ارسال سوال سریع
بروزرسانی: ۱۳۹۸/۱۱/۲۷ زندگینامه کتب مقالات تصاویر سخنرانی دروس پرسش‌ها اخبار ارتباط با ما
فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 95-1394 » فقه یک شنبه 1394/10/6 مکاسب محرمه/ اخذ اجرت بر واجبات/ وجوه تنافی وجوب با اخذ اجرت/ تشریح بیشتر فضاهای اصولی و فضای قانونی (40)

مدت 00:46:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 95-1394 شمسی حضرت آیت الله استاد سید احمد مددی الموسوی زمان:ساعت 10- 11 صبح مکان :قم صفاییه کوچه17 پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)

جلسه 40، 6-10-94  تشریح بیشتر فضاهای اصولی و فضای قانونی

خلاصة بحث گذشته

بحث در اخذ اجرت بر واجبات بود. گفتیم که مرحوم شیخ ادعای اجماع بر عدم جواز کرده است اما این مسأله اختصاص به شیعه ندارد و در معظم آثار اسلامی اعم از شیعه و سنی منافات وجوب با اخذ اجرت یافت می‌شود. لذا در فقه متأخر ما هم مسألة تنافی وجوب با اخذ اجرت عنوان شده و وجوهی برای آن بیان شده که آن‌ها را به‌تفصیل خواندیم و دربارة قبول یا رد آن‌ها هم بعداً بحث می‌کنیم. به مناسبت این بحث مقداری از بحث فقهی خودش خارج شدیم و گفتیم: پیش از ورود در این بحث، کیفیت ورود و خروج در مباحث اصول را روشن سازیم تا پس از آن ریشه‌های اصولیِ تنافی وجوب با اخذ اجرت را مشخص کنیم. به نظر ما این بحث بسیار مفید است چون بین اصولیون در عده‌ای از مسائل اختلاف است که به نظر ما سرّ اختلاف به اختلاف فضاها و دیدگاه‌های اصولی برمی‌گردد.

پس از تأمل در کلمات اصحاب و کلمات اهل سنت به ذهن بنده رسید که می‌توان در اینجا هفت فضای اصولی را تصویر کرد که اگر این کار به‌دقت انجام شود و مبانی و ریزه‌کاری‌های هر یک از آن فضاها بیان گردد بسیار لطیف است و نحوة ورود و خروج ما را در همة مباحث اصول مشخص می‌سازد و شاید یک یا دو جلد کتاب بشود. البته جای شرح اساس هر یک از این فضاها در اینجا نیست و ترتیبی که برای مسأله گفتیم کم‌وبیش ترتیب طبیعی و تا حدی تاریخی آن است.

فضای اول فضای تبدیل ارادة تشریعی به تکوینی بود. فضای دوم فضای عرف عام بود. فضای سوم فضای رابطة عبد و مولا بود (که تقریباً این فضا هم عرف عام است ولی مقداری از آن بالاتر است) فضای چهارم مسأله شواهد لفظی است (که این هم تا حدی از فضای عرفی متأثر است لکن چون نکات لفظی خودش را دارد آن را جدا کردیم) پنجم فضای کلامی است که گفتیم از قرن چهارم به بعد این در دنیای اسلام خیلی متعارف شد. و ششم، فضای فلسفی است که در اصول اهل سنت این فضا نیست ولی در اصول ما به‌ویژه در این آونة اخیر امثال محقق اصفهانی و دیگران آن را هم مطرح کرده‌اند. آخرین فضا هم فضای قانونی است که الآن بعضی به‌عنوان خطابات قانونی مطرح می‌کنند ولی اگر آن را به‌عنوان خطابات قانونی مطرح کنیم لطفی ندارد؛ چون ما پیش از ورود به خطاب، باید خود فضای قانون را بشناسیم.

این هفت فضایی است که ما اجمالاً در اصول می‌بینیم و باید سعی کنیم از ابتدا تا انتهای اصول یک فضای معین را پیش بگیریم و روی همان فضا حرکت کنیم مثلاً قبح عقاب بلا بیان که آقایان در برخی مسائل اصولی مطرح می‌کنند یک فضای کلامی است و ما اگر بخواهیم به آن مسائل فضای قانونی بدهیم باید به جای آن بحث تنجز و عدم تنجز را پیش بکشیم و بگوییم: حکم تنجز پیدا می‌کند یا نه؛ اگر تنجز پیدا کرد خواه‌ناخواه عقاب هم بر آن بار می‌شود. بحث تنجز و عدم تنجز بحث اصولی و فضای قانونی است و موضوع احکام جزایی هم احکام منجز است. در فضای قانونی با مسألة عقاب و شفاعت و جبر و اختیار کاری نداریم، بنای عقلا بر این است که در فضای قانونی احکام جزایی بر حکم منجز بار می‌شود؛ چون موضوع احکام جزایی عصیان و تمرد از قانون است و این عصیان در جایی بار می‌شود که حکم منجز باشد. پس دو دیدگاه است و نباید این‌ها با هم خلط شود.

به نظر من این راه بسیار لطیف و دقیق است و می‌تواند در اصول جوابگو باشد اما آیا بعد از فضای قانونی فضای دیگری هم داریم؟ به نظر می‌رسد آخرین فضا ملاکات واقعی باشد و آن هم باید توسط حضرت بقیة الله بیان شود وگرنه عقل بشری به آن جاها قد نمی‌دهد پس به شکل طبیعی از حد بحث ما خارج است.

تطبیق فضاهای فوق بر آیة لیقوم الناس بالقسط

این هفت فضا به مسائل اصولی هم اختصاص ندارد و در جهات دیگر هم تطبیق‌پذیر است مثلاً قرآن کریم می‌فرماید: «لَقَد أَرسَلنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَ أَنزَلنا مَعَهُمُ اَلكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسطِ»[1] این «لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسطِ» چون جنبة ملاک برای جعل دارد، حتی تعبیرش هم بر طبق فضاهای مختلف عوض می‌شود و آن را می‌شود بر فضاهای مختلف تطبیق کرد مثلاً 1. اگر روی فضای تبدیل اراده تکوینی به تشریعی باشد باید می‌گفت: لنقیم الناس بالقسط، چون می‌خواهد مردم را وادار کند. 2. اگر فضای عرفی باشد، هم یقیم الناس را درست می‌بیند و هم لیقوم الناس را. 3. اگر رابطة عبد و مولا باشد لنقیم الناس با آن متناسب است. 4. اگر فضای لفظی باشد آن هم مثل فضای عرفی است که هر دو را صحیح می‌داند. 5. اگر فضای کلامی باشد؛ روی فضای کلامی اشاعره، بهتر است: لنقیم الناس بالقسط باشد و روی فضای معتزله که قائل به تفویض و آزادی اراده‌اند بهتر است بگوید: لیقوم الناس بالقسط. 6. اگر فضای فلسفی باشد با مسائل حسن و قبح و عقل عملی و ادارة جامعه، باز همان لیقوم الناس بالقسط مناسب است. 7. اگر فضای قانونی باشد که آخرین فضای مطرح شده است انصافاً لیقوم الناس بالقسط است؛ چون آن فضا مصالح خود مردم را در نظر می‌گیرد و رابطة عبد و مولا را نمی‌نگرد لذا ما معتقدیم که مثل چنین تعابیری مشعر به این است که فضای احکام شرعی فضای قانونی است.

ابتنای نظام قانونی بر مصالح و مفاسد

آنگاه یکی از نکات اساسی فضای قانونی این است که در آن ملاکات واقعی مطرح است نه جنبة آمریت مولا، و هدف اصلی آن، رسیدن افراد به ملاکات واقعی است، در نظام قانونی نمی‌گوید: باید اینطور باشد چون دولت گفت. مثلاً می‌گوید: این خیابان باید عرضش هشت متر باشد، این هشت متر بدین خاطر نیست که دولت یا پادشاه گفته است بلکه به خاطر اقتضای مصلحت اهل کوچه و لحاظ بودجة دولت و مالیات مأخوذ از مردم است، لذا در جای دیگر که جمعیت بیشتر باشد می‌گویند: کوچه باید دوازده متری باشد، و نمی‌گویند: چون شاه امر کرد باید اینطور شود. ازاین‌روست که در کشورهای مختلف قانونی را به‌عنوان قانون اساسی می‌گذارند که در آن قوانین را با درنظرگرفتن خصوصیات مناطق، افراد، نژادها و زبان‌ها جعل می‌کنند یا قوانینی را به‌عنوان قانون مدنی و جز آن قرار می‌دهند.

مثال‌های شگفت‌انگیز از ابتنای احکام شریعت بر ملاکات تکوینی

اما باید بدانیم در شریعت مقدسه نظام مصالح و مفاسد و ملاکات واقعی بسیار فراتر از این است و هنوز بشر در تفکراتش حتی در قانون اساسی هم چنان نمی‌اندیشد چه رسد به قوانین خاص. این مطلب را با دو مثال توضیح می‌دهیم.

1. فتوای نابجا و حبس باران

در صحیحة ابی ولاد آمده است که استری را برای رفتن به جایی اجاره کردم و با آن به جاهای دیگری رفتم مثلاً استری را گرفته بود تا با آن به چهل کیلومتری قم برود اما تا شصت کیلومتر با آن رفته بود. ابوولاد و صاحب استر برای داوری پیش ابوحنیفه رفتند، ابوحنیفه گفت: اشکال ندارد این مالک، استحقاق اجاره را ندارد. حرف ابوحنیفه روی همان قاعدة الضمان بالخراج بود، که در مکاسب آمده است. خراج از مادة خرج به معنای درآمدن از چیزی است و در اینجا به معنای درآمد و استفاده‌ای است که انسان از آن می‌کند، به فرض اجارة آن قاطر تا چهل کیلومتری، ده درهم بوده است، حال که تعدی کرده است پس از تعدی خود حیوان در عهده‌اش قرار می‌گیرد و ضامن آن است و اگر چنین شد دیگر نباید اجرت بدهد.

وقتی ابو ولاد این مسأله را نزد امام صادق ع برد حضرت ناراحت شد که این چه حرف نامربوطی است که ابوحنیفه زده است و فرمود: «فِي مِثلِ هَذَا القَضَاءِ وَ شِبهِهِ تَحبِسُ السَّمَاءُ مَاءَهَا وَ تَمنَعُ الأَرضُ بَرَكَتَهَا»[2]، کرایة چند روزةیک قاطر مگر چه ارزشی دارد که این فتوا جلو رزق را می‌گیرد و سبب می‌شود که دیگر از آسمان باران نمی‌آید و در زمین سبزی نمی‌روید.

