فهرست سخنرانی‌ها آخرین دروس دروس تصادفی دروس پربازدید

خارج فقه - مکاسب » مکاسب 95-1394 » فقه یکشنبه 1394/6/15 مکاسب محرمه/ النوع الرابع/ ادامة مسئلة قبول ولایت من قبل الجائر/ خلاصة مطالب سال گذشته+ تنبیه دوم شیخ در چگونگی تحقق اکراه (1)

مدت 00:42:00
دروس خارج فقه کتاب مکاسب سال 95-1394 شمسی حضرت آیت الله استاد سید أحمد مددی الموسوی زمان:ساعت10-11صبح(مهرماه) مکان :قم صفاییه کوچه17پلاک33 معهد الامام المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشزیف)

ادامة مسئلة قبول ولایت من قبل الجائر

خارج فقه، مکاسب محرمه، آیت الله سید احمد مددی الموسوی، سال تحصیلی 94-95.

جلسه1، یکشنبه، 15-6-94

خلاصه‌ای از مباحث گذشته در مسألة قبول ولایت از قِبل جائر

در بحث قبول ولایت من قبل الجائر دو مورد را استثنا کرده‌اند: یکی اکراه و دیگری خدمت و کمک به مؤمنین. همچنین در بحث اکراه شیخ چند تنبیه آورده است که در همینجا به مناسبتی محققین از علمای ما که قبل از شیخ بوده‌اند نیز همین بحث را داشته‌اند.

دو دیدگاه متضاد در مسألة قبول ولایت من قبل السلطان

قبول ولایت از قبل سلطان از مسائل محل ابتلا بوده است و غیر از ابتلای شیعه محل مشکل در کل دنیای اسلام نیز بوده است؛ از یک طرف عده‌ای می‌گفتند می‌شود با آن‌ها همکاری کرد و بلکه عده‌ای همکاری را واجب می‌دانستند و می‌گفتند: هرچه گفتند باید از آن‌ها اطاعت کنند غیر از آیة اولوا الأمر روایات را در این جهت دخیل می‌دانستند. کسانی که اطاعت می‌کردند به دستگاه می‌رفتند و همة کارها را انجام می‌دادند در همة مراحل با سلطان همکاری می‌کردند. مثل قضیة حمید بن قحطبه که گفت: جان و مال و دینم... البته حمید بن قطحبه از رجال نظامی است رجال سیاسی مصطلح نیست از فرماندهان ارتش است و امکانات خوبی به آن‌ها می‌دادند.

در مقابل عده‌ای قائل بودند که این‌ها افراد بدی هستند و به هیچ نحو نباید با این‌ها همکاری کرد که در این میان عده‌ای علاوه بر عدم قبول ولایت، مبارزة مسلحانه هم می‌کردند که گفتم مصداق بارزش در اهل سنت خوارج و در شیعه زیدیه هستند. این‌ها خواه‌ناخواه عمل از سلطان را به هیچ نحو قبول نمی‌کردند مگر مثل جاسوسی برای اطلاع از نظام یا به نحوی به نظام ضربه بزنند وگرنه آن‌ها وارد نمی‌شدند. پس عده‌ای کاملاً با آن‌ها همراهی می‌کردند و عده‌ای کاملاً در مقابل بودند.

مشکل ما در فقه این است یکی این است که طریقة اهل بیت ع مبارزة مسلحانه نبود غیر از این که عده‌ای از شیعیان خلص در متن دستگاه بلکه در سطوح بالا بودند مثل علی بن یقطین.

احتمال شخصی‌بودن قضیة علی بن یقطین

البته گفتم سلوک علی بن یقطین احتمالاً خاص خودش باشد و بعید است شرایط وی را برای همه تصویر کنیم؛ چون یقطین پدر علی، از دعات و از مؤسسان خلافت بنی عباس بود و هارون به خاطر پدرش او را تا آن مقامات بالا برد. روشن است که این خصوصیت همیشه برای همة افراد وجود ندارد که کسی در نظام تا این سطح باشد. علی بن یقطین بر خلاف هارون بود و با موسی بن جعفر بود امکانات مالی فراوان داشت خیلی راحت می‌توانست به شیعه انواع کمک‌ها را برساند. باید قبول کنیم آنچه برای او بوده است تقریباً از قبیل اذن شخصی امام است ما در فقه شاید نتوانیم مثل او را پیدا کنیم ما در فقه باید یک حالت عمومی پیدا کنیم.

