فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 96-1395 » فقه چهارشنبه 1395/10/8 مکاسب محرمه (48)

مدت 00:40:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 96-1395 شمسی حضرت آیت الله استاد سید احمد مددی الموسوی(حفظه الله) زمان:ساعت 10- 11 صبح مکان :قم صفاییه کوچه17 پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)

بسم الله الرحمن الرحیم



    موضوع : مکاسب محرمه-تنبیهات جوائز السلطان-لقطه و مجهول المالک : حل تفاوت بین روایات فحص

در بحث مجهول المالک و لقطه به بحث فحص رسیدیم. گفتیم که انصافا مجموعه روایات ما مقداری تفاوت دارد. تفاوت دارد ولی مشکل است که تعارض، صدق کند.

حل تفاوت بین این روایات :

برخی از فقهاء در اینگونه موارد از راه سند پیش می روند (که یکی را قبول و دیگری را طرح می کنند) ولی به نظر ما در اینگونه موارد می شود برخی را حمل بر حکم ولائی یا قضیة شخصیه (قضیة فی واقعة) کرد.

ما بارها توضیح داده ایم که شأن ائمه علیه السلام (و حتی فقهاء) فقط بیان حکم اولی (در فقهاء : استنباط) نیست بلکه گاهی امر ولائی هم می کنند. البته این هم تابع شرائط خاصی است. به ذهن ما می آید که در برخی موارد می توان به وسیله ی حمل بر امر ولائی بین دو روایت متفاوت جمع کرد و لازم نیست جمع سندی کنیم. اینکه حضرت (علیه السلام) به او می فرمایند : «اطلبه» معلوم نیست در صدد بیان حکم الهی باشد (هر چند غالبا اینگونه است). حضرت (علیه السلام) در یک مورد می فرمایند صدقه بده ولی در مورد دیگر، تشخیص داده اند که طلب کند. این کار از فقیه هم بر می آید چه رسد به ائمه (علیهم السلام). ممکن است کلا بحث مجهول المالک را به مقام ولایت ارجاع بدهیم و او هم ساز و کاری قرار بدهد برای فحص کردن از صاحبنا این اموال.

در روایت دارد که : «وَ لَا يَكُونُ الرَّجُلُ مِنْكُمْ فَقِيهاً حَتَّى يَعْرِفَ مَعَارِيضَ كَلَامِنَا».[1] مراد از معاریض، تعارض کلام نیست بلکه مراد ظرافت ها و گوشه و کنایه ها است. در جواهر هم زیاد تعبیر می کند که «لا یخفی علی من اعطی فهم کلامهم علیهم السلام». این به این معنی نیست که ائمه (علیه السلام)، پیچیده صحبت کرده اند بلکه فهم مراد کلام است. مثل قصه ای که در میزان الاعتدال دارد از زرارة نقل شده که به کسی گفت وقتی نزد جعفر بن محمد (علیه السلام) رفتی از او بپرس که من اهل بهشت هستم یا جهنم؟ و آن شخص تعجب کرد. وقتی از حضرت پرسید حضرت داشتن این علم را انکار کردند. وقتی آن شخص مطلب را به زرارة گفت، زرارة به او گفت : «أعطاک من جراب النورة». یعنی با تقیه با تو صحبت کرده است. زراره بلا فاصله فهمید که حضرت (علیه السلام) با او به تقیه صحبت کرده اند.[2] این می شود فهمیدن معاریض کلام اهل بیت (علیهم السلام).

بحث قبول روایت معاویة بن وهب :

این روایت شاید مشکل سندی داشته باشد ولی امتیازی که دارد این است که در کتب ثلاثة (کافی و تهذیب و فقیه) آمده است. در تهذیب هم دو بار آمده است. مصدر متأخر ما همین سه کتاب است. مصدر متوسط هم کتاب یونس بن عبد الرحمن است. مخصوصا کلینی آن را از نسخه ی محمد بن عیسی بن عبید نقل می کند که قمی ها (ابن ولید و شاگردش صدوق) انفرادات این نسخه را قبول نداشته اند ولی باز صدوق این روایت را (البته بدون ذکز طریقش از یونس) در کتاب فقیه نقل کرده است.

