه از پشت بام بیفتد.
این را آمدند در لغت عرب از کلمه حرف باب مفاعله گرفتند شد محارف، در مقابل مبارک.
این که در یکی از اوصاف لیلة القدر، چون لیلة القدر اوصافی دارد. سلام هی حتی مطلع الفجر، تنزل الملائکة و الروح، اینها همه‌اش اوصاف شب قدر است. یکی از اوصاف شب قدر لیلة مبارکه، این لیله مبارکه در اوصاف شب قدر اشاره به این است که شبهای دیگر محارف است، این شب مبارکه است. این شب قدر بالخصوص شب مبارکی است اما شبهای دیگر چون یک تصور کلی بود، که در شب تدبیر امر می‌شود. تقدیر و اندازه گیری و برنامه ریزی در شب می‌شود، اجرا در روز می‌شود. این ضرب المثل عربی امر دبر بالیل، برنامه ریزی در شب است، اجرا و تطبیق و تنفیذ در روز است.
آن وقت این صحبت بود که شما در شب اگر دعا هم بکنید، ممکن است خداوند دعایتان را مستجاب بکند، لکن این استجابت محارف است، یعنی ممکن است انجام بشود فردا، ممکن است انجام نشود. ممکن است فردا تحقیق پیدا بکند، اما در شب قدر، از خصوصیات شب قدر این لیله مبارکه است، همین که در روایت دارد، تقدیر یک سال در این شب داده می‌شود، این اگر تقدیر آن شب شد، این تا سال هست. چون (تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر) چون درشبهای دیگر از یک قسمت امر است.در خصوص شب قدر این از کل امر است. کل آنچه که در عالم ماوراء طبیعت هست در این شب قدر نازل می‌شود و ملائکه آن را...
و لذا این لیله، لیله مبارکه است. این مبارک بودنش این است. این تعبیر مبارک در مقابل محارف است. شبهای دیگر هم که تدبیر بشود یا تقدیر بشود، علی حرف علی طرف. لکن در شب قدر این طور هست که این مبارک است.
این و کان محارفا که در اینجا آمده محارف یعنی کسی که خوش شانس نبوده، کسی که بیچاره بوده، یک روز پول گیرش می‌آمده، ده روز پول گیرش نمی‌آمده است. این مراد از محارف، اما کسی که نعمت بر او دوام داشته، به او می‌گفتند مبارک. یک مبارکی بوده، فکر می‌کنم دیگر معنایش روشن شد. چون در این نسخه چیز یک شرحی داده که کمی دور از آبادی است.
کان محارفا فاخذ غزلا فاشتری به سمکة فوجد فی بطنها لولؤة فباعها بعشرین الف درهم فجاء سائل فدق الباب فقال له رجل؛ خلاصه‌اش حالا بقیه‌اش را آقایان بخوانند چون دیگر محل کلام ما نیست. گفت برو آن پول را بگیر، بعدش هم گرفت و بعدش هم برگرداند، زنش گفت چرا این کار را کردی،گفت اشکال ندارد این محتاج بود و بعد هم گفت من فرشته بودم می‌خواستم ببینیم شما حالت شکر دارید یا ندارید. الی اخر.
محل استشهاد در این حدیث مبارک فوجد فی بطنها لولوة فباعها بعشرین الف درهم؛ از صیاد گرفت و به اصطلاح، حالا در بعضی از روایات، در همین روایت هم تقریبا گفته شده، اما در بعضی از روایات شرح بیشتری داده شده که حالا یکی دیگر را هم می‌خوانیم.
مرحوم راوندی در کتاب قصص الانبیاء در این کتاب در این حاشیه‌ای که من دارم الان ازمجلسی در بحار نقل کرده است. مجلسی با ایشان معاصر هستند، از نظر فنی فرق نمی‌کنند مثل هم هستند. این عادتا باید از نسخ، چون آن وقت چاپ نشده بود، اما الان چاپ شده قصص الانبیاء. حالا قصص الانبیاء جزائری که چاپ شده اما نمی‌دانم قصص الانبیاء راوندی هم ظاهرا چاپ شده است.