شخصی‌بودن نهی از متعه برای علی بن یقطین

ما کراراً گفتیم حتی در واجبات یا محرمات، بعضی از واجبات یا محرمات ممکن است اذن شخصی یا امر شخصی باشد. که به این نکته در روایات کمتر توجه شده است؛ مثلاً همین علی بن یقطین به امام می‌گوید: متعه کنم؟ حضرت می‌فرماید: نمی‌خواهد، تو احتیاج به متعه نداری. چون انواع کنیزها را داشت دیگر نمی‌خواست متعه کند. اصحاب ما فتوا داده‌اند که اگر کسی احتیاج نداشته باشد متعه در حق او کراهت دارد. ما توضیح دادیم این واضح نیست شاید خصائص علی بن یقطین مراعات شده است، لذا حتی اگر کسی چند خانم داشت و احتیاج نداشت نمی‌شود ادلة استحباب متعه را تخصیص زد. به خاطر مقام و شأنی که علی بن یقطین داشت ممکن بود کسی را متعه کند و خبر به هارون برسد مخصوصاً به خاطر سیاستی که عمر پیش گرفته بود که گفته بود من حد زنا برای متعه جاری می‌کنم برای شخصیتی مثل علی ین یقطین مناسب نبود امام می‌فرماید: متعه تنوع است هرچه می‌خواهی کنیز گران یا ارزان بخر چون چهره‌ای هستی که مرتبط به اهل بیت ع هستی و خدمات به شیعه داری مقام بالایی داری به خاطر یک عمل مستحب تمام پل‌ها را خراب کنی. لذا ما به خلاف مشهور این کراهت را قبول نکردیم گفتیم این در علی بن یقطین است خاص است. در فقه ما خیلی متعارف نیست روایات را موردی حمل کنند می‌گویند عام است حتی صاحب حدائق در بحث متعه فتوا داده است که اگر کسی غنا دارد کراهت دارد متعه کند. اما به نظر ما کراهت ثابت نیست اطلاقات متعه به حال خودش مُحکَّم است؛ چون قصة علی بن یقطین قضیة شخصی است. ما در فقه مواردی داریم که نمی‌توانیم آن را تعمیم دهیم مثل حالتی که علی بن یقطین دارد در فقه خیلی کم پیدا می‌شود.

محل کلام‌بودن قبول ولایت در شیعه و نتیجة نهایی

گفتم قبول ولایت آنقدر محل کلام بود که سید مرتضی حتی رساله‌ای در‌این باره دارد رساله‌اش را خواندیم و اصحاب ما مثل شیخ طوسی در نهایه و شیخ مفید یک مسألة سنگینی بینشان بود چون دو واقعیت بود یک واقعیت عده‌ای از روایات بود که نهی می‌کرد یک واقعیت هم این که ائمه قیام مسلحانه نمی‌کردند و مخصوصاً بعدها حضرت امام جواد ع داماد خلیفه شد (البته حضرت رضا هم گفته شده است دختر مأمون را گرفت ولی ثابت نیست) و امام رضا ع رسماً ولیعهد شد.

لذا بعد از اخذ و ردهای زیادی که سابقاً شرح دادیم و تکرار نمی‌کنیم گفتیم که بنا الآن این شد که از زمان شیخ و قبل از شیخ به این طرف دو عنوان را حرام کردند:‌

1. این که انسان عرفاً از اعوان ظلمه باشد ولو ظلم نکند مثلاً دور و بر سلطان ظالم باشد اگر عنوان اعوان ظالم بر او صدق کند این خودش حرام است.

2. این که یعینه فی ظلمه ولو جزء اعوان نباشد.

بنای شیخ و بعد از شیخ مثل آقای خویی این است که همین دو عنوان را گفته‌اند.