2. برافراشتن آسمان و نهی از کم‌فروشی

باز به نظر من مهم‌تر و بالاتر از مثال فوق در قرآن کریم آمده است که می‌فرماید: «وَ اَلسَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ اَلمِيزانَ أَلاّ تَطغَوْا فِي اَلمِيزان وَ أَقِيمُوا الوَزنَ بِالقِسطِ وَ لا تُخسِرُوا اَلمِيزانَ»[3] الآن می‌گویند: حجم مابین موجوداتی که کلاً در فضاست هشتاد میلیارد سال نوری است، این که انسان با این حجم از فضا ارتباط پیدا کند و بعد بگوید: این کم‌فروشی شما با وضع تکوین رابطه دارد بسیار عجیب است. ما در هیچ قانون اساسی نداریم که مثلاً بگوید: شما خیابانتان را آسفالت کنید؛ چون نظام کهکشان ما چنین است بلکه در آیه بالاتر از کهکشان را گفته است. نکتة اصلی این، ربط یک معیار بسیار بزرگ به مسأله‌ای است که به نظر ما اعتباری است. طبعاً چنین تعبیری با تفسیر قوانین به رابطة عبد و مولا نمی‌سازد و غیر از حضرت بقیة الله عج هم کسی نمی‌تواند رابطة رفع آسمان و وضع میزان را با کم‌فروشی بیان کند.[4] این تعابیر مشعر به نظام قانونی است نه به مسألة عبد و مولا، آن هم در این حد. گفتیم که مرحلة بعد از فضای قانونی، مرحلة ملاکات است که فقط از عهدة بقیة الله عج برمی‌آید که مثلاً اگر شما در ترازو صد گرم کم‌وزیاد کنید آن را به آسمان ربط می‌دهد. اگر وحی نباشد ما این رابطه را نمی‌فهمیم و علم این را نمی‌فهمد هیچ حقوقدانی هم قانون اساسی را از این منظار وضع نمی‌کند.[5]

3. عجایب ماه‌های قمری و حرام در قرآن و سنت نبوی ص

باز به نظر من عجیب‌تر از آیة سورة الرحمن، آیة سورة توبه است که می‌فرماید: «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثنا عَشَرَ شَهراً فِي كِتابِ اللّهِ يَومَ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرضَ مِنها أَربَعَةٌ حُرُم»[6] قسمت مهمش این است که می‌فرماید: یوم خلق السماوات و الأرض. یعنی ظاهراً این دوازده ماه از همان اصل تکوین که به میلیاردها سال قبل برمی‌گردد بوده و چهار تای آن هم حرام بوده است. وجود دوازده ماه یک امر واقعی است و «منها اربعة حرم»، قانون و تکلیف است.

مشکل حقیقت‌بخشی به سال قمری

البته این مطلب از نظر علمی مشکل است و خود قرآن هم اشاره دارد که علم این مطلب را قبول نمی‌کند و راست هم هست، الآن علم این مطلب را نمی‌پذیرد؛ چون در ماه‌های قمری رابطة هر ماه با یک ماه است شما نمی‌توانید به چند ماه یک رابطه بدهید مگر اعتبارا، مثلاً ممکن است کسی بگوید: پنج ماه قمری یک سال است و یکی بگوید: پانزده ماه یک سال است؛ چون ماه قمری روی حرکت ماه است، مثلاً جزر و مد در نیمة همة ماه‌های قمری و در همة فصول سال هست. حساب ماه قمری غیر از ماه شمسی است ماه قمری ماه به ماه حساب می‌شود لذا تصریح دارند که ماه قمری ماه حقیقی است و سال قمری اعتباری است یعنی شما مثلاً می‌توانید پنج ماه را یک سال قرار دهید یا ده ماه را. الآن در دنیای علم اصلاً قبول نمی‌کنند که سال قمری حقیقی باشد اما آیة‌ مبارکه می‌فرماید: ماه‌ها عند الله دوازده‌تا هستند.

البته عقیدة من این است که اینجا از موارد تعارض علم و دین نیست چون خود قرآن از همان ابتدا می‌گوید: «عند الله»، یعنی اسم خدا را برد و بعد می‌گوید:‌ «فی کتاب الله» و بعد می‌گوید: «یوم خلق السماوات و الأرض»، این‌ها همه اشاره به این است که این مطلب برای بشر حل‌شدنی نیست و تاکنون هم هیچ دانشمندی قبول نکرده است که دوازده ماه قمری یک سال شود مگر اعتبارا.

مشکل تفسیر ماه‌های حرام

همچنین علم، تحریم چهار ماه از دوازده ماه را نمی‌پذیرد. مراد من از علم در اینجا جامعه‌شناسی است. در جامعه‌شناسی می‌گویند: ماه‌های حرام یک عرف اجتماعی است که در عرب‌های حجاز بود و در مثل ایران و روم و شام نبود. تفسیرش هم این است که چون این‌ها یکدیگر را می‌کشتند و کارشان کشت‌وکشتار بود «کتب القتل و القتال علینا» احتیاج داشتند که مدتی از آن دست بکشند و به کارهای دیگرشان برسند لذا چهار ماه را حرام قرار دادند. و ممکن بود که سه ماه را حرام قرار دهند. اما در مثل ایران قدیم که جامعة کشاورزی بود یا ایران فعلی که صنعتی است کشت و کشتار نیست لذا به ماه حرام هم نیازی ندارند. می‌گویند: ماه حرام برای یک جامعة بدَوی است جامعة بدوی مثلاً به زمین تعلق ندارد چون دنبال کشت‌وکار نیست بیابانگرد است و به دنبال مواضع کشتار می‌گردد.

این نکته مهم است که در زمان پیامبر اکرم ص تعلق مسلمانان به زمین کم بود؛ چون مکه وادی غیر ذی زرع بود و انسان‌های بدَوی هم در بیابان‌ها رابطه‌ای با زمین نداشتند و اهل این حرف‌ها نبودند. در جامعة مدینه هم کشاورزی محدود بود، مدینه در حد آبادکردن خودشان بود، آری بعد از فتح خیبر هفت قلعه به دست مسلمانان افتاد اما مگر هفت قلعه هم چقدر ارزش داشت، تازه آن هم نصف نصف تقسیم می‌شد: نصفی برای یهود تا نخل‌ها را بکارند و نگهداری کنند و نصف محصولش را به مسلمانان بدهند. ارزش زمین در اسلام از وقتی پیدا شد که در زمان دومی عراق را گرفتند و دیدند از بصره تا بالای بغداد سر سبز است و اسمش را ارض سواد گذاشتند. بعد هم به‌تدریج شام و خوزستان[7] و ایران و جنگل‌های مازندران را گرفتند و با دنیای جدیدی روبرو شدند، که در آن زمین به‌عنوان یک عامل اقتصادی مطرح بود. در دنیای صنعتی امروز هم، زمین یکی از ارکان مهم اقتصاد است.

پس این‌ها می‌گویند:‌ این جامعة بدوی ماه حرام می‌خواهد؛ چون کارش کشت و کشتار است. از سوی دیگر این که ماه‌های حرام چهار تا باشد؛ سه تایش یک وقت باشد و یکی از آن‌ها وقت دیگر، چیزی است که نه علم نجوم می‌پذیرد و نه جامعه‌شناسی و ممکن است این چهار ماه در طول سال تقسیم شود.

لکن تعابیر قرآن را بنگرید: اولاً قرآن تعبیر به سال نکرد بلکه خبر داد از این که همة این دوازده ماه با هم رابطه دارند. و از همان ابتدا گفت: «عدة الشهور عند الله»، یعنی شما این مطلب را نمی‌فهمید و راه آن منحصر به وحی است، هیچ علمی نه جامعه‌شناسی و نه نجوم و نه فیزیک نمی‌تواند این مطلب را حل کند. بعد فرمود: فی کتاب الله، یعنی آن نظمی که خداوند قبل از آفرینش آسمان‌ها و زمین خواسته است. آنگاه فرمود:‌ منها اربعة حرم، غیر از آن نکات تکوینی‌اش این نکتة اعتباری‌اش را بیان کرد.

رد بر یهود در ترکیب ماه قمری با سال شمسی

یکی از نکات مهم این آیه رد بر یهود است چون مشرکین از نظر علمی بسیار ضعیف بودند و ارزشی نداشتند اما یهود بر این باور بودند که ما تنظیم ماه‌ها را از پیامبران گرفته‌ایم. یهود تنها امتی بوده و هست که سال را شمسی می‌گیرند و ماه را قمری، لذا غالباً ابتدای سال قمری و ابتدای سال شمسی‌شان به هم نزدیک است. طبیعتا سال قمری و شمسی یازده روز تفاوت دارد که برای آن حساب پیچیده‌ای دارند و در هر نوزده سال هفت سال را سیزده ماه قرار می‌دهند تا سال شمسی با ماه‌های قمری جفت‌وجور شود وگرنه به هم نمی‌خورد.

یهود می‌گویند: سال قمری یک امر اعتباری است ما می‌خواهیم سال را سیزده ماه بگیریم. در اصطلاح نجوم می‌گویند: سال حقیقی، سال شمسی است و ماه (و به تعبیر بهتر برج) شمسی مثل خرداد و اسفند اعتباری است؛ یعنی شما آن را اعتبار می‌کنید، لذا ممکن است که سال شمسی را مثلاً ده یا بیست ماه قرار دهید، چنانکه مثلاً در سال شمسی شش ماه اول سال را سی و یک روز حساب می‌کنند و در سال میلادی ماه‌های سی و یک روزه در طول سال پراکنده است. از سوی دیگر ماه حقیقی، ماه قمری است و سال قمری، اعتباری است. پس در هر دو یکی حقیقی است و یکی اعتباری.

اما یهود هم ماه را حقیقی گرفتند که قمری باشد و هم سال را حقیقی گرفتند که شمسی باشد[8] لذا از آن نظام دوازده ماهی خارج شدند، و [حدود] هر سه سال، یک سال را سیزده ماه می‌گیرند و ماه‌های حرام هم ندارند لذا این آیه درحقیقت رد بر یهود هم هست با این بیان که این نظام دوازده ماهی و ماه‌های حرام چند میلیارد سال است که در این نظام بوده است. برخی منجمان نوشته‌اند که حساب یهود در مسألة نجوم ـ به قول خودشان قانون ابور ـ بسیار دقیق است لکن قرآن کریم با رد آن می‌گوید: یوم خلق السماوات و الأرض دوازده ماه بود که چهار تای آن هم حرام بود. پس این که سیزده ماه شود باطل است.

آیت نبوت در سرزمین منا

نکتة عجیب دیگر دراین راستا آن است که پیامبر اکرم ص در سال دهم خطبه‌ای در منا خواند و چنین فرمود: «الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السماوات والأرض السنة اثنا عشر شهرا منها أربعة حرم ثلاثة متواليات ذو القعدة و ذو الحجة و المحرم و رجب مضر الذي بين جمادى و شعبان».[9] یعنی پیامبر ص در حالی که در منا ایستاده بود روز آفرینش آسمان‌ها و زمین را می‌دید. در اینجا تعبیر به سنه (سال قمری) شده است [که در قرآن کریم در اینجا نیامده بود]. بعد فرمود: این ذی الحجه، ذی الحجة واقعی است.[10] و این تنظیمی که پیامبر ص در 1427سال و سه ماه قبل برای ذی الحجه قرار داد تا به امروز مانده و ما روی همان تنظیم نبوی هستیم یعنی مثلاً امروز ـ که پانزدهم ربیع الأول است ـ ربیع الأول واقعی است. در احکام القرآن جصاص می‌گوید: منجمی محاسبه کرده است می‌گوید: آن ماه ذی الحجه واقعی بود و این از دلائل النبوة است.[11] ممکن است به کامپیوترهای پیشرفته دستوری بدهند که محاسبات بیست میلیارد سال را در ظرف ده دقیقه انجام دهد اما یوم خلق الله السماوات را کسی جز پیامبر ص نمی‌تواند تشخیص دهد.

