فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 95-1394 » فقه دوشنبه 1394/7/13 مکاسب محرمه/ النوع الرابع/ مسأله 28: الهُجر (13)

مدت 00:43:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 95-1394 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی الموسوی زمان:ساعت10-11صبح مکان :قم صفاییه کوچه17پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)

جلسه 13، دوشنبه، 13-7-94، مسأله هُجر

آخرین عنوانی که شیخ در محرمات ذکر کرده، هُجر یا بدزبانی و گفتن الفاظ زشت است. شیخ می‌گوید:

المسألة الثامنة و العشرون الهُجر بالضمّ و هو الفحش من القول و ما استقبح التصريح به منه.[1]

بعد مرحوم شیخ در اینجا نسبتاً چهار پنج از روایات اخلاقی را آورده‌اند هکه اضافه بر جهات اخلاقی، حرمت بدزبانی هم از آن‌ها درمی‌آید. البته این بدزبانی در روایات دیگر به عبارات مختلفی دیده شده است.

نوع چهارم از مکاسب محرمه نیز با این هجر تمام می‌شود نوع چهارم یعنی جایی که عمل محرم باشد و به خاطر آن اخذ اجرت بر آن حرام باشد. ما توضیح دادیم که «کل عمل محرم یحرم أخذ الأجرة علیه» در روایات ما نیامده است اما در کتاب تحف العقول در روایت معروف آمده است و در آن روایت از این کلیات دو تا دارد کل نجس لا یجوز بیعه و کل حرام لا یجوز بیعه. و هر دو در مقنعة شیخ مفید و نهایة شیخ طوسی هم آمده و بعدها بین اصحاب مشهور شده است. بعد در کتاب شرایع، مکاسب محرمه را پنج قسم کرده است و قسم چهارمش همان بود که شیخ انصاری در اینجا به‌تفصیل متعرض آن شد و بیشترین قسم مکاسب شیخ این نوع چهارم بود که محرمات را به ترتیب حروف هجایی ذکر کرده بود. البته محرمات بیش از این مقدار است.

ما در کتب فقهی جای مستقلی به‌عنوان محرمات نداریم یکی از معاصرین کتابی با عنوان محرمات الشریعة دارد حدود چهار هزار عنوان را جمع کرده است، جمع‌آوری آن کار خوبی است ولی در فقه جمع نشده است تقریباً در فقه فعلی ما به برکت شیخ (در جواهر هم که استاد شیخ است هم نیامده است) عده‌ای از محرمات در نوع چهارم مکاسب محرمة آمده است که هجر آخرین آن‌هاست شیخ 28 عنوان از محرمات را ایشان آورده است و کار خوبی است.

گاهی مبغوضیت عمل به حسب لسان دلیل جوری است که تمام موارد مبغوضیت حتی معامله را را می‌گیرد و گاهی مبغوضیت در محدودة معینی است که تشخیص آن‌ها با در فقه با مراجعه به لسان ادله میسر می‌شود. یک بحث کبروی این است: هر عملی اگر مبغوض شد گرفتن پول در مقابل آن اکل مال به باطل است مثلاً هُجر؛ کسی پول بگیرد که فحاشی کند مثل خیلی از رسانه‌ها که برای فحاشی پول می‌دهند، اضافه بر آن که آن فحاشی حرام است پولی هم که می‌گیرد حرام است و داخل ملکش نمی‌شود و آن معامله باطل است. این که خود عمل به تمام مراتبش این اقتضا را بکند روشن نیست جایی که عمل کاملاً واضح است مبغوض است و باید از آن اجتناب کرد آنجا می‌شود این مطلب را به نحو کلیت اثبات کرد. و عرض کردیم به لحاظ فتاوای فقها ما در فقهای قم این تعبیر را نداریم که یحرم أخذ الأجرة علی العمل المحرم اما در علمای بغداد داریم مرحوم شیخ و شیخ مفید و بعدها هم در شرایع، طبعاً در جواهر هم متعرض شده است اما مفصل‌ترش در مکاسب محرمه شیخ انصاری است.

نوع چهارم از مکاسب محرمه با هجر تمام می‌ّشود بعد نوع پنجم از جایی که یحرم أخذ الأجرة علیه شروع می‌شود که دقیقاً عکس توع چهارم است. اخذ اجرت بر ما یجب العمل به مثل تجهیز میت است که واجب است اگر پول بر آن بگیرد آن هم جایز نیست. با اخذ اجرت بر واجبات مباحث شیخ در مکاسب محرمه تمام می‌شود و خاتمه‌ای هم دارد.