امکان استظهار برخی احکام فقهی از خصوصیات اعمال

غیر از این جهات دو طرف قصه یک مشکلی در بین شیعه ایجاد کرده بود لکن با مجموعة شواهد من این نکته را عرض کردم ما گاهی اوقات به خاطر بعضی از خصوصیات، عمل را که نگاه می‌کنیم از خود عمل خارجی استظهار حکم می‌کنیم مثلاً پیامبر اکرم ص بت هبل[1] را کلاً زیر زمین دفن کرد که این در بحث گذشت ولی اگر ظرف طلا و نقره بود آن را مثلاً می‌شکستند، این معنایش آن است که حتی طلا و نقره‌ای که در ضمن بت هست خرید و فروش نشود. این بحث را ما کردیم که مثلاً بتی است از طلا یا علامات کفر است از طلا است به‌عنوان طلا خرید و فروش کنیم حتی آن نقشش خیلی ارزش داشته باشد مثلاً طلایش بیست میلیون تومان است به خاطر نقشش هشتصد میلیون است ما به خاطر نقشش معامله نکنیم به خاطر طلایش معامله کنیم این که پیامبر ص دستور می‌دهند شراب ریخته شود به این اعدام می‌گویند از اعدام شیء حکم درمی‌آورند. این را در اسلام داریم هم فقهای شیعه دارند هم فقهای سنی دارند مثلاً عده‌ای از فقهای اهل سنت می‌گویند حتی تخلیل (سرکه‌کردن) شراب جایز نیست. نکتة فنی‌اش این است. پیامبر ص به جای این که از بت هبل استفاده کنند (مثل کاری الآن برخی می‌کنند که آثار باستانی را خراب می‌کنند) دستور دفن آن را دادند. این ازالة وجود است.

این خیلی بحث لطیفی است که ما سابقاً گفتیم مثلاً در باب طلا و نقره عده‌ای می‌گویند: همان آب‌خوردن در آن حرام است اما ظروف را برای زینت در خانه بگذارند یا آویزان کنند یا خرید و فروش کنند اشکال ندارد چون در روایات نهی از فعل خاص شده است نهی از خوردن شده است نهی از خوردن تلازم با نهی از بیع و شراء ندارد. اما اگر می‌گفت: ظروف طلا و نقره را زیر خاک کنید تلازم با بیع و شراء داشت اگر در جایی اعدام شیء آمد یعنی نابود کن معنایش این است که هیچ نحوه‌اش درست نیست حتی خرید و فروش و نگهداری‌اش. البته در تحف العقول یک عبارتی بود در روایت مفصل معایش العباد که یک نوع تلازمی اثبات می‌شد ولی چون روایت ضعیف‌السند است نه. اما اگر روایت آمد که در طلا آب نخور معنایش نهی از خرید و فروش نیست یا نهی از نماز در آن نیست مثلاً انسان در پیراهنش طرف طلا بگذارد.

می‌گویند: نهی از فعل خاص دلالت بر نابودی او و نهی از جمیع تصرفات نمی‌کند اما اگر اعدامش کرد گفتی شیئ را اصلاً بردار مثلاً شراب را پیامبر اکرم ص دستور داد بریزند و ظرف‌های شراب را خالی کردند وقتی اعدام شد معنایش این است که حتی شراب را به حیوانات مثل گاو و گوسفند و شتر هم نمی‌شود داد نمی‌شود با غذای آن‌ها هم مثلاً مخلوط کرد اعدام با نفی جمیع افعال بلکه با نفی ملکیت تلازم دارد. از امر به ریختن شراب درمی‌آید که شراب ملکیت ندارد.

این استفاده را علما کرده‌اند من عرض کردم مقداری از نصوص اولیه ابهام دارد چون فقه در دنیای اسلام از همان قرن اول شروع شد. از همان وقت این مطالب شروع شد که از کجا استفاده کنیم و از کجا استفاده نکنیم لذا الآن گفتند قبول عمل از سلطان اشکال ندارد.

