فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 95-1394 » فقه یک شنبه 1394/10/27 مکاسب محرمه/ اخذ اجرت بر واجبات/ وجوه تنافی وجوب با اخذ اجرت/ فضای قانونی در مسألة اجتماع امر و نهی، مسألة اخذ اجرت بر واجبات از منظر ادبیات قانونی و روح قانون (48)

مدت 00:44:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 95-1394 شمسی حضرت آیت الله استاد سید احمد مددی الموسوی زمان:ساعت 10- 11 صبح مکان :قم صفاییه کوچه17 پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)

جلسه 48، یکشنبه، 27-10-94، فضای قانونی در مسألة اجتماع امر و نهی، مسألة اخذ اجرت بر واجبات از منظر ادبیات قانونی و روح قانون

خلاصه‌ای از مباحث گذشته

گفتیم در بحث نظام قانونی یا اعتبار تشریعی اضافه بر ادبیات قانون، روح قانون و فضای قانونی را هم در نظر می‌گیریم و در فضای قانونی باید میان مواد قانونی انسجام باشد مثلاً اگر گفت: أوفوا بالعقود یا المؤمنون عند شروطهم، و از طرف دیگر از کم‌فروشی نهی کرد و گفت: أن لا تطغوا فی المیزان، فضای قانونی اقتضا می‌کند که حتی اگر کسی عقد یا شرط بست که در مقابل کم‌فروشی اجرت بگیرد، باطل باشد.

گفتیم: احادیثی مثل المؤمنون عند شروطهم می‌توانست بسیاری از ابواب فقه را پوشش دهد ولی برخی گمان می‌کردند که اگر این احادیث را بپذیریم می‌شود مثلاً به آن تمسک کنیم و شراب بخوریم (البته قید إلا شرطا پیش اهل سنت هم آمده است ولی در متن مشهور آن‌ها فقط المسلمون یا المؤمنون عند شروطهم است) گفتیم از ابوحنیفه نقل شده است که حتی با نهی در عبادت، آن عبادت درست است[1] که اگر این نقل درست باشد من فکر می‌کنم ابوحنیفه در این جاها از نهی فقط زجر فهمیده است. به هر حال ما معتقدیم مثلاً بین أوفوا بالعقود با أ لا تطغوا فی المیزان، یک فضای قانونی کار می‌کند نه این که نسبت تخصیص یا حکومت یا ورود یا تخصص باشد که نکات لفظی است.

فضای قانونی در مسألة اجتماع امر و نهی

بلکه گفتیم: عده‌ای معتقدند: همین که می‌گوید: صل و می‌گوید: لا تغصب، نماز در مکان غصبی ممنوع است نه به خاطر اجتماع امر و نهی که آقایان بحث ترکیب اتحادی و انضمامی را مطرح کرده‌اند، آن‌ها می‌گویند: فضای قانونی این است که اگر امر بود و نهی، طبیعتاً امر دیگر اطلاق ندارد یعنی به شما نمی‌گوید: نماز بخوان حتی جایی که من منع کرده‌ام، اما نهی اطلاق دارد یعنی غصب نکن، همة موارد غصب حتی به‌عنوان نماز را می‌گیرد. بعضی در اینجا بحث فرق اعدام ماهیت و ایجاد ماهیت را مطرح کرده‌اند ما با آن حرف‌ها کاری نداریم این یک فضای قانونی است.

قوام بحث اجتماع امر و نهی به اطلاق دلیلین

لذا کراراً گفتیم: قوام بحث اجتماع امر و نهی که در کتب ما آمده این است که اطلاق امر و اطلاق نهی ثابت شود، این‌ها می‌گویند: امر به عنوان صلاة خورده است و این همه جا صدق می‌کند، نهی هم به عنوان غصب خورده است و این هم همه‌جا صدق می‌کند، آنچه شما جمع کرده‌اید مقام امتثال است مقام امتثال راجع به مقام جعل نیست مثلاً وقتی گفت: نماز بخوان، این دیگر ناظر به مقام امتثال نیست، به تعبیر بنده این همراه شما نمی‌آید لذا بین علما مخصوصا اصولیون متأخر مشهور شده است که مقام امتثال صددرصد در اختیار مکلف است و ربطی به مقام جعل ندارد لذا نماز بخوان اطلاق دارد لا تغصب هم اطلاق دارد. اگر شما بخواهید صل را تقیید بزنید در مقام امتثال است در مقام امتثال به او می‌گویید: اینجا در زمین غصبی نماز نخوان، مقام امتثال صلاحیت ندارد که مقام جعل را تقیید بزند اصولاً مقام امتثال در اختیار مولا نیست نه این که محال است متعارف عقلا این است که مقام امتثال را به مقنن نسبت نمی‌دهند چون فراوان است کار مقنن نیست که در مقام امتثال (تشخیص صغریات) دخالت کند این مقام جعل را تقیید نمی‌زند اطلاق مقام جعل می‌ماند.اگر بخواهد تقیید بیاید باید در مقام جعل باشد مثلاً بگوید: صل و لا تصل فی المغصوب است. این خلاصة یک تفکر است که الآن در حوزه‌های ما هست. پس تمام بحث اجتماع امر و نهی روی این تصور است که یک اطلاق این طرف و یک اطلاق آن طرف، اگر بخواهیم تقیید بزنیم از مقام امتثال است مقام امتثال نمی‌تواند مقام جعل را تقیید بزند.

تصویر امتناع در فضای قانونی

تصویری که ما می‌خواهیم بدهیم خلاف این است؛ این تصور می‌گوید: فضای قانونی چنین است: مقنن تا جایی که خودش منع کرده است نمی‌آید تا آنجا با شما جعل کند اصلاً جعل محدود است این تقیید از لفظ یا مقام امتثال نیست بلکه از فضای قانونی است. اگر این بحث شد دیگر بحث‌هایی که در اجتماع امر و نهی گفته‌اند کلاً از بین می‌رود و دیگر جای آن‌ها نیست.

شبهه در تزاحم انقاذ غریق و نماز

در بحث انقاذ غریق و صلاة هم ما اشکال کردیم که اگر انقاذ غریق نکرد و نماز خواند و غریق مرد نمازش هم اشکال داشته باشد یعنی مثل تفاوت سنت و فریضه باشد، آقای خویی و نائینی دارند که اگر انقاذ نکرد ترتب شامل آن شود و نماز درست است. ما حتی شبهه کردیم که با ترتب هم درست نباشد ما در آنجا گفتیم: بعید است نه تنها بحث غصب، بلکه خود نماز هم روشن نیست. چون آقایان همه را از باب تزاحم گرفته‌اند ما از باب تزاحم وارد نشدیم؛ چون در تزاحم شبهه داشتیم، از ادلة انقاذ غریق فهمیدیم که این ادله بر همة ادلة دیگر مقدم است چه غصب باشد و چه نماز لذا اگر انقاذ غریق نکرد و مشغول نماز شد آقایان می‌گویند: نمازش درست است ما شبهه در صحت آن نماز داشتیم، شاید از مجموعه روایات استفاده شود که شارع به غیر از انقاذ غریق به او اجازه کاری را نمی‌دهد حتی نماز، آقایان روی قاعدة ترتب گفته‌اند اشکال ندارد امر به انقاذ غریق اهم است آن را باید انجام دهد اگر عصیان کرد و نماز خواند نماز درست است. در باب انقاذ غریق نظر ما این است که غصب که جای خود دارد ولی حتی اگر نماز هم بخواند با انقاذ غریق درست نیست با ترتب هم درست نمی‌شود. ما گفتیم اهم و مهم به این مقدار نیست که آقایان گفته‌اند، گفتیم شرایط دیگر را هم در نظر بگیریم.

مثل آقای خویی قده که از ایشان هم خیلی عجیب است که اگر کسی در ماه رمضان نیت قضای ماه رمضان گذشته را کرد یا نذر داشت که روز پنجشنبه‌ای روزه بگیرد و آن را در ماه رمضان وفا کرد مشهور آقایان این است بل کاد أن یکون إجماعا که نه قضای ماه رمضان واقع می‌شود و نه روزة ماه رمضان، چون ماه رمضان را نیت نکرده است آقای خویی به ترتب درست کرده است و می‌گوید: عصیان کرده است گفتیم آنجا هم ترتب جاری نمی‌شود مضافا بر این که آنجا شبهة حکم وضعی دارد اصلاً جای ترتب نیست حتی اگر حکم تکلیفی صرف باشد آنجا هم ترتب جاری نمی‌شود از مجموعه ادله درمی‌آوریم مثل فمن شهد منکم الشهر، که این فریضة الهی است حق ندارد مکلف کار دیگر بکند در ماه رمضان نمی‌تواند هیچ کار دیگر غیر از روزة رمضان رمضان کند و ما در اصل ترتب اشکال داریم و به فرض هم قبول کنیم با آن عرض عریضش قبول نداریم که روزة قضا در ماه رمضان درست باشد. این اجمالی از این بحث.

نظام قانونی اسلام

البته گفتیم: این فضای قانونی روی نظام عبد و مولا هم هست ولی نه در این حدی که در نظام قانونی است؛ چون نظام قانونی قانون را برای جامعه در نظر می‌گیرد جامعه هم در این اصطلاح شامل انسان‌ها، حیوانات، زمین، خیابان، آب، گیاه، کوه و دریا هستند و این‌ها را باید منسجم ببیند.