عناوین متناسب با عنوان هجر در روایات

در روایات ما انواع تعابیر مناسب با هجر را داریم مثلاً عنوان فحش را داریم. اصل مادة فحش به معنای وضوح است تفاحش الأمر یعنی امر واضح شد، کسی که بخواهد مطالبی را خیلی واضح و صریح به دیگران بگوید از این جهت آن را فحش می‌گویند. فحش از این جهت که سوء سریرة خودش را آشکار می‌کند لذا در بعضی روایات آمده است که فحش بیانگر سریرة بد انسان است، به تعبیر امروزی حرف‌های زشت نشانگر بی‌فرهنگی و فرهنگ باطنی باطل انسان است لذا در روایات ما تعبیر شده است که فحش نشانة نفاق است یعنی این در قلبش یک سوء اخلاقی دارد که با فحاشی آن را ظاهر می‌کند چون این فحاشی به دیگری که اثر نمی‌کند درحقیقت بیانگر آن سوء باطن شخص است. فحَش یعنی آن امر باطنی فاسد را ظاهر می‌کند.

یکی دیگر از تعابیر سب است که سابقاً به مناسبتی مقداری از روایاتش را خواندیم. یکی از تعابیر اتقَی الناس لسانه است

روایات مسأله

چون شیخ بعضی از روایات را آورده‌اند ما هم متعرض روایات می‌شویم. البته روایات باب بیش از آن است که شیخ آورده است و چون روایات مفصل‌ترش در وسائل آمده است من روایات را از جهاد النفس وسائل می‌خوانم. ایشان عده‌ای از اخلاق را در ذیل جهاد النفس آورده‌اند که کار خوبی هم هست.

روایت صفوان

حدیث 5 از باب 70 جهاد النفس روایتی است که در کتاب العشرة کافی آمده است:

وَ عَنْهُمْ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عِيصِ بْنِ‏ الْقَاسِمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ أَبْغَضَ خَلْقِ اللَّهِ عَبْدٌ اتَّقَى النَّاسُ لِسَانَهُ.[2]

دربارة تضعیف سهل بن زیاد

عدة من اصحابنا عن سهل بن زیاد عن صفوان: و سندش خوب است فقط اشکال در سهل بن زیاد است و سابقاً توضیح دادیم که از زمان علامه اشکال‌کردن به سهل شروع شد؛ چون نجاشی هم تضعیف ایشان را از قول احمد نقل کرده بود. بعد از علامه یعنی بعد از قرن هشتم اصحاب ما به‌تدریج راه افتادند که این روایات ضعیف را تصحیح کنند یک راهش همان راهی بود که اخباری‌ها پیش گرفتند و حرفشان هم بد نبود لکن توضیحاتش خیلی واضح نبود و ما به جای آن بحث فهرستی را مطرح کردیم. مثلاً مجلسی پدر در شرح من لا یحضر می‌گوید: و رواه بإسناد فیه سهل و سهل بن زیاد طریقٌ، که این اشاره به طریق فهرستی است. کلینی این را از سهل نقل کرده است که سهل از عراق آورده است. سهل، اصلش از تهران بوده است بعد ساکن قم شده و از قم به عراق رفته و مقدار زیادی از میراث‌های عراق را به قم آورده است که در اختیار کلینی هم بوده است. به هر حال تعبیر طریق‌بودن سهل اشاره به این است یا اشاره به اصطلاحی که ما به کار بردیم و گفتیم این که می‌گوید: عدة من أصحابنا عن سهل این اسناد نیست اجازه است یعنی نه این که کلینی از استادش شنیده است و استادش هم از سهل، بلکه این نسخة صفوان است که سهل به قم آورده است اجازه به نسخه است.