عن حفص بن غیاث عن ابی عبدالله علیه السلام کان فی بنی اسرائیل رجل و کان محتاجا، این رجل که غلط است، رجلٌ، فالحت علیه امرأته فی طلب الرزق فابتهل الی الله فی الرزق فرأی فی النوم ایما احب الیک درهمان من حل او الفان من حرام؛ فقال درهمان من حل فقال تحت رأسک فانتبه فرأی الدرهمین تحت رأسه فاخذهما و اشتری بدرهم سمکة و اقبل الی منزله فلما رأته المرأة اقبلت علیه کاللائمه؛ که چون سمکه ارزان بوده مثل اینکه خراب بوده؛ و اقسمت ان لا تمسها فقام الرجل الیها فلما شق بطنها اذا بدرتین فباعهما باربعین الف درهم؛ این هم روایتی که در شکم سمکه، البته این که خیلی ضعیف الاسناد است و اصلا اوضاع خاصی دارد.
من عرض کردم این امثال مرحوم راوندی، امثال مرحوم مجمع البیان، امثال مرحوم طبرسی در آن مشکاة الانوار، نوه ایشان، امثال ابوالفتوح رازی، اینها چون قائل به حجیت خبر نیستند تعبدا، گاهی اوقات یک خبرهای خیلی ضعیفی هم می‌آورند. حالا شده مثلا گفتند ذوقا مورد قبول ماست مثلا. اینها دارند در این کتبی که قائل به حجیت خبر نیستند، گاهی خبرهای خیلی ضعیفی می‌آید.
باز در همین کتاب راوندی باسناده عن ابن بابویه، حالا دیگر بحث اسناد ایشان و آن اسمائی که در آن هست و تشخیص آنها را فعلا وارد نمی‌شویم. ابن بابویه، در کتب صدوق فعلا موجود نیست. آیا مثلا نظر ایشان یک کتاب دیگری بوده، نمی‌دانیم.
عن محمد بن علی ما جیلویه، که یک توضیحی سابقا عرض کردیم. عن محمد ابی القاسم، این جد ایشان است و داماد برقی است. عن محمد بن علی، این همان صیرفی است ابو سمینه که گفته شده من اکذب البریه، عن محمد بن عبدالله بن زراره، از اینجا با سند کلینی یکی می‌شود. سند اولی که از کلینی خواندیم.
پس در حقیقت حدیث در دو مصدر آمده: یکی در کتاب مرحوم کلینی که رفته به بغداد، و از بغداد به کتاب ابن فضال در کوفه و در آنجا از روایت محمد بن فضل نوشته، فضیل درست است.
یک طریق دیگر هم مرحوم راوندی قدس الله نفسه که همین کاشان ماست ظاهرا، ظاهرا ساکن اینجا بوده، به طریق ضعیفی طریق ابو سمینه باز بر می‌گردد به همان محمد بن عبدالله بن زراره عن محمد بن فضیل عن ابی حمزه عن ابی جعفر.
در اینجا دارد که باز هم همان است. کان فی بنی اسرائیل عابد و کان محارفا، باز هم عابدا دارد، محارفا هم دارد که الان، تنفق علیه امرأته، زنش به اصطلاح به او کمک می‌کند. فجاعوا یوما فدفعت الیه، اینجا غزلا دارد اما شاید در نسخه یا کافی است یا همان نسخه درستش نصلا من غزل، نصل ولو در لغت عربی آن ته نیزه را می‌گویند، لکن مرادشان وقتی که به اصطلاح می‌دانی که این زنها که سابقا به اصطلاح پشم می‌ریستند، ریسندگی می‌کردند، یک مثلا دایره مانندی بود مثل یک چرخی بود و می‌چرخید و بعد یک جایی جمع می‌شد. آن را وقتی که آن رشته شده آن که جمع شده، از توی آن در می‌آوردند نصل می‌گفتند. وقتی توی آن بود، غزل بود در می‌آوردند نصل بود. فدفعت الیه نصلا من غزل فذهب فلا یشتری بشیء، یک نسخه دارد بازار بسته بود، وقتی رفت کسی نخرید.
