فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 95-1394 » فقه یک شنبه 1394/10/6 مکاسب محرمه/ اخذ اجرت بر واجبات/ وجوه تنافی وجوب با اخذ اجرت/ تشریح بیشتر فضاهای اصولی و فضای قانونی (40)

مدت 00:46:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 95-1394 شمسی حضرت آیت الله استاد سید احمد مددی الموسوی زمان:ساعت 10- 11 صبح مکان :قم صفاییه کوچه17 پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)

جلسه 40، 6-10-94  تشریح بیشتر فضاهای اصولی و فضای قانونی

خلاصة بحث گذشته

بحث در اخذ اجرت بر واجبات بود. گفتیم که مرحوم شیخ ادعای اجماع بر عدم جواز کرده است اما این مسأله اختصاص به شیعه ندارد و در معظم آثار اسلامی اعم از شیعه و سنی منافات وجوب با اخذ اجرت یافت می‌شود. لذا در فقه متأخر ما هم مسألة تنافی وجوب با اخذ اجرت عنوان شده و وجوهی برای آن بیان شده که آن‌ها را به‌تفصیل خواندیم و دربارة قبول یا رد آن‌ها هم بعداً بحث می‌کنیم. به مناسبت این بحث مقداری از بحث فقهی خودش خارج شدیم و گفتیم: پیش از ورود در این بحث، کیفیت ورود و خروج در مباحث اصول را روشن سازیم تا پس از آن ریشه‌های اصولیِ تنافی وجوب با اخذ اجرت را مشخص کنیم. به نظر ما این بحث بسیار مفید است چون بین اصولیون در عده‌ای از مسائل اختلاف است که به نظر ما سرّ اختلاف به اختلاف فضاها و دیدگاه‌های اصولی برمی‌گردد.

پس از تأمل در کلمات اصحاب و کلمات اهل سنت به ذهن بنده رسید که می‌توان در اینجا هفت فضای اصولی را تصویر کرد که اگر این کار به‌دقت انجام شود و مبانی و ریزه‌کاری‌های هر یک از آن فضاها بیان گردد بسیار لطیف است و نحوة ورود و خروج ما را در همة مباحث اصول مشخص می‌سازد و شاید یک یا دو جلد کتاب بشود. البته جای شرح اساس هر یک از این فضاها در اینجا نیست و ترتیبی که برای مسأله گفتیم کم‌وبیش ترتیب طبیعی و تا حدی تاریخی آن است.

فضای اول فضای تبدیل ارادة تشریعی به تکوینی بود. فضای دوم فضای عرف عام بود. فضای سوم فضای رابطة عبد و مولا بود (که تقریباً این فضا هم عرف عام است ولی مقداری از آن بالاتر است) فضای چهارم مسأله شواهد لفظی است (که این هم تا حدی از فضای عرفی متأثر است لکن چون نکات لفظی خودش را دارد آن را جدا کردیم) پنجم فضای کلامی است که گفتیم از قرن چهارم به بعد این در دنیای اسلام خیلی متعارف شد. و ششم، فضای فلسفی است که در اصول اهل سنت این فضا نیست ولی در اصول ما به‌ویژه در این آونة اخیر امثال محقق اصفهانی و دیگران آن را هم مطرح کرده‌اند. آخرین فضا هم فضای قانونی است که الآن بعضی به‌عنوان خطابات قانونی مطرح می‌کنند ولی اگر آن را به‌عنوان خطابات قانونی مطرح کنیم لطفی ندارد؛ چون ما پیش از ورود به خطاب، باید خود فضای قانون را بشناسیم.