البته بعضی از آقایان اشکال کردند که اثبات این ادعا نیاز به دلیل دارد. راست هم هست. اما در دنیای قانونی فعلی این نظام واضح است ولی چون در حوزه‌های ما به دلایل مختلف رایج نبوده است شاید پذیرش آن برای ما کمی سنگین باشد ولی ما توضیح دادیم که از مجموعه آیات و روایات این مطلب درمی‌آید مثلاً وقتی می‌گوید: و السماء رفعها و وضع المیزان ألا تطغوا فی المیزان، آیه علاوه بر زمین، آسمان را هم گفته است همة این آسمان و زمین که حساب معین دارد اقتضا می‌کند که کم‌فروشی نکنید حال بین این کم‌فروشی که مثلاً بقالی در قم انجام می‌دهد با آسمان چه رابطه‌ای هست؟! حدیث ابو ولاد را هم گفتیم که استری را برای مسیری معین کرایه کرده بود و بعد مسیر بیشتری را با آن رفته بود، و ابوحنفیه گفته بود ضامن نیست حضرت فرمود: فی هذا القضاء و شبهه تحبس السماء قطرها...، با این که آن استر و کرایه‌اش ارزشی نداشته است، با حضرت می‌فرماید: آسمان بارانش را نمی‌فرستد. این ربط‌دادن بسیار عجیب است. پس سه مرحله است.

طرح مسألة اخذ اجرت از دو زاویة ادبیات و روح قانونی

زاویة ادبیات قانونی

آنگاه نسبت به ما نحن فیه که مسألة اخذ اجرت بر واجبات است گفتیم: آن را در سه مرحله بررسی می‌کنیم: ادبیات قانونی، روح قانون و فضای قانونی. دو مثال قرآنی هم برای آن زدیم:

یک مثال «أسکنوهن من حیث سکنتم من وجدکم» است؛ یعنی آنچنانکه توان دارید به این زن‌ها جا بدهید و این کنایه از دادن نفقه است یعنی نفقه‌دادن به زن مطلقه در ایام عده واجب است. حال اگر گفت: من در ایام عده نفقه را می‌دهم ولی از شما روزی این مقدار می‌گیرم آیا با أوفوا بالعقود یا المؤمنون عند شروطهم می‌شود آن را درست کرد؟

البته در اینجا چون آقایان احتمال می‌دهند واجبات مالیه در ذمه باشد اگر در ذمه بود اشکالش به خاطر ذمه است. بحث واجبات مالی در ذمه را هم شاید در این مباحث به آن اشاره کنیم. پس مثال أسکنوهن را کنار می‌گذاریم و مثال ادای شهادت را توضیح می‌دهیم.

مثال دیگر «من یکتمها فإنه آثم قلبه» بود که ادای شهادت واجب است یعنی اگر انسان شاهد چیزی بود و از او طلب ادای شهادت کردند شهادت‌دادن بر او بدهد. حال اگر کسی گفت: من پول می‌گیرم و شهادت می‌دهم، آقای خویی و مرحوم اصفهانی می‌گویند: با این که واجب است اشکال ندارد و اطلاقات اوفوا بالعقود آن را می‌گیرد؛ چون أوفوا بالعقود به تعبیر امروزی یک مادة قانونی است و ادای شهادت هم یک مادة قانونی دیگر است و أوفوا بالعقود مقید به وجوب ادای شهادت نمی‌شود. اشکال اصفهانی و آقای خویی از زاویة ادبیات قانونی است و می‌گویند:‌ این مادة قانونی با آن مادة قانونی هیچ نسبتی از نسب اربعه را ندارد تا تقیید بزند نه تخصیص و نه تخصص و نه حکومت و نه ورود. پس هم ادای شهادت واجب است و هم وفای به عقد.

ما در بحث تاریخی پیشینة مسألة را به‌تفصیل بیان کردیم که این مسأله از زمان صحابه شروع شد و در کتب اهل سنت و بعدها در شیعه این عبارت بسیار به کار رفت و به تعبیر امروزی، استاندارد فقه شد که وجوب با اخذ اجرت منافات دارد، البته این بحث در بحث دوم یعنی روح قانون است نه در بحث ادبیات ولی ما می‌خواهیم آن را در بحث اول هم مطرح کنیم که آیا در ادبیاتش نیز چنین است؟ این‌ها می‌گویند: خیر، در ادبیات قانونی چنین چیزی نیست.

زاویة روح قانونی

بخش دوم، روح قانونی است؛ روح قانونی تفسیر و تحلیلی است که ما از اعتبارات قانونی می‌دهیم مثل این که در وجوب مثل وجوب ادای شهادت چه مفاهیمی نهفته است؟ وجوهی که در تنافی وجوب با اخذ اجرت ذکر شده بود بیشتر روی روح قانون است و در اینجا چند جور تحلیل شده است:

1. عده‌ای می‌گویند مفاد وجوب فقط بعث یعنی واداشتن بر عمل است و بس. پس ادای شهادت در اختیار شماست، و شما می‌توانید در مقابل آن اجرت بگیرید و وجوب شرعی روی این عمل من تأثیرگذار نیست.

2. در عبارت اصفهانی خواندیم که اضافه بر بعث، عمل از سیطرة مأمور نیز خارج می‌شود پس مثل ادای شهادت دیگر در اختیارش نیست تا بر آن قرارداد ببندد و پول بگیرد. این حکم وضعی است و بنای آقایان بر این است که بعث، حکم تکلیفی است و بقیه، احکام وضعی است یعنی مشتی از احکام وضعی هم در امر نهفته است.

3. رأی سوم این است که در وجوب نه‌تنها عمل از سیطرة انسان خارج می‌شود بلکه از ملک انسان نیز خارج می‌شود و مثل ادای شهادت ملک آمر یعنی خداوند می‌شود و اگر چنین شد دیگر شما نمی‌توانید روی آن معامله کنید.

4. رأی چهارم این است که مفاد وجوب ملک نیست حق است.

و به همین ترتیب وجوهی در این جهت گفته شده است که وجوه و مناقشاتشان را خواندیم و این وجوه به تحلیل قانونی یا روح قانون یا تحلیل اعتبارات قانونی برمی‌گردد. مثلاً صاحب جواهر می‌گوید: در وجوب نهفته است که شما باید مجانی انجام دهید، آقای خویی و شیخ محمدحسین می‌گویند: اگر از دلیل وجوب مثل دلیل نماز ظهر مجانیت درآید دیگر اخذ اجرت بر آن جایز نیست وگرنه در مثل ادای شهادت اخذ اجرت جایز است.

سؤال این است که ما در اینجا بالأخره چه کنیم؟ بالأخره در اینجا روح قانون چیست؟

ابهام در وجود روح قانونی در زمان پیامبر اکرم ص و ائمه ع

حق در مقام این است که وجوب چون اعتبار است هر یک از این وجوه که بیشتر به روح قانونی برمی‌گردد ممکن است و ذاتاً محال نیست، اما اشکال ما این بود که شواهد ما نشان نمی‌دهد که در زمان پیامبر اکرم ص بلکه تا زمان امام صادق ع، روح قانونی حاکم باشد. از آن طرف شواهد متعددی اقامه کردیم که ظاهراً تشریع اسلامی بر اعتبار قانونی استوار است نه اعتبار عبد و مولا، هرچند در برخی موارد ادبیات عبد و مولا به کار رفته است. اگر این‌ها را کنار هم بگذاریم واضح نیست که بتوانیم بگوییم: در شریعت مقدسه یا در اعتبار قانونی، مجانیت یا ملکیت در مفهوم وجوب اخذ شده است. پس حق این است که ما تصویری روشنی از روح قانونی در آن زمان نداریم و از این جهت حق با شیخ محمدحسین و آقای خویی است. چون شواهد ما نشان نمی‌دهد که جامعه مکه و مدینه دو جامعة قانونی باشند مثلاً رم باستان جامعة قانونی بود، حتی در بابل که همین حِلّة فعلی عراق است قانون همورابی بود من عده‌ای از قوانین آن‌ها را نگاه کردم حالت روح قانونی که ما می‌گوییم در آن ندارد. ایران هم اجمالاً روح قانونی بود ولی شواهد قطعی تاریخی نشان می‌دهد که مکه و مدینه ارتباطی با ایران نداشتند.[2] البته ـ چنانکه گفتیم ـ پیامبر اکرم ص در بدو ورود به مدینه، قانونی 52 ماده‌ای میان خودشان و یهود مدینه نوشتند که برخی مستشرقان آن‌ها را جمع کرده‌اند و به نام نخستین قانون اساسی دنیا چاپ شده است ولی آن عهدنامه نیز همة تعابیرش تعابیر قانون اساسی نیست و بعضی تعابیر جزئی در آن هست. در آن روایت هم که سندش اجمالاً بد نیست حضرت رضا ع می‌فرماید: مردم بردة ما نیستید بحث ولایت ما مطرح است. این هم هست اما این نمی‌تواند خیلی کارگشا باشد. لذا در وجود روح قانونی ابهاماتی وجود دارد و می‌دانید که هر جا ابهامی بود و اقل و اکثر بود یک قاعدة کلی عقلایی هست که آن اقل واضح قدر متیقن را اخذ می‌کند، در اینجا هم قدر متیقن بعث است و اگر مفاد وجوب بعث باشد اخذ اجرت فی نفسه اشکال ندارد اما اگر مفاد آن چیز دیگری مثل ملکیت باشد اخذ اجرت اشکال دارد.