این مطالب ما، بحث های نسخه شناسی (کما اینکه برخی گمان کرده اند) نیست بلکه بحث فهرستی است. بحث «شناخت کتاب بر معیار حجیت» است. ما یک بحث «شناخت راوی حدیث به لحاظ حجیت» داریم ولی این بحث ما (که بحث فهرستی است) رجال و نسخه شناسی نیست بلکه مکمل رجال است، چون از زاویه حجیت بحث می کند. در این بحث (بحث فهرستی) ما مجموعه را نگاه می کنیم. کتاب یونس و طریق محمد بن عیسی هر دو در قم مشکل دارند ولی صدوق از خود کتاب یونس این حدیث آورده است و این نشان می دهد که این روایت از این نسخه، مشکل نداشته است. پس کلینی و صدوق فتوی داده اند.

مفاد روایت :

همانگونه که گفتیم، قدمای اصحاب از این روایت، «ذمه» را فهمیده اند و این هم طبق قاعده است. چون در ذمه، مشکل تعین داریم لذا نمی تواند صدقه داد. سنت پیامبر (صلّی الله علیه و آله) در لقطه، صدقه است و آن هم معقول است چون عین است ولی در ذمه، معقول نیست که صدقه بدهد چون باید از دین به عین بیاید ولی آن عین، عین پول صاحب مال نیست و از طرفی هم اجازه ی عین شدن آن را نداده است. بله اگر حضرت (علیه السلام) می فرمودند : «تصدق بها» لازمه اش (به دلیل اقتضاء) این می شد که اجازه داده اند که از دین به عین در بیاورد ولی در اینجا نه حضرت (علیه السلام) اجازه داده است (اجازه شارعی) و نه مالک (اجازه مالکی).

مثل این است که آقایان گفته اند اگر کسی بگوید : «تصدق عنی من مالک» یعنی از مال خودت به من هبه بده و از طرف من وکیل هستی که هبه ی خودت را قبول کنی و دوباره وکیل هستی که از طرف من آن را صدقه بدهی. این می شود دلیل اقتضاء. پس در ما نحن فیه صدق تصدق، معنی ندارد.

این بحث را مرحوم صاحب عروه هم دارند که کسی که خانه به دوش است نمازش تمام است چون سفر بر او صدق نمی کند. کسانی که «بیوتهم معهم» جایی ندارند که مقرشان باشد تا با دور بودن از آن، مسافر شوند. این هم غیر از «کثیر السفر» است چون کثیر السفر صدق مسافر دارد. لذا آقای خوئی در موارد شک، «اصالة التمام» جاری می کنند ولی ما جاری نمی کنیم. لذا عرض شد که این «اطلبه» کاملا حسب قاعده است. هر جا ذمه باشد همین گونه است و تا وقتی که صاحبش بیاید کاری نمی تواند کند.

در جلسه قبل عبارت مرحوم صدوق که در ذیل این روایت بود را خواندیم که نقل کرده بودند : «وَ قَدْ رُوِيَ فِي هَذَا خَبَرٌ آخَرُ : إِنْ لَمْ تَجِدْ لَهُ وَارِثاً وَ عَرَفَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْكَ الْجَهْدَ فَتَصَدَّقْ بِهَا».[3] این ذیل را کلینی و شیخ در حدیث سابق ندارند ولی صدوق دارد. البته کلینی و شیخ اصل آن حدیث را به صورت مستقل (نه در ذیل این حدیث) نقل کرده اند که توضیح می دهیم.