در سال هجرت پیامبر ص، مشرکین ماه شعبان را ذی‌الحجه حساب کردند و به حج ایستادند، بعد از آن هم سه سال در ماه رمضان بود، سه سال هم شوال بود، سه سال هم در ذی قعده بود سال دهم که پیامبر ص به حج تشریف بردند ماه ذی حجه بود. پیامبر اکرم ص طبق ظواهر عادی در مکه هم که بود، چون تابع مشرکین نبود سعی می‌کرد ذی حجه واقعی را حفظ کند. در روایت صحیحه ما دارد که پیامبر ص بیست بار به‌تنهایی حج گزارد؛ البته پیامبر ص ایام حج را با مشرکین هم می‌ایستاد ولی آن در ذی حجه واقعی نبود، لذا مرحوم مجلسی و دیگران نوشته‌اند: آن بیست حج، حج واقعی بود که پیامبر ص به‌تنهایی انجام می‌داد و مشرکین انجام نمی‌دادند یعنی پیامبر اکرم ص در ایام مکه، ذی حجه واقعی را حفظ می‌کرد.

البته این را بشر عادی هم می‌تواند انجام دهد و مشکلی نداشت، اما این که بگوید: ألا إن الزمان قد استدار کهیئته یوم خلق السماوات و الأرض، دیگر کار بشر عادی نیست و بشر عادی هرگز به جایی نمی‌رسد که بگوید: این ذی حجه، همان ذی حجه روز آفرینش آسمان‌ها و زمین است. این نشان می‌دهد که جعل احکام با عالم تکوین نوعی پیوند والا دارند بیش از آن که به اسم قانون است که الآن هم زمان ما این تأثیرگذار باشد که وقتی ما می‌گوییم: ذی حجه، ذی حجه واقعی است ارتباط با میلیاردها سال قبل دارد.

نتیجه

پس در اینجا از هر طرف که بنگریم حیرت‌افزاست: یک طرف آن امر کلی است و یک طرف آن تطبیق خارجی‌اش است؛ از یک طرف این که این سه ماه حرام مال میلیاردها سال قبل است و شما که الآن در پانزدهم ربیع الاول هستید با میلیاردها سال ارتباط دارید. باز دین روی همان، قانون هم وضع می‌کند که قتل در ماه‌های حرام سبب افزایش یک سوم دیه می‌شود یعنی بر آن اعتبار قانونی می‌کند. این‌ها چیزهای غریبی است که علمای نجوم و جامعه‌شناسی زیر بار آن نمی‌روند. از طرف دیگر بعد هم پیامبر ص در سال دهم ماه‌های واقعی را تعیین کردند.

بقیة مطالب در جلسة آینده.

و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.

 

 



[1]. (حدید: 25).

[2]. عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي وَلَّادٍ الْحَنَّاطِ قَالَ اكْتَرَيْتُ بَغْلًا إِلَى قَصْرِ ابْنِ هُبَيْرَةَ ذَاهِباً وَ جَائِياً بِكَذَا وَ كَذَا وَ خَرَجْتُ فِي طَلَبِ غَرِيمٍ لِي فَلَمَّا صِرْتُ قُرْبَ قَنْطَرَةِ الْكُوفَةِ خُبِّرْتُ أَنَّ صَاحِبِي تَوَجَّهَ إِلَى النِّيلِ فَتَوَجَّهْتُ نَحْوَ النِّيلِ فَلَمَّا أَتَيْتُ النِّيلَ خُبِّرْتُ أَنَّ صَاحِبِي تَوَجَّهَ إِلَى بَغْدَادَ فَاتَّبَعْتُهُ وَ ظَفِرْتُ بِهِ وَ فَرَغْتُ مِمَّا بَيْنِي وَ بَيْنَهُ وَ رَجَعْنَا إِلَى الْكُوفَةِ وَ كَانَ ذَهَابِي وَ مَجِيئِي خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْماً فَأَخْبَرْتُ صَاحِبَ الْبَغْلِ بِعُذْرِي وَ أَرَدْتُ أَنْ أَتَحَلَّلَ مِنْهُ مِمَّا صَنَعْتُ وَ أُرْضِيَهُ فَبَذَلْتُ لَهُ خَمْسَةَ عَشَرَ دِرْهَماً فَأَبَى أَنْ يَقْبَلَ فَتَرَاضَيْنَا بِأَبِي حَنِيفَةَ فَأَخْبَرْتُهُ بِالْقِصَّةِ وَ أَخْبَرَهُ الرَّجُلُ فَقَالَ لِي وَ مَا صَنَعْتَ بِالْبَغْلِ فَقُلْتُ قَدْ دَفَعْتُهُ إِلَيْهِ سَلِيماً قَالَ نَعَمْ بَعْدَ خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْماً فَقَالَ مَا تُرِيدُ مِنَ الرَّجُلِ قَالَ أُرِيدُ كِرَى بَغْلِي فَقَدْ حَبَسَهُ عَلَيَّ خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْماً فَقَالَ مَا أَرَى لَكَ حَقّاً لِأَنَّهُ اكْتَرَاهُ إِلَى قَصْرِ ابْنِ هُبَيْرَةَ فَخَالَفَ وَ رَكِبَهُ إِلَى النِّيلِ وَ إِلَى بَغْدَادَ فَضَمِنَ قِيمَةَ الْبَغْلِ وَ سَقَطَ الْكِرَى فَلَمَّا رَدَّ الْبَغْلَ سَلِيماً وَ قَبَضْتَهُ لَمْ يَلْزَمْهُ الْكِرَى قَالَ فَخَرَجْنَا مِنْ عِنْدِهِ وَ جَعَلَ صَاحِبُ الْبَغْلِ يَسْتَرْجِعُ فَرَحِمْتُهُ مِمَّا أَفْتَى بِهِ أَبُو حَنِيفَةَ فَأَعْطَيْتُهُ شَيْئاً وَ تَحَلَّلْتُ مِنْهُ فَحَجَجْتُ تِلْكَ السَّنَةَ فَأَخْبَرْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع بِمَا أَفْتَى بِهِ أَبُو حَنِيفَةَ فَقَالَ فِي مِثْلِ هَذَا الْقَضَاءِ وَ شِبْهِهِ تَحْبِسُ السَّمَاءُ مَاءَهَا وَ تَمْنَعُ الْأَرْضُ بَرَكَتَهَا. الكافي     5     290    باب الرجل يكتري الدابة فيجاوز بها الحد، ح6.

[3]. (الرحمن: 7-9).

[4]. اگر بگوییم واو در «و وضع المیزان» استینافیه است، نیز خلاف ظاهر است. مراد از میزان هم ظاهراً میزان تکوینی باشد یعنی خداوند متعال نظام تکوینی معینی قرار داده است.

[5]. اخیراً برخی از آقایان در ایران این اشکال را مطرح می‌کنند که برخی کشورها قانون اساسی ندارند. البته این مطلب درست است و من هم از وضع همة دولت‌های اسلامی خبر ندارم ولی دیده‌ام که برخی از آن‌ها تصریح کرده‌اند که ما به قانون اساسی نیازی نداریم؛ چون قرآن، قانون اساسی ماست. ما به جای روآوردن قانون اساسی، قرآن را در برابرمان می‌گذاریم و قرآن می‌تواند همة قضایا را حل‌وفصل کند. می‌دانیم که قانون اساسی بعد از انقلاب کبیر فرانسه در کشورها راه افتاد و برای یک جامعة معین و محدود با حدود جغرافیایی معین است [درحالی‌که قانون قرآن در همة زمان‌ها و مکان‌ها قابل جریان است]. اضافه بر این که قوانین اساسی فعلی منحصر در حقوق و فقه است درحالی‌که قرآن در همة امور از قبیل امور فقهی و شرایع، اخلاق، عقاید، تاریخ، روابط مسلمانان با ادیان و فرقه‌های دیگر قوانین اساسی دارد و اضافه بر آن بسیاری از اصول کلی تاریخ را نیز بیان می‌کند مثلاً این که در قرآن قصة حضرت ابراهیم در یکجا به یک نحو آمده است و در جای دیگر به گونة دیگر، شاید اشاره به این است که شما می‌توانید به یک قضیة تاریخی از دو یا سه منظر بنگرید و مطالب دیگری که در اینجا جای شرح آن نیست و این هم به مناسبت آمد.

[6]. (توبه: 36).

[7]. در اصطلاح فقه ما خوزستان جزو اراضی خراجیه نیست ولی عده‌ای از اهل سنت آن را جزو اراضی خراجیه می‌دانند؛ چون حکمش همان حکم عراق است. انشاء الله در بحث اراضی خراجیه تحقیقات تاریخی‌اش را عرض می‌کنیم.

[8]. مراد از عبارت فوق این است که یهود ماه حقیقی و سال حقیقی را با هم گرفتند. مقرر.

[9]. صحيح البخاري، ج4، ص1599.

[10]. ادامة حدیث: «أي شهر هذا؟ قلنا: الله ورسوله أعلم. فسكت حتى ظننا أنه سيسميه بغير اسمه قال: أليس ذا الحجة. قلنا: بلى قال: فأي بلد هذا؟ قلنا: الله ورسوله أعلم فسكت حتى ظننا أنه سيسميه بغير اسمه قال: أليس البلدة. قلنا: بلى قال: فبأي يوم هذا؟ قلنا الله ورسوله أعلم فسكت حتى ظننا أنه سيسميه بغير اسمه قال: أليس يوم النحر؟ قلنا: بلى» الحدیث.

[11]. قد ذكر لي بعض أولاد بنى المنجم أن جده و هو أحسب محمد بن موسى المنجم الذي ينتمون إليه حسب شهور الأهلة منذ ابتداء خلق اللّه السموات و الأرض فوجدها قد عادت في موقع الشمس و القمر إلى الوقت الذي ذكر النبي ص أنه قد عاد إليه يوم النحر من حجة الوداع لأن خطبته هذه كانت بمنى يوم النحر عند العقبة و إنه حسب ذلك في ثماني سنين فكان ذلك اليوم العاشر من ذي الحجة على ما كان عليه يوم ابتداء الشهور و الشمس و القمر في ذلك اليوم في الموضع الذي‏ ذكر النبي ص‏ أنه قد عاد الزمان إليه مع النسي‏ء بالذي قد كان أهل الجاهلية ينسئون و تغيير أسماء الشهور. احكام القرآن، ج4، ص306.



اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا رسول الله و آله الطیبین الطاهرین المعصومین و لعنة دائمة علی اعدائهم اجمعین
اللهم وفقنا و جمیع المشتغلین وارحمنا برحمتک یا ارحم الراحمین

بحثی را که به مناسبت اخذ اجرت بر واجبات دیگر یک مقداری خارج شدیم از بحث فقهی خودش، چون وجوهی ذکر شده بود برای اینکه اخذ اجرت با وجوب تنافی دارد، و عرض کردیم این مسئله در معظم آثار اسلامی وجود دارد. یعنی اختصاصی به شیعه ندارد. مرحوم شیخ ادعای اجماع کرده، اگر اجماع نباشد اما معظم این را نوشتند، لمنافاة الوجوب لاخذ الاجره.
لذا در این فقه متأخر ما خود این مسئله عنوان شده که اصلاً منافات وجوب دارد با اخذ اجرت یا نه؟
و عرض کردیم وجوهی ذکر شده که خواندیم وجوه را به تفصیل خواندیم. و بعد هم انشاء الله عرض می‌کنیم که واقعاً این را قبول بکنیم یا نه؟ فعلاً داریم طرح می‌کنیم مسئله را.
و عرض شد برای ورود در بحث، اصولاً این مسئله را اول روشن بکنیم قبل اینکه ورود در بحث بشود و آن بحث کیفیت ورود و خروج در مباحث اصول است اصلاً. حالا قبل از اینکه در اینجا، چون در اینجا می‌خواهیم ببینیم که آیا این تنافی با وجوب با اخذ اجرت این از کجا است، ریشه‌های اصولیش کجاست؟
پس اول خود بحث اصول را مطرح بکنیم. و به ذهن ما می‌آید بحث خوبی است. خیلی نافع است، همین امروز دیدیم دو سه تا مسئله از کتاب استاد در اصول خواندیم. ایشان از دیدگاه کلامی وارد بحث شدند. همین امروز خواندیم در اصول و لذا عرض کردیم وقتی نگاه می‌کنیم چون الان بین اصولیین در عده‌ای از مسایل اختلاف است دیگر، به ذهن ما سر اختلاف مال آن فضا و دیدگاهی است که در اصول است. سر اختلاف آن است. یک دیدگاه واحد نیست، یک فضای واحد را فرض نمی‌کنند.
بعد از اینکه تأمل شده در کلمات اصحاب آن را که به ذهن خود بنده رسیده که در این جهت می‌شود به عنوان فضای اصول مطرح کرد و به ذهن من اگر این کار دقیقاً انجام بشود، و هر کدام از فضاها مبانی و ریزه‌کاری‌هایش بیان بشود، حالا یک جلد یا دو جلد کتاب می‌شود که خیلی لطیف است، یعنی این حاکم بر کل ابحاث اصول است. که اصلاً نحوه ورود و خروج ما در ابحاث اصول چطور خواهد بود. اسمش را ما گذاشتیم فضای اصولی، اصلاً فضای اصولی چیست؟
عرض شد آن که به ذهن این حقیر می‌رسد در مجموعه فضاهایی که در کلمات سنی شیعه حتی ممکن است غیر اینها مطرح بشود، هفت تا فضا را ما تصویر کردیم. البته شرح اینکه حالا این فضا بر چه اساس است، آن یکی بر چه اساس است، اینها را دیگر توضیح ندادیم، چون جایش اینجا نیست و خیلی هم طول می‌کشد و باید مدتی از این بحث خارج بشویم.
فضای اول که و این ترتیبی را هم که گفتیم تقریباً آن ترتیب طبیعی هم هست و تا حدی هم ترتیب تاریخی مسئله هم است.
فضای اول فضای تبدیل اراده تشریعی به تکوینی؛ فضای دوم، فضای عرفی بودن، عرف عام؛ سوم تقریباً این هم عرف عام است، اما یک مقدار از عرف عام بالاتر، رابطه‌ای که بین عبد و مولا پیدا می‌شود، یعنی قانون را بر این اساس نگاه بکنیم، و چهارم مسئله شواهد لفظی، این هم تا یک حدی متأثر به همان فضای عرفی هست، فضای دوم، اما چون نکات لفظی خاص خودش را دارد، آن را جدا کردیم. و فضای پنجم مباحث، یعنی فضای کلامی است، که عرض کردیم از قرن چهارم به بعد این در دنیای اسلام خیلی متعارف شد. و بعد هم فضای فلسفی است که خب بعدها، در اثناء هم بود، اما بیشتر بعدها مخصوصا در اصول ما حالا اصول اهل سنت این حالت را ندارد. در اصول ما مخصوصا در این آونه اخیر امثال مرحوم محقق اصفهانی و دیگران این فضای فلسفی را هم مطرح کردند.
حالا خصوصیات این فضاها و اینها احتیاج به شرح دیگری دارد.
و آخرین فضا هم که عرض کردیم الان به عنوان بعضی به عنوان خطابات قانونی مطرح می‌کنند. عرض کردیم این بحث را به عنوان خطابات قانونی لطفی ندارد. ما قبل از اینکه وارد خطاب بشویم، خود فضای قانون را بشناسیم. بحث خطاب نیست، بحث خود فضای قانونی است. یک فضای دیگر هم فضای قانونی است.
این هفت تا فضایی است که الان اجمالاً ما در اصول می‌بینیم. و آنچه همه که الان مطلوب ماست این است که ما اگر می‌خواهیم وارد مسائل بشویم، درست سعی کنیم از اول اصول تا آخر اصول یک فضای معین را پیش بگیریم و بر اساس همان فضا پیش برویم.
همین مسئله‌ای که امروز در اول اصول از مرحوم استاد مطرح کردیم، عرض کردیم ایشان فضایش، فضای کلامی است و اگر بخواهیم فضای اصولی برویم باید این راه را مطرح بکنیم. مثلاً به جای قبح عقاب بلابیان که آقایان آوردند، درست است قبح عقاب بلابیان درست است، اما این یک فضای کلامی است. ما اگر بخواهیم به این فضای اصولی بدهیم، همین فضای قانونی بدهیم، یعنی در یک فضای قانونی بررسی بکنیم باید به جای قبح عقاب بلابیان بحث تنجز را مطرح بکنیم. بگوییم تنجز پیدا می‌کند یا نه؟ اگر تنجز پیدا کرد خب عقاب بر احکام منجز است، خب خواهی نخواهی عقاب می‌شود. اگر تنجز پیدا نکرد عقاب بار نمی‌شود.
پس ما به جای طرح این مسئله که قبح عقاب بلابیان باشد، مسئله تنجز و عدم تنجز را مطرح بکنیم. این می‌شود بحث اصولی، این می‌شود فضای قانونی.
س: حاج آقا فقط اختلاف تعبیر نیست
ج: نه اختلاف تعبیر نیست. چون این ضوابط خودش را دارد. آن روی ضوابط مولا و نمی‌دانم کیفیت تکلیف و عقاب و حسن و قبح و قبیح است و مسئله جبر و اختیار و اصلاً ربطی به آن ندارد. اینها ربطی به اصول ندارد.
س: استاد نتایج هم خیلی فرق می‌کند؟
ج: نتیجه‌اش این می‌شود، این از زاویه تنجز حکم دیده، ممکن است بگوید بله وقتی حکم منجز شد، چون احکام جزایی موضوعشان احکام منجز است. اصلاً احکام جزایی این هم در یک فضای قانونی است. الان فضای قانونی این است. ما کار حالا در این فضای قانونی کار نداریم که خداوند چه جور عقاب می‌کند، مسئله شفاعت می‌آید، مسئله جبر می‌آید، اختیار می‌آید، اصلاً کاری به آن فضا نداریم. در فضای قانونی این طوری است. در فضای قانونی احکام جزایی بار می‌شود بر حکم منجز. اگر حکم منجز نشد حکم جزایی بار نمی‌شود.
اصلاً این فضای قانونی است. کاری به جبر و اختیار و مسئله حسن عقاب و بعد شفاعت و اصلاً کاری به آن بحث‌ها ندارد. آیا مثلاً تابع واقع است و نمی‌دانم آن جایی که ظلم لازم می‌آید نمی‌آید اصلاً ربطی به آن بحث‌ها ندارد. لذا خوب دقت بکنید. این می‌گوید فضای قانونی شما به بحث بدهید، شما نیایید روی قبح عقاب بلابیان بحث بکنید، شما بیایید بگویید حکم منجز می‌شود یا نمی‌شود، منجز شد موضوع می‌شود برای احکام جزایی نشد نمی‌شود. چون بنای عقلا بر این است، نه این که این امر عقلی است، بنای عقلا بر این است که احکام جزایی موضوعش احکام منجز است. اگر حکم به مرحله تنجز نرسید موضوع احکام جزایی نمی‌شود. چون احکام جزایی موضوعش عنوان عصیان بر قانون است، تمرد بر نظام، عصیان بر قانون، موضوعش این است. این عصیان جایی بار می‌شود که حکم منجز باشد، منجز نباشد بار نمی‌شود. عنوان عصیان بار نمی‌شود. روشن شد؟
پس دو دیدگاه است، دو صحبت است، دو بحث است و نباید کاری بشود که این بحثها با همدیگر خلط بشود.
س: این اشکال بر اهل بیت(ع) هم وارد می‌شود اگر این طور باشد. حالا امام(ع) گاهی اوقات ادبی جواب می‌داد، گاهی اوقات کلامی جواب می‌داد، گاهی اوقات...
ج: اشکال ندارد بحث طرح مسئله به لحاظ کلامی اشکال ندارد، نه اینکه می‌خواهم بگویم اشکال، خب امام(ع) جواب می‌دهند.
س: در همین جواب‌های فقهی گاهی اوقات لمکان الباء می‌گفتند که ادبی جواب می‌دادند...
ج: نه ادبی که اگر ضرب الله مثلاً که آن جواب نیست. خب ما باید فهم کلام امام بکنیم. گاهی اگر آمدند جواب، این از زاویه کلامی، ما نمی‌گوییم مشکل دارد، نمی‌گوییم محال است، نمی‌گوییم حرام است، نمی‌گوییم قبیح است. ما وقتی می‌خواهیم تدوین علم بکنیم، بله ممکن است شما یک مسئله فقهی از شما سوال بکنند از زاویه کلامی جواب بدهید، چه مشکلی دارد؟ بگویید عقاب ندارد. مشکل خاصی ندارد که. این کلام اشکال به امام وارد نیست. آن در مقام تعبیر اشکال ندارد. مقام تعبیر است مقام بیان است.
لکن ما وقتی می‌خواهیم اصول را تدوین بکنیم، دقت می‌کنید؟ علم تدوین بکنیم، این باید زوایای بحثش روشن بشود. آن به اصطلاح فضاهایی که دارد، به ذهن من می‌آید این راه، راه بسیار لطیف ودقیقی است و کاملاً می‌تواند جواب بدهد در اصول. به ذهن من اینطور می‌آید حالا نمی‌دانم آقایان دیگر اختیار با خودشان است.