فجاء الی البحر فاذا هو بصیاد قد اصطاد سمکا کثیرا، فاعطاه الغزل و قال انتفع به فی شبکتک، می‌گوید این گفت به درد نمی‌خورم، گفت خیلی خب اقلا مثلا در این نخ‌های تور ببند، که به درد تور، شبکه یعنی تور، فدفع الیه سمکة فرفعها و خرج بها، کمی تلخیص شده، فلما شقها بدت من جوفها لولؤة فباعها بعشرین درهم؛ این هم خب واضح است وضع سندش.
حدیث شماره 4 حالا بله، حدیث شماره 4 را مرحوم شیخ صدوق در امالی آورده از محمد بن قاسم استرابادی مفسر خطیب استرآبادی. عرض کردیم این شخص را اصولا ما نمی‌شناسیم. مرحوم ابن غضائری تضعیف کرده، از عجایب کار این است که نه شیخ نه نجاشی متعرض حالش نشدند. اصلا مرحوم صدوق یک چیزهایی نقل می‌کند نجاشی حتی نمی‌آورد بگوید اقلا ضعیفا مثلا، اصلا متعرض نمی‌شود کلا. به هر حال شخص عجیبی است ما آشنایی با ایشان نداریم، معلومات همین تفسیر عسکری دیگر، راوی تفسیر عسکری ایشان است محمد بن قاسم استرآبادی. و نمی‌دانیم حالا این اصلا چه جور آدمی بوده است. آدم عجیب و غریبی به ذهن می‌آید.
عن جعفر بن احمد عن محمد بن عبدالله بن یزید، آن را که من در روایات ایشان استخراج، غیر از حالا کتاب تفسیر، روایات ایشان و چند تایش را دیدم در امالی و غیر امالی، صدوق هم نقل می‌کند، کس دیگری هم نقل نمی‌کند. یک واسطه‌ای را نقل می‌کند که اصلا شناسایی نمی‌شود یعنی به ذهن قوی می‌آید که اسم جعلی باشد. بعدش از مشاهیر می‌آورد، یا مشاهیر ما یا مشاهیر اهل سنت. این هم خیلی عجیب است. خیلی بالاخره ما لغظ کارش را فهمیدیم، نحوه کارش اینجوری است. یک اسم عجیب و غریب، مثلا می‌گوید آقای فلان بن فلان که هر چه هم شما سوال بکنید کسی نمی‌شناسد. بعد می‌گوید از آقای خویی اینجور نقل کرده است. اسم بعد از او جلیل القدر است، اما آن اولی خیلی درب و داغون است، به طور کلی اصلا قابل شناسایی نیست به هیچ وجهی.
س: ایشان درک کرده محمد بن قاسم،
ج: چه کسی را
س: امام عسکری علیه السلام را
ج: نه به وسیله دو نفر، یوسف بن احمد بن زیاد، اصلا نمی‌شناسیم دو نفر هر دو مجهول مطلق.
عن ابی محمد العسکری
س: یعنی آن دو نفر ادعا دارند که امام(ع) را درک کردند.
ج: بله گفتند هفت سال رفتیم خدمت امام(ع)، این تفسیر را به ما گفتند. خود امام(ع) مدت امامتش پنج سال و نیم است. حالا این
از همان اول تفسیر نامربوط دارد. این که بعضی سعی کردند تأیید کنند شاید توجه نفرمودند.