این هفت فضایی است که ما اجمالاً در اصول می‌بینیم و باید سعی کنیم از ابتدا تا انتهای اصول یک فضای معین را پیش بگیریم و روی همان فضا حرکت کنیم مثلاً قبح عقاب بلا بیان که آقایان در برخی مسائل اصولی مطرح می‌کنند یک فضای کلامی است و ما اگر بخواهیم به آن مسائل فضای قانونی بدهیم باید به جای آن بحث تنجز و عدم تنجز را پیش بکشیم و بگوییم: حکم تنجز پیدا می‌کند یا نه؛ اگر تنجز پیدا کرد خواه‌ناخواه عقاب هم بر آن بار می‌شود. بحث تنجز و عدم تنجز بحث اصولی و فضای قانونی است و موضوع احکام جزایی هم احکام منجز است. در فضای قانونی با مسألة عقاب و شفاعت و جبر و اختیار کاری نداریم، بنای عقلا بر این است که در فضای قانونی احکام جزایی بر حکم منجز بار می‌شود؛ چون موضوع احکام جزایی عصیان و تمرد از قانون است و این عصیان در جایی بار می‌شود که حکم منجز باشد. پس دو دیدگاه است و نباید این‌ها با هم خلط شود.

به نظر من این راه بسیار لطیف و دقیق است و می‌تواند در اصول جوابگو باشد اما آیا بعد از فضای قانونی فضای دیگری هم داریم؟ به نظر می‌رسد آخرین فضا ملاکات واقعی باشد و آن هم باید توسط حضرت بقیة الله بیان شود وگرنه عقل بشری به آن جاها قد نمی‌دهد پس به شکل طبیعی از حد بحث ما خارج است.

تطبیق فضاهای فوق بر آیة لیقوم الناس بالقسط

این هفت فضا به مسائل اصولی هم اختصاص ندارد و در جهات دیگر هم تطبیق‌پذیر است مثلاً قرآن کریم می‌فرماید: «لَقَد أَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَ أَنزَلنا مَعَهُمُ اَلكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسطِ»[1] این «لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسطِ» چون جنبة ملاک برای جعل دارد، حتی تعبیرش هم بر طبق فضاهای مختلف عوض می‌شود و آن را می‌شود بر فضاهای مختلف تطبیق کرد مثلاً 1. اگر روی فضای تبدیل اراده تکوینی به تشریعی باشد باید می‌گفت: لنقیم الناس بالقسط، چون می‌خواهد مردم را وادار کند. 2. اگر فضای عرفی باشد، هم یقیم الناس را درست می‌بیند و هم لیقوم الناس را. 3. اگر رابطة عبد و مولا باشد لنقیم الناس با آن متناسب است. 4. اگر فضای لفظی باشد آن هم مثل فضای عرفی است که هر دو را صحیح می‌داند. 5. اگر فضای کلامی باشد؛ روی فضای کلامی اشاعره، بهتر است: لنقیم الناس بالقسط باشد و روی فضای معتزله که قائل به تفویض و آزادی اراده‌اند بهتر است بگوید: لیقوم الناس بالقسط. 6. اگر فضای فلسفی باشد با مسائل حسن و قبح و عقل عملی و ادارة جامعه، باز همان لیقوم الناس بالقسط مناسب است. 7. اگر فضای قانونی باشد که آخرین فضای مطرح شده است انصافاً لیقوم الناس بالقسط است؛ چون آن فضا مصالح خود مردم را در نظر می‌گیرد و رابطة عبد و مولا را نمی‌نگرد لذا ما معتقدیم که مثل چنین تعابیری مشعر به این است که فضای احکام شرعی فضای قانونی است.

ابتنای نظام قانونی بر مصالح و مفاسد

آنگاه یکی از نکات اساسی فضای قانونی این است که در آن ملاکات واقعی مطرح است نه جنبة آمریت مولا، و هدف اصلی آن، رسیدن افراد به ملاکات واقعی است، در نظام قانونی نمی‌گوید: باید اینطور باشد چون دولت گفت. مثلاً می‌گوید: این خیابان باید عرضش هشت متر باشد، این هشت متر بدین خاطر نیست که دولت یا پادشاه گفته است بلکه به خاطر اقتضای مصلحت اهل کوچه و لحاظ بودجة دولت و مالیات مأخوذ از مردم است، لذا در جای دیگر که جمعیت بیشتر باشد می‌گویند: کوچه باید دوازده متری باشد، و نمی‌گویند: چون شاه امر کرد باید اینطور شود. ازاین‌روست که در کشورهای مختلف قانونی را به‌عنوان قانون اساسی می‌گذارند که در آن قوانین را با درنظرگرفتن خصوصیات مناطق، افراد، نژادها و زبان‌ها جعل می‌کنند یا قوانینی را به‌عنوان قانون مدنی و جز آن قرار می‌دهند.