آنوقت طبیعتاً ما یک فضای بعدی هم آیا داریم حالا غیر از فضای قانونی؟ امکان دارد بعد از این مثلاً فضاهای دیگر هم پیدا بشود. لکن به ذهن می‌آید آخرین فضا احتمالا ملاکات واقعی باشد، آخرین فضایی که پیدا بشود و آن هم منحصرا توسط امام مهدی(ع) باید حضرت بقیة الله بیان بفرمایند و الا عقل بشری به آنجاها نمی‌رسد. آن مرحله آخر مرحله‌ای است که توسط حضرت بقیة الله الاعظم بیان می‌شود. خب طبیعتاً وظیفه ایشان است و کاری به کار ما ندارد، یعنی از حد کلام ما خارج است.
این هفت تا فضا. این اختصاص به مسئله اصول هم ندارد. در جهات دیگر هم قابل تطیبق است. فرض کنید آن روز عرض کردم خارج از بحث، و لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط، خود همین تعبیر لیقوم الناس بالقسط را می‌شود روی فضاهای مختلف تعبیر را، مثلاً اگر روی فضای تبدیل اراده باشد، بهتر این بود تعبیر می‌فرمود لنقیم الناس بالقسط، چون فضای چیز می‌خواهد اراده تشریعی را تعریف بکند به تکوین، خب اراده تکوینی به این است که مردم را وادار بکند، لنقیم. اگر مسئله عرفی باشد، عرف در این جهت دو تا حالت می‌بیند، هم نقیم الناس را درست می‌بیند، هم یقوم الناس را درست می‌بیند. اگر مسئله عبد و مولا باشد مناسب با رابطه عبد و مولا لنقیم الناس، بینید باز نتیجه عوض شد. اگر بحث، بحث لفظی باشد آن هم مثل بحث عرفی است، هر دو را صحیح می‌داند. اگر فضای کلامی باشد، روی فضای کلامی اشاعره بهتر این است که بگوید لنقیم الناس بالقسط، روی فضای معتزله که قائل به تفویض هستند و آزادی اراده، خب آن طبعا بهتر است که بگوید لیقوم الناس بالقسط، ببینید دقت بکنید، یعنی حتی ما مسئله‌ای که از لحاظ این لیقوم الناس بالقسط چون جنبه ملاکی دارد برای جعل، ارسلنا رسلنا بالبینات، همین هم تعبیرش عوض می‌شود. اگر فضای فلسفی باشد طبیعتاً با آن مسائل حسن و قبح و عقلی عملی و اداره جامعه و مناسب‌تر با تفکرات فلسفی باز همان لیقوم الناس بالقسط نه لنقیم الناس، آن تصور بهتر لیقوم الناس بالقسط، ببینید ما هفت تا تصور تا حالا شش تا شد، هر کدام مناسبش یکی است.
اگر فضای قانونی باشد که الان آخرین فضایی است که مطرح کردیم، انصافاً روی فضای قانونی لیقوم الناس بالقسط، چون آن مصالح خود مردم را در نظر می‌گیرد، آن رابطه با مولا را نگاه نمی‌کند، رابطه عبد و مولا را نگاه نمی‌کند. اگر آن یکی باشد، یعنی فضا، فضای قانونی باشد بهترش لیقوم الناس بالقسط، لقد ارسلنا رسلنا، و لذا ما معتقدیم که خود مثل این تعابیر مشعر است به این که احکام شرعی، فضا، فضای قانونی است. اصلاً خود این تعابیر.
س: آیه مبارکه ما 12:56
ج: اشکال ندارد، آن بحث می‌گویداین دین حقیقتش بر می‌گردد به حضرت ابراهیم(ع) و اینها و اصولاً از مجموعه آیات در می‌آید که اصل اولی در شرایع الهی مثل هم باشند. اگر یعنی این معنایش این نیست که حضرت ابراهیم(ع) آمد شریعت آورد، موسی(ع) آمد تمام آن شریعت را باطل کرد چیز جدیدی آورد، نه، کلیات مثل هم است، روح شریعت مثل هم است. ممکن است بعضی از احکام حضرت ابراهیم(ع) عوض شده، درستش بکنند، ممکن است به مقتضیات زمان هم بعضی از نکات اضافه بکنند. نه اینکه فکر بکنیم شریعت سابق کلا باید برداشت بشود و یک شریعت جدید کلا بیاید. این تصور درستی نیست. این هم راجع به این قسمت.
پس تا اینجا ما آمدیم آن وقت این فضای قانونی عرض کردم یک مشکلی حالا بعد می‌آید. آن وقت در فضای قانونی چند تا نکته اساسی دارد. مثلاً یکی از نکات همین است که در فضای قانونی جنبه اساسی خود مردم هستند، یعنی هدف اساسی آن حالتی است که مردم انجام بدهند. مثلاً اینجا مناسب است اگر می‌گفت لنقیم الناس بالقسط این با عبد و مولا بهتر می‌ساخت، لیقوم الناس بالقسط با فضای قانونی بهتر می‌سازد. در فضای قانونی در مصالحش و ملاکاتش جنبه آمریت مطرح نیست، یعنی جنبه ارتباط با مولی مطرح نیست، آن جنبه‌ای که مطرح است ملاکات واقعی است. و هدف اساسی وصول افراد به ملاکات واقعی است. در نظام قانونی اصلاً روح قانون این طور است. آن نمی‌آید بگوید چون دولت گفت، مثلاً می‌گوید این خیابان باید آسفالتش ده متری بشود، این خیابان هشت متری بشود، این هشت متری و ده متری نه به خاطر اینکه دولت گفت، حاکم گفت، رئیس جمهور گفت مثلاً، پادشاه گفت، به خاطر اینکه مصلحت این کوچه این طور اقتضاء می‌کند، دقت کنید. این کوچه این مقدار خانه که هست این اقتضاء می‌کند مثلاً با در نظر گرفتن بودجه‌ای که برای دولت می‌گذارد و مالیاتی که از مردم گرفته می‌شود، اینجا کوچه هشت متری، اینجا مثلاً خانه بیشتر است کوچه دوازده متری، ببینید، نمی‌آید بگوید چون امر فرمود، مثلاً اعلی حضرت مثلاً رئیس جمهور یا شاه امر کرد لذا باید این طوری باشد، خب اگر ما این نکته فنی را مراعات بکنیم، خب ما در آیات مبارکه این حالت را احساس می‌کنیم. بلکه الان
س: حاج آقا
ج: اگر یک لحظه اجازه بفرمایید.
ما در تصورات خودمان چه قانون اساسی چه قوانین خاص را مثل قانون مدنی و غیره ما در تصورات خودمان بیشتر یک منطقه معین، مثلاً یک قانونی به عنوان قانون اساسی در پاکستان می‌گذاریم، یکی در افغانستان می‌گذاریم، یکی در ایران می‌گذاریم، یکی در عراق و هلم جرا... یعنی می‌آید در قانون این خصوصیات مکان را در نظر می‌گیرد. خصوصیات افراد، نژادها، زبان‌هایی که هست، تمام اینها را مد نظر قرار می‌دهد، جعل آن حتی قانون اساسی هم بر این اساس است. رشته کارش بر این است.
اما در شریعت مقدسه آن که انسان احساس می‌کند خیلی بالاتر از این است. خب این هم حالت عجیبی است دیگر این طبیعتاً هنوز که هنوزه بشر در تفکر خودش در قانون اساسی این جور فکر نمی‌کند. این که ما دیدیم در قوانین اساسی حتی در قانون اساسی غیر از قوانین خاصه. مثلاً آیه مبارکه (والسماء رفعها) خب این آسمان، الان می‌گویند حجم به اصطلاح اسمش چیست؟ ما بین موجودات که کلا هست در فضا، هشتاد میلیارد سال نوری است، خب والسماء رفعها، این که انسان ارتباط با این مقدار فضا پیدا بکند، خب چیز عجیبی است خب، والسماء رفعها و وضع المیزان، بعد (الا تطغو فی المیزان)، خب این خیلی عجیب است، ربطی به اینکه شما کم فروشی نکنید، این کمفروشی شما رابطه دارد با وضع تکوین، خب طبعاً ما در هیچ قانون اساسی الان نداریم که بیاید بگوید آقاشما مثلاً در خیابانتان آسفالت بکنیم چون نظام کهکهشان ما این طور است، خب ربطی به کهکهشان کسی نمی‌دهد، حالا تصادفاً از کهکهشان هم بالاتر. و السماء رفعها، این نکته اصلی‌اش ربط دادن یک معیار بسیار بزرگ به یک مسئله اعتباری، خب به ذهن ما هست که اینها اعتباری است دیگر، قوانین اعتباری است. والسماء رفعها و وضع المیزان، بعد الا تطغو فی المیزان، خب این یک تصور خاصی است که می‌آید آنجا این کمفروشی را با یک نسبت بالا، حالا ما در روایات داریم، یک قصه‌ای است مالی ابی ولاد یک استری، قاطری یک کسی اجاره کرده بود، بعد حالا بیشتر رفته بوده، بعد ابوحنیفه گفته بود این چیزی نمی‌خواهد، استحقاق ندارد، حضرت فرمود، فی مثل هذا القضاء و شبهه تحبس السماء ماءها و تمنع الارض برکتها، حالا یک استر و قاطر چه ارزشی دارد که حالا آسمان دیگر باران نمی‌آید و زمین هم سبزی، حضرت صادق(ع) فرمودند، روایت صحیحه هم هست. حالا فرض کنید یک استری را گرفته برود مثلاً تا فرض کنید 40 کیلومتری قم، بعد معلوم شد که آن طرف رفته تا 60 کیلومتری، ابو حنیفه گفته بود اشکال ندارد، پول نباید بدهد، روی همان قاعده الضمان بالخراج انشاء الله در مکاسب رسیدیم شرح تفکرات ابوحنیفه را هم آنجا عرض می‌کنیم. حضرت خیلی ناراحت شد که این چه حرف نامربوطی است این مردک گفته است.
س: 18:38
ج: نه ببینید دقت بکنید. این
س: مصدر حدیث؟
ج: در مکاسب هم هست، معروف است صحیحه ابی ولاد معروف است، کاملاً معروف است.
علی ای حال حضرت می‌فرمایند فی مثل هذا القضاء و شبهه تمنع السماء، واقعاً هم می‌خواهید روایت را در بیاورید ابی ولاد را. واقعاً آدم تعجب می‌کند حالا فرض کنید قیمت این قاطر فرض کنید تا 40 کیلومتری فرض کنید مثلاً ده هزار تومان بوده، این تعدی کرد، از آن 40 کیلومتر تعدی کرد رفت 60 کیلومتر، ابو حنیفه حرفش این بود، حالاکه تعدی کرد، این رفت در عهده‌اش، اگر رفت در عهده‌اش دیگر نباید ضمان را بده، الضمان بالخراج، خراج در اینجا به معنای منافع، یعنی استفاده‌ای که انسان می‌کند. خراج به معنای درآمد، اصلاً کلمه خراج در لغت مثل آمدن، چطور خرج یعنی درآمد از یک چیزی، الضمان بالخراج، یعنی گفت این بعد از این که آن 40 کیلومتر رد شد، دیگر ضامن خود حیوان است. اگر ضامن خود حیوان شد، دیگر اجرت نباید بدهد. این چون از قاعده خارج شده تعدی کرده، این تصور الضمان بالخراج را اینجوری معنا کرده است. پس من اگر از 40 کیلومتر رد شدم دیگر ضامن خود حیوانم، اگر ضامن خود حیوان شدم، دیگر معنا ندارد که مثلاً من 15 هزار تومان بدهم، منافع، چون خود حیوان و منافعش همه‌اش شد در ضمان من، حالاکه شد در ضمان من، سالم برگردانم، پس ضامن نیستم.