بین سهل بن زیاد و معاصرش احمد اشعری دعوایی شد. من فکر می‌کنم اشکال احمد این بوده است که سهل این‌ها را به نحو وجاده آورده است و مثلاً از صفوان نشنیده است. از مجموعة شواهد من این را می‌فهمم احتمالاً ایشان در بغداد نسخه‌ای از کتاب صفوان را گرفته و از خود صفوان نشنیده است. احمد اشعری چون در حدیث فوق العاده دقیق بوده می‌گفته: حق نداری بگویی: عن صفوان، بگو: وجدت فی کتاب صفوان اما سهل معتقد بوده چون یقیناً کتاب مال صفوان است می‌تواند بگوید: عن صفوان. و عرض کردیم که این کذب نیست بلکه مبنای علمی است، بله ما که خارج هستیم ممکن است بگوییم مبنای سهل را قبول نداریم نه این که این خلاف عدالت سهل باشد. این هم در آن زمان مبنای معروفی بوده است، اکثریت اهل سنت (حدود 95 درصدی) معتقد بودند که عنعنه مساوق با اتصال است عدة کمی هم می‌گفتند: عنعنه اعم از اتصال است. و تصادفا این بحث به این صورت در کلمات متقدمین ما خیلی مطرح نشده است سنی‌ها خیلی روی آن بحث کرده‌اند. شاید حدود 70-80 قول از آن‌ها داریم حدود 95 درصد اهل سنت می‌گویند: عنعنه مساوق با اتصال است عده‌ای هم می‌گفتند: عنعنه اعم از اتصال است اگر گفتم: سمعت، این اشکال وارد است.

متن حدیث

إِنَّ أَبْغَضَ خَلْقِ اللَّهِ عَبْدٌ اتَّقَى النَّاسُ لِسَانَهُ.

مضمون حدیث خیلی قشنگ است، حق با کلینی است اگر ما هم جای او بودیم آن را نقل می‌کردیم اینجور چیزها را نقل می‌کنیم، نسخه‌ای که سهل از صفوان نقل کرده اشکال ندارد. «أَعْرِبُوا حَدِيثَنَا فَإِنَّا قَوْمٌ فُصَحَاءُ»[3] واقعش هم همینطور است کسی که مردم از شر زبانش در امان نیستند مبغوض‌ترین خلق است.

روایت جابر

حدیث 7، باب 70:

وَ عَنْهُمْ عَنْ سَهْلٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ شَرُّ النَّاسِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ الَّذِينَ يُكْرَمُونَ اتِّقَاءَ شَرِّهِمْ.[4]

این نسخه هم مال سهل است البته در این متن اکرام آمده است که اعم از روایت سابق است. این در روایات ما زیاد آمده است سنی‌ها هم دارند و واقعاً از جوامع حکم رسول الله ص است. این از ابوحمزة ثمالی از جابر است که فکر نمی‌کنم ابوحمزه جابر را درک کرده باشد.

معنای حدیث این است که این‌ها آنقدر خیبث‌اند و شرارت دارند که  انسان نه می‌تواند به آن‌ها بگوید: بد هستید، و نه می‌تواند ساکت باشد و نه حرف عادی با آن‌ها زد بلکه باید احترامشان هم بکند. اینقدر این‌ها شرارت دارند که انسان باید با آن‌ها برخورد احترام‌آمیز کند.

روایت عبد الله بن سنان

حدیث 9 از باب 70 جهاد النفس روایتی است که کلینی چنین نقل کرده است:

وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ مَنْ خَافَ النَّاسُ لِسَانَهُ فَهُوَ فِي النَّارِ.[5]

تفاوت‌های مکتب حدیثی کلینی و مکتب حدیثی ابن ولید و مکاتب حدیثی شیعه

عرض کردیم در اوایل قرن چهارم که دست به تنقیح روایات زدند در قم دو خط اساسی داریم: یکی خط کلینی است و یکی خط ابن ولید، و این‌ها با یکدیگر اختلافاتی دارند؛ یکی از موارد اختلاف بین این دو خط نسخی از کتاب یونس بود که محمد بن عیسی بن عبید آورده بود.

فیما بعد مکتبی که بیش از همه توانست احادیث را تنقیح کند مکتب دوم بغداد است که بعد از کلینی و ابن ولید است. (کلینی 329 قمری در بغداد از دنیا رفته و ابن ولید 343 قمری وفات یافته است و ابتدای ظهور مکتب بغداد با آمدن آل بُوَیه در 334 به بغداد است.) تاکنون بیشترین تأثیرپذیری شیعه از مکتب دوم بغداد است و از زمان خروج شیخ طوسی از بغداد، ما دیگر مکتب تأثیرگذاری در بغداد نداشته‌ایم. این مکتب بغداد تا حد زیادی اعتمادش بر خط کلینی است نه بر ابن الولید، به خلاف صدوق که اعتمادش بر ابن الولید است نه کلینی. خط صدوق هم حدود سال 400 تمام می‌شود. آنچه تاکنون مثل سیلابی ادامه یافته مکتب دوم بغداد است که متأثر از مکتب کلینی در اوایل قرن چهارم است و مکتبی است که صددرصد کارش علمی است.