همکاری برخی از شیعه در دستگاه خلافت

خوارج الآن این بحث را مطرح نمی‌کنند چون به هیچ نحو با حکومت همکاری نمی‌کنند و با آن مبارزه می‌کنند یا کسانی که می‌گفتند: اطاعت سلطان واجب است. مشکل ما این بود که روایات اهل بیت ع اینطور بود عملاً هم اینطور نبود ما عدة زیادی داریم مثل یعقوب بن یزید کاتب (کاتب‌ها یک نوع وظیفة دولتی داشتند در دستگاه بودند) یعقوب بن یزید در دستگاه کاتب بود. از اجلا است از مهم‌ترین روات ماست که آثار بغداد از جمله آثار ابن ابی عمیر را به قم آورده است بعضی روی این جهت وی را یعقوب بن یزید قمی نوشته‌اند. مرد بزرگواری است اما کاتب هم هست لذا این ثابت نیست که در شیعه آن متارکة کلی باشد.

قبول ولایت توسط پدر سید مرتضی و سید بن طاووس

(البته پدر سید مرتضی نقیب الأشراف بود که احتمال دارد زیدی باشد از آن عجیب‌تر سید بن طاووس جمال السالکین که واقعاً هم مرد فوق العاده‌ای است کتابهایش را انسان می‌خواند این مطلب واضح است، اما از عجایب این است که در زمان بنی عباس نقیب الأشراف نبود در زمان هلاکوی مغول که بغداد را گرفت نقیب الأشراف شد هشت سال هلاکو 656 بغداد را گرفت ایشان 664 وفاتش است در این هشت سال نقابت را از طرف هلاکو قبول کرد که کافر بود.

ولایی‌بودن حکم قبول ولایت

در این بحث‌ها باز قبول ولایت از قبل جائر فرق می‌کند یکدفعه ظالم و جائر مسلمان است یکدفعه مسلمان نیست ممکن است بگویید مثلاً قبول ولایت از قبل کشور جعلی و نظام غصبی به نام اسرائیل و صهیونیست‌ها مطلقاً جایز نیست حتی اگر کافر هم محارب نباشد. پس اعوان ظلمه هم باید حساب‌هایش معین شود و انصافاً بعضی از این استثنائات که می‌گوییم مطلقاً اکراه، مطلقاً احتیاج، مطلقاً خوف، مطلقاً خدمت به مؤمنین روشن نیست باید حساب‌های دیگر هم بشود چه درجه‌ای از خدمت است و قبول از چه ظالمی است در چه دستگاهی است الآن هم کشورهای اسلامی مختلفند بعضی از نظام‌ها اذیت خاصی برای شیعه ندارند این فرق می‌کند با کشوری که سعی می‌کند همة نیروی خودش را برای نابودی شیعه به کار ببرد.

این بحث را ولو شیخ و استاد به همین مباحث کلی ختم کرده‌اند قسمت‌هایی از آن ولایی است با بحث کلی ختم نمی‌شود مقداری از بحث قبول ولایت از قبل ظالم باید با احکام ولایی درست کرد همه‌اش را با قواعد نمی‌شود درست کرد. الآن بنایشان بر این است که اگر اکراه باشد یا خوف باشد مقداری را شیخ طوسی با نیاز شخصی درست کرده است همین که الآن در دولت‌های سنی هست که شیعیان به خاطر نیاز شخصی در دستگاه دولتی می‌آیند.

تعمیم‌ناپذیری‌ مسألة قبول ولایتعهدی امام رضا ع

این توضیحاتش گذشت مسألة خوف و اکراه که اینجا مطرح شده است دلیلش منحصر است در قبول ولایتعهدی امام رضا ع که شش روایت است حضرت فرمودند من اکراه شدم بر این کار. لکن من عرض کردم انصافاً آنچه که امام انجام داده‌اند تعمیمش به فقه مشکل است امام وظیفة خاصی دارد ما تمام ظرافت‌های تکلیف امام را نمی‌توانیم درک کنیم مخصوصاً که ائمه ع مقدار زیادی از فقه ائمه ولایی بود و ولایت در اینجور جاها به خود ایشان برمی‌گردد ما الآن این عنوان را ولو شیخ و دیگران آورده‌اند اثباتش با قضة امام رضا ع مشکل است بله با اطلاقات اکراه و جز آن می‌شود درست کرد ولی با آن مشکل است.

این راجع به خلاصة بحث که تا اینجا خواندیم.