تحلیل مفاد وجوب از زاویة ادبیات قانونی

با توجه به ابهام روح قانونی، شاید بهترین راه برای فهم مفاد وجوب همان راه ادبیات قانونی باشد. اما از منظر ادبیات قانونی باید زبان عربی و خصائص آن را در نظر بگیریم. در زبان عربی آن‌ها معنای گوناگون را با هیئات می‌رسانند ـ به خلاف زبان فارسی و هند و اروپایی که با پسوند و پیشوند است ـ مثل هیئت فعل، یفعل، فاعل، مفعول، و اضافه بر آن که هیئات افرادی معنا دارد هیئات ترکیبی هم معنا دارد حتی هیئات ترکیبی ناقص مثل جملة شرطیه یا اضافه هم معنا دارد الخ. این بحث لطیفی است که ما ادبیات زبان عرب را بررسی کنیم و از آن نتیجة قانونی بگیریم مثلاً وقتی گفت: و من یکتمها فإنه آثم قلبه، یا گفت: یجب علیک أداء الشهادة یا أد الشهادة معنای قانونی آن چیست؟

بحثی که در اینجا می‌آید این است که ما در جای خودش ثابت کردیم معانی هیئات، معانی حرفی هستند و طبیعت معانی حرفی معانی اندکاکی است[3] یعنی معانی‌ای که فی نفسه چیزی نیستند به قول آن آقا «الموجود لا فی نفسه» هستند، عین طرفین هستند،

یکی از نکات مهم در معانی حرفیه ـ چون اندکاکی است ـ تلخیص کلام است یعنی اگر شما بخواهید مطلبی را بدون معنای حرفی بگویید: دو سطر شود و با معنای حرفی سه کلمه شود مثلاً قرأت من اول القرآن، لکن مادة قرائت را باید ببینیم این به نحو حدیثی بوده است به نحو اسناد قرائت به خودتان، بعد اول را بیاورید بعد اول را هم به نحو اضافه به قرآن در نظر بگیرید بعد این قرائتی را که در گذشته بوده است به اول قرآن نسبت بدهید این نسبت هم نسبت ابتدائی است. چون چند نسبت را جمع کردید گفتید: قرأت من أول القرآن، پس طبیعت معنای حرفیه معانی اندکاکی هستند اطراف دیده می‌شود. آنگاه وقتی شما به شخصی می‌گویید: جئنی بماء، در اینجا شما سه چیز دارید: آمر، مأمور و مأمورٌ به. بحث این است که در اینجا چه نسبت‌هایی دیده می‌شود؟

یک قول این است که نسبت بین آمر و مأمور است و من در اینجا فقط مأمور را بر آن مأموربه وامی‌دارم. یک قول این است که من بین مأمور و مأمورٌ به نسبت ایجاد می‌کنم به او می‌گویم: این مأمورٌ به از دست تو خارج است یا ملک من است (قول شیخ جعفر). سؤال این است که شما در جئنی بماء چه چیز را در نظر گرفته‌اید؟ همة نکتة فنی که به نظر ما در اینجا مهم است و آقای خویی و اصفهانی نرفته‌اند تحلیل این ادبیات است که این وجوب در وعاء اعتبار و قانون چه می‌کند؟

و صلی الله علی محمد و آله.

 



[1]. ابوحنیفه مثلاً می‌گوید: اگر گفت: لا تصل فی الحریر، نماز در حریر حرام است ولی نماز صحیح است. اگر معنای لا تصل فی الحریر بطلان نماز در حریر نباشد پس شارع با چه زبانی باید می‌گفت: نماز در حریر باطل است؟! در باب معاملات هم از ابوحنیفه نقل شده است که اگر گفت: لا تشتر الخمر، اشترای خمر حرام است اما معامله صحیح است؛ چون وقتی می‌گوید: لا تشتر معلوم می‌شود که بیع و شراء واقع می‌شود وگرنه نهی معنا ندارد پس نهی با صحت ملازمه دارد. آن بحث این بود که نهی ملازمه با فساد ندارد در اینجا می‌گوید: خیر، نهی ملازمه با صحت دارد در کتب اهل سنت دیده‌ام که بعضی از علمای شافعی گفته‌اند: أما أبوحنیفه فقد قلب الشریعة ظهرا لبطن، انصافاً هم قد أجاد فیما أفاد، از مالک هم نقل شده است: ما ولد فی الإسلام مولود أشأم من أبی حنیفه، انصافاً هم بد نگفته است. در اصول متأخر شیعه بحث ملازمات را چهار قسم قرار داده‌اند که یکی از آن‌ها نهی در عبادات و معاملات است و آقای خویی هم این بحث را آورده است و بر آن اصرار دارد، اما ما در محل خودش توضیح دادیم که ملازمه روشن نیست و بطلان، مدلول خود نهی است.

[2]. در قرآن هم که اسم مجوس آمده است رابطه‌شان مقداری به خاطر یمن بود چون استاندار حجاز و نجد در یمن بود از ایران عده‌ای زرتشتی در یمن رفته بودند آنجا بودند. لفظ مجوس هم احتمالاً لفظ ماهوش یا ماگوس باشد و بعد هم بحرین، چون بحرین خودشان اسلام آوردند در بحرین مجوسی بودند. اصولاً به احتمال قوی سؤال سنوا بهم سنة أهل الکتاب هم مال بحرین باشد که مثلاً از طرف حضرت که رفتند گفتند: اینجا مجوسی هستند چه کنیم فرمود: این‌ها را مثل اهل کتاب مسیحی و یهودی حساب کنید. اما عرب مکه و مدینه، عرب مدینه چون کشاورزی مختصری داشت اهل هجرت و مسافرت نبود عرب مکه هم چون کشاورزی نداشت به تجارت آورده بود تجارتش هم در تابستان‌ها به شام و زمستان‌ها به یمن بود. ایران در این خط تجاری بود آشنایی‌شان هم با مجوس کم بود.

[3]. گفتیم این معنای حرفی را نجم الأئمة رضی برای نخستین بار در تحلیل مسائل اسم و حرف در شرح کافیة ابن حاجب آورده است و قبل از ایشان این تعبیر نبوده است، فإن الحرف یوجد المعنی فی غیره تعبیر ایشان است البته به امیر المؤمنین ع هم نسبت داده شده است... و الحرف ما أوجد المعنی فی غیره أو فی المسمی، لکن مرحوم نجم الأئمة رضی تحلیل مفصلی را دارد لذا آخرش می‌گوید: فیتحد معنی الإسم و الإبتداء، همین حرفی که بعدها در کفایه آمده است در کتاب نجم الأئمة آمده است. سید شریف جرجانی هم که از اهل سنت است حاشیه‌ای زده است: فإن قلت یصح استعمال کل واحد مکان الأخر، قلت...، این إن قلت و قلت سید شریف هم در کفایه آمده است. خلاصة این بحث این است که مثلاً این تسبیحی که دست من است می‌گویم: تسبیح روی دست من است، تسبیح و دست واضح است رو چیست؟ تسبیح را جدا کنیم دیگر شما چیزی به معنای رو ندارید ولی استعمال می‌کنید تسبیح بالای میز، تسبیح و میز واضح است آن بالا چیست؟ مراد نجم الأئمة این است که معانی حرفیه فی نفسه چیزی نیستند. صاحب فصول هم تعبیر کرده است که معنای حرفی آلی است و در غیر فصول هم این تعبیر نیامده است و بعد از صاحب فصول هم در کفایه آمده است و در میان شاگردان کفایه اختلاف است که مراد از آلی چیست؟ من احتمال قوی می‌دهم که مراد صاحب فصول از آلی همین معنا باشد که ما به جای آن اندکاکی گذاشتیم؛ یعنی معنایی است که در طرفین لحاظ می‌شود لذا در معنای حرفیه باید دائماً طرفین را دید. چون حرف خودش چیزی نیست و اطراف را نگاه می‌کند خواه‌ناخواه به اختلاف نظر هم عوض می‌شوم مثلاً من در آن واحد زیر سقف هستم، روی زمین هستم مقابل این دیوار هستم پشت به آن دیوار هستم مرتب عوض می‌شود. و گفتیم در هر جامعه‌ای که معانی حرفیه فراوان باشد تحلیل فلسفی و عقلی‌اش زیاد می‌شود؛ چون مرتب تحلیل می‌کند و زوایای کار را نگاه می‌کند و این نسبت‌ها را ایجاد می‌کند حیثیات مختلف را می‌بیند و در هر جامعه‌ای که معانی اسمی زیاد باشد صنعت و تمدن زیاد می‌شود؛ چون ابداعات زیاد است مثلاً اسم یک چیز ماشین است اسم یک چیز هلی‌کوپتر است. لذا در جوامع بسیط مثل جوامع آفریقایی ممکن است معانی حرفی را کلاً نداشته باشند یا خیلی کم داشته باشند معانی اسمی‌شان هم محدود است؛ پس معانی حرفیه اجمالاً به این اصطلاح بنده اندکاکی است (البته مرحوم نائینی هم دارد که معانی حرفیه ایجادی هستند معانی اسمیه اخطاری[؟] هستند مطلب ایشان درست نیست احتمالاً هم ایشان اگر مطلب مرحوم نجم الأئمه را گفته‌اند اینجور معنا کرده است).



اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة دائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین وارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