گفتنی است مکتب اول بغداد از حدود سال 150 تا حدود 310 است. که آخرین نوشتار آن به نظر ما فقه الرضاست. این‌ها چون در عصر ائمه و در عصر غیبت بودند تولیدات هم داشتند چون مستقیماً از موسی بن جعفر ع و امام جواد ع شنیده‌اند. مکتب قم نیز از حدود 200 تا حدود 400 است. کار این مکتب تنقیح است اما تولید هم دارد؛ چون عده‌ای از آن‌ها خدمت حضرت رضا ع و حضرت جواد ع رسیدند و بعدها این مکتب توقیعات داشتند مثل توقیعات مفصل مرحوم صفار از حضرت عسکری ع و توقیعات حمیری از حضرت مهدی عج. پس هم در مکتب اول بغداد و هم در مکتب قم باز حالت تولید بود اما مکتب دوم بغداد دیگر تولیدی نداشت؛ چون بعد از غیبت صغرا بود و تماماً کار علمی داشت.[6]

یکی از تفاوت‌های کلیدی مکتب کلینی و ابن ولید، مجموعه آثار یونس به طریق محمد بن عیسی است که کلینی به آن‌ها اعتماد کرده اما ابن ولید اعتماد نکرده است، به عکس نیز ابن ولید روی بعضی نسخ یونس اعتماد کرده است که بغدادی‌ها خیلی اعتماد نکرده‌اند. و این مطلب این فیما بعد بسیار مؤثر بوده است. این روایت نیز همان نسخة یونس به مکتب کلینی است. مضمون این روایت هم زیبا است که بعد توضیحی دربارة آن می‌دهیم.

روایت ابوبصیر

باب 71 از کتاب جهاد النفس وسائل «بَابُ تَحْرِيمِ الْفُحْشِ وَ وُجُوبِ حِفْظِ اللِّسَانِ‏»[7] است که به مسألة محل بحث ما، هُجر کاملاً  مرتبط است و عمده روایاتش را در اینجا می‌خوانیم حدیث اول باب از ابوبصیر چنین نقل شده است:

مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ‏ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مِنْ عَلَامَاتِ شِرْكِ الشَّيْطَانِ الَّذِي لَا يُشَكُّ فِيهِ أَنْ يَكُونَ فَحَّاشاً لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَ لَا مَا قِيلَ فِيهِ.

این نسخة‌ ابن فضال پدر است. هرجا که در کتاب کلینی ابن فضال به صورت مطلق آمده باشد مراد از آن ابن فضال پدر (حسن) است و هرجا در کتاب شیخ طوسی در ابتدای سند تهذیب بگوید: ابن فضال، مراد از آن ابن فضال پسر (علی) است. کلینی با یک واسطه از ابن فضال پسر هم نقل می‌کند لکن غالباً از او اسم می‌برد و با دو واسطه از ابن فضال پدر نقل می‌کند. انصافاً هم ابن فضال پدر شخصیت بزرگواری است و حالات عجیبه‌ای دارد حتی گفته شده است که بعدها از فطحیه برگشته است.

ابوالمغرا و  ابوبصیر هم هر دو ثقه‌اند.

از نظر لغوی هم «شِرْک» درست است و هم «شَرَک». در قرآن کریم دارد: «و شارکهم فی الأموال و الأولاد»[8] در وجود بسیاری از انسان‌ها یک رگ شیطانی هست، که از تعبیر مشارکت در اولاد معلوم می‌شود که شرک شیطان به جنین برمی‌گردد چنانکه در روایت دارد: اگر هنگام انعقاد نطفه بسم الله گفته نشود شرک شیطان است. شرک شیطان عنوانی است که روایاتی به همین عنوان دارد. پس تعبیر موجود در روایت اولاً اشاره به آیة مبارکه است و ثانیاً اشاره به حدیث معروف «السعید سعید فی بطن امه و الشقی شقی فی بطن امه» است.