حالا این چه ارزشی دارد، حالا فرض کنید یک قاطری و یک ده هزار تومان پول را حالا کمی هم زیادتر رفته است.
آوردید؟ بخوانید
س: فی مثل هذا القضاء و شبهه
ج: قبلش را بخوانید، طولانی است کمی حدیث، وقت ما را می‌گیرد.
فی مثل هذا القضاء و شبهه بله
س: تحبس السماء ماءها و تمنع الارض برکتها،
ج: خیلی عجیب است، آدم تعجب می‌کند. حالا یک قاطر چه ارزشی دارد؟ حالا ده هزار تومان فرض کنید 15 هزار تومان. حضرت می‌فرمایند همین فتوا اصلاً جلوی رزق را می‌گیرد، جلوی آسمان را می‌گیرد، جلوی ... خیلی چیز عجیبی است، تازه باز این روایت به نظر من خیلی مهم نیست. در این قصه در آیه مبارکه (والسماء رفعها ووضع المیزان الا تطغوا فی المیزان) خب این طبعاً این تعبیر با تفسیر عبد و مولا نمی‌سازد. من حالا کاری به آن جهتش ندارم که ما این غیر از بقیة الله کسی نمی‌تواند حل بکند رابطه بین الا تطغوا فی المیزان با والسماء رفعها،
س: یک رابطه‌ای بین وضع المیزان هست و السماء هم هست، راوی بین هر دو
ج: بله، و بین لا تطغوا فی المیزان.
س: رابطه فقط بین الا تطغوا و وضع المیزان است.
ج: هر دو دیگر ظاهراً، چون السماء رفعها و وضع المیزان، مگر بگوییم واو عاطفه باشد، واو استینافی باشد، خلاف ظاهر است. آسمان را برد، آن وقت هم میزان احتمالاً میزان تکوینی باشد، یک نظام تکوینی معینی خدا قرار داده، الا تطغوا فی المیزان.
این تعابیر مشعر است به مسئله نظام قانونی نه مشعر است به مسئله عبد و مولا. آن هم در این حد قصه که اصلاً عرض کردم گفتم که مرحله بعد مرحله ملاکات است که آن فقط از عهده بقیة الله در می‌آید. و الا از عهده ما در نمی‌آید که فرض کنید شما که در ترازو فرض کنید مثلاً صد تومان، دویست تومان، کم و زیاد بکنید، این ربط می‌دهد به السماء رفعها
س: حاج آقا اینجا در آسمان وقتی میزانش به هم می‌خورد، نظام تدوین به هم می‌خورد، در تشریع هم وقتی شما...
ج: خب می‌دانم اینها را که ما می‌فهمیم اما بگوییم درکش بکنیم نمی‌کنیم. یعنی اگر وحی نباشد ما نمی‌فهمیم این را. علم این را نمی‌فهمد. شما هیچ عالمی این را نمی‌فهمد. علم این را نمی‌فهمد.
هیچ حقوقدانی هم نمی‌آید وضع قانونی اساسی روی این میزان بکند. اخیراً عده‌ای می‌گویند بعضی از کشورهای اسلامی قانون اساسی ندارند. مثلاً عرب‌ها، راست است خب ندارند، اما این هم نیست که من حالا همه را چون دقیقاً خوب دقت بکنید، بعضی از کشورهای اسلامی من می‌دانم اصلاً تصریح کردند که قرآن قانون اساسی ما، ما چرا قانون اساسی درست بکنیم؟ ما به جای اینکه چون می‌دانید قانون اساسی دویست و خرده‌ای سال است، بعد از انقلاب کبیر فرانسه درست شد در کشورها. ما به جای اینکه بیاییم قانون اساسی درست بکنیم همین قرآن را جلو می‌گذاریم. این می‌تواند تمام قضایا را حل و فصل بکند، احتیاج اصلاً به آن قانون اساسی ندارد. چون گاهی در کلمات آقایان ایرانی می‌آید که اشکال می‌کنند، البته من همه دول اسلامی را خبر ندارم، آنهایی که دارند و ندارند را خبر ندارم، اما دیدم که بعضی می‌گویند ما اصلاً قانون اساسی نمی‌خواهیم، اصلاً ما احتیاجی به قانون اساسی نداریم. چون قانون اساسی مال یک جامعه معین، محدود با یک حدود جغرافیایی، خب این قرآن هست، مضافاً به اینکه اگر حالا من وارد این بحث نشوم، چون می‌گویم این بحث‌ها طولانی است، احساس این است که تفکر قرآن این است که ما در کلیه امور باید قانون اساسی باشد، در اخلاق باید باشد، در عقاید باید باشد، در نگارش تاریخ باید باشد، در امور فقهی و شرایع در تمام اینها ما قانون اساسی باید داشته باشیم و این منحصر در قرآن است؛ چون قانون اساسی فعلی فقط فقه است دیگر قانون است دیگر غیر از قانون ندارد.
لذا اینها در این تفکر هستند که اصلاً ما نیازی به قانون نداریم، همین قانون همین کتاب است، هم رابطه ما را با مسیحی‌ها روشن می‌کند، هم رابطه ما را با سنی‌ها روشن می‌کند، رابطه ما را بین خودمان، همه روابط را روشن می‌کند، نیازی نداریم. مضافا اینکه خیلی از اصول کلی تاریخ، این که در قرآن قصه حضرت ابراهیم(ع) گاهی یک جایی یک جور می‌آید، یک جایی یک جور، شاید اشاره به این باشد که قرآن می‌خواهد بگوید شما یک حادثه تاریخی را از دو زاویه می‌توانید نگاه بکنید، از سه زاویه می‌توانید نگاه بکنید، و قواعد و مطالب دیگری که حالا جایش اینجا نیست و فعلا نمی‌خواهم وارد این بحث بشوم. حالا این هم به مناسبت آمد.
و به نظر من باز از این اعجب که واقعاً به نظر من از این آیه اعجب است، که چند بار هم متعرض شدیم و ان عدة الشهور عند الله یکی دو بار هم عرض کردیم منتها در بحث نه. خب این خیلی عجیب است، ان عدة الشهور عند الله اثنی عشر شهر فی کتاب الله یوم، خب اربعة منها حرم، آن قسمت مهمش این است. می‌آید یوم خلق السماوات و الارض، خب از اول، میلیاردها سال از اول تکوین، بعد این از اربعة منها حرم، یعنی ظاهرش این است که این دوازده ماه از همان اصل تکوین که میلیاردها سال قبل است، چهار تایش حرام است. این اربعة منها حرم، قانون است دیگر، تکلیف است. حالا ان عدة شهور عند الله اثنی عشر شهر این واقع است. اولاً این مطلب این مطلبی که در آیه آمده، این از نظر هم علمی مشکل دارد، و خود قرآن هم اشاره دارد که علم قبول نمی‌کند، راست هم هست. علم الان قبول نمی‌کند.
اولاً که در ماه‌های قمری رابطه هر ماه با یک ماه است. شما نمی‌توانید بین اینها رابطه چند تایش را یک رابطه بدهید، مگر اعتباراً. مثلاً یکی بیاید بگوید پنج ماهش یک سال است، یکی بگوید ده ماهش یک سال، یکی بگوید دوازده، یکی بگوید پانزده، چون ماه قمری روی حرکت ماه است، فرض کنید مثلاً نیمه ماه جزر و مد می‌شود، این ماه قمری هم هست ماه بعدی هم هست، حالا ممکن است تابستان باشد، ممکن است زمستان باشد، ممکن است پاییز باشد. ماه قمری طبیعتش غیر از شمسی است، شمس حرکت خورشید و سال است، این ماه به ماه حساب می‌شود، و لذا هم تصریح دارند که ماه قمری ماه حقیقی است، سالش اعتباری است. یعنی شما می‌توانید مثلا پنج ماه را یک سال قرار دهید، ده ماه را یک سال، اعتباری است.
الان در دنیای علم، دنیای نجوم در دنیای علم، اصلاً قبول نمی‌کنند که ماه قمری سالش حقیقی باشد. اولاً ان عدة الشهور عند الله اثنی عشر، این که دوازده، البته من خودم عقیده ‌ام این است که اینجا از موارد تعارض علم و دین نیست. خود قرآن از اول که گفت عند الله مخصوصا اسم الله را برد، بعد هم گفت فی کتاب الله، بعد هم گفت یوم خلق السماوات و الارض، خود این آیه اشعار دارد به اینکه بشر ممکن نیست این مطلب را حل بکند. درست هم هست. بشر الی الان هیچ بشری یعنی هیچ عالمی قبول نمی‌کند که دوازده تا بشود یک سال الا اعتباراً. ممکن است ده تا بشود یک سال. ماه قمری این طوری است دیگر، سال قمری اعتباری است. ماه قمری اعتباری نیست. خب ان عدة الشهور عند الله اثنی عشر شهر، این خودش یک مشکل دارد. بعد مشکل دیگر که دوازده ماه ، لااقل اگر می‌فرمود، چون ماه قمری نسبت حرکت ماه است دیگر خب واضح هم هست، فی کتاب الله دارد، بعد دارد یوم خلق السماوات، آسمان‌ها و زمین، ظاهرش این است که حتی قبل از ماه، آقا قبل از ماه که ماهی نیست دیگر، چطور ماه قمری حساب بشود؟ یوم خلق السماوات و الارض، بعد این که ما از اول خلقت آسمان و زمین ماه داشته باشیم و ماه قمری داشته باشیم، البته تعبیر این است که قبل از خلق حتی فی کتاب الله، نسبت به خدا داده، یعنی یک به قول می‌گویند صادر اول عقل اول است، یک مرحله‌ای که اصلاً قبل از این که وجود پیدا بشود یک حقیقتی است، خیلی عجیب است.