تنبیه دوم: چگونگی تحقق اکراه

گفتیم شیخ بعضی از تنبیهات را دارند تنبیه اول را خواندیم البته انصافاً عبارات شیخی خالی از ابهام نیست و من فکر می‌کنم مقداری از ابهامش به خاطر مصادر اصلی بوده است. ایشان دربارة چگونگی تحقق اکراه بحثی دارند می‌گوید:

الثاني أنّ الإكراه يتحقّق بالتوعّد بالضرر على ترك المكرَه عليه، ضرراً متعلّقاً بنفسه أو ماله أو عرضه أو بأهله، الخ. (كتاب المكاسب؛ ج‌2، ص: 90)

چون ما بنایمان این است که در مباحث اینجا مقداری از متن مکاسب آن مقدار که مهم است متعرض شویم بعد هم متعرض کلمات استاد بعد هم تحقیق مسأله انشاء الله.

انواع نقص‌های موجود در انسان و انواع مسائل مطرح دربارة آن

من سابقاً توضیح دادم گفتم ما نقص‌هایی که در زندگی مان هست در فقه بیان شده است نقص‌هایی که در زندگی ما هست به طور طبیعی اینطور است:

1. نقص‌های ادراکی

نقص‌هایی به حالت ادراکی ما برمی‌گردد مثلاً جهل یک نوع نقص اداراکی است یا نسیان، خطأ، لغو، غلط، سهو. خطا و نسیان عناوین معروفی است که در حدیث رفع آمده است خطا و نسیان در قرآن هم آمده است لا تؤاخذنا إن نسینا أو أخطأنا. در بعضی از متون حدیث رفع، سهو هم آمده است. ما عنوان غلط هم در روایات داریم که نقص ادراکی است. این‌ها همه نقص‌های ادراکی هم هست بعدها هم عناوینی مثل ذهول یا غفلت اضافه شده است که مسائلی مانند تفاوت غفلت با سهو در اینجا مطرح می‌شود.

ما انواع نقص‌های ادراکی داریم و در تاریخ فقه اسلامی اقسام آن مطرح شده است و به طور طبیعی این‌ها موارد مختلف دارد:

1. در جایی که عملی محرم است یا واجب است سهو کردیم یا جاهل بودیم انجام دادیم یا ندادیم.

2. در موارد عبادی چه کار باید کنیم قضا دارد یا نه؟

3. در عقود و ایقاعات است مثلاً سهواً یا جهلا یا نسیاناً خانه‌ام را فروختم.

4. در باب ضمان و اروش که بعدها پیدا شد مثلاً جهلا یا سهوا یا نسیانا کاری انجام داد آیا ضمان دارد یا نه؟

5. از آن به یک معنایی بیشتر در باب دیات است.

پس ما در ابواب مختلفی از این نقص ادراکی بحث می‌کنیم و این بحث هم در طی دوران فقه اسلامی آمد.

2. نقص‌های قدرتی

دوم نقصی است که به لحاظ قدرت می‌آید که عجز است. انواع عجز. این هم یک نحوی است.

در دنیای اسلام و الآن هم در دنیای امروز در بحث قوانین این‌ها هست لکن فرقش این است که در دنیای قوانین این‌ها را با عدم لحاظ نصوص شرعی بررسی کرده‌اند ما با درنظرگرفتن نصوص شرعی بررسی می‌کنیم.

من سابقاً هم عرض کردم که مقداری از مباحث که در عقود دیده‌ایم در عبدالرزاق سنهوری خیلی شبیه به تحلیل‌های اهل سنت است من احتمال می‌دهم بعد از جنگ‌های صلیبی این‌ها از فقه اهل سنت به غرب رفته است و روی آن کار کرده‌اند. آن هم در تا زیادی نافع است.

3. نقص‌های ناشی از رضا

سه: نقص‌هایی هست که ناشی از رضا است که اکراه یکی از آن‌ها است نقص‌هایی است در انسان که منشأش این است که رضا به فعل ندارد یعنی ارادة تام به فعل ندارد و این انواع مختلف دارد: اکراه دارد، اضطرار دارد، الجاء دارد.

در قرآن راجع به این قسمت یکی عنوان اکراه را داریم إلا من أکره و قلبه مطمئن بالإیمان و اضطرار را هم داریم که البته هر دوی آن‌ها موردی است اضطرار در قرآن در اکل میته است در محرمات است.