علی ای حال با اسمهای عجیب و غریب، جعفر بن احمد فلان، عن سفیان بن عیینه، این از اجلاء اهل سنت است. همان قاعده را من می‌گویم آن جدول کارش را ما چون ندیدم کسی تا حالا متنبه به این کار شده باشد. دیدیم این شخص خب سابقا همینجا خواندیم بعضی از علمای اهل سنت که نقادند، گفت هر چه می‌خواهند وضاعین وضع حدیث بکنند ما پیدایش می‌کنیم، ما آن رمز کار را پیدا می‌کنیم. خرابی را بیاورند ما درستش می‌کنیم. آن که من برایم روشن شد، چون ندیدم کسی تا حالا تنبه، مرحوم آقای مفصل آقای تستری دارد اما ندیدم این را تنبه پیدا کرده باشد. ظاهرا نحوه کار ایشان این است. یک انسان مجهول مطلق که ظاهرا ابداعی ذهن خود ایشان است، جعل می‌کنند. بعد از او متصل می‌کنند به یکی از مشاهیر. حالا مثل اینجا سفیان بن اعیینه که از اهل سنت است، یا امام عسکری(ع) که امام معصوم است.
عن الزهری عن علی بن الحسین فی حدیث، بله، بعد آنجا بله اشتری سمکة باحدی القرصتین، شاید در خود این تفسیر عبارات حتی غلط و غلوط که دارد، مطالب غلط و غلوط که دارد شاید بشود گفت بهترین عبارت کل تفسیر همین اما من کان من الفقها باشد این هم مال همین تفسیر است. این که بعضی نوشتند توقیعات امام مهدی(ع)، اشتباه کردند. من حتی بعضی دیدیم در تلویزیون صحبت می‌کردند جزو توقیعات حضرت صاحب الزمان(ع) گرفتند. این منحصرا در همین تفسیر امام عسکری(ع) است. اما من کان من الفقهاء به اصطلاح 33:02 حافظا لنفسه، مخالفا علی هوی، علی دارد، لام ندارد، مطیعا لامر المولی فللعوام یقلده.
علی ای حال کیف ما کان ظاهرا همین عبارتش قشنگ درآمده است، بقیه‌اش خیلی... حالا من دیگر عباراتش را نمی‌خوانم چون جعلی است دیگر احتیاج به، گفت که کفی بالمرء کذب ان یحدث بکل ما سمعه؛
س: اگر این روایت را هم اشکال کنید دیگر فقها سرشان بی کلاه می‌ماند دیگر
ج: گفتیم که از همین اول بی کلاهی را فکری برای کلاه بکنند.
س: در لسان روایات 33:33
ج: دیگر حالا آن بحث‌هایش، وقتی یک چیزی مجعول است دیگر خیلی بحث نکنید.
س: یعنی صدوق در امالی به وضاع بودن این ملتفت نبوده؟
ج: صدوق ظاهرا نظرش این بوده که هر چه که گفته شده جمع بشود. نظر خوبی است انصافا کار خوبی کرده است. این که این میراث را به ما رسانده کار خوبی است. اما حالا اینکه ما با آن چه بکنیم بحث دیگری است.
این یک روایت. روایت بعدی هم از کتاب تفسیر عسکری از همین شخص است. این شماره 5 هم از همین شخص است.
پس مجموعه اخباری که وارد شده در اینجا که آقای خویی فرمودند، اولا در هیچ کدام از اینها اعطی خمسه نیست که دیروز هم عرض کردیم. نمی‌فهمیم حالا احتمالا شاید جمع کردند احتمالا احتمال بسیار قوی احتمال جمع مطرح باشد والا این پنج تا روایت را ما با تمام دقت متنا، سندا، مصدرا خواندیم که روشن بشود. در هیچ کدام از این پنج تا کلمه خمس وارد نشده و مضافا که اینها اصلا در مجهول المالک نیست، نه لقطه است نه مجهول المالک.
احتمالا دری بوده، صدفی بوده، ماهی در دریا خورده رفته توی شکمش پیداکردند. این ربطی به مجهول المالک ندارد اصلا.
بله آن چیزی که حالا مضافا احکام زمان بنی اسرائیل به درد ما می‌خورد آن بحث دیگری است. حالا فرض کنید به درد ما هم بخورد.