نکته بعدی، این که این ماه قمری باید به یک شکل معین باشد. این را هم قبول نمی‌کنند. مثلاً نزد ما سال قمری اولش محرم است، این ماه به اصطلاح عرب‌ها که می‌نویسند سه می‌نویسند، برای ماه ربیع الاول، فرض کنید امروز پانزدهم است، 15/3 مثلاً 37 می‌نویسند. خب این ماه قمری فرق نمی‌کند شما ممکن است اولش را ماه رمضان، در بعضی از عرف عربی اولش هم ماه رمضان بوده که حالا وارد بحث نشویم. الان در چین یکی از کشورهای بزرگ دنیا که مسلمان هم نیستند و سال قمری هست، چین است. آنها هم سال قمری دارند، سال شمسی هم دارند قمری هم دارند. رسمی است یعنی تمام چین به صورت رسمی است. اما به نظرم حالا نمی‌دانیم اگر از این دستگاه‌ها باشد پیدا بکنید یا ربیع الاول که الان هستیم یا جمادی الاولی یکی از این ماه‌ها اولش است نه محرم.
س: در چین حاج آقا؟
ج: در چین همین طور است الی الان هم همین طور است. و سابقه هم دارد، چون در چین رصد ماه را و سیر ماه را و خسوف و کسوف و خروج از محاق و تمام اینها را شاید حدود پنچ هزار سال است، سابقه پنج هزار ساله در چین دارد، یک سابقه عجیبی دارد.
خب ببینید شما بیایید شما این ماه را بعد هم بگویید اولش محرم است. خب این هم علم قبول نمی‌کند. بعد بیایید بگویید چهار ماهش حرام است، یعنی اینجا علم مراد من از علم جامعه شناسی است. در جامعه شناسی می‌گویند ماه‌های حرام یک عرف اجتماعی است. فرض کنید در عرب جاهلی که ماه‌های حرام بود، فرض کنید در عراق آن وقت دیگر ماه‌های حرام نبود، در ایرانی‌ها نبود، در شام نبود، اصلاً ماه حرام مطرح نبود. ماه حرام این هم یعنی تفسیر جامعه‌شناسی این بود که چون اینها می‌کشتند همدیگر را، کشت و کشتار زیاد بود، کتب القتل و القتال علینا، کارش کشت و کشتار بود، احتیاج داشتند یک مدتی این کشتار را کنار بگذارند و به کارهایشان برسند، آمدند چهار ماه، خب ممکن است سه ماه را قرار بدهند، ممکن است دو ماه، جامعه شناسی این را می‌گوید. اما در ایران چون ابتناء مسئله جامعه کشاورزی بود، یا الان جامعه ما صنعتی است، در جامعه صنعتی که کشت و کشتار نیست، نیازی به ماه حرام ندارند. دقت می‌کنید؟ این ماه حرام مال یک جامعه بدوی است. در جامعه بدوی به حسب جامعه شناسی، طبیعت جامعه بدوی، مثلاً در جامعه بدوی به زمین تعلق ندارد. اما الان در جامعه‌ای هستیم هر متر زمین خودش گران است. ماشاءالله. انسان بدوی به زمین تعلق ندارد، چرا؟ چون دنبال کشت و کار نیست، او در صحراست، یک جایی آب باشد می‌ایستد آنجا می‌خورد تا آب تمام بشود بعد می‌رود جای دیگر، او جوال است، بدویاً به اصطلاح یطبع مواضع القتل، طبیعت.
و لذا این را خیلی دقت بکنید، یعنی ما در مسائل اسلامی، در بحث انشاء الله زمین، چون بعد می‌آید انشاء الله به همین زودی‌ها هم برسیم. این نکته خیلی مهم است در زمان پیغمبر اکرم(ص) رابطه مسلمانان با زمین خیلی کم بود. این را من توضیحاتش را بعد عرض می‌کنم. اما الان در زمان صنعتی شدن که مخصوصا الان حالا کشاورزی اولیه هم نه، الان یکی از ارکان مهم اقتصاد زمین است. اصلاً بحث زمین از ارکان مهم اقتصاد است. اما انسان بدوی رابطه‌ای با زمین ندارد.
س: جامعه مدینه اهل کشاورزی بودند.
ج: خب به اندازه‌ای که زمین را آباد بکنند. عرض کردم محدود. به اندازه‌ای که با بیل زمین را آباد کنند.
کی در اسلام این پیدا شد؟ زمان دومی عراق را گرفتند. عراق را گرفتند از بصره دیدند آقا این درختها سرسبز است تا بالای بغداد، ارض سواد هم اسمش را گذاشتند. این بله، اینجا الان برایشان پیش آمد. اینجا دیگر زمین به عنوان یک عامل اقتصادی الان مطرح است در این جامعه. در مکه که اصلاً وادی غیر ذی زرع، بیابان‌ها هم که اعراب بدوی اهل این حرف‌ها نبودند، مدینه هم در حد آباد کردن خودشان، بله خیبر را گرفتند بد نبود، هفت تا قلعه داشت، لکن هفت تا قلعه چقدر ارزش دارد؟ تازه آن هم گذاشتند نصف به نصف، نصفش در اختیار یهودی‌ها، نصفش برای مسلمانان. یهودی‌ها خرما را ادامه بدهند کشت و نگهداری خرما را و نصف محصول را به مسلمانان بدهند. اما آن جامعه عراق که آمدند عوض شد. بعد یواش یواش شام را گرفتند، بعد خب با یک دنیای جدیدی روبرو شدند، جنگل‌های مازندران الا ماشاءالله جنگل‌‌های دیگر، فرض کنید خوزستان که آمدند.
الان در اصطلاح فقه ما خوزستان جزو اراضی خراج نیست. اما در عده‌ای از اهل سنت خوزستان را جزو اراضی خراج می‌دانند، چون شکلش مثل عراق است دیگر فرق نمی‌کند، حکمش حکم عراق است. اما الان در اصطلاح فقه ما خوزستان را جزو اراضی خراجیه نمی‌دانند، انشاء الله در بحث اراضی خراجیه تعبیراتش را و تحقیقات تاریخی‌اش را آنجا عرض می‌کنیم.
این نکته را خوب دقت بکنید. این جامعه بدوی ماه حرام می‌خواهد؛ چون کارش کشت و کشتار است. اما اینکه چهار تا باشد، خب چرا؟ دو تا باشد، یکی باشد، سه تا باشد، این چهار تا سه تایش یک وقت باشد، یکی یک وقت باشد، خوب دقت بکنید، خب ممکن است این چهار تا در طی سال تقسیم بشود. اینها چیزهایی است که نه علم نجوم قبول می‌کند نه مسئله جامعه شناسی قبول می‌کند. و نه اصولاً می‌آید این مسئله را قبول می‌کند که ما خلق السماوات و الارض، لکن ببینید تعابیر را، ان عدة الشهور، اولاً قرآن نگفت سال، خیلی عجیب است، قرآن یک خبر دیگر داد، هر دوازده ماه با هم رابطه دارند، این خیلی نکته است غیر از سال است. از اول هم گفت عند الله یعنی شما نمی‌فهمید. قرآن از همان اول هم می‌دانست. یعنی این راه منحصر به وحی است. هیچ علمی نه جامعه شناسی نه نجوم نه فیزیک، هیچ علمی نمی‌تواند این مطلب را حل بکند. بعد هم فرمود فی کتاب الله. این کتاب الله را آورد، یعنی آن نظمی که خدا خواسته قبل از اینکه اصلا آسمان و زمین درست بشود. به قول آقایان عقل اول.
این مطلب از همان وقت، آن وقت اربعة منها حرم، غیر از حالا آن تکوینی‌اش، این نکته نکته اعتباری‌اش.
س: حاج آقا این حرمتی که در قرآن هست ربطی به حرمت جاهلی ندارد، آن به مراسم حج اشعار دارد. یعنی از اول که خلقت شده آن حرمت قرار داده شده
ج: این نه، ببینید اصلاً در اینجا آیه مبارکه اولاً مشرکین که خب خیلی ضعیف بودند، ارزش علمی نداشتند. چون یهود هم مخصوصا عده‌ای از یهود اعتقاد داشتند که این تنظیم ماه‌ها را ما از انبیاء گرفتیم. یهود تنها امتی هستند، هنوز هم همین طور است الان روی کره زمین غیر از یهود کسی نیست، سال را شمسی می‌گیرند، ماه را قمری می‌گیرند، سال را شمسی می‌گیرند، ماه را قمری می‌گیرند، و لذا غالباً مثلاً محرمشان اول سالشان با سال شمسی نزدیک است به هم، خب طبیعت هم به هم نمی‌خورد خب، معلوم است یازده روز تفاوت دارد دیگر. این دو تا به هم نمی‌خورند، لذا آنها یک حساب خیلی پیچیده‌ای دارند، هر سه سال یک سالش را سیزده ماه قرار می‌دهند، تا آن با همدیگر وفق و جفت و جور بشود و الا به هم نمی‌خورد. البته سه سال نیست، یک حساب‌هایی دارند، چون خود ماه قمری را جور خاصی را حساب می‌کنند، ماه شمسی را جور خاصی، خیلی حالا من وارد آن بحث نمی‌خواهم بشوم، هر نوزده سال هفت سالش سیزده ماه است. در حقیقت در قرآن یکی از نکات مهمش ردّ یهود است. و عرض کردم یهود یعنی یهود می‌گویند این امر اعتباری است، ما می‌خواهیم سال را بگیریم. الان در نجوم یک اصطلاحی دارند. سال حقیقی سال شمسی است، ماه شمسی اعتباری است. الان ما سالمان 365 روز است، حالاچهار ساعت و فلان، شش ساعت و فلان. این سال شمسی سال حقیقی است، اما اینکه بگوییم ماه خرداد، ماه اسفند، این اعتباری است، شما ممکن است سال را ده ماه بکنید، ممکن است بیست ماه بکنید
س: به عکس
ج: دقت کردید؟ اینکه مثلاً الان مثلاً ما با میلادی‌ها ما شش تای اول سی و یک روز، آنها متفرق است سی و یک روزشان متفرق است، بیست و نه روزشان هم جابجاست، با ما فرق می‌کند. می‌گویند اصطلاحا این طور، سال شمسی سال حقیقی است، ماه شمسی ماه اعتباری است. شما اعتبار می‌کنید. حالاممکن بود شش تای اول را سی روز قرار بدهیم، بعد سی و یک روز. ماه حقیقی ماه قمری است، سال قمری اعتباری است.
دقت کردید؟ پس در هر دو یکی حقیقی است یکی اعتباری.
در سال شمسی حقیقی است، قمری اعتباری است؛ که دوازده تا را یک سال قرار دادیم. ممکن است ده تا قرار بدهیم. علم این را می‌گوید، من تعبیر علم را می‌گویم. در سال، سال حقیقی شمسی است، سال قمری اعتباری است. در ماه، ماه قمری حقیقی است، ماه شمسی که الان می‌گویند ماه خرداد، ماه فلان، این را اعتباری، البته صحیحش برج است، حالا ماه می‌گوییم، این را که می‌گوییم این اعتباری است. دقت کردید؟
یهود چه کار کردند؟ 36:58