دیروز عرض شد که اجمالا باز امروز هم بعضی از مثال‌هایش توضیح داده می‌شود. که ما در بحث نظام قانونی یا اعتبار تشریعی و تقنینی، یکی است اصطلاحا، ما اضافه بر ادبیات خود قانون، روح قانون را هم بررسی می‌کنیم. اضافه بر آنها مسئله به اصطلاح فضای قانونی را هم در نظر می‌گیریم.
البته آخر بحث عرض کردیم اصلا در فضای قانونی دو تا حکم با همدیگر در یک فضای واحدی باید قرار بگیرند. یک انسجامی باید بین مواد قانونی باشد.
عرض کردیم این انسجامی را که بین مواد قانونی پیدا می‌کنیم، مثلاً اگر گفت لا تطغوا فی المیزان، یعنی کم فروشی نکنید من باب مثال، از آن طرف هم گرفت اوفوا بالعقود یا گفت المومنون عندشروطهم، این یک فضای قانونی است که وقتی گفت که کم فروشی درست نیست، جایز نیست، منع کرد، نهی کرد، زجر کرد، این کم فروشی نتیجه‌اش این است که اگر شما حتی عقد بستید یا شرط بستید، با کسی قرارداد بستید که کم فروشی بکنید ماهی این قدر از او بگیرید، دیگر نگویید می‌خواهم تمسک بکنیم به اطلاق اوفوا بالعقود. اطلاقی برای اوفوا بالعقود نیست. وقتی آمد گفت کم فروشی جایز نیست، شما نمی‌توانید با اوفوا بالعقود، یا با نذر، یا با ادله نهی یا با ادله شرط، آن کم فروشی را درست بکنید. بگویید آقا این کمفروشی درست، اما من شرط کردم یک خانه به او فروختم، شرط کردم تا یک ماه بیایم در مغازه برایش کم فروشی بکنم، پیغمبر(ص) فرمود المومنون عند شروطهم، پس من باید به بر طبق شرطم عمل کنم.
عرض کردم یک مقداری احتمالا آن صدر اول وقتی این احادیث بیرون آمد، خب طبیعتاً می‌توانست این احادیث ابواب زیادی از فقه را پوشش بدهد. و شاید حالا بعدها هم در اخلال بحث‌ها اشاره بکنم که حقیقت فقه هم همین بود. خب بعضی خیال می‌کردند که مثلا به المومنون عند شروطهم تمسک بکنیم، شراب هم بخوریم مثلاً، کم فروشی هم بکنیم، چون به حسب ظاهر با هم رابطه‌ای هم ندارند. البته الا شرط احل نزد خود اهل سنت هم آمده اما مشهورتر همان حدیث المومنون عند شروطهم است. یا اوفوا بالعقود، بگوییم این اطلاق دارد اوفوا بالعقود، من عقد بستم با شما قرارداد بستم پول بگیرم که کم فروشی بکنم، خب اطلاق اوفوا بالقعود را عمل می‌کنم، عقد درست است اما کم فروشی حرام است. عرض کردم نقل شده از مثل ابی حنیفه که اگر روایت آمده لا تصلی فی الحریر مع ذلک نماز خواند، کار حرام انجام داده اما نمازش درست است. یعنی حتی با نهی در عبادت گفته آن عبادت درست است. حالا معامله که جای خودش دارد.
نمی‌دانم این نقل درست است یا نه؟ در کتب اهل سنت دیدم، بعضی از علمای معروف شافعی یک عبارتی دارند و اما ابو حنیفه فقد قلب الشریعة ظهراً لبطن؛ اصلا شریعت را چپه کرده، تماما انصافا هم خوب گفته قد اجاد فیما افاد، یا از مالک این کلام مسلم مال مالک است حالابه اسانید مختلف نقل شده، خود احناف هم قبول دارند که مالک این را گفته است. ما ولد فی الاسلام مولود اشأم من ابو حنیفه، انصافش هم بد نگفته است. خب لا تصلی فی الحریر، به چه زبانی بگوید این نماز در حریر باطل است؟ به چه زبان و به چه تعبیری بگوید؟ اگر گفت لا تصلی فی الحریر باز هم نماز درست است فقط کار حرام انجام داده است. البته می‌گویم یک توجیهاتی در کلماتشان آمده، من فکر می‌کنم، فکر خودم این است، فکر می‌کنم که ابو حنیفه در این جور جاها فقط زجر فهمیده است. و در باب عبادت در باب معاملات حالا در عبادات نمی‌دانم چون من آن را که دیدم می‌گویم، از او نقل شده اگر گفت مثلا لا تبعی الخمر، مثلا لا تشتری الخمر مثلا، اینجور گفته که حرام است اما صحیح است. چرا؟ چون وقتی می‌گوید لا تشتری معلوم می‌شود بیع الشراب واقع می‌شود و الا اگر واقع نشود که خب نهی معنا ندارد پس باید فرض کنیم واقع می‌شود که تا نهی بکنیم تا زجر بکنیم. پس این خود نهی ملازمه با صحت دارد. آن بحث تا حالا این بود که نهی ملازمه با فساد دارد. و ایشان می‌گوید نه خب یک عده هم گفتند که نه نهی ملازمه با فساد ندارد. ایشان می‌گوید نه، نهی ملازمه با صحت دارد. عکس، تماما عکس، واقعا قلب الشریعة ظهرا لبطن، می‌گویداگر نهی کرد، نهی ملازمه دارد.
عرض هم کردم کرارا و مرارا و تکرارا علمای اصول متأخر ما که بحث ملازمات را مطرح کردند چهار تا قرار دادند و یکی هم همین بحث نهی است در عبادات و معاملات. ما به ذهنمان می‌رسد که این روشن نیست و ملازمه نیست این، مدلول خودش است، اصلا ملازمه نیست. البته آقای خویی و اینها هم اصرار دارند و آوردند این بحث را. عرض کردیم بعضی از معاصرین ما دیدیم کمی گیج شدند که این عبارت یعنی چه اصلاً؟ انصافش این است که اصلا اصل بحث ملازمه روشن نیست. که در محل خودش هم توضیح دادیم و حالا واردنشویم.
کیف ما کان برگردیم به اصل مطلب. ما معتقدیم مثلا بین اوفوا بالعقود با لا تطغوا فی المیزان، یک فضای قانونی این کار را می‌کند، نه اینکه فرض کنید تخصیص باشد یا حکومت باشد یا ورود باشد یا تخصص باشد. این نسبی که گفتند که نکات لفظی است، این نیست، خود روح قانون این جور است. بلکه عرض کردیم عده‌ای معتقدند همین که می‌گوید صل و لا تغصب، نماز در غصب ممنوع است. نه به خاطر حالا اجتماع امر و نهیی که آقایان امتناع و نمی‌دانم ترکیب اتحادی و انضمامی، اصلا آنها می‌گویند فضای قانونی این است، این یک فضای قانونی است.
آن فضای قانونی چیست؟ آن فضای قانونی که اگر امر بود و نهی، طبیعتاً امر اطلاق ندارد. طبیعتاً. طبیعتاً قانونیه. یعنی آن نمی‌آید به شما بگوید نماز بخوان حتی جایی که من منع کردم، طبیعتاً این طور است. اما نهی‌اش اطلاق دارد. یعنی غصب نکن حتی به عنوان نماز. غصب نکن برای نامه نوشتن، غصب نکن برای کتاب خواندن، این اطلاق دارد، تمام موارد غصب را می‌گیرد. حالا بعضی از جهت اینکه اینجا اعدام ماهیت است، آنجا ایجاد است، فرق بین اعدام و ایجاد و از این حرف‌ها گفتند. ما کاری به آن حرف‌هایش هم نداریم. یک بحث قانونی، دقت بکنید. آن فضای قانونی است. وقتی آمد به شما گفت نماز بخوان، این اطلاق ندارد، اصلا نمی‌شود اراده بکند بگوید نماز بخوان حتی جایی که من نهی کردم. نمی‌گوید، قانونگذار نمی‌گوید. یا اگر گفت غصب نکن، اما این اطلاق دارد، یعنی غصب نکن حتی به عنوان نماز. این غصب نکن، می‌آید جلو. اما نماز بخوان نمی‌آید جلو.
و لذا عرض کردیم کرارا و مرارا و تکرارا قوام بحث اجتماع امر و نهی که در کتب ما الان آمده، قوامش این است که بر این دو تا اطلاق ثابت بشود. اطلاق امر و اطلاق نهی.
اما اگر ما آمدیم گفتیم تقیید، اینها چه می‌گویند؟ اینها می‌گویند امر خورده به عنوان، عنوان صلاة، این همه جا صدق می‌کند. نهی هم خورده به عنوان غصب، این هم همه جا صدق می‌کند. آنچه که شما الان جمع کردید، مقام امتثال است. مقام امتثال راجح نیست به مقام جعل، خلاصه‌اش. وقتی گفت نماز بخوان این دیگر ناظر به مقام امتثال نیست. یعنی به عبارت خود بنده این نمی‌آید همراه شما گفته نماز بخوان، عنوان نماز، نماز در خانه، نماز در مسجد، نماز در خیابان، نماز در بیابان، نماز در زمین غصبی، این نمی‌آید همراهش، آن کاری به اینها ندارد اصلا آن می‌گوید نماز بخوان.
لذا مشهور شده بین علما که مقام امتثال مخصوصا اصولیین متأخر ما، مقام امتثال صد در صد در اختیار مکلف است، صد در صد. ربطی به مولا هم ندارد به مقام جعل هم ندارد. لذا نماز خوان اطلاق دارد، لا تغصب هم اطلاق دارد. این خلاصه تفکر. ربطی به هم ندارند.
اگر شما می‌خواهید صل را اطلاق بزنید، تقیید بزنید معذرت می‌خواهم، می‌خواهید صل را تقیید بزنید در مقام امتثال است دیگر، یعنی در مقام امتثال به او می‌گوییم اینجا در زمین غصبی تقیید بزنید. مقام امتثال صلاحیت ندارد بیاید مقام جعل را تقیید بزند. اصلا مقام امتثال متأخر است. اگر می‌خواهد تقیید بیاید باید در مقام جعل باشد. مثلا باید بگوید صل و لا تصلی فی المغصوب، این در مقام جعل تقیید خورد. خلاصه اشکال روشن شد؟