س: اصلا یعنی محل موضوع داشته که مطرح بشود
ج: نه اصلا آقای خویی چون نوشتند و یعطی خمسه نمی‌دانیم از کجا نوشتند. واقعا. خمس ما در آن زمان داشتیم لکن صدقه بوده است. اگر مالی پیدا می‌کردند حتی گنج، پیدا می‌کردند، یک پنجمش را صدقه، مثل همین مثلا صدقه‌ای که ما می‌گوییم مثلا در بعضی از چیزها، آخر صدقه یعنی زکات پیش ما به طور طبیعی دو و نیم درصد است. مواردی پنج درصد و مواردی هم ده درصد.
س: اگر یک شاذی باشد توی قریه باشد، حالا این ثمنی بوده در دریا بوده
ج: حالا شاذ یا غیر شاذ
س: نه یک گوسفندی باشد در قریه باشد در محلی باشد
ج: این که سمک است، شات نیست که
س: خب می‌گویم حالا اگر مثلا این
ج: حالا دیگر اگر نفرمایید
س: 35:40
ج: احد الکیسه، این که در شکم آن نبود، فروخت
س: نه وقتی که درآورد فروخت یک مقداری را داد به سائلی. توضیحی کاری از این شاید استفاده کردند
ج: چه ربطی دارد به مجهول المالک؟ این پول تابع آن در است. در را فروخته است. کیسه را که از شکم ماهی در نیاورده که
علی ای حال کیف ما کان بنده سراپا تقصیر همه روایاتش را خواندیم. اضافه بر اینکه کلمه خمس توش ندارد، به ذهن من اصلا تعجب است چطور مرحوم استاد آوردند. البته آقای ایروانی هم اینها را نیاوردند این قسمت‌ها اختصاصی استاد است. مرحوم ایروانی این دو قسمت را نیاورده است. یکی آن روایت و یکی این روایت اینها را ایشان متعرض نشدند.
و به هر حال ما فعلا اولا این روایت کاملا واضح است که از قصص بنی اسرائیل است. و من عرض کردم یک روایتی هست از پیغمبر(ص)، اجمالا چون متعدد آمده قبول بکنیم و الا در مصادر اهل سنت زیاد است. حدثوا عن بنی اسرائیل و لا حرج؛ هر چه می‌خواهید به بنی اسرائیل بگویید. این داریم ما یعنی یک همچین چیزی که حدثوا عن بنی اسرائیل و لا حرج. علی ای حال فعلا قبول این روایت با این اوصافی که عرض کردم اولا خود روایت روشن نیست و قصه است دیگر. این که مبدأ یک حکمی قرار بگیرد. بعدش هم اصلا ربطی نه به مجهول المالک دارد و نه به لقطه دارد. هم از اینکه آقای خویی در اینجا آوردند تعجب می‌کنیم که در باب مجهول المالک. هم از مرحوم صاحب وسایل تعجب می‌کنیم.
دقت کردید چه می‌خواهم بگویم؟ اینها دیگر از آنهایی نیست که دیروز گفتیم مرحوم شیخ کلینی در لقطه آورده و شیخ صدوق در لقطه آورده. این را صاحب وسائل در لقطه آورده. منحصرا خود صاحب وسائل. هیچ کدامش نیست این جزو مباحات اصلیه است. ماهی در دریا بوده یک دری صدفی رفته توی شکمش، گرفته درآورده. این جزو مباحات اصلیه است قاعده حیازت من حاز شیء فقد ملک؛ این ربطی به مسئله مجهول المالک ندارد. ربطی هم به مسئله لقطه ندارد. ما صنعه العلمان هر دو محل اشکال است. این راجع به جواب اول مرحوم استاد از روایت علی بن مهزیار. که فرمودند قد ورد بی بعض الروایات.