مثال‌های شگفت‌انگیز از ابتنای احکام شریعت بر ملاکات تکوینی

اما باید بدانیم در شریعت مقدسه نظام مصالح و مفاسد و ملاکات واقعی بسیار فراتر از این است و هنوز بشر در تفکراتش حتی در قانون اساسی هم چنان نمی‌اندیشد چه رسد به قوانین خاص. این مطلب را با دو مثال توضیح می‌دهیم.

1. فتوای نابجا و حبس باران

در صحیحة ابی ولاد آمده است که استری را برای رفتن به جایی اجاره کردم و با آن به جاهای دیگری رفتم مثلاً استری را گرفته بود تا با آن به چهل کیلومتری قم برود اما تا شصت کیلومتر با آن رفته بود. ابوولاد و صاحب استر برای داوری پیش ابوحنیفه رفتند، ابوحنیفه گفت: اشکال ندارد این مالک، استحقاق اجاره را ندارد. حرف ابوحنیفه روی همان قاعدة الضمان بالخراج بود، که در مکاسب آمده است. خراج از مادة خرج به معنای درآمدن از چیزی است و در اینجا به معنای درآمد و استفاده‌ای است که انسان از آن می‌کند، به فرض اجارة آن قاطر تا چهل کیلومتری، ده درهم بوده است، حال که تعدی کرده است پس از تعدی خود حیوان در عهده‌اش قرار می‌گیرد و ضامن آن است و اگر چنین شد دیگر نباید اجرت بدهد.

وقتی ابو ولاد این مسأله را نزد امام صادق ع برد حضرت ناراحت شد که این چه حرف نامربوطی است که ابوحنیفه زده است و فرمود: «فِي مِثلِ هَذَا القَضَاءِ وَ شِبهِهِ تَحبِسُ السَّمَاءُ مَاءَهَا وَ تَمنَعُ الأَرضُ بَرَكَتَهَا»[2]، کرایة چند روزةیک قاطر مگر چه ارزشی دارد که این فتوا جلو رزق را می‌گیرد و سبب می‌شود که دیگر از آسمان باران نمی‌آید و در زمین سبزی نمی‌روید.

2. برافراشتن آسمان و نهی از کم‌فروشی

باز به نظر من مهم‌تر و بالاتر از مثال فوق در قرآن کریم آمده است که می‌فرماید: «وَ اَلسَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ اَلمِيزانَ أَلاّ تَطغَوْا فِي اَلمِيزان وَ أَقِيمُوا الوَزنَ بِالقِسطِ وَ لا تُخسِرُوا اَلمِيزانَ»[3] الآن می‌گویند: حجم مابین موجوداتی که کلاً در فضاست هشتاد میلیارد سال نوری است، این که انسان با این حجم از فضا ارتباط پیدا کند و بعد بگوید: این کم‌فروشی شما با وضع تکوین رابطه دارد بسیار عجیب است. ما در هیچ قانون اساسی نداریم که مثلاً بگوید: شما خیابانتان را آسفالت کنید؛ چون نظام کهکشان ما چنین است بلکه در آیه بالاتر از کهکشان را گفته است. نکتة اصلی این، ربط یک معیار بسیار بزرگ به مسأله‌ای است که به نظر ما اعتباری است. طبعاً چنین تعبیری با تفسیر قوانین به رابطة عبد و مولا نمی‌سازد و غیر از حضرت بقیة الله عج هم کسی نمی‌تواند رابطة رفع آسمان و وضع میزان را با کم‌فروشی بیان کند.[4] این تعابیر مشعر به نظام قانونی است نه به مسألة عبد و مولا، آن هم در این حد. گفتیم که مرحلة بعد از فضای قانونی، مرحلة ملاکات است که فقط از عهدة بقیة الله عج برمی‌آید که مثلاً اگر شما در ترازو صد گرم کم‌وزیاد کنید آن را به آسمان ربط می‌دهد. اگر وحی نباشد ما این رابطه را نمی‌فهمیم و علم این را نمی‌فهمد هیچ حقوقدانی هم قانون اساسی را از این منظار وضع نمی‌کند.[5]