اما شما می‌گویید من الان جمع کردم، این جمع تو نمی‌آید در مقام جعل را تخصیص بزند. خوب دقت بکنید. آن اطلاق دارد صل، آن هم اطلاق دارد لا تغصب. نمی‌شود بگوید صل الا فی الغصب، چرا؟ چون این الا از کجا آمد؟ من جمع کردم، خب تو جمع بکنی، یکی دیگر جمع نمی‌کند. اصلا مقام امتثال تو نمی‌آید مقام جعل را تقیید بزند، صلاحیت ندارد. رتبه‌اش متأخر است اصلا و اصولا در اختیار مولا نیست. نه اینکه جزو محالات است.
من سابقا عرض کردم متعارف عقلاء این است: مقام امتثال را به مقنن نسبت نمی‌دهند. چرا؟ چون فراوان است دیگر. کار مقنن نیست بیاید بگویداین عینک تو غصبی است، این کتاب تو غصبی نیست، این یکی مایع بول است، این مایع خمر است، این مایع آب است. اصلا کار مقنن نیست. کار مقنن این حرف‌ها نیست که بیاید مقام امتثال را بررسی بکند. پس در مقام امتثال تو گیر کردی. این نمی‌آید مقام جعل را تقیید بزند. اطلاق مقام جعل می‌ماند. روشن شد؟ این یک تفکر.
این هم همین است که الان در حوزه‌های ما هست.
س: تشخیص مصادیق با 10:37 این بحث متفاوت نیست؟ این خون است این خون نیست، تشخیص مصداق است، بله کار شارح نیست و مقنن، اما اینکه بیاییم بحث اجتماع به این مهمی را...
ج: چون شارع گفت بیا نماز بخوان، آن کاری نداشت شما کجا نماز می‌خوانید. این کار شماست. یک دفعه در منزل می‌خوانید، یک دفعه در مسجد الحرام می‌خوانید، یک دفعه در مسجد النبی(ص) می‌خوانید، یک دفعه در بیابان می‌خوانید، یک دفعه در خیابان، او دیگر به این کار ندارد که او گفت نماز بخوان
س: خب در غصب مشکل داریم
ج: داریم، آن دیگر نظر ندارد که شما کجا. یک جا مستحب می‌خوانی، یک جا پنج درجه ثواب، یک جا بیست درجه، آن به اینها کار ندارد اصلا. او به این کار ندارد که شما چه می‌کنید. بله در روایت آمد که مسجد الحرام است، این به آن کار دارد. اما فرض کنید نیامد بگوید که در غصبی بخوان، در خیابان این طور، در بیابان این طور، آن اختیارش با شماست.
پس تمام تصور این بحث اجتماع امر و نهی را با تمامش روی این تصور است. یک اطلاق این طرف، یک اطلاق آن طرف، تقیید اگر بخواهیم بزنیم از مقام امتثال است. مقام امتثال نمی‌تواند مقام جعل را تقیید بزند. این خلاصه تفاوت است.
این تصوری که امروز من می‌خواهم عرض کنم دقیقاً خلاف این است. آن نمی‌آید بگوید مقام امتثال تقیید می‌زند، می‌گوید فضای قانونی این طور است. اصلا خودقانون این نکته را دارد. خود فضای قانونی این طور است. مقنن نمی‌آید تا آنجایی که خودش منع کرده، خوب دقت بکنید. اگر کس دیگری منع کرده بود، معقول است. خودش منع کرده، جایی را که خودش منع کرده، نمی‌آید تا آنجا با شما جعل بکند. اصلا جعل محدود است. این از کجا لفظ است؟ نه، از مقام امتثال است؟ نه، از کجاست این تقیید؟ این تقیید فضای قانونی است. اسمش را ما گذاشتیم فضای قانونی.
س: مقنن قوانینی را جعل می‌کند که با شرایطش باشد. یعنی بتواند ...
ج: خب چه کسی گفته این شرطش اباحه مکان است؟ آن در رساله‌های علمیه نوشته، آخر در علم اصول باید ثابت بکنید. این شرایطش را شما در رساله عملیه دیدید، که یشترط فی مکان المصلی مثلا اباحه. این در رساله‌ها آمده، خب این نتیجه بحث اصولی است.
س: استاد با این بیان شما همیشه شما امر را تقیید می‌زنید؟ درست است؟
ج: طبیعتاً من نمی‌زنم، قانون می‌زند. خوب دقت می‌کنید، من نمی‌زنم. این می‌گوید طبیعت قانون این است اصلا. مقنن نمی‌آید جایی را که خودش نهی کرده بگیرد.
س: مقنن هم یک شرایطی یک
ج: بله، شرایط را که بیان کرده، نگاه کنید شرایط را که گفته، مثلا گفته صلاة با طهارت باشد، لا صلاة الا الی القبله، اینها را گفته، مکان مغصوب را نگفته، ما می‌خواهیم با قواعد درستش بکنیم.
پس بنابراین نمی‌دانم انشاءالله روشن شد. یک بحثی است و لذا این بحث اگر شد دیگر این بحث‌هایی که شما در اجتماع امر و نهی می‌خوانید، کلا از بین می‌رود دیگر. جای این بحث‌ها نیست اصلا.
س: در انقاذ غریق چجوری است استاد؟
ج: که چه باشد انقاذ غریق؟
س: امر اطلاق دارد آنجا ولو فی مکان غصبی هم باشد باید
ج: نه، آن نکته‌اش چیز دیگری است. آن به خاطر اینکه اصلا غصب و اینها را نگاه نمی‌کند. مکان غصبی باشد، غیر غصبی باشد، بلکه آقایان چون رفتند  روی مسئله انقاذ غریق اهم از نماز است، انقاذ نکردو غریق هم مرد، مشغول نماز شد، ما در بحثش شبهه کردیم که اصلا شاید نماز صحیح نباشد. یعنی بعبارة اخری شبیه سنت و فریضه، انقاذ غریق جزو مثل فریضه است، یعنی حتی با ترتب هم نمی‌شود درستش کرد. دارند آقای خویی و مرحوم نائینی دارند که اگر انقاذ نکرد، مثلا ترتب شامل می‌شود و نماز درست است. ما آنجا هم شبهه کردیم گفتیم بعید است، نه غصب، خود نماز هم روشن نیست.
این را چون آقایان همه را از باب تزاحم گرفتند. ما اصلا تزاحم وارد نشدیم. شبهه داشت روایت تزاحم. از ادله انقاذ غریق اینجور فهمیدیم که این بر تمام احکام مقدم است، چه غصب باشد، چه نماز باشد. لذا ما شبهه داشتیم که اگر انقاذ غریق نکرد، مشغول نماز شد، آقایان می‌گویند نمازش درست است. ما شبهه در صحت آن نماز داشتیم. معلوم نیست، شاید از مجموع روایات اصلا شارع اجازه نمی‌دهد به او کاری غیر از انقاذ غریق بکند، حتی نماز. خوب دقت بکنید. اصلا شارع به او اجازه نمی‌دهد چنین کاری بکند. آقایان رفتند روی قاعده ترتب گفتند اشکال ندارد. امر به انقاذ غریق اهم است، بایدآن را انجام بدهد، اگر عصیان کرد مهم را انجام داد، نماز، نماز درستی است. ما گفتیم نه این امر اهم و مهم به این مقداری نیست که آقایان گفتند، ما باید یک شرایط دیگر را هم در نظر بگیریم. ما در اینجا استظهارمان این است که مثل آقای خویی قدس الله نفسه، خیلی هم عجیب است از ایشان که اگر کسی ماه رمضان نیت مثلا قضای ماه رمضان قبلی کرد، یا نیت نذری داشت که یک روز پنج شنبه بگیرد، در ماه رمضان، مشهور فقهاء بل کاد ان یکون اجماعا گفتند باطل است، نه برای ماه رمضان واقع است، نه برای آن نذرش یا برای آن قضا. آقای خویی به ترتب درستش کردند. عرض کردیم آنجا هم ترتب جاری نمی‌شود. مضافا به اینکه آنجا شبهه حکم وضعی دارد، اصلا جای ترتب نیست. حتی اگر حکم تکلیفی صرف باشد، آنجا هم ترتب جاری نمی‌شود.
یعنی از مجموعه در می‌آوریم که شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن، فمن شهد منکم، این فریضه الهی است، حق ندارد مکلف کار دیگری بکند. هیچ کاری را نمی‌تواند در ماه رمضان غیر از روزه ماه رمضان بگیرد، این فریضه الهی است. ما آن ترتب را با عرض عریضش قبول نکردیم اصلا در اصل ترتب ما اشکال داریم کلا، بر فرض هم قبول بکنیم با آن عرض عریضش قبول نکردیم که آقای خویی مثلا می‌گوید در ماه رمضان هم روزه درست است، روزه قضا بکند مثلا از ماه رمضان قبلی، ایشان می‌گوید برای قضا واقع می‌شود، البته خب عصیان کرده، ماه رمضان فعلی را نگرفته است.
به نظر ما حق با مشهور است، نه ماه رمضان واقع می‌شود، نه قضا، هیچ کدام واقع نمی‌شود. ماه رمضان به خاطر اینکه نیت نکرد، قضا هم به خاطر اینکه باطل است اصلا. حق ندارد در ماه رمضان هیچ روزه دیگری بگیرد. اصلا ماه رمضان یک خصلتی دارد هیچ روزه دیگری به نحو ترتب هم نمی‌شود درستش کرد. به هیچ نحوی قابل اصلاح نیست. دقت فرمودید؟ این استفاده از ادله است.
در باب انقاذ غریق نظر ما این است که حتی نماز هم بخواند با ترتب درست نمی‌شود. غصب که جای خودش را دارد. جزو اوجب واجبات الهی هم با انقاذ غریق جور نمی‌شود. با ترتب هم جور نمی‌شود.
به هر حال خیلی وارد این بحث نشویم. این را من فقط اجمالا عرض کردم. خب به ذهن ما البته توضیح دادیم که این فضای قانونی روی نظام عبد و مولا قاعدتاً حکومت، چرا دارد یک مقدار اما نه به این عرض عریضی که در قانون است. چرا؟ چون فضای قانونی یک نکته‌ای است که می‌آید قانون را برای جامعه در نظر می‌گیرد. جامعه هم نه مثلا فرض کنید اهل قم مثلا، نه جامعه در این اصطلاح قانونی کل آن که در اختیار است. یعنی افراد هستند، حیوانات هست، زمین هست، اسفالت هست، آب هست، گیاه هست، کوه هست، دریا هست، تمام. اینها را باید منسجماً، بلکه انشاء الله تعالی اگر رسیدیم امروز عرض می‌کنم. حالا خب باشد فردا دیگر امروز اگر بخواهیم بگوییم باز مختصر می‌شود، فردا چون بحث می‌خواهد تمام شود انشاءالله.