این روایت، روایت مفصلی است و در نزد قمی ها بوده است. مورد روایت در جایی است که موصِی وصیت کرده و در حالی که هنوز، موصِی زنده است «موصی له» فوت می کند. در این مسأله اختلاف شده است. ما از امیر المؤمنین (علیه السلام) داریم که به ورثه ی موصل له می رسد. ولی سنی ها و اسماعیلی ها (در دعائم) از حضرت (علیه السلام) نقل کرده اند که فرموده اند : وصیت، باطل است. احتمالا دعائم از کتاب القضایا و السنن و الأحکام گرفته باشد. البته ما هم روایت داریم که این وصیت، باطل است.

روایت این است : «سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أُوْصِيَ لَهُ بِوَصِيَّةٍ فَمَاتَ قَبْلَ أَنْ يَقْبِضَهَا وَ لَمْ يَتْرُكْ عَقِباً قَالَ اطْلُبْ لَهُ وَارِثاً أَوْ مَوْلًى فَادْفَعْهَا إِلَيْهِ قُلْتُ فَإِنْ لَمْ أَعْلَمْ لَهُ وَلِيّاً قَالَ اجْهَدْ عَلَى أَنْ تَقْدِرَ لَهُ عَلَى وَلِيٍّ فَإِنْ لَمْ تَجِدْهُ وَ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْكَ الْجِدَّ فَتَصَدَّقْ بِهَا».[4]

البته در یک نسخه «الجدّ» دارد و در یک نسخه «الجهد». به نظرم جدّ درست باشد. البته نمی دانیم مراد صدوق از آن تعلیق، همین حدیث است یا خیر؟ چون مرحوم صدوق نوعا اهل قیاس نیست. در این حدیث، مورد در وصیت است و همچنین قبل از قبض (قبل أن یقبضها) موصی له فوت کرده است و ورثه ای برای او پیدا نشده است. همچنین مورد این روایت عین است نه دین. وصیت چون عقد است ترتیب آثار در آن از حین عقد است.

عقود و زمان ترتیب آثار بر آن :

اگر جایی بنا باشد که عقد حجت نباشد باید ترتیب آثار از زمان عمل و قبض باشد. مثلا اگر مسجد وقف شده است به محض خوانده صیغه از ملک خارج می شود ولی اگر وقف معاطاتی قرار داده است از وقتی مردم در آن نماز می خوانند آثار مسجد بودن بر آن بار می شود. لذا اگر وصیت کرد که می خواهم فلان جا را مسجد کنم حتی وقتی هنوز زنده است هم باز وقف شده است.

روایت معاویة بن وهب از راه دیگر:

گفتیم که در موضع دیگری از تهدیب همین روایت معاویة بن وهب از راهی دیگر نقل شده است که چون شیخ ضمیر آورده است (عنه) معلوم نیست که از احمد اشعری نقل کرده است یا حسین بن سعید.

نتیجه روایت معاویة بن وهب :

پس مراد صدوق اگر آن روایت است انصافا خیلی فقاهت خرج نداده است. اگر روایت دیگری داشته است هم به دست ما نرسیده است. پس اگر مجهول المالک در ذمه بود، بگوییم صدقه معنی ندارد.

روایتی دیگر در باب تعریف لقطه و بررسی آن :

روایتی داریم که فحص را سه روز قرار داده است. این را هم منفردا شیخ طوسی آورده است و از کتاب نوادر الحکمة نقل کرده است. شرح کتاب نوادر الحکمه را داده ایم و تکرار نمی کنیم. به نظر ما واضح است اینکه راجع به این کتاب تعبیر به «دبة شبیب» (شبیب یک بقال در قم بوده است) شده است قدح این کتاب است نه مدح آن. با اینکه مرحوم ابن الولید مقداری از روایات این کتاب را استثناء کرده است (البته با ذکر راوی) ولی من حس می کنم مستثنیات باید بیش از اینها استثناء می خواهد. خود این شخص (محمد بن احمد بن یحیی بن عمران الأشعری) ثقه است ولی شاید نسخه هایش درست نبوده است.

پس اولا این حدیث از منفرادت شیخ است. ثانیا از منفردات کتاب نوادر الحکمة است. و ثالثا صاحب نوادر الحکمة آن را از کسی نقل کرده است که از استثنائات ابن ولید است و او «محمد بن موسی الهمدانی» است.