3. عجایب ماه‌های قمری و حرام در قرآن و سنت نبوی ص

باز به نظر من عجیب‌تر از آیة سورة الرحمن، آیة سورة توبه است که می‌فرماید: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثنا عَشَرَ شَهراً فِي كِتابِ اللّهِ يَومَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرضَ مِنها أَربَعَةٌ حُرُم»[6] قسمت مهمش این است که می‌فرماید: یوم خلق السماوات و الأرض. یعنی ظاهراً این دوازده ماه از همان اصل تکوین که به میلیاردها سال قبل برمی‌گردد بوده و چهار تای آن هم حرام بوده است. وجود دوازده ماه یک امر واقعی است و «منها اربعة حرم»، قانون و تکلیف است.

مشکل حقیقت‌بخشی به سال قمری

البته این مطلب از نظر علمی مشکل است و خود قرآن هم اشاره دارد که علم این مطلب را قبول نمی‌کند و راست هم هست، الآن علم این مطلب را نمی‌پذیرد؛ چون در ماه‌های قمری رابطة هر ماه با یک ماه است شما نمی‌توانید به چند ماه یک رابطه بدهید مگر اعتبارا، مثلاً ممکن است کسی بگوید: پنج ماه قمری یک سال است و یکی بگوید: پانزده ماه یک سال است؛ چون ماه قمری روی حرکت ماه است، مثلاً جزر و مد در نیمة همة ماه‌های قمری و در همة فصول سال هست. حساب ماه قمری غیر از ماه شمسی است ماه قمری ماه به ماه حساب می‌شود لذا تصریح دارند که ماه قمری ماه حقیقی است و سال قمری اعتباری است یعنی شما مثلاً می‌توانید پنج ماه را یک سال قرار دهید یا ده ماه را. الآن در دنیای علم اصلاً قبول نمی‌کنند که سال قمری حقیقی باشد اما آیة‌ مبارکه می‌فرماید: ماه‌ها عند الله دوازده‌تا هستند.

البته عقیدة من این است که اینجا از موارد تعارض علم و دین نیست چون خود قرآن از همان ابتدا می‌گوید: «عند الله»، یعنی اسم خدا را برد و بعد می‌گوید:‌ «فی کتاب الله» و بعد می‌گوید: «یوم خلق السماوات و الأرض»، این‌ها همه اشاره به این است که این مطلب برای بشر حل‌شدنی نیست و تاکنون هم هیچ دانشمندی قبول نکرده است که دوازده ماه قمری یک سال شود مگر اعتبارا.

مشکل تفسیر ماه‌های حرام

همچنین علم، تحریم چهار ماه از دوازده ماه را نمی‌پذیرد. مراد من از علم در اینجا جامعه‌شناسی است. در جامعه‌شناسی می‌گویند: ماه‌های حرام یک عرف اجتماعی است که در عرب‌های حجاز بود و در مثل ایران و روم و شام نبود. تفسیرش هم این است که چون این‌ها یکدیگر را می‌کشتند و کارشان کشت‌وکشتار بود «کتب القتل و القتال علینا» احتیاج داشتند که مدتی از آن دست بکشند و به کارهای دیگرشان برسند لذا چهار ماه را حرام قرار دادند. و ممکن بود که سه ماه را حرام قرار دهند. اما در مثل ایران قدیم که جامعة کشاورزی بود یا ایران فعلی که صنعتی است کشت و کشتار نیست لذا به ماه حرام هم نیازی ندارند. می‌گویند: ماه حرام برای یک جامعة بدَوی است جامعة بدوی مثلاً به زمین تعلق ندارد چون دنبال کشت‌وکار نیست بیابانگرد است و به دنبال مواضع کشتار می‌گردد.