روایت مشابه و مفصل‌تر

روایت فوق به صورت مفصل‌تری در باب 72 چنین آمده است:

وَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلَى كُلِّ فَحَّاشٍ بَذِي‏ءٍ قَلِيلِ الْحَيَاءِ لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَ لَا مَا قِيلَ لَهُ فَإِنَّكَ إِنْ فَتَّشْتَهُ لَمْ تَجِدْهُ إِلَّا لِغَيَّةٍ أَوْ شِرْكِ شَيْطَانٍ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ فِي النَّاسِ شِرْكُ شَيْطَانٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَ مَا تَقْرَأُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ الْحَدِيثَ[9]

سند حدیث

کلینی از عدة من اصحابنا از برقی پسر از عثمان بن عیسی نقل می‌کند. من شبهه‌ای در روایات احمد برقی از عراقی‌ها دارم که عددش هم زیاد است. اشکال ما این است که شواهد ما نشان نمی‌دهد برقیِ پسر به عراق رفته باشد.

عثمان بن عیسی از مشایخ کوفه و واقفی است. بارها گفته‌ایم شواهد ما آمدن واقفیه به قم را تأیید نمی‌کند، با مراجعه‌ای که داشته‌ایم ندیده‌ایم به استثنای غلات کسی از مذاهب فاسده مثل واقفیه، کیسانیه، فطحیه و زیدیه به قم آمده باشد، بله از غلات مثل سهل بن زیاد داریم.

عمر بن اذینه از اجلا است. ابان بن ابی عیاش محل کلام است اسم ابو عیاش، فیروز است.

عن سلیم بن قیس: این همان کتاب سلیم است راجع به این کتاب زیاد صحبت کرده‌ایم. کلینی اولین کسی است که کتاب  را پخش کرده است. این کتاب بلااشکال در میان شیعه مخفی بوده است و چون در آن صریحا اولی و دومی و دستگاه خلافت را به شدت زیر سؤال برده است خواه‌ناخواه از شیعه هرگاه کسی می‌خواست از آن نقل کند به حسب شرایط زمانی و مکانی و شرایط تقیه‌ای آن را کم و زیاد می‌کرد لذا نسخ کتاب مختلف شده است.

متن حدیث

«إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلَى كُلِّ فَحَّاشٍ بَذِي‏ءٍ قَلِيلِ الْحَيَاءِ لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَ لَا مَا قِيلَ لَهُ»: یعنی انسان بی‌دردی است هرچه به زبانش بیاید می‌گوید و هرچه به او بگویند باکی ندارد.

«فَإِنَّكَ إِنْ فَتَّشْتَهُ لَمْ تَجِدْهُ إِلَّا لِغَيَّةٍ أَوْ شِرْكِ شَيْطَانٍ قِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ فِي النَّاسِ شِرْكُ شَيْطَانٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَ مَا تَقْرَأُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ الْحَدِيثَ»: غَیَّة در مقابل رِشدة است لرشدة یعنی از ولادت صحیح در مقابلش لغیة است یعنی حرامزاده.

بعد می‌گوید: نکته‌اش این است که یک رگه شیطانی قوی در اوست که آن رگه در صحبتش ظاهر می‌شود، اگر رحمانی باشد الفاظ قبیح را به کار نمی‌برد این مال یک خرابی است که در وجود و ذاتش هست.

این از احادیثی است که به اصطلاح شواهد کتاب و سنت دارد؛ شاهد کتابش شارکهم فی الأموال است و شاهد سنتش هم «السعید سعید فی بطن امه و الشقی شقی فی بطن امه» است.

در روایت محل بحث امام صادق ع می‌فرماید:

مِنْ عَلَامَاتِ شِرْكِ الشَّيْطَانِ الَّذِي لَا يُشَكُّ فِيهِ أَنْ يَكُونَ فَحَّاشاً لَا يُبَالِي مَا قَالَ وَ لَا مَا قِيلَ فِيهِ.

انحراف زبان، انحراف دست، انحراف چشم از علامات شرک شیطان است.

مرفوعة ابوجمیله

حدیث دوم از باب 71:

وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ يَرْفَعُهُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ يُبْغِضُ الْفَاحِشَ الْمُتَفَحِّشَ.

فاحش کسی است که الفاظ زشت به کار می‌برد متفحش کسی است که زیاد به کار می‌برد و داد و فریاد الخ.[10]

این حدیث میراث عراق بوده است از علی بن حکم، توسط احمد اشعری به قم رسیده است. ابوجمیله مشکل دارد مرسل هم هست لکن مضمونش زیباست، بعید نیست کلینی در آوردن حدیث روی مضمون آن هم حساب کرده باشد. صاحب جواهر سعی می‌کند در هر مسأله‌ای روایات را استیعاب کند، شیخ انصاری به عکس ایشان، یکی دو روایت می‌آورد و می‌گوید: و غیرها. در معاصرین ما هم مرحوم آقای حکیم نسبتاً استیعاب دارد، اما آقای خویی هم مثل شیخ انصاری یکی دو روایت می‌آورد و می‌گوید: و نحوهما، لکن انس به روایات اهل بیت ع بسیار خوب است به‌ویژه این روایات که به لحاظ عربیت و مضمون و جهات غیبی چنان زیباست که شاید انسان وثوق به آن پیدا کند.