این راجع به این مطلبی که ما ادعا کردیم. البته خب بعضی از آقایان بعد از بحث اشکال کردند که اثبات این ادعا احتیاج به، راست است خب مطلب راست هم هست. الان در دنیای قانونی فعلی سعی بر این است، یعنی این واضح است. لکن خب در حوزه‌های ما چون متعارف نبوده لجهات المختلفه نه یک جهت واحده شاید یک مقدار سنگین باشد. عرض کردیم از مجموع آیات و روایات وقتی می‌گوید و السماء رفعها و وضع المیزان، الاتطغوا فی المیزان، حالا ما تازه زمینش را گفتیم، آیه مبارکه آسمان را هم گفته. تمام این آسمان و زمین دارای یک حساب معینی هستند، آن حساب معین اقتضایش قانون است. ببینید الا تطغوا، کم فروشی نکنید، خب بین کم فروشی که این بقال در قم انجام می‌دهد با سماء رفعها چه رابطه‌ای با همدیگر دارند؟ آن روایت را هم آن روز خواندیم روایت ابی ولاد، یک قاطری گرفته بود که مثلا برود فرض کنید تا کهک، بعد مشکلی پیش آمد، رفت فرض کنید تا فردو مثلا در قم، ابو حنیفه گفته بود مثلا پولش را نمی‌خواهد بدهید، یک چیزی الضمان بالخراج را معنا کرده بود، در مکاسب هم هست، بعد که می‌گوید به حضرت، حضرت فرمودند نه ضامن است و بیخود گفته ابو حنیفه، بعد حضرت فرمودند فی هذا القضا و شبهه تحبس السماء قطرها، این فتواهایی که ابو حنیفه می‌دهد دقت بکنید، ابو حنیفه و یک قاطر چه ارزش وجودی دارد، که حالا مثلا یک قاطر ضامن هست یا نیست؟ امام(ع) می‌فرمایند آسمان اصلا بارانش را نمی‌فرستد. خوب دقت کنید. این ربط دادن خیلی غریب است به اصطلاح، حالا یک قاطر چقدر ارزش وجودی دارد که دیگر آسمان باران نبارد دیگر، بقیه مطالب که جای خودش را دارد.
علی ای حال کیف ما کان ما این توضیحات را سابقا عرض کردیم. پس سه مرحله است. عرض کنم که خدمتتان آن وقت عرض کردیم که راجع به این مسئله ما نحن فیه، که اخذ اجرت بر واجبات باشد. این را گفتیم در سه مرحله بررسی بکنیم. یکی ادبیات قانونی، یکی مثالش هم مثال قرآنی که بخواهیم بزنیم این است: مثلا و من یکتمها فانه آثم قلبه، یا اسکنوهن من حیث سکنتم من وجدکم، اسکنوهن یعنی این زن‌ها را جا بدهید، همان طور که توانایی شماست، قدرت شماست. و این عرض کردم کنایه است از نفقه. دو تا حکم، ادای شهادت واجب، شما یک چیزی را شاهد بودید، طرف می‌گوید آقا بیا نزد قاضی شهادت بده، می‌گویند واجب، خدا گفته برو شهادت بده، واجب است بر تو. دوم نفقه دادن به زن در ایام عده واجب، زن مطلقه در ایام عده نفقه‌اش به او واجب است. سوال این است: اگر کسی این جور گفت که من شهادت می‌دهم پول می‌گیرم، تمام نکته فنی این است. من پول می‌گیرم، درست است خدا گفته واجب است ادای شهادت، من پول می‌گیرم، می‌آیم دادگاه پول می‌‌گیرم. آقای خویی و مرحوم آشیخ محمد حسین اصفهانی می‌گویند اشکال ندارد. اطلاقات اوفوا بالعقود، چون اوفوا بالعقود تقیید نمی‌خورد به وجوب ادای شهادت. ببینید، اوفوا بالعقود یک دلیل است، حالا ما اسمش را می‌گذاریم امروزی‌ها ماده قانونی، یک ماده قانونی است، ادای شهادت واجب یک ماده قانونی است. اوفوا بالعقود یک ماده قانونی است، اسکنوهن یک ماده قانونی دیگری است. می‌گوید آقا به برادر این خانم می‌گوید من حاضرم مثلا روزی هزار تومان به این خانم نفقه بدهم در ایام عده، حالا زن خودش هم هست، باید بدهد شرعاً، لکن از شما روزی پانصد تومان می‌گیرم تا نفقه این را بدهم. قرارداد می‌بندند با هم. آقای خویی می‌گوید چه اشکالی دارد؟ با اینکه واجب هم هست.
البته اینجا احتمالا چون بین قوسین چون واجبات مالی را آقایان احتمال می‌دهند که در ذمه باشد. اگر در ذمه شد دیگر اشکالش به خاطر ذمه است. حالا اگر این چون واجبات مالی یک خصوصیاتی دارد. حالا آن مثال اسکنوهن باشد چون یک مشکلی دارد. اما همان مثال ادای شهادت را عرض می‌کنیم. شما ادای شهادت را در نظر بگیرید. بحث واجبات مالی در ذمه، آن هم شاید در این مباحث به آن اشاره بکنیم. حالا من بین قوسین گفتم بعد یعنی در پرانتز گفتم بعد توضیحش را می‌دهم. دقت بکنید، اشکال مرحوم آشیخ محمد حسین و اشکال آقای خویی این است. این بحث ادبیات، اسمش را ما گذاشتیم ادبیات قانونی، این ماده قانونی با آن ماده قانونی هیچ نسبتی ندارند، نه نسبت تخصص است، نه تخصیص است، نه حکومت است نه ورود است. چهار تا نسبت هم سابقا شرح دادیم. همین اخیرا به یک مناسبتی شرح دادیم. هیچ کدام از این نسب نیست. پس می‌توانم چه اشکال دارد؟ از آن طرف شارع گفت ادای شهادت واجب است، از آن طرف اوفوا بالعقود هم گفته، هیچ نسبتی هم ندارد که تقیید، چرا تقیید بزنم؟ من با شما قرارداد بستم، آقا از شما پول می‌گیرم، هزار تومان، می‌آیم تا دادگاه شهادت می‌دهم، با اینکه بر من هم واجب است، شرعا بر من ادای شهادت واجب است، لکن می‌خواهم در مقابل این عمل پول بگیرم. این خلاصه عنوان. روشن شد؟
در مقابل این عده زیادی عرض کردم من سوابق مسئله را عرض کردم از زمان صحابه شروع شده، در بحث تاریخی مفصل گفتیم. یک عبارتی است در کتب اهل سنت و بعدها هم در شیعه خیلی تکرار شده، به قول امروزی‌ها استانداردفقه شده است. لمنافات الوجوب لاخذ الاجره، گفتندهمین وجوب منافات دارد با اخذ اجرت. این منافات الوجوب لاخذ الاجره، البته در بحث دوم است حالا بحث اول نیست. ما می‌خواهیم در بحث اول هم الان مطرحش بکنیم. آیا در ادبیاتش هم همین طور است؟ اینها می‌گویند نه، در این ادبیات قانونی چنین چیزی نیست. این یک چیز است اوفوا بالعقود است، آن هم یکی. این یک بخش کار.
بخش دوم روح قانون. روح قانونی اصطلاح ما، تفسیر و تحلیلی است که ما از این اعتبارات قانونی می‌دهیم. مثلاً فرض کنید به اینکه اگر گفت ادای شهادت واجب است. تحلیل ما این است که سوال این است که این که ادای شهادت واجب است، مفادش چیست؟ مفاد وجوب چیست اصلا؟
خب یک عده می‌گویند مفاد وجوب واداشتن است. تمام شد. شما را وادر بکنند به اینکه بروید ادای شهادت بکنید. دیگر غیر از این نیست چیزی. اما خودادای شهادت از اختیار شما خارج است؟ نه. ادای شهادت در اختیار شماست، البته شما را وادار کرده، شما می‌گویید من این ادای شهادت را در مقابل پول می‌دهم، چه مشکلی دارد؟
پس بنابراین عده‌ای بحثشان سر ادبیات قانونی است که اصلا در ادبیات قانونی شاملش نمی‌شود. لکن این که الان ما داریم، این وجوهی که الان ذکر شده بیشتر سر روح قانون است، و این مراد ما از روح قانون، ما در وجوب اگر بخواهیم تحلیلش بکنیم، خوب دقت بکنید. ما بخواهیم وجوب را تحلیل بکنیم. در وجوب چیست؟ چند تا چیز است. مثلا اگر گفت آب بیاور، یا گفت یجب علیک اداء الشهاده، یا اد الشهاده، در این چند تا چیز خوابیده؟ چی خوابیده در این؟ یک: فقط امر، بأس خوابیده، واداشتن، هیچ چیز دیگری نخوابیده. خب اگر این مبنا را گفتیم قاعدتاً می‌گوییم من دلم می‌خواهد ادای شهادت، درست است شارع به من واجبش کرده، می‌خواهم در مقابلش پول بگیرم، وجوب شرعی روی خود این عمل من تأثیرگذار نیست. مثلا مولا به عبدش می‌گوید برو آب بیاور، البته مثال عبد و مولا نمی‌شود زد حالا، عبد به پسر می‌گوید تو پنج تومان به من بده من ‌می‌روم آب برای پدرت بیاورم، او فقط من را وادار کرده، اما خود عمل در اختیار من است.
دو: خواندیم، در عبارات مرحوم آشیخ محمد حسین اصفهانی خیر، اضافه بر بأس، عمل هم از سیطره مأمور خارج می‌شود، دیگر در حق او نمی‌تواند سیطره داشته باشد. خوب دقت بکنید. اینها تحلیلات علمی است، انصافا هم خیلی دقیق است. یعنی دیگر ادای شهادت دست تو نیست. خوب دقت کنید. این حکم وضعی است به اصطلاح.