این نکته مهم است که در زمان پیامبر اکرم ص تعلق مسلمانان به زمین کم بود؛ چون مکه وادی غیر ذی زرع بود و انسان‌های بدَوی هم در بیابان‌ها رابطه‌ای با زمین نداشتند و اهل این حرف‌ها نبودند. در جامعة مدینه هم کشاورزی محدود بود، مدینه در حد آبادکردن خودشان بود، آری بعد از فتح خیبر هفت قلعه به دست مسلمانان افتاد اما مگر هفت قلعه هم چقدر ارزش داشت، تازه آن هم نصف نصف تقسیم می‌شد: نصفی برای یهود تا نخل‌ها را بکارند و نگهداری کنند و نصف محصولش را به مسلمانان بدهند. ارزش زمین در اسلام از وقتی پیدا شد که در زمان دومی عراق را گرفتند و دیدند از بصره تا بالای بغداد سر سبز است و اسمش را ارض سواد گذاشتند. بعد هم به‌تدریج شام و خوزستان[7] و ایران و جنگل‌های مازندران را گرفتند و با دنیای جدیدی روبرو شدند، که در آن زمین به‌عنوان یک عامل اقتصادی مطرح بود. در دنیای صنعتی امروز هم، زمین یکی از ارکان مهم اقتصاد است.

پس این‌ها می‌گویند:‌ این جامعة بدوی ماه حرام می‌خواهد؛ چون کارش کشت و کشتار است. از سوی دیگر این که ماه‌های حرام چهار تا باشد؛ سه تایش یک وقت باشد و یکی از آن‌ها وقت دیگر، چیزی است که نه علم نجوم می‌پذیرد و نه جامعه‌شناسی و ممکن است این چهار ماه در طول سال تقسیم شود.

لکن تعابیر قرآن را بنگرید: اولاً قرآن تعبیر به سال نکرد بلکه خبر داد از این که همة این دوازده ماه با هم رابطه دارند. و از همان ابتدا گفت: «عدة الشهور عند الله»، یعنی شما این مطلب را نمی‌فهمید و راه آن منحصر به وحی است، هیچ علمی نه جامعه‌شناسی و نه نجوم و نه فیزیک نمی‌تواند این مطلب را حل کند. بعد فرمود: فی کتاب الله، یعنی آن نظمی که خداوند قبل از آفرینش آسمان‌ها و زمین خواسته است. آنگاه فرمود:‌ منها اربعة حرم، غیر از آن نکات تکوینی‌اش این نکتة اعتباری‌اش را بیان کرد.

رد بر یهود در ترکیب ماه قمری با سال شمسی

یکی از نکات مهم این آیه رد بر یهود است چون مشرکین از نظر علمی بسیار ضعیف بودند و ارزشی نداشتند اما یهود بر این باور بودند که ما تنظیم ماه‌ها را از پیامبران گرفته‌ایم. یهود تنها امتی بوده و هست که سال را شمسی می‌گیرند و ماه را قمری، لذا غالباً ابتدای سال قمری و ابتدای سال شمسی‌شان به هم نزدیک است. طبیعتا سال قمری و شمسی یازده روز تفاوت دارد که برای آن حساب پیچیده‌ای دارند و در هر نوزده سال هفت سال را سیزده ماه قرار می‌دهند تا سال شمسی با ماه‌های قمری جفت‌وجور شود وگرنه به هم نمی‌خورد.

یهود می‌گویند: سال قمری یک امر اعتباری است ما می‌خواهیم سال را سیزده ماه بگیریم. در اصطلاح نجوم می‌گویند: سال حقیقی، سال شمسی است و ماه (و به تعبیر بهتر برج) شمسی مثل خرداد و اسفند اعتباری است؛ یعنی شما آن را اعتبار می‌کنید، لذا ممکن است که سال شمسی را مثلاً ده یا بیست ماه قرار دهید، چنانکه مثلاً در سال شمسی شش ماه اول سال را سی و یک روز حساب می‌کنند و در سال میلادی ماه‌های سی و یک روزه در طول سال پراکنده است. از سوی دیگر ماه حقیقی، ماه قمری است و سال قمری، اعتباری است. پس در هر دو یکی حقیقی است و یکی اعتباری.