البته ایشان (محمد بن موسی) هم این روایت را از محمد بن عیسی بن عبید نقل می کند که عرض کردیم محمد بن عیسی از بزرگان بغداد است که شواهد ما نشان می دهد ایشان به قم آمده است و برخی میراث های بغداد را هم با خود آورده است و به اصحاب قمی ما داده است. پس محمد بن موسی می تواند از او نقل کند.

ولی مشکل این است که اگر این روایت از از آثار محمد بن عیسی می بود باید بزرگانی مثل ابراهیم بن هاشم (که از محمد بن عیسی نقل می کنند) آن را از او نقل می کردند.

محمد بن عیسی این روایت را از «علی بن الحکم» نقل کرده است. ایشان اهل انبار است و عجیب است که با اینکه ما (غیر تعبدی) احساس می کنیم ایشان در دنیای روایات، خیلی جلیل القدر است ولی در کتب رجالی و فهارس به این عظمت از او یاد نشده است. البته شيخ او را توثيق کرده است. به نظر ما ایشان از مقداری که در رجال و فهرست راجع به او گفته شده است أجلّ قدراً است. به نظر ما اگر ایشان از احمد اشعری بالاتر نباشد پاییتر هم نباشد.

ایشان هم از ابان بن عثمان و او هم از ابان بن تغلب نقل کرده است. هر دو هم بزرگوار و جلیل القدر هستند.

ابان بن تغلب و روایات او :

یکی از عجائب این است که از ابان بن تغلب (با این جلالت و این همه احادیثی که از حضرت صادق (علیه السلام) شنیده است)[5] روایات صحیح، کم داریم. غالب روایاتی که از ایشان نقل شده است ضعیف السند است. مثلا در اینجا تمام رجال سند خوب هستند غیر از «محمد بن موسی الهمدانی» که مشکل دارد.

مرحوم ابان بن تغلب خیلی بزرگوار است. وقتی به مدینه می آمده است یکی از ستون های مسجد پیامبر (صلّی الله علیه و آله) برای او خالی می شود هم برای قرائت قرآن (چون ایشان یکی از قراء است) و هم برای استفتاء. این حالت برای خود امام صادق (علیه السلام) در مدینه نبوده نبوده است. شیعه به تربیت اهل بیت (علیه السلام) جوری پیشرفت کرده که «اجلس فی مسجد المدینة و أفت الناس».[6]

ایشان همان کسی است که ذهبی در میزان الاعتدال می گوید : با اینکه شیعه بوده است ولی روایتش را قبول می کنیم. بعد می گوید بدعت صغری داشته و بدعت کبری نداشته است. یعنی سب شیخین نمی کرده است. عجیبتر این است که می گوید : «فلو ردّ حديث هؤلاء لذهب جملة من الاثار النبوية و هذه مفسدة بينة».[7] ذهبی کسی است که حضرت رضا (علیه السلام) را به عنوان راوی هم قبول نمی کند ولی راجع به ابان بن تغلب اینگونه می گوید.

ایشان چقدر در دنیای اسلام نفوذ کرده است ولی متأسفانه روایت صحیح نزد ما کم دارد. و این به خاطر شخص او نیست.

متن روایت : «عَنْهُ [أی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى الْهَمْدَانِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ : أَصَبْتُ يَوْماً ثَلَاثِينَ دِينَاراً فَسَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع- عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ لِي أَيْنَ أَصَبْتَهُ قَالَ فَقُلْتُ لَهُ كُنْتُ مُنْصَرِفاً إِلَى مَنْزِلِي فَأَصَبْتُهَا قَالَ فَقَالَ صِرْ إِلَى الْمَكَانِ الَّذِي أَصَبْتَ فِيهِ فَتُعَرِّفَهُ فَإِنْ جَاءَ طَالِبُهُ بَعْدَ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ فَأَعْطِهِ وَ إِلَّا تَصَدَّقْ بِهِ».[8]