بنای آقایان این است که بأس حکم تکلیفی است. بقیه‌اش احکام وضعی است. یعنی یک مشت احکام وضعی هم در این امر خوابیده است.
امر دوم: این در سیطره تو نیست. این وجه هم نقل کردیم در کتاب مرحوم آشیخ محمد حسین. دیگر این ادای شهادت در سیطره تو نیست، مفاد برو شهادت بده، خوب دقت بکنید، مفاد بروشهادت بده، این است که این در سیطره تو نیست، از سیطره تو خارج شد، پس تو چطور می‌خواهی اوفوا بالعقود بکنی، تو اصلا سیطره بر آن نداری، چطور می‌خواهی در مقابلش پول بگیری؟ اصلا سیطره‌ای بر آن نداری. این هم رأی دوم.
رأی سوم، نه فقط سیطره نیست، اصلا ملک تو نیست و ملک آمر است. نه اینکه سیطره نیست. اصلا این ادای شهادت ملک آمر است، ملک خداست. ملک تو نیست، این ملک الهی است. اگر ملک الهی شد، شما می‌توانید بفروشید، ملک دیگران را می‌توانید بفروشید؟
رأی چهارم، نه حالاملک نمی‌گوییم، حق می‌گوییم. این حق. و همین طور وجوهی که در این جهت گفته شده که خواندیم. و اینها بر می‌گردد به مسئله تحلیل قانونی یا روح قانون. یا تحلیل اعتبارات قانونی که اینها را ما چه جور تحلیل بکنیم؟ مثلا در وجوب چند تا چیز خوابیده؟ ما عرض کردیم که حالا این چند وجه را گفتیم و مناقشات آقایان را هم خواندیم.
مثلا مرحوم صاحب جواهر می‌گوید در وجوب خوابیده که شما مجانی انجام بدهید. مرحوم آقای خویی و مرحوم آشیخ محمد حسین می‌گویند اگر از دلیل وجوب در آمد که مجانی باید باشد، اخذ اجرت نمی‌شود کرد. صاحب جواهر که قبل از این دو بزرگوار است، خیلی هم قبل از این دو بزرگوار است، صاحب جواهر می‌گوید اصولاً از دلیل وجوب این در می‌آید. وقتی می‌گوید یجب علیک اداء الشهاده، دقت کنید من می‌خواهم طرح افکار را بکنم. این افکار هم خب روشن است دیگر قابل طرح در دنیای علم هم هست. در دانشگاه‌ها می‌توانید مطرح بکنید، در دانشگاه‌های حقوق مطرح بکنید. اصلا می‌گوید وقتی که می‌گوید بر تو واجب است، یعنی این کار را باید مجانا باید انجام بدهی. این هم دعوای صاحب جواهر. در طبیعت وجوب مجانیت خوابیده. مرحوم آقای خویی می‌گوید مثلا نماز ظهر را بخوان، در آن مجانیت است، نماز ظهر را نمی‌شود آدم پول بگیرد، اما ادای شهادت را می‌شود. آقای خویی بین این دو وجوب فرق می‌گذارند. چون آنجا واضح است که باید عمل مجانی انجام بگیرد. اما مثل ادای شهادت نمی‌تواند پول بگیرد، دقت می‌کنید؟
پس بنابراین اما صاحب جواهر می‌گوید نه هر جا که گفت واجب است، وجوب معنایش این است، اصلا معنای وجوب این است، آن عمل باید مجانی انجام بگیرد.
سوال این است که آیا شما ما در اینجا چه کار کنیم بالاخره این معنای وجوب و تحلیل وجوب و روح قانون چیست بالاخره چه کنیم این مسئله را؟
من عرض کردم حق در مقام این است که چون اینها اعتبار است، تمام اینها ممکن است، هیچ مشکلی ندارد. ممکن است در یک قانونی وجوب به معنای حتماً مجانی باشد، ملک باشد، نفی سیطره باشد، الی آخر حرف‌هایی که گفته شده. امکان دارد. آن لمنافاة الوجوب لاخذ الاجره که در کلمات علمای سنی و شیعه آمده بیشتر به این روح قانونی بیشتر ناظر است نه به ادبیات قانونی، بیشتر به این ناظر است. چون وجوب با سیطره، حالا به خاطر سیطره است، به خاطر خروج از ملک است، ملک مولا بودن است، به خاطر الی اخر وجوهی که...
ما اشکالمان وقتی که وارد این اقوال می‌شویم، نگاه می‌کنیم اشکال ما این است که شواهد ما الان نشان نمی‌دهد که روح قانونی در زمان پیغمبر اکرم(ص) نه فقط ایشان بلکه تا زمان امام صادق(ع) کاملا روشن باشد. این را نمی‌توانیم الان درست در بیاوریم. چون جامعه که جامعه عبد و مولاست بلااشکال. عادتاً صحبت‌ها هم روی نظام عبدو مولا می‌شود بلااشکال. اما از آن طرف شواهد زیادی اقامه کردیم و یک عده را هم نگفتیم که ظاهرا تشریع اسلامی بر اعتبار عبد و مولا نیست، بر اعتبار قانونی است. ممکن است ادبیاتش در بعضی موارد عبد و مولا باشد، اما تشریع، تشریع قانونی است. شواهدی را هم اقامه کردیم دیگر حالا بعضی را همه امروز اشاره‌ای کردیم.
پس اینها را اگر ما کنار هم بگذاریم، آیا ما می‌توانیم بگوییم که اصلا در شریعت مقدسه در مفهوم وجوب، اخذ کرده مجانیت، یا در مفهوم وجوب این است که ملک خداست یا ملک آمر. عرض کردیم اگر گفتیم ملک آمر یعنی اصطلاح قانونی، ملک خدا، شرعی، شرعی قانونی، که در شریعت مقدسه این طور است. آیا این هست؟ واضح نیست. اگر ما باشیم و منصفانه بخواهیم برخورد بکنیم، حق با مرحوم آشیخ محمد حسین و آقای خویی است. یعنی به این معنا، اینها از این نحو راه هم وارد نشدند مرحوم آشیخ محمد حسین و مرحوم آقای خویی.
حقش این است که ما یک صورت واضحی از حدود قانونی در آن زمان نداریم. عرض کردم اصولا با قطع نظر از این نکته، شواهد نشان نمی‌دهد دو تا جامعه به اصطلاح مثل مکه و مدینه، دو تا جامعه قانونی باشند. رم باستان بود، جامعه قانونی بود. حتی در بابل که همین حله فعلی باشد که در عراق است. این بود البته قانون بود همین قوانین حمورابی که الان هم چاپ شده که 3700 ماده قانونی است، به اسم مسئله چاپش کردند. این هست، اما انصافش من نگاه کردم عده‌ای از آن را حالت روح قانونی که ما می‌گوییم ندارد. حالا توضیحش یک وقت دیگر.
به هر حال ایران هم اجمالا بود. ما شواهدی را تاریخی را قطعی داریم که مکه و مدینه رابطه‌ای خیلی با ایران ومجوس نداشتند. اصلا رابطه با مجوس در قرآن هم که اسم مجوس رفته، رابطه‌شان یک مقدار به خاطر یمن بود، چون یمن به اصطلاح نماینده‌های، استاندار این حجاز و نجد و اینها در یمن بود. از ایران یک عده زردشتی رفته بودند در یمن بودند. این لفظ مجوس هم در واقع احتمالاً لفظ ماگوش باشد یا ماگوس باشد، من وارد آن بحث‌های مجوس هم نمی‌شوم، و بعد هم که بحرین، چون بحرین خودشان اسلام آوردند. آن وقت در بحرین مجوسی بودند. اصولا به احتمال قوی سوال سنوا بهم سنة اهل الکتاب هم مال بحرین باشد که مثلا از طرف حضرت که رفتند گفتند اینجا مجوسی هستند چه کار بکنیم، حضرت فرمودند اینها را هم مثل اهل کتاب مسیحی و یهودی حساب بکنید. اما با خود ایران، کلا عرب مکه، عرب مدینه به خاطر اینکه کشاورزی مختصری داشت  اهل مهاجرت و این حرف‌ها نبود، عرب مکه هم چون کشاورزی نداشت، به تجارت رو آورده بود، تجارتش هم در تابستان‌ها به طرف شام، در زمستان‌ها به طرف یمن. ایران در این برنامه تجارتی نیست. در این خط سیر تجارتی نیست. خوب دقت می‌کنید؟ آشنایی‌شان هم با مجوس و یا ماگوش و یا ماگوس آشنایی کمی بود، نه آشنایی زیادی بود. عرض کردم اینها را یک وقت دیگر هم توضیح دادم.
لذا ما خود جامعه هم جامعه قانونی نیست. البته عرض کردم پیغمبر(ص) از بدو ورود به مدینه یک قانون 52 ماده‌ای بین خودشان و یهود مدینه نوشتند که عرض کردم بعضی از مستشرقین جمع کردند و به عنوان نخستین قانون اساسی دنیا اسمش را گذاشتند. راست هم هست. اما تعبیرش تعبیر قانون اساسی نیست. بعضی از موارد جزئی در آن هست.
به هر حال اینها را یک وقتی توضیح دادیم دیگر تکرار نمی‌خواهیم بکنیم.
پس بنابراین ما الان بخواهیم با موجود آن چه که ما الان از شواهد تاریخی و شواهد روایی، بله در آن روایت دارد که سندش هم بد نیست اجمالاً، حضرت رضا(ع) می‌فرماید مردم چه می‌گویند؟ می‌گویند ما برده شما هستیم، حضرت فرمودند که نه برده نیستید، حق الطاعه دارید، شما باید طاعت ما را بکنید. بحث ولایت ما مطرح است، بحث بردگی مطرح نیست. این هست، این هست اما این نمی‌تواند خیلی کارگشا باشد.
لذا به ذهن ما می‌آید الان برای این مسئله که آیا ما مثلااز وجوب چه بفهمیم، از آنها، شاید بهترین راه همان ادبیات قانونی باشد، چون روح قانون کمی ابهام دارد. خب شما هم به طور طبیعی می‌دانید هر جایی که ابهامی پیدا شد، اقل و اکثر بود، ما همیشه یک قاعده کلی عقلایی داریم که آن اقل واضح قدر متیقن را اخذ می‌کنیم. خب قدر متیقن بأس است. اگر مفادوجوب بأس باشد اخذ اجرت فی نفسه اشکال ندارد. راست هم هست. چه مشکلی دارد اخذ اجرت؟ اگر مفادش بأس باشد. اگر رفت در مفاد دیگر مشکل پیدا می‌کند. مفاد فقط بأس باشد مشکلی ندارد. این نتیجه‌ای که این طرف.