اما یهود هم ماه را حقیقی گرفتند که قمری باشد و هم سال را حقیقی گرفتند که شمسی باشد[8] لذا از آن نظام دوازده ماهی خارج شدند، و [حدود] هر سه سال، یک سال را سیزده ماه می‌گیرند و ماه‌های حرام هم ندارند لذا این آیه درحقیقت رد بر یهود هم هست با این بیان که این نظام دوازده ماهی و ماه‌های حرام چند میلیارد سال است که در این نظام بوده است. برخی منجمان نوشته‌اند که حساب یهود در مسألة نجوم ـ به قول خودشان قانون ابور ـ بسیار دقیق است لکن قرآن کریم با رد آن می‌گوید: یوم خلق السماوات و الأرض دوازده ماه بود که چهار تای آن هم حرام بود. پس این که سیزده ماه شود باطل است.

آیت نبوت در سرزمین منا

نکتة عجیب دیگر دراین راستا آن است که پیامبر اکرم ص در سال دهم خطبه‌ای در منا خواند و چنین فرمود: «الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السماوات والأرض السنة اثنا عشر شهرا منها أربعة حرم ثلاثة متواليات ذو القعدة و ذو الحجة و المحرم و رجب مضر الذي بين جمادى و شعبان».[9] یعنی پیامبر ص در حالی که در منا ایستاده بود روز آفرینش آسمان‌ها و زمین را می‌دید. در اینجا تعبیر به سنه (سال قمری) شده است [که در قرآن کریم در اینجا نیامده بود]. بعد فرمود: این ذی الحجه، ذی الحجة واقعی است.[10] و این تنظیمی که پیامبر ص در 1427سال و سه ماه قبل برای ذی الحجه قرار داد تا به امروز مانده و ما روی همان تنظیم نبوی هستیم یعنی مثلاً امروز ـ که پانزدهم ربیع الأول است ـ ربیع الأول واقعی است. در احکام القرآن جصاص می‌گوید: منجمی محاسبه کرده است می‌گوید: آن ماه ذی الحجه واقعی بود و این از دلائل النبوة است.[11] ممکن است به کامپیوترهای پیشرفته دستوری بدهند که محاسبات بیست میلیارد سال را در ظرف ده دقیقه انجام دهد اما یوم خلق الله السماوات را کسی جز پیامبر ص نمی‌تواند تشخیص دهد.

در سال هجرت پیامبر ص، مشرکین ماه شعبان را ذی‌الحجه حساب کردند و به حج ایستادند، بعد از آن هم سه سال در ماه رمضان بود، سه سال هم شوال بود، سه سال هم در ذی قعده بود سال دهم که پیامبر ص به حج تشریف بردند ماه ذی حجه بود. پیامبر اکرم ص طبق ظواهر عادی در مکه هم که بود، چون تابع مشرکین نبود سعی می‌کرد ذی حجه واقعی را حفظ کند. در روایت صحیحه ما دارد که پیامبر ص بیست بار به‌تنهایی حج گزارد؛ البته پیامبر ص ایام حج را با مشرکین هم می‌ایستاد ولی آن در ذی حجه واقعی نبود، لذا مرحوم مجلسی و دیگران نوشته‌اند: آن بیست حج، حج واقعی بود که پیامبر ص به‌تنهایی انجام می‌داد و مشرکین انجام نمی‌دادند یعنی پیامبر اکرم ص در ایام مکه، ذی حجه واقعی را حفظ می‌کرد.

البته این را بشر عادی هم می‌تواند انجام دهد و مشکلی نداشت، اما این که بگوید: ألا إن الزمان قد استدار کهیئته یوم خلق السماوات و الأرض، دیگر کار بشر عادی نیست و بشر عادی هرگز به جایی نمی‌رسد که بگوید: این ذی حجه، همان ذی حجه روز آفرینش آسمان‌ها و زمین است. این نشان می‌دهد که جعل احکام با عالم تکوین نوعی پیوند والا دارند بیش از آن که به اسم قانون است که الآن هم زمان ما این تأثیرگذار باشد که وقتی ما می‌گوییم: ذی حجه، ذی حجه واقعی است ارتباط با میلیاردها سال قبل دارد.