اکراه و اضطرار در محرمات می‌آید مثل اکراه به شرب خمر یا قبول ولایت که محل کلام ما است، اکراه به ترک واجب می‌آید، در عبادات می‌آید مثل اکراه به اکل مفطر در روزة ماه رمضان، بعد در اروش زیاد می‌آید در باب ضمان می‌آید مثلاً شما را اکراه کردند شیشة کسی را بشکنید ضامن هستید یا نه، یا مریضی دارید مضطر شدید او را با ماشین کسی غصباً ببرید، در باب دیات هم زیاد می‌آید، در باب حدود و جنایات می‌آید. اکراه، اضطرار، باب نفی ضرر باب واسعی دارد. گفتیم ما نفی ضرر را در قرآن داریم لا تضار والدة بولدها، بدین غیر مضار، و لا تضاروهن لتضیقوا علیهن اما در سنت پیامبر ص تعمیم شده است این اصلاً خودش یک روش است یکی از روش‌های مهم در فقهای صدر اول این بود مثلاً إلا من اکره و قلبه مطمئن بالإیمان در باب عقیده است اکراه به کفر شود لکن بنای فقها مخصوصاً با حدیث رفع عن أمتی مااکرهوا علیه بر تعمیم است اکراه بر بیع، بر طلاق زن، جنایات و دیات و الخ. و انصافاً بحث‌های بسیار خوبی را در طول تاریخ مطرح کرده‌اند که ابتدائا فقهای سنی مطرح کرده‌اند.

ریشه‌های تاریخی این بحث

شروع و رواج فقه فرضی یا تفریعی در قرن دوم

طبیعت این بحث‌ها چنین است که در قرن اول شروع شده است در قرن دوم بیشتر است در قرن اول زیاد نبود چون عمر می‌گفت: فقه فرضی را مطرح نکنید اصطلاحاً اسمش سؤال از ما لم یقع بود می‌گفت: سؤال از ما لم یقع نکنید کسی آمد پیش عمر یک سؤال فرضی مطرح کرد عمر نه‌تنها جوابش را نداد کتکی هم به او زد. آن‌ها معتقدند اولین کسی که فقه فرضی را باز کرد ابوحنیفه بود البته بحث فقه فرض است. این در قرن دوم زیاد شد با شواهدی که داریم مخصوصاً در قضیة امام جواد و سؤال از صید در احرام، یک نوع تفریع است مُحرم لیل بوده است یا نهار، یکی بوده یا دوتا.

علت رواج فقه تفریعی در اهل سنت

به ذهن ما اینطور می‌آید که چون دستگاه خلافت و حکومت در اختیار آن‌ها بود مخصوصاً دستگاه هم توسعه پیدا کرد به کشورهای دیگر مثل ایران آمدند دنیا را گرفتند هر مشکلی پیدا می‌شد اگر جدید بود به دستگاه خلافت منتقل می‌کردند و دستگاه هم به فقها منتقل می‌کرد لذا خواه‌ناخواه حجم زیادی از مسائل در این فرض‌ها در فقه اهل سنت پیدا شد، مثلاً در همین مسأله توعد به ضرر، ضرر هم متعلق بنفسه، بماله، بعرضه باشد این اکراه هست یا نه؟ ما در قرن دوم به بعد در فقه اهل سنت این فروع را می‌بینیم و من فکر می‌کنیم بیشترش ناشی از این بوده است در جهان اسلام مسئله واقع می‌شده است به دستگاه خلافت ارجاع می‌دادند و دستگاه به فقها ارجاع می‌دادند. فقهای اهل سنت هم با قیاس و استحسان حکم اولی از آن درمی‌آوردند حکم ولایی نبود چون اصولاً فقهای اهل سنت برای خودشان ولایت قائل نبودند شأن فقیه را استنباط می‌دانستند ولایت را تابع حکومت و ولایت و حکومت را تابع بیعت می‌دانستند ابوحنیفه یا شافعی هیچ وقت حکم ولایی نمی‌دادند حتی در این مسائل که ممکن است ما جنبه‌های حکم ولایی به آن‌ها بدهیم تماما پیش این‌ها فقه استنباطی بود. این نکتة ظریف را دقت کنید چون در میان اهل سنت فقیه سنی هیچ ولایتی برای خودش قائل نبود حتی آن که با دستگاه مخالف بود احمد بن حنبل را معتصم می‌بردند گاهی 120 چوب به او می‌زدند به خاطر قول به عدم خلق قرآن و قول به قدمت آن به خلاف رأی معتزله کتک می‌خورد و درب و داغان برمی‌گشت خانه وقتی برمی‌گشت از طرف خلیفه جاسوس می‌فرستادند که خلیفه بد است شما را شلاق زد ما از ایشان اطاعت نکنیم مع ذلک می‌گفت: نه از اطاعت خلیفه نباید خارج شد.

طرح مسألة قبول ولایت به خاطر ضرر در فقه تفریعی

و این فقه استنباطی بعدها به شیعه منتقل شد و در شیعه هم همان فقه استنباطی بود. نتیجه‌اش این بود که گفتند:‌ اگر ضرر مالی شد مطلقاً شما می‌توانید قبول ولایت کنید این فقه استنباطی شد اگر فقه ولایی شد می‌گوییم مواردش فرق می‌کند مقدار مالش، شخصش، نظامش، تاریخش فرق می‌کند.

بعضی از فروع ما در روایات آمده است مثلاً فرق الجاء و اکراه در روایت آمده است اما اینهمه فروع اکراه در آن نیامده است در فقه ما بیشتر روی عنوان اکراه رفته بودند اما این که کجا اکراه هست به صدق عرفی واگذار کرده بودند در فقه اهل سنت از قرن دوم به نحو فقه استنباطی آمد یعنی اگر می‌گفت: شما متوعد به ضرر مالی شدید این اکراه است اگر اکراه است قبول ولایت کن دیگر نگفتند شرایطش چه جور است این حالت در فقه اولی ما نبود.

تاریخچه‌ای از فقه تفریعی در میان شیعه

خیلی از تفریعات اولین بار توسط مبسوط در فقه ما آمد بعد هم علامه در تذکره است.[2] لکن از وقتی که این‌ها جنبه‌های نقادی و تحلیل پیدا کرد که مثلاً اکراه چند نوع است و یکی‌یکی ریشه‌یابی شود اولین کسی که در فقهای ما هستند تقریباً محقق کرکی و تا حد زیادی محقق اردبیلی است ایشان خیلی سعی کرده این مسائل را حلاجی کند. بعد از آن به خاطر جریان اخباری‌گری این بحث مقداری متوقف می‌شود بعد از اخباری‌ها حدود سال‌های 1100 وحید بهبهانی در این جهت نقش دارد و در زمان ما نقش شیخ انصاری در این جهت بیش از صاحب جواهر است صاحب جواهر هم دارد اما شیخ تحلیلاتش بیشتر و زیباتر است بعد از شیخ هم تا حد زیادی نائینی، در خصوص مکاسب ایروانی هم خیلی کارهای لطیفی دارد در حاشیه‌اش بر مکاسب خیلی تحلیل‌های لطیف دارد. من فکر می‌کنم شرح ایشان بر مکاسب در میان شرح‌های مکاسب من حیث المجموع از همه پربارتر است. و کارهای خوبی هم کرده تحلیل‌های خوبی هم داده است اما تحلیل ایشان در این حد است.

این راهی که ما برایتان طی می‌کنیم هیچکدامشان نگفته‌اند که خیلی از این‌ها را از احکام ولایی بگیریم الضرر المتوعد علی ماله أو عرضه أن علی المؤمنین. قدمای قمی ما مثلاً که فقط در این مسأله گفته‌اند اکراه ولی خصوصیات را بیان نکرده‌اند ولی در آن زمان در اهل سنت مفصل فروع این مسأله را داشتند اما شیعه به این صورت نبود.

نتیجه

غرض این نحوه کاری که شیخ در اینجا کرده در متون اهل سنت آن سابقه را دارد در متون ما این سابقه را دارد البته در متون اهل سنت تدریجا چون این اکراه ابواب فراوانی پیدا کرد اسمش را ما نقص در رضا گذاشتیم. حالا حقیقت اکراه و اضطرار را در بحث بیع متعرض خواهیم شد و عرض کردم الآن هم در دنیای ما در قوانین غربی در کتاب سنهوری آمده است کاملاً متعرض این نکته شده‌اند فروع زیادی را هم دارند خیلی هم کار کرده‌اند که بعضی از آن‌ها به درد ما می‌خورد بد نیست. پس شأن این مسأله که شیخ گفته روشن شد در حقیقت اصل این فروع آن که بوده است در قرآن بوده إلا من اکره و قلبه مطمئن بالإیمان بوده است، بعد رفع عن امتی ما استکرهوا علیه یا ما اکرهوا علیه بوده است. در قرن اول و دوم مخصوصاً در قرن دوم روی حدیث رفع خیلی کار کرده‌اند چون خیلی به درد فقه خورد.

البته این که این مطلب درست بوده است یا نه بحث دیگری است. و گفتم حدیث رفع از احادیث کلیدی است و در اهل سنت فقط متن ثلاثی است خطا و نسیان و اکراه. اکراه هم یکی از آن‌هاست. و گفتم ائمة شأن اهل سنت مثل بخاری، مسلم و احمد بن حنبل این حدیث را قبول نکرده‌اند و آثار فقهی را روی آن حساب کرده‌اند. غیر از این ائمة شأن عده‌ای از بزرگانشان هم این حدیث را قبول کرده‌اند. بحث دیگر تشخیص خطا و نسیان و اکراه بود این‌ها در فقه حساب شد. ما این بحث را نداشتیم. حدیث رفع سته یا تسعه که ما داریم و در لسان ما اینقدر معروف است سنی‌ها اصلاً ندارند و آن‌ها را اصلاً شیخ طوسی نیاورده است. توضیحاتش را دادیم گفتیم قدما هم حدیث رفع را نیاورده‌اند از زمان وحید بهبهانی که اخباری‌ها به شدت به برائت حمله کردند حدیث رفع مشهور شد. شیخ طوسی کلاً نیاورده است متن ثلاثی را در کتاب خلاف آورده است و واضح است از سنی‌ها گرفته است آن متنی که ما داریم شیخ نقل نکرده است.

این مقدمه را عرض کردم که کلمات شیخ کاملاً جا بیفتد بقیة کلام در جلسة بعد

 



[1]. بت هبل خیلی مجسمة بزرگی بود. عرب در هنرهای ظریف تخصص نداشت کلاً منطقة جزیرة العرب در طول تاریخ یکی از کارهای اساسی‌اش در تجارت بود در صنعت نبود. چون تجارت از طریق دریا بود از دریا از اطراف خلیج به اقیانوس هند و از آنجا به هند می‌رفتند از آنجا انواع امتعه را می‌آوردند به یمن یا حجاز و از آنجا به شمال جزیرة العرب و از آنجا به مصر می‌بردند و پخش می‌کردند. چون این مقدار مسافت از سوریه بخواهند تا هند بروند مشکل است راه دریا همیشه آسان است کشتی سوار می‌شدند و می‌رفتند راه زمینی همیشه مشکل دارد. این منطقة جزیرة العرب کارشان تجارت بود. تجاری بودند که کارشان خرید و فروش بود وسائل را از هند و چین می‌آوردند لذا خود هبل مجسمة زیبایی بود که در یونان یا رم ساخته بودند مال دنیای عرب نبود کتابی است به نام اصنام از کلبی که شرح این اصنام را داده است هبل را از راه دریای سرخ آوردند نزدیک مکه که پیاده کردند از کشتی افتاد و یکی از دست‌هایش هم شکست.

[2]. کتاب تذکرة علامه که واضح است از شرح کبیر ابن قدامه (پسربرادر صاحب مغنی) گرفته شده است کتاب تذکره ناقص است آخر ندارد شاید آخرش می‌خواسته بگوید به اصطلاح امروزی‌ها سرقت ادبی است خیلی جاها عین عبارت شرح کبیر را آورده است دو جلد قطور که از تذکره داریم هیچ جا اسم هم نبرده است شاید آخر کتاب می‌خواسته بگوید وگرنه به حسب ظاهر سرقت ادبی است و کار خوبی نیست. به نظر ما مبسوط هم همینطور است مبسوط اسم نبرده است البته شرح کبیر فقه حنبلی است اما به نظر ما مبسوط از یک کتاب فقه شافعی گرفته است.

ارسال سوال