هر دو را حقیقی گرفتند. هم ماه حقیقی گرفتند که قمری باشد، هم سال حقیقی گرفتند که شمسی باشد، روشن شد؟ لذا از آن نظام دوازده ماه خارج شدند. این آیه مبارکه در حقیقت رد یهود هم هست. چرا؟ چون یهود سه سال یک بار سیزده تا می‌گیرند. ان عدة الشهور اثنی عشر شهرا، حرام هم که ندارند. اربعة ببینید دقت بکنید. این که ما یک نظام این چند میلیارد سال است؟ یک نظام را بگوید، بعد بیاید بگوید این نظام که بود از همان اول این مسئله در آن هست، اربعة حرم، حالا از این اعجب، باز از این بالاتر، پیغمبر اکرم ص در سال دهم که در منا بودند، که صحبت کردند و خطبه خواندند، الا ان الزمان قد استدار کهیئة یوم، این اگر احکام قرآن جصاص هست، این روایت را از آنجا بیاورید، قد استدار کهیئة یوم خلق الله السماوات، پیغمبر(ص) در منا ایستادند نگاه می‌کنند به روزی که آسمان و زمین خلق شدند، حالا چند میلیارد سال نمی‌دانیم، این دیگر غیر از نفس پیغمبر(ص) که نفسی نیست روی کره زمین، اصلاً در وجود کی می‌تواند نگاه کند. و بعد فرمودند این ذی الحجه، ذی الحجه واقعی است. حالا معنایش این است که الان ربیع الاول که من در خدمتتان هستم، امروز پانزده ربیع الاول، امروز ربیع الاول که خدمتتان هستیم، این ربیع الاول واقعی است، یعنی چون این ربیع الاول ما تنظیم شده با ذی الحجه‌ای که پیامبر(ص) قرار دادند. در هزار و چهارصد و بیست و هفت سال و سه ماه قبل، چون الان ربیع الاول هستیم دیگر، محرم و صفر و ذی حجه. در آن زمان پیامبر(ص) این را قرار دادند، این تنظیم تا حالا مانده، یعنی ما الان هم روی همان تنظیم هستیم.
بخوانید. از جصاص احکام القرآن.
س: الا ان الزمان قد استدار
ج: نه بعدش بفرمایید.
س: یوم خلق الله السماوات و الارض السنة اثنا عشر شهرا منها اربعة حرم،
ج: ببینید، السنة اثنا عشر، البته سنه دارد، آیه مبارکه عدة الشهور دارد. بله بفرمایید.
س: منها اربعة حرم شوال و ذی القعده و ذو الحجة و رجب مضر الذی بین جمادی و شعبان، قال الله تعالی الحج اشهر معلوم
س: نه بعدش قال نوبختی، قال کی؟ محمد بن موسی خوارزمی، در احکام القرآن جصاص دارد. یک دو سطر بعدش. می‌گوید من محاسبه کردم از روز خلقت آسمانها به قول خودش، نمی‌دانم چند سال طول کشیده محاسبه کرده، می‌گوید حق با رسول الله(ص) است، درست این همان ذی حجه بود. این جزو دلائل النبوه.
خب محاسبات آنها، الان ممکن است این مطلب را شما به کامپیوترهای پیشرفته بدهید، فرض کنید بیست میلیارد سال، الان چندم ربیع است؟ فرض کنید چندم ماه شمسی است؟ می‌توانید روی بیست میلیارد سال را ممکن است در ظرف ده دقیقه، نیم ساعت، کمتر یا بیشتر حساب بکند، این مشکل ندارد. اما اینکه دقیقاً یوم خلق الله السماوات و الارض کی است؟ این غیر از نفس، یعنی خب انسان واقعاً متحیر است چه کار بکند این قصه را.
یک طرف آن کلی‌اش است، یک طرف هم تطبیق خارجی است. و اینکه شما الان این سه ماه که حرام است، این مال میلیاردها سال است. شما هم که الان در اینجا نشستید به عنوان پانزدهم ربیع الاول، شما در حقیقت با میلیاردها سال رابطه دارید. این نحوه تصرف، این چیز غریبی است دیگر، این هیچ قانون اساسی و هیچ، اولاً علما که قبول نمی‌کنند نجوم و جامعه شناسی و آن وقت باز می‌آید روی همین باز قانون وضع می‌کند که اگر شما قتلتان در اشهر حرم بود دیه زیاد می‌شود. دقت می‌کنید؟
یعنی می‌آید اعتبار قانونی، به ذهن ما می‌آید اینها اعتبار صرف است. به ذهن ما این طور می‌آید دیگر. این طور تفسیر می‌کنیم.
س: تشریع که از زمان هبوت صورت گرفته، قبلش که تشریعی در کار نبوده که
ج: ظاهرش این طور است، خب همین را من می‌گویم.
س: خلاف قرآن است
ج: نه خلاف قرآن نیست که، یوم خلق السماوات و الارض، فی کتاب الله دارد.
اصلاً این مسئله تشریع به هبوت کار ندارد، اصلاً عرض کردم در زمان رسول الله(ص) در مکه و مدینه، مسئله اربعة حرم بود، در فرض کنید رم نبود، در ایران نبود، در عرب‌هایی که در عراق بودند نبود، اینهایی که در فرض کنید حیره بودند یا کوفه بودند، نبود در آنها، کوفه که آن وقت اسمش نبود، نبود این مطلب. اصلاً الان در زندگی صنعتی ما نیست، اربعة حرم معنا ندارد.
س: در شرایع قبلی ...
ج: در شرایع مشرکین احتمالاً از ابراهیم در منطقه گرفته باشند. دقت می‌کنید؟ این آیه تعبیرش این است. آن وقت ببینید اضافه بر او باز خود پیغمبر(ص) به عنوان تطبیق این رابطه را با میلیاردها سال ارتباطش را برقرار کرده به حیثی که ما الان اینجا خدمتتان نشستیم، این رابطه ما یعنی الان ما ربیع الاول اعتباری نداریم. این یک ربیع الاول واقعی است که رابطه پیدا می‌کند با میلیاردها سال قبل، با کتاب الله، یوم خلق السماوات و الارض، ظاهرش این طور است دیگر. بعد از اینکه پیغبر(ص) تعدیل فرمودند، فرمودند الان درست ذی حجه واقعی است، خیلی تعبیر عجیبی است. می‌فرمایند زمان گشت، ما چون عرض کردیم پیغمبر(ص) که هجرت کردند
س: این همان نسی بوده، یعنی نسی که جلو و عقب کردند، الان درست داریم می‌رویم یعنی الان
ج: درست است، نسیء بوده، احتمالاً نسیء را هم مشرکین از یهود گرفتند. لکن اینکه اصرار می‌کند کتاب الله، عند الله، می‌خواهد نفی یهود، چون مشرکین که اهل این حرف‌ها نبودند که بگویند کتاب الله، مشرکین آدم‌های جاهلی بودند. مشکل این بود که من عرض کردم در بعضی از عبارات دیدم که اصلاً یهود نسبت دادند به انبیاء که اصلاً انبیاء این حساب را درست کردند. بعضی از منجمین نوشتند که خیلی حساب دقیقی است، حساب یهود در مسئله نجوم خیلی دقیق است، به اصطلاح به قول خودشان قانون 42:56 این محاسبه این طوری.
لکن قرآن کریم می‌آید رد می‌کند. می‌گوید نه یوم خلق السماوات و الارض چهار ماه حرام بود، دوازده ماه بود، این هم بخواهد سیزده ماه بشود باطل است. دقت می‌کنید؟ بعد هم تعیین فرمودند در سال دهم. پیغمبر(ص) در سالی که هجرت فرمودند به مدینه، ذی حجه‌ای که مشرکین در حج می‌ایستادند در ماه شعبان بود، چون سه سال یک بار عوض می‌شد، مثل یهود دیگر. سه سال هم ماه رمضان بود، سه سال هم شوال بود، سه سال هم ذی قعده بود، این نه سال، سال دهم که رفتند ذی حجه بود. پیغمبر اکرم(ص) طبق ظواهر عادی حالا من آن که بیاید حضرت مال میلیاردها سال بگویند، در مکه هم که بودند چون تابع مشرکین نبودند، سعی می‌کردند ذی حجه واقعی را حفظ بکنند، یعنی محاسبه بکنند. این کار بشر عادی هم هست، احتیاجی به پیغمبر هم ندارد. در روایات ما دارد که پیغمبر اکرم(ص) بیست بار بیست سال، بیست بار حج را رفتند تنهایی، در روایات ما دارد، صحیح هم سندش. چرا؟ چون پیغمبر(ص) ایام حج را با مشرکین می‌ایستادند، اما آن حج ذی حجه نبود. مرحوم آقای مجلسی و دیگران نوشتند این عشرین حجه، حج واقعی، پیغمبر(ص) تنها انجام می‌دادند، چون مشرکین انجام نمی‌دادند. یعنی این معنایش این است که پیغمبر(ص) از ایامی که در مدینه بودند، ذی حجه را حفظ می‌کردند، ذی حجه واقعی. این کار بشر عادی است، ما هم می‌توانیم این کار را بکنیم. این که مشکلی ندارد که. ذی حجه واقعی را حفظ می‌کردند. لکن این که بگوید الا ان الزمان قد استدار کهیئة یوم خلق الله السماوات، این دیگر کار بشر عادی نیست، امکان ندارد اصلاً بشری به این برسد. این که بیاید بگوید این ذی حجه آن ذی حجه‌ای است که فی کتاب الله یوم خلق السماوات و الارض، این غیر از رسول الله(ص) امکان ندارد بشری به ذهنش بیاید. اصلا امکان هیچ محاسبه‌ای با هیچ دستگاهی نیست. دقت فرمودید؟ و بعد تطبیق بدهند، و بعد این تطبیق بماند تا این لحظه‌ای که ما در خدمت شما هستیم.
چون خود این نشان می‌دهد که نحوه جعل احکام یک رابطه تکوینی خیلی بالایی دارد. بیش از آن که به اسم قانون است. که الان زمان ما هم این تأثیرگذار باشد که ما وقتی بگوییم ذی حجه، ذی حجه واقعی است، ارتباط با میلیاردها سال قبل دارد. ذی القعده ما واقعی است، ماه‌های حرام، آن وقت می‌آید روی این اعتبار هم می‌شود. این نکته را دقت بکنید. بعد می‌گوید قتل شما در ایام اشهر حرم، این موجب زیادی دیه می‌شود، یک سوم دیه اضافه می‌شود. یک این مطلب.
زمینه‌های علمی آن مطلب. و بعد زمینه‌های تشخیصی هم آن قسمت. یعنی به عبارتی که ما به اصطلاح به کار می‌بریم این قسمتی که اربعة منها حرم، این جزو مقام نبوت است یا به اصطلاح ما ولایت در تشریع و قانونگذاری.
این که ان الزمان قد استدار این مال مقام امامت است، یعنی تطبیق. ما یک تقنین داریم که مرحله نبوت است، یک تطبیق داریم که مرحله امامت است. یعنی در حقیقت پیغمبر اکرم(ص) هر دو مرحله را انجام دادند. هم تشریعا و هم تطبیقاً. فردا بقیه کلام انشاء الله.

و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین

ارسال سوال