نتیجه

پس در اینجا از هر طرف که بنگریم حیرت‌افزاست: یک طرف آن امر کلی است و یک طرف آن تطبیق خارجی‌اش است؛ از یک طرف این که این سه ماه حرام مال میلیاردها سال قبل است و شما که الآن در پانزدهم ربیع الاول هستید با میلیاردها سال ارتباط دارید. باز دین روی همان، قانون هم وضع می‌کند که قتل در ماه‌های حرام سبب افزایش یک سوم دیه می‌شود یعنی بر آن اعتبار قانونی می‌کند. این‌ها چیزهای غریبی است که علمای نجوم و جامعه‌شناسی زیر بار آن نمی‌روند. از طرف دیگر بعد هم پیامبر ص در سال دهم ماه‌های واقعی را تعیین کردند.

بقیة مطالب در جلسة آینده.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

 

 



[1]. (حدید: 25).

[2]. عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي وَلَّادٍ الْحَنَّاطِ قَالَ اكْتَرَيْتُ بَغْلًا إِلَى قَصْرِ ابْنِ هُبَيْرَةَ ذَاهِباً وَ جَائِياً بِكَذَا وَ كَذَا وَ خَرَجْتُ فِي طَلَبِ غَرِيمٍ لِي فَلَمَّا صِرْتُ قُرْبَ قَنْطَرَةِ الْكُوفَةِ خُبِّرْتُ أَنَّ صَاحِبِي تَوَجَّهَ إِلَى النِّيلِ فَتَوَجَّهْتُ نَحْوَ النِّيلِ فَلَمَّا أَتَيْتُ النِّيلَ خُبِّرْتُ أَنَّ صَاحِبِي تَوَجَّهَ إِلَى بَغْدَادَ فَاتَّبَعْتُهُ وَ ظَفِرْتُ بِهِ وَ فَرَغْتُ مِمَّا بَيْنِي وَ بَيْنَهُ وَ رَجَعْنَا إِلَى الْكُوفَةِ وَ كَانَ ذَهَابِي وَ مَجِيئِي خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْماً فَأَخْبَرْتُ صَاحِبَ الْبَغْلِ بِعُذْرِي وَ أَرَدْتُ أَنْ أَتَحَلَّلَ مِنْهُ مِمَّا صَنَعْتُ وَ أُرْضِيَهُ فَبَذَلْتُ لَهُ خَمْسَةَ عَشَرَ دِرْهَماً فَأَبَى أَنْ يَقْبَلَ فَتَرَاضَيْنَا بِأَبِي حَنِيفَةَ فَأَخْبَرْتُهُ بِالْقِصَّةِ وَ أَخْبَرَهُ الرَّجُلُ فَقَالَ لِي وَ مَا صَنَعْتَ بِالْبَغْلِ فَقُلْتُ قَدْ دَفَعْتُهُ إِلَيْهِ سَلِيماً قَالَ نَعَمْ بَعْدَ خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْماً فَقَالَ مَا تُرِيدُ مِنَ الرَّجُلِ قَالَ أُرِيدُ كِرَى بَغْلِي فَقَدْ حَبَسَهُ عَلَيَّ خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْماً فَقَالَ مَا أَرَى لَكَ حَقّاً لِأَنَّهُ اكْتَرَاهُ إِلَى قَصْرِ ابْنِ هُبَيْرَةَ فَخَالَفَ وَ رَكِبَهُ إِلَى النِّيلِ وَ إِلَى بَغْدَادَ فَضَمِنَ قِيمَةَ الْبَغْلِ وَ سَقَطَ الْكِرَى فَلَمَّا رَدَّ الْبَغْلَ سَلِيماً وَ قَبَضْتَهُ لَمْ يَلْزَمْهُ الْكِرَى قَالَ فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ وَ جَعَلَ صَاحِبُ الْبَغْلِ يَسْتَرْجِعُ فَرَحِمْتُهُ مِمَّا أَفْتَى بِهِ أَبُو حَنِيفَةَ فَأَعْطَيْتُهُ شَيْئاً وَ تَحَلَّلْتُ مِنْهُ فَحَجَجْتُ تِلْكَ السَّنَةَ فَأَخْبَرْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع بِمَا أَفْتَى بِهِ أَبُو حَنِيفَةَ فَقَالَ فِي مِثْلِ هَذَا الْقَضَاءِ وَ شِبْهِهِ تَحْبِسُ السَّمَاءُ مَاءَهَا وَ تَمْنَعُ الْأَرْضُ بَرَكَتَهَا. الكافي     5     290    باب الرجل يكتري الدابة فيجاوز بها الحد، ح6.