بعد یک جواب دومی هم دادند و بله، و آن جواب دوم این است: و ثانیا اذا سلمنا لو انا اذا لوسلمنا، خب معلوم است غلط است. کون الروایة فی مقام البیان من هذه ایضا فلا نسلم کونها صریحة فی جواز تملک مجهول المالک بعد اخراج خمسه و انما هی مطلقة بنسبة الیه فتقید بروایات الداله علی لزوم التصدق بمجهول المالک؛ خیلی عجیب است ظاهرا ایشان مراجعه نفرمودندبه این روایت. ظاهرا این طور باید باشد. این روایت اگر می‌خواهید بیاورید. این روایت این است: و اعلم ان و اما الفوائد و الغنائم، اصلا حضرت جواد(ع) این جور توضیح می‌دهند. من دیروز گفتم 208، 220 است و همین سال شهادت حضرت هم هست سال 220. و اما الفواید، فهی کذا و مثل مال یوخذ و لا یعرف له صاحبه، من ضرب ما وصل الی اصحابنا من اموال الخرمیه؛ این بابک خرم دین که نیرو می‌فرستادند از خلیفه معتصم عباسی؛ چون بابک زمان مأمون قیام کرد، زمان معتصم کشته شد. و این سال 220 هنوز بابک زنده بود. اگر این روایت درست باشد سال 220؛ چون بابک اواخر 222 گرفته شد و اوایل سال 223 با شمشیر سرش جدا شد. سرش را یک طرف نصب کردند بدنش را یک طرف. کشته شد بابک خرم دین. این هنوز... امام(ع) می‌فرماید بلغنی ان اموالا عظاما، اموال زیادی از خرمی‌ها بعد از اینکه با اینها جنگیدند، جنگهای طولانی، خیلی طول کشید جنگ با اینها، چون مقاومت شدیدی داشت بابک تا گرفته شد، با اینکه با اینها جنگیدند، اموال زیادی به دست موالی من رسیده است. اگر مرحوم استاد خوانده بودند دیگر این حرف را نمی‌فرمودند مطلقا. یعنی اموال در اختیار اینهاست، به اینها رسیده الان. امام(ع) می‌فرمایند خمسش را خارج کنند. خب این معنایش این است که بقیه ملکش است.
ایشان می‌خواهند بگویند نه اطلاق دارد، یعنی خمس را بدهند بقیه را هم صدقه بدهند. خب این اصلا به روایت نمی‌خورد. روایت می‌گوید فقد بلغنی ان اموالا عظاما صارت الی موالی، حضرت می‌فرماید این مثلا اموال بزرگی که گرفتید این خمسش را بدهید. نه اینکه بقیه را هم صدقه بدهید با روایت دیگر.
من فکر می‌کنم مرحوم استاد روایت را مراجعه نفرمودند، فقط همین کلمه و مثل مال یوخذ لا یعرف له صاحبه، همین را نگاه کردند. دیگر بقیه را همان قاعده اصولی مطلق و مقید و که خمسش داده بشود، بقیه‌اش هم صدقه به خاطر روایتی که در باب صدقه آمده است. من فکر می‌کنم ایشان اینطور و الا روایت را که آدم نگاه می‌کند بعد می‌گوید من ضرب، حالا می‌خواهید بخوانید.
این روایت بله آقا
س: و من ضرب
ج: بعضی واو هم دارد. و من ضرب بعد هم به کلمه یوخذ واضح است که مراد مجهول المالک نیست. و مثل مال یوخذ. این معلوم است با جنگ و خونریزی و دعوا و اینها اموالی گرفته شده، چون یوخذ دارد.
س: دو تا است و ما صارت بعدی نیست یعنی؟
ج: نه یکی است. و قد بلغنی ان اموالا عظاما للخرمیه
س: صارت الی قوم من موالی، از خرمیه نه، قبلش دارد مثل مال یوخذ
ج: و من ضرب ما اخذ من خرمیه وقد بلغنی، این بلغنی توضیح آن است. اموال زیادی رسیده، اینها بیایند خمسش را بدهند. یعنی خب بقیه‌اش هم دستشان بوده دیگر. نه اینکه بقیه‌اش را صدقه بدهند. این مطلبی که ایشان فرمودند جواب دوم ایشان روشن نیست.


و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین


ارسال سوال