روایت حسن صیقل

حدیث 3 باب 71:

وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنِ الْحَسَنِ الصَّيْقَلِ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع‏ إِنَّ الْفُحْشَ وَ الْبَذَاءَ وَ السَّلَاطَةَ مِنَ النِّفَاقِ.

این حدیث هم میراث کوفه است که باز توسط احمد به قم رسیده است. با این که محمد بن سنان از غلات است باز احمد از او نقل کرده است. احمد اشعری به نظر ما اولین کسی است که احادیث را تنقیح کرد و به قم آورد، بعد از آن کلینی و ابن ولید هستند که با یک واسطه از احمد نقل می‌کنند.

سلاطه: بدزبانی و زبان‌درازی‌کردن است.

ملاکات غیبی و تشخیص حکم شرعی

دربارة این روایات سابقاً هم عرض کردم از فوارق اساسی نصوص دینی و نصوص قانونی این است که در نصوص قانونی فقط همان قانون گفته می‌شود اما در نصوص دینی گاهی روی ملاکات می‌رود و گاهی از روی بدء وجود تا آخرین مراحل تکاملی انسان می‌رود که قیامت باشد مثلاً در إن الله حرم الجنة: مرحلة آخر را گرفته است.

یکی از جاهای مشکل فقه نیز همین است؛ چون قوانین بشری جنبة غیبی ندارد که مثلاً حالت جنینی انسان و نفوذ شیطان را در او تشخیص دهند. انسان از درجة حیوانیت برتر است اما پس از مرگ از نظر قانونی حکم جماد را پیدا می‌کند و تفاوت این دو مرحله زیاد است، لذا هیچ جهت غیبی برای بشر مکشوف نیست. یکی از جاهای مشکل نصوص دینی ما هم این است لذا از تعبیر و شارکهم فی الأموال درمی‌آید که این فعل حرام است یا کراهت شدید دارد یا بنایشان این است که إن الله حرم الجنة یعنی حرام است.

در تعابیر دینی ما گاهی بیان ملاکات است یک سری ملاکات شهودی داریم مثل این که اگر این کار را بکنید رزقتان زیاد می‌ّشود و یک سری ملاکات غیبی مثل شرک شیطان که بشر هرچه پیشرفت کند این ژن شیطانی را در انسان تشخیص نمی‌دهد یا حرم الجنة که آن را هم بشر تشخیص نمی‌دهد.

عرض کردیم جعل سه مبدأ دارد: ملاکات، حب و بغض و اراده و کراهت بعد از آن جعل است آنگاه سه مرحله متأخر از حکم است: مرحلة ابلاغ که اصطلاحاً اسمش را فعلیت گذاشتیم، بعد وصول به مکلف است که اسمش را تنجز گذاشتیم، بعد مرحلة امتثال است که فعل را انجام می‌دهد یا نمی‌دهد. ما در اصول باید روی این هفت مرحلة حکم کار کنیم ولی اهل سنت و شیعه در اصول همه روی تنجز رفته‌اند. البته محور هفتم هم در مثل مقدمة واجب و تزاحم آمده است. اما اگر بخواهیم اصول جدیدی روی این ترتیب بنویسیم کلاً مشکل پیدا می‌کنیم البته در خلال بحث‌های اصول جدید شیعه به بعضی از آن‌ها اشاره شده است. این که از شافعی نقل شده است: «اصول، بحث از حجت است» درست است حجت به معنای عامش است. کل مباحث اصول حول تنجز است ولی ما باید از هفت محور بحث کنیم.

جهات غیبی که در این روایات بیان شده بود عبارت بودند از: 1. از نطفه و آغاز پیدایش انسان خبر داده‌اند 2. از آخر الأمر که به بهشت می‌رسد یا نه 3. یک خبرهایی هم در وسط است مثلاً می‌گوید: اگر کسی حرف بد بزند غیر از شرک شیطان در ذاتش حالت نفاق دارد، در ذاتش ایمان ندارد، که ظهورش به این الفاظ زشت است اگر این ایمان کامل بود ظاهر درست بود. این‌ها همه جهات غیبی است این که ما از جهات غیبی به حکم قانونی برسیم در فقه بسیار مهم است، مثلاً ممکن است کسی بگوید: از عبارت «البذاء من النفاق»، حرمت درنمی‌آید بلکه جنبة اخلاقی درمی‌آید اما اگر گفت: إن الله حرم الجنة از آن حرمت درمی‌آید.