اما اگر ما آمدیم و ادبیات قانونی را هم در نظر گرفتیم خصوصا لغت عرب را و خصایصی که لغت عرب دارد، عرض کردیم در لغت عرب هیئات معنا دارند به خلاف لغت فارسی، فارسی و هند و اروپایی این طور است، با پسوندو پیشوند است، آنها با هیئات و فعل و یفعل و فاعل و مفعول، با هر هیئتی معنای چیز می‌کنند. اضافه بر آن که هیئات ترکیبی معنا دارد. اضافه بر او هیئات افرادی هم که معنا دارد، هیئات تکریبی. هیئات ترکیبی ناقص هم مثل جمله شرطیه یا اضافه الی اخره که حالا بحث جایش اینجا نیست. ما اگر بخواهیم این ادبیات لغت عرب را انصافا هم قابلیت‌های بسیار فراوانی این لغت دارد، این را بخواهیم بررسی بکنیم و از آن نتیجه بگیریم قانونی را، این بحث، بحث لطیفی است.
و آن بحث این است که وقتی گفت که یجب علیک اداء الشهاده، دقت بکنید، یا اد الشهادة، یا جئنی بماء، حالا اینطوری، یا اسکنوهن، حالا همین مثال اسکنوهن، و من یکتمها فانه آثم قلبه، این بحثی که اینجا می‌آید حالامثال همین جئنی بماء، یک مثال عرفی واضح بزنیم که روشن بشود. آن بحثی که الان اینجا می‌آید ما در محل خودش اثبات کردیم معانی حرفی، معانی هیئات معانی حرفی هستند. طبیعت معانی حرفی معانی اندکاکی هستند. معانی اندکاکی یعنی معانی هستند که خودشان فی نفسه چیزی نیستند. گفت الموجود لا فی نفسه به قول آن آقا. خودشان فی نفسه نیستند، عین طرفین هستند.
عرض کردیم این معنای حرفی را برای اولین بار در تحلیل مطالب اسم و حرف در کتاب نجم الائمه رضی در شرح کافیه ابن حاجب آورده ایشان. قبل از ایشان هم نبوده این تعبیر. ایشان می‌گوید فان الحرف یوجد المعنا فی غیره، این تعبیر این است. البته به امیر المومنین(ع) هم نسبت داده شده، الاسم اعم بحرکة المسمی، و الفعل عن المسمی و الفعل ما اعم 37:05 ، این هست، لکن به عنوان تحلیل، تحلیل مفصلی را مرحوم نجم الائمه رضی دارد ولذا هم آخرش می‌گوید فیتحد المعنی الاسم و الابتداء، همین حرفی که بعدها در کفایه آمده است. این حرف در کتاب نجم الائمه آمده، یک حاشیه هم مرحوم سید شریف جرجانی که از اهل سنت است اینجا زده فان قلت یصح استعمال احدهما مکان الاخر، و قلت، این ان قلت و قلت هم در کفایه آمده، این حاشیه سید شریف این هم در کفایه آمده، این دو تا هر دو در کفایه آمده که آقایان می‌توانند مراجعه بکنند.
علی ای حال کیف ما کان وارد این بحث نشویم. عرض کردیم این خلاصه بحث را که بخواهم بگویم ببینید شما همین تسبیحی که دست من است، می‌گویم تسبیح روی دست من، این تسبیح این مسمی، این، دست هم که معلوم، رو چیست؟ تسبیح روی دست من، رو هیچی، حالا این تسبیح را جدا بکنید نیست، چیزی شما به معنای رو ندارید، اما خب به کار می‌برید، می‌گویید این تسبیح روی دست من، تسبیح بالای میز، میز واضح، تسبیح هم واضح، آن بالا چیست؟ این مراد مرحوم نجم الائمه رضی است که معانی حرفیه فی نفسه چیزی نیستند، احتمال دادیم قویا مرحوم صاحب فصول تعبیر کرده که معنای حرفی آلی است، این در فصول آمده، جای دیگر هم نیامده، بعد از صاحب فصول در کفایه هم آمده آلی، شاگردهای کفایه هم اختلاف دارند که مراد ایشان از آلی چیست. من احتمال می‌دهم که مراد صاحب فصول هم از عالی همین معنا باشد که ما اسمش را به جای آلی گذاشتیم اندکاکی، یعنی معنایی است که در طرفین لحاظ می‌شود. لذا در معانی حرفیه دائما باید طرفین را نگاه کرد.
ما در بحث حرف توضیحات فراوانی دادیم. چون خودش چیزی فی نفسه نیست و اطراف را نگاه می‌کند خواهی نخواهی به اختلاف نظر هم عوض می‌شود. مثلا من الان زیر سقف هستم، روی این هستم، پشت من، مقابل دیوار هستم، پشت به این دیوار هستم، یمین این طرف هستم، ببینید مدام عوض می‌شود.
و لذا عرض کردیم در هر جامعه‌ای که معانی حرفیه زیاد باشد آن تحلیل فلسفی و عقلی زیاد می‌شود. در هر جامعه‌ای که معانی اسمی زیاد باشد صنعت و تمدن و این حرف‌‌ها زیاد می‌شود، چون ابداعات زیاد است. اسمش یک چیز ماشین است، اسم یک چیز گاری است، اسم یک چیز مثلا فلان است، اسم یک چیز هلیکوپتر است، این مال صنعت است. اما وقتی معانی، و لذا در بحث‌های فلاسفه من حیث کذا، وقتی معانی حرفی الفاظ حروف زیاد شد، و هر جامعه‌ای الان من حتی سوال هم کردم در جوامع افریقایی کشورهای به اصطلاح، بعضی رفقا رفتند، مثلا جوامع بسیط معانی حرفی ممکن است اصلا نداشته باشند کلا، یا خیلی کم. معانی اسمی‌شان هم محدود. هر چه پیشرفت علمی بشود معانی اسمی زیاد میشود. هر چه پیشرفت فلسفی و تحلیل فلسفی زیاد می‌شود معانی حرفی زیاد می‌شود، چون مدام می‌آید تحلیل می‌کند، هی می‌آید زوایای کار را نگاه می‌کند. همین شخص واحد زیر سقف، روی زمین، نسبت به زمین، نسبت به راست، نسبت به چپ، شخص واحد، تولدش از کسی باشد، بنوت، آن شخص، ابوت، اخوت، اموت، مدام نسبت درست می‌کند، دقت می‌کنید؟عوض نمی‌شود چیزی اما مدام این نسبت‌ها را ایجاد می‌کند، حیثیات مختلف را می‌بیند.
پس معانی حرفیه اجمالا چون توضیحاتش را در محلش گفتیم، به این اصطلاح بنده حالا فرض کنید اصطلاح صاحب فصول آلی و به اصطلاح در کتاب نجم الائمه ایجاد المعنا فی غیره، البته مرحوم آقای نائینی هم دارد که معانی حرفیه ایجادی هستند، معانی اسمیه اخطاری، مطلب ایشان درست نیست، احتمالا هم ایشان حالا اگر آن مطلب صاحب مرحوم نجم الائمه را گفتند این جور معنا کرده  است.
به هر حال وارد این بحث نمی‌شویم چون بحثی است که باید در جای خودش شود.
آن وقت اگر معنای اندکاکی شد خوب دقت بکنید، در معانی اندکاکی باید اطراف را ببینید. و لذا یکی از نکات مهم در معانی حرفیه خوب دقت بکنید، چون اندکاکی است، تلخیص کلام است. یعنی اگر شما بخواهید یک مطلبی را بدون معنای حرفی بگویید ممکن است دو سطر بشود، اما با معنای حرفی، ممکن است سه کلمه بشود. مثلا قرأت من اول القرآن، این ممکن است مثلا سه کلمه باشد، لکن قرأت یعنی باید ماده قرائت را بیاورید، این را به نحو معنای حدثی یعنی سابقا بوده، این رابه نحو اسناد به خودتان، آن قرائت به خودتان، بعد اول را باید بیاورید، باز اول را به نحو اضافی این هم یک معنای حرفی است، اضافی به قرآن در نظر بگیرید، بعد این قرائتی که در سابق بوده، نسبت بدهید به اول قرآن. این نسبت هم نسبت ابتدائی خوب دقت بکنید، قرأت من اول القرآن، شما چند تا نسبت را جمع کردید، گفتید قرأت من اول القرآن.
پس معانی حرفیه طبیعتشان معانی اندکاکی هستند، اطراف دیده می‌شود. دیگر چون وقت هم علی شرف الاتمام است، صحبت این است وقتی به طرف می‌گویی جئنی بماء، خوب دقت بکنید، چه نسبت‌هایی دیده می‌شود؟ اینجا شما سه چیز دارید، آمر، مأمور، مأمور به. شما در این جئنی بماء چه کار می‌کنید؟ یک قول این است که فقط نسبت بین آمر و مأمور است، حالا تحلیلش آمد، دیگر ادبیاتش هم روشن شد. من در اینجا فقط مأمور را وادار می‌کنم، چیز دیگری نیست. وادار می‌کنم به آن مأمور به. یک قول هست نه، من ایجاد نسبت بین مأمور و مأمور به می‌کنم. به او می‌گویم دیگر این مأمور به از دست تو خارج است. این قول دوم. یا به او می‌گویم دیگر تو باید این مأمور به را مجانی انجام بدهی، قول صاحب جواهر. یا به او می‌گویم این مأمور به ملک آمر است، ملک من است، قول مرحوم شیخ جعفر کبیر، دقت کردید؟
این سوالی که دقیقا هست شما در جئنی بماء چه را در نظر گرفتید؟ آمر دارید، مأمور دارید، مأمور به، چه کار کردید؟ آیا نسبتی بین آمر و مأمور به هست؟ نسبتی بین آمر و مأمور هست؟ نسبتی بین مأمور و مأمور به هست؟ نسبتی بین هر سه هست؟ تمام آن نکته فنی که به نظر ما در اینجا مهم است که مرحوم آقای اصفهانی و آقای خویی نرفتند، تمام آن نکته مهم تحلیل این ادبیات است.
این در وعاء اعتبار و قانون چه کار می‌کند؟
و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین

ارسال سوال