آقای خوئی در مورد این حدیث حکم به ضعف سند می کنند و سپس توجیهی دارند که مرحوم صاحب وسائل هم آن را دارند. عبارت صاحب وساائل : «أَقُولُ: هَذَا مُمْكِنٌ حَمْلُهُ عَلَى حُصُولِ الْيَأْسِ مِنْ مَعْرِفَةِ صَاحِبِهِ بَعْدَ ثَلَاثَةِ أَيَّامٍ أَوْ عَلَى جَوَازِ الصَّدَقَةِ بَعْدَهَا وَ إِنْ لَمْ يَسْقُطِ التَّعْرِيفُ فَإِنْ وَجَدَ صَاحِبَهَا ضَمِنَهَا لَهُ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ».[9]

به نظر ما مصدرش هم مشکل داشت. همچنین ما احتمال دادیم که سه روز، مجوز تصدق باشد و یک سال مجوز تملک باشد. این مطلب در فقه اهل سنت هم هست ولی نه سه روز بلکه : یأس برای تصدق و یک سال برای تملک.

کاملا واضح است که ابان از امام (علیه السلام) در مدینه یا مکه سؤال کرده است. چون حضرت از او می پرسد کجا پیدایش کرده ای؟ منزل هم یعنی محل نزول. اگر مکه باشد که پیدا کردن صاحبش خیلی مشکل است چون هم مردم می روند و هم خودش می خواهد برود. این مورد خاص است. احتمالا هم لقطه حرم باشد. پس ظاهرا موردش جایی است که فحص بعد از سه روز لغو بوده است. ممکن بود اگر ده روز دیگر حجاج می رفتند امام (علیه السلام) بفرمایند ده روز تعریف کن. این روایت مؤید آن مطلب است که اگر یأس حاصل شد دیگر نیاز به فحص نیست.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته



[1] . قال الصدوق رحمه الله : «حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الْكَرْخِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ حَدِيثٌ تَدْرِيهِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ حَدِيثٍ تَرْوِيهِ وَ لَا يَكُونُ الرَّجُلُ مِنْكُمْ فَقِيهاً حَتَّى يَعْرِفَ مَعَارِيضَ كَلَامِنَا وَ إِنَّ الْكَلِمَةَ مِنْ كَلَامِنَا لَتَنْصَرِفُ عَلَى سَبْعِينَ وَجْهاً لَنَا مِنْ جَمِيعِهَا الْمَخْرَجُ». (معاني الأخبار؛ ص: 2 : أَبْوَابُ الْكِتَابِ : الْبَابُ الَّذِي مِنْ أَجْلِهِ سَمَّيْنَا هَذَا الْكِتَابَ كِتَابَ مَعَانِي الْأَخْبَارِ : الحدیث 3)

[2] . قال الذهبی فی میزان الاعتدال : «و حدثنا أبو يحيى بن أبي مسرة حدثنا سعيد بن منصور حدثنا ابن السماك قال : حججت، فلقيني زرارة بن أعين بالقادسية فقال : إن لي إليك حاجة. و عظمها. فقلت : ما هي؟ فقال : إذا لقيت جعفر بن محمد فاقرئه مني السلام و سله أن يخبرني : أنا من أهل النار أم من أهل الجنة؟  فأنكرت ذلك عليه. فقال لي : إنه يعلم ذلك. و لم يزل بي حتى أجبتُه. فلما لقيت جعفر بن محمد أخبرته بالذي كان منه. فقال لي : هو من أهل النار. فوقع في نفسي مما قال جعفر، فقلت : و من أين علمت ذلك؟ فقال : من ادعي عليّ علمَ هذا فهو من أهل النار. [ فلما رجعتُ لقيني زرارة. فأخبرته بأنه قال لي : «إنه من أهل النار».] فقال : كان لك من جراب النورة. قلت : و ما جراب النورة؟ قال : عمل معك بالتقية. (ميزان الاعتدال في نقد الرجال : ج 3 : ص 103 : الرقم 2856 ( 3465 ) : زرارة بن أعين الكوفي)