خواندن روایات برای بیان این نکتة فنی مبتلابه در فقه بود که مثلاً می‌گوید:‌ اگر دستتان را بشویید سعة رزق می‌آورد، آیا از این ملاک استحباب درمی‌آید یا خیر و یک امر دنیوی است که ربطی به استحباب ندارد؟ این جهات اساسی است که در قرآن و روایات نبوی و ولوی داریم، گاهی می‌گوید: یحرم علیک، یا یجب علیک، یا یکره کذا که این‌ها روشن است اما گاهی روی ملاکات می‌آید مثلاً داریم إن الله یحب التوابین و یحب المتطهرین[11] گاهی هم روی اراده می‌آید می‌فرماید: یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر[12]، لکن بیشتر روی ملاکات است کار مهم فقهی این است که ما از مبادی جعل مثل ملاکات و حب و بغض و اراده و کراهت استخراج حکم کنیم.

روایت جابر

حدیث 4 باب 71:

وَ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ إِنَّ اللَّهَ يُبْغِضُ الْفَاحِشَ الْبَذِي‏ءَ السَّائِلَ الْمُلْحِفَ.

احمد بن محمد، احمد اشعری است. علی بن نعمان از اجلای اصحاب است لکن عمرو بن شمر کمی اشکال دارد. جابر جعفی را هم گفتیم نجاشی خیلی به ایشان حمله کرده ولی درست نیست.

السائل الملحف: سائلی که بچسبد و از آدم بخواهد ول نکند خوب انسان اذیت می‌شود. بعضی هستند که وقتی چیزی می‌خواهند انسان را ول نمی‌کنند شب و روز و تلفنی و حضوری اصرار می‌کنند و مثلاً هرچه بگوید نمی‌شود و امکانات زندگی من جواب نمی‌دهد انسان را رها نمی‌کنند. بذی به معنای بد دهان است.

بحثی که گفتیم در مورد این روایت هم می‌آید که یبغض یعنی کراهت دارد یا حرمت؟

روایت نبوی

حدیث 5 باب 71:

وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِعَائِشَةَ يَا عَائِشَةُ إِنَّ الْفُحْشَ لَوْ كَانَ مِثَالًا لَكَانَ مِثَالَ سَوْءٍ.

این روایت در عراق بوده است، توسط ابراهیم بن هاشم به قم رسیده است. سندش درست است.

این عجیب است که امام از کلام رسول الله ص به عایشه نقل می‌کند. می‌گوید: اگر فحش در خارج مجسم شود مجسمة زشتی است. این هم ملاکات غیبی است

مرفوعه احمد

حدیث 6 باب 71:

وَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ‏ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَعْضِ رِجَالِهِ قَالَ قَالَ مَنْ فَحَشَ عَلَى أَخِيهِ الْمُسْلِمِ نَزَعَ اللَّهُ مِنْهُ بَرَكَةَ رِزْقِهِ وَ وَكَلَهُ إِلَى نَفْسِهِ وَ أَفْسَدَ عَلَيْهِ مَعِيشَتَهُ[13]

این حدیث هم دو نوع ملاکات را بیان می‌کند: نزع الله منه برکة رزقه، از ملاکات دنیوی است و وکله إلی نفسه، از ملاکات غیبی است.

روایت ابوبصیر

حدیث 8 باب 71:

الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ فِي كِتَابِ الزُّهْدِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ شُعَيْبٍ الْعَقَرْقُوفِيِّ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ مِنْ أَشَرِّ عِبَادِ اللَّهِ مَنْ تُكْرَهُ مُجَالَسَتُهُ لِفُحْشِهِ

اگر کتاب زهد برای حسین بن سعید ثابت شود، حدیث صحیح است. اشَر و شر هر دو استعمالش درست است.

وقتی می‌گوید: من أشر عبد الله اشاره به این است که از بالاترین درجات شرارت است.

