فهرست کتاب‌‌ لیست کتاب‌ها

استباط حکم از مبادی جعل حکم

استنباط حکم از مبادی جعل حکم
ممکن است مفاد این روایات حمل بر یک امر تکوینی شود. همانطور که سابقاً گفته شد، قبل از جعل حکم سه مبادی وجود دارد: ملاکات، حب و بغض، اراده و کراهت. روایات ما گاهی رفته روی ملاکات، گاهی اراده و کراهت. در عده ای از آیات امور تکوینی است مانند: «لیس بظلام للعبید». 
فرق بین ملاک با تکوین به این است که اگر امر تکوینی بنفسه لحاظ شود نمی توان از آن حکم استنباط کرد، اما اگر امر تکوینی بیان طوری است که بگوید شریعت من روی آن بنا شده، در اینصورت ملازمه باشرع دارد. یعنی زیربنای شرع است این اسمش ملاک است.
س: از ملاک هم نمی شود حکم جعل کرد، چون ملاک اقتضاء است، نه علت تامه مانند: «لولا ان اشق علی امتی لامرتهم بالسواک...»
ج: اصحاب قبول کردند، برای استحباب کافی است. البته آقای خویی به حدیث «لولا ان اشق علی امتی..» اشکال کرده است ولی اشکال آن چیز دیگری است.
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏3، ص: 281
13- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ لَوْ لَا أَنْ أَشُقَّ عَلَى أُمَّتِي لَأَخَّرْتُ‏ الْعِشَاءَ إِلَى ثُلُثِ اللَّيْلِ.
آقای خویی می گوید: لَأَخَّرْتُ یعنی من تأخیر اندازم، یعنی ملاک شخصی بوده است. 
درحالیکه در روایت داریم که وقت به رسول الله (ص) تفویض شده است ، لذا لَأَخَّرْتُ فعل فرد نیست بلکه فعل شارع است. بین زراره و برادرش همین بحث شد، امام فرمود: الاوقات مفوض الی رسول الله(ص). فکر می کنم آقای خویی این روایت را تأمل نکردند. 
يَا عَائِشَةُ لَوْ لَا أَنَ‏ قَوْمَكِ‏ حَدِيثُو عَهْدٍ بِشَرِّكِ لَهَدَمْتُ الْكَعْبَةَ فَأَلْزَقْتُهَا بِالْأَرْضِ وَ جَعَلْتُ لَهَا بَابَيْنِ بَاباً شَرْقِيّاً وَ بَاباً غَرْبِيّا   این امر اجتماعی است نه یک حکم. دری که الان در کعبه هست درب شرقی است، مقابلش درب دیگری بود،حضرت می فرمایند جَعَلْتُ لَهَا بَابَيْنِ ، این تشریع ندارد. اگر روزی شیعه مسلط شد بگوید کعبه را خراب کنیم پس مستحب است در دوم باز کنیم! یعنی استحباب بوده اما مانعی بوده است. 
س: در روایت داریم:
مختصر البصائر، ص: 273
... وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَوَّضَ إِلَى مُحَمَّدٍ ص أَمْرَ دِينِه‏..
ج: آن سنت است. 
جبرئیل نماز را اول وقت خواند، یعنی جبرئیل نشان داد و رسول الله (ص) جعل کرد. لَأَخَّرْتُ‏ الْعِشَاءَ إِلَى ثُلُثِ اللَّيْلِ  استحباب وقت عشاء بخاطر همین روایت است.
در باب مأکولات و مشروبات و... صدها روایت داریم که علمای ما غالباً استحباب فهیمده اند. مثلاً اینکه کاسنی به درد ضعف معده می خورد معنایش این نیست که استحباب داشته باشد. مخصوصاً وسائل و اخباری های همه اینها را حمل بر استحباب و کراهت کرده است. اینکه پیغمبر آبگوشت خورده استحباب می فهمیم؟! پیامبر (ص) فرمودند که کتف گوسفند را علاقه داشتم، این استحباب فهمیده اند. این