و روی الشیخ رحمه الله حدیثا مثل هذا فقال : «عَنْهُ [أی عن محمد بن الحسن الصفار]عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنِ ابْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ مُسْلِمٍ وَ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ مُحْرِزٍ قَالَ : قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع : رَجُلٌ مَاتَ وَ لَهُ عِنْدِي مَالٌ وَ لَهُ ابْنَةٌ وَ لَهُ مَوَالِي. فَقَالَ لِيَ : اذْهَبْ فَأَعْطِ الْبِنْتَ النِّصْفَ، وَ أَمْسِكْ عَنِ الْبَاقِي. فَلَمَّا جِئْتُ أَخْبَرْتُ بِذَلِكَ أَصْحَابَنَا فَقَالُوا : أَعْطَاكَ مِنْ جِرَابِ النُّورَةِ. قَالَ : فَرَجَعْتُ إِلَيْهِ فَقُلْتُ : إِنَّ أَصْحَابَنَا قَالُوا : أَعْطَاكَ مِنْ جِرَابِ النُّورَةِ. قَالَ : فَقَالَ : مَا أَعْطَيْتُكَ مِنْ جِرَابِ النُّورَةِ. عَلِمَ بِهَذَا أَحَدٌ؟ قُلْتُ : لَا. قَالَ : فَاذْهَبْ فَأَعْطِ الْبِنْتَ الْبَاقِيَ». (تهذيب الأحكام؛ ج‌9، ص: 332 : الحدیث 1195- 16، الاستبصار فيما اختلف من الأخبار؛ ج‌4، ص: 175-174 : الحدیث 657- 12)

[3] . من لا يحضره الفقيه؛ ج‌4، ص: 331 : الحدیث 5711

[4] . قال الکلینی رحمه الله : «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ [عَنْ مُثَنًّى] قَالَ: ...». (الكافي (ط - الإسلامية)؛ ج‌7، ص: 13)

و قال الصدوق رحمه الله : «وَ رَوَى الْعَبَّاسُ بْنُ عَامِرٍ عَنْ مُثَنًّى قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أُوصِيَ لَهُ بِوَصِيَّةٍ فَمَاتَ 1 قَبْلَ أَنْ يَقْبِضَهَا وَ لَمْ يَتْرُكْ عَقِباً قَالَ اطْلُبْ لَهُ وَارِثاً أَوْ مَوْلًى فَادْفَعْهَا إِلَيْهِ قُلْتُ فَإِنْ لَمْ يُعْلَمْ لَهُ وَلِيُّ قَالَ اجْهَدْ أَنْ تَقْدِرَ لَهُ عَلَى وَلِيٍّ فَإِنْ لَمْ تَجِدْهُ وَ عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْكَ الْجَهْدَ فَتَصَدَّقْ بِهَا». (من لا يحضره الفقيه، ج‌4، ص: 211‌ : الحدیث 5490)

و قال الشیخ رحمه الله : «عَنْهُ [أی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ مُثَنًّى قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ أُوصِيَ لَهُ بِوَصِيَّةٍ فَمَاتَ قَبْلَ أَنْ يَقْبِضَهَا وَ لَمْ يَتْرُكْ عَقِباً قَالَ اطْلُبْ لَهُ وَارِثاً أَوْ مَوْلَى نِعْمَةٍ فَادْفَعْهَا إِلَيْهِ قُلْتُ فَإِنْ لَمْ أَعْلَمْ لَهُ وَارِثاً قَالَ اجْهَدْ عَلَى أَنْ تَقْدِرَ لَهُ عَلَى وَلِيٍّ فَإِنْ لَمْ تَجِدْهُ وَ عَلِمَ اللَّهُ مِنْكَ الْجِدَّ فَتَصَدَّقْ بِهَا». (الاستبصار فيما اختلف من الأخبار؛ ج‌4، ص: 138 : الحدیث 517- 3)

[5]. قال النجاشی رحمه الله : «أخبرنا أبو الحسين علي بن أحمد قال: حدثنا محمد بن الحسن، عن الحسن بن متيل، عن محمد بن الحسين الزيات، عن صفوان بن يحيى و غيره، عن أبان بن عثمان عن أبي عبد الله عليه السلام: أن أبان بن تغلب روى عني ثلاثين ألف حديث، فاروها عنه... قال سلامة بن محمد الأرزني: حدثنا أحمد بن علي بن أبان، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن صالح بن السندي، عن أمية بن علي، عن سليم بن أبي حية قال: كنت عند أبي عبد الله عليه السلام، فلما أردت أن أفارقه ودعته و قلت: أحب أن تزودني، فقال: ايت أبان بن تغلب فإنه قد سمع مني حديثا كثيرا فما روى لك فاروه عني». (رجال النجاشي - فهرست أسماء مصنفي الشيعة، ص: 13-10‌ : باب الألف منه : الرقم 7 : أبان بن تغلب)

[6] . قال الشیخ : «أبان بن تغلب بن رباح... قال له أبو جعفر الباقر عليه السلام اجلس في مسجد المدينة و أفت الناس فإني أحب أن يرى في شيعتي مثلك... و كان قارئا فقيها لغويا بندارا (نبيلا خ ل) و سمع من العرب و حكى عنهم... و لأبان رضي الله عنه قراءة مفردة...». (الفهرست (للشيخ الطوسي)؛ ص: 18-17 : باب أبان : الرقم 51 : أبان بن تغلب بن رباح)

و قال النجاشی : «أبان بن تغلب بن رباح... و قال له أبو جعفر عليه السلام: اجلس في مسجد المدينة و أفت الناس، فإني أحب أن يرى في شيعتي مثلك... و كان قارئا من وجوه القراء، فقيها، لغويا، سمع من العرب و حكى عنهم... و كان أبان رحمه الله مقدما في كل فن من العلم في القرآن و الفقه و الحديث و الأدب و اللغة و النحو. و له كتب... و لأبان قراءة مفردة مشهورة عند القراء... و قال: و كان أبان إذا قدم المدينة تقوضت إليه الحلق، و أخليت له سارية النبي صلى الله عليه و آله...». (رجال النجاشي - فهرست أسماء مصنفي الشيعة، ص: 13-10‌ : باب الألف منه : الرقم 7 : أبان بن تغلب)

[7] . قال الذهبی : «ابان بن تغلب [ م عو ] الكوفي شيعي جلد، لكنه صدوق، فلنا صدقه وعليه بدعته. و قد وثقه أحمد بن حنبل و يحيى بن معين و أبو حاتم و أورده ابن عدي و قال : كان غاليا في التشيع. و قال السعدي : زائغ مجاهر.

فلقائل أن يقول : كيف ساغ توثيق مبتدع و حدّ الثقة : العدالة و الاتقان، فكيف يكون عدلا من هو صاحب بدعة؟  وجوابه : أن البدعة على ضربين : فبدعة صغرى كغلو التشيع او كالتشيع بلا غلو و لا تحرف، فهذا كثير في التابعين وتابعيهم مع الدين و الورع و الصدق، فلو ردّ حديث هؤلاء لذهب جملة من الاثار النبوية و هذه مفسدة بينة.

ثم بدعة كبرى كالرفض الكامل و الغلو فيه و الحط على أبي بكر و عمر - رضي الله عنهما - والدعاء الى ذلك فهذا النوع لا يحتج بهم ولا كرامة». (ميزان الاعتدال في نقد الرجال : ج 1 : ص 118 : الرقم 2-1252)

[8] . تهذيب الأحكام؛ ج‌6، ص: 397 : 1195- 35.

[9] . وسائل الشيعة؛ ج‌25، ص: 443.


ارسال سوال