روایت جابر

حدیث 9 از باب 71 باز روایتی است از جابر که احتمالاً همان باشد:

وَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْحَيِيَّ الْحَلِيمَ الْغَنِيَّ الْمُتَعَفِّفَ أَلَا وَ إِنَّ اللَّهَ يُبْغِضُ الْفَاحِشَ الْبَذِي‏ءَ السَّائِلَ الْمُلْحِفَ.

حیی به معنای باحیا و متعفف به معنای با عفاف. احادیث بسیار روشنی است.

روایت حسن صیقل

حدیث 10 از باب 71 باز روایت دیگری است از محمد بن سنان که در کتاب زهد آمده است:

وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنِ الْحَسَنِ الصَّيْقَلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فِي حَدِيثٍ قَالَ إِنَّ الْحَيَاءَ وَ الْعَفَافَ وَ الْعِيَّ أَعْنِي عِيَّ اللِّسَانِ لَا عِيَّ الْقَلْبِ مِنَ الْإِيمَانِ وَ الْفُحْشَ وَ الْبَذَاءَ وَ السَّلَاطَةَ مِنَ النِّفَاقِ[14]

عی: به معنای ناتوانی و عجز است. عی اللسان: کسی که نمی‌تواند خوب صحبت کند. من الإیمان این هم جهات غیبی است. این حدیث را در شمارة 3 خواندیم این متن کامل‌تر آن است.

روایت ابوعبیده

در حدیث 3 از باب 72 «بَابُ تَحْرِيمِ الْبَذَاءِ وَ عَدَمِ الْمُبَالاةِ بِالْقَوْل‏» از ابو عبیدة حذاء چنین آمده است:

وَ عَنْهُمْ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ الْبَذَاءُ مِنَ الْجَفَاءِ وَ الْجَفَاءُ فِي النَّارِ.[15]

این سند به قول مشهور به خاطر سهل اشکال دارد. از کتاب ابن محبوب است به قم آمده و توسط کلینی نقل شده است. جهات غیبی روایت را هم توضیح دادیم.

بعد در حدیث 5 از همان باب از کتاب حسین بن سعید همان روایت ابوعبیده را آورده در آنجا اینطور آمده است:

الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ فِي كِتَابِ الزُّهْدِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ الْحَيَاءُ مِنَ الْإِيمَانِ وَ الْإِيمَانُ فِي الْجَنَّةِ وَ الْبَذَاءُ مِنَ الْجَفَاءِ وَ الْجَفَاءُ فِي النَّارِ.[16]

البته در این متن روایت جفاء دارد و در جای دیگر هم نفاق داشت که روایتش گذشت.



[1]. كتاب المكاسب، ج‌2، ص121.

[2]. وسائل الشيعة ؛ ج‏16 ؛ ص30، بَابُ تَحْرِيمِ السَّفَهِ وَ كَوْنِ الْإِنْسَانِ مِمَّنْ يُتَّقَى شَرُّهُ، ح6.

[3]. الكافي، ج1، ص52.

[4]. وسائل الشيعة، ج‏16، ص31، ح7.

[5]. وسائل الشيعة، ج‏16، ص31.

[6]. این‌ها را ما با زحمات زیاد پیدا کرده‌ایم و سعی می‌کنیم در خلال مباحث مواردش را مکرر بگوییم تا این فکر شیعه دائماً در ذهنتان تمرین و تکرار شود.

[7]. وسائل الشيعة ؛ ج‏16 ؛ ص31-32.

[8]. (اسراء: 64).

[9]. وسائل‏الشيعة ج : 16 ص : 35، بَابُ تَحْرِيمِ الْبَذَاءِ وَ عَدَمِ الْمُبَالَاةِ بِالْقَوْلِ، ح2.

[10]. الفَاحِش‏: ذو الفُحْش في كلامه و فعاله. و المُتَفَحِّش‏: الذي يتكلّف ذلك و يتعمّده. (النهاية في غريب الحديث و الأثر ؛ ج‏3 ؛ ص415؛ نیز رک: تهذیب اللغة، ج4، 112). «الْفُحْشُ‏ و الْفَحْشَاءُ و الْفَاحِشَةُ: ما عظم قبحه من الأفعال و الأقوال‏» مفردات ألفاظ القرآن، ص626. مقرر.

[11]. (بقره: 222).

[12]. (بقره: 185).

[13]. وسائل‏الشيعة ج : 16 ص32- 33.

[14]. وسائل‏الشيعة، ج16، ص33- 34.

[15]. وسائل الشيعة، ج‏16، ص35.

[16]. وسائل الشيعة، ج‏16، ص36.

ارسال سوال