[3]. (الرحمن: 7-9).

[4]. اگر بگوییم واو در «و وضع المیزان» استینافیه است، نیز خلاف ظاهر است. مراد از میزان هم ظاهراً میزان تکوینی باشد یعنی خداوند متعال نظام تکوینی معینی قرار داده است.

[5]. اخیراً برخی از آقایان در ایران این اشکال را مطرح می‌کنند که برخی کشورها قانون اساسی ندارند. البته این مطلب درست است و من هم از وضع همة دولت‌های اسلامی خبر ندارم ولی دیده‌ام که برخی از آن‌ها تصریح کرده‌اند که ما به قانون اساسی نیازی نداریم؛ چون قرآن، قانون اساسی ماست. ما به جای روآوردن قانون اساسی، قرآن را در برابرمان می‌گذاریم و قرآن می‌تواند همة قضایا را حل‌وفصل کند. می‌دانیم که قانون اساسی بعد از انقلاب کبیر فرانسه در کشورها راه افتاد و برای یک جامعة معین و محدود با حدود جغرافیایی معین است [درحالی‌که قانون قرآن در همة زمان‌ها و مکان‌ها قابل جریان است]. اضافه بر این که قوانین اساسی فعلی منحصر در حقوق و فقه است درحالی‌که قرآن در همة امور از قبیل امور فقهی و شرایع، اخلاق، عقاید، تاریخ، روابط مسلمانان با ادیان و فرقه‌های دیگر قوانین اساسی دارد و اضافه بر آن بسیاری از اصول کلی تاریخ را نیز بیان می‌کند مثلاً این که در قرآن قصة حضرت ابراهیم در یکجا به یک نحو آمده است و در جای دیگر به گونة دیگر، شاید اشاره به این است که شما می‌توانید به یک قضیة تاریخی از دو یا سه منظر بنگرید و مطالب دیگری که در اینجا جای شرح آن نیست و این هم به مناسبت آمد.

[6]. (توبه: 36).

[7]. در اصطلاح فقه ما خوزستان جزو اراضی خراجیه نیست ولی عده‌ای از اهل سنت آن را جزو اراضی خراجیه می‌دانند؛ چون حکمش همان حکم عراق است. انشاء الله در بحث اراضی خراجیه تحقیقات تاریخی‌اش را عرض می‌کنیم.

[8]. مراد از عبارت فوق این است که یهود ماه حقیقی و سال حقیقی را با هم گرفتند. مقرر.

[9]. صحيح البخاري، ج4، ص1599.

[10]. ادامة حدیث: «أي شهر هذا؟ قلنا: الله ورسوله أعلم. فسكت حتى ظننا أنه سيسميه بغير اسمه قال: أليس ذا الحجة. قلنا: بلى قال: فأي بلد هذا؟ قلنا: الله ورسوله أعلم فسكت حتى ظننا أنه سيسميه بغير اسمه قال: أليس البلدة. قلنا: بلى قال: فبأي يوم هذا؟ قلنا الله ورسوله أعلم فسكت حتى ظننا أنه سيسميه بغير اسمه قال: أليس يوم النحر؟ قلنا: بلى» الحدیث.

[11]. قد ذكر لي بعض أولاد بنى المنجم أن جده و هو أحسب محمد بن موسى المنجم الذي ينتمون إليه حسب شهور الأهلة منذ ابتداء خلق اللّه السموات و الأرض فوجدها قد عادت في موقع الشمس و القمر إلى الوقت الذي ذكر النبي ص أنه قد عاد إليه يوم النحر من حجة الوداع لأن خطبته هذه كانت بمنى يوم النحر عند العقبة و إنه حسب ذلك في ثماني سنين فكان ذلك اليوم العاشر من ذي الحجة على ما كان عليه يوم ابتداء الشهور و الشمس و القمر في ذلك اليوم في الموضع الذي‏ ذكر النبي ص‏ أنه قد عاد الزمان إليه مع النسي‏ء بالذي قد كان أهل الجاهلية ينسئون و تغيير أسماء الشهور. احكام القرآن، ج4، ص306.

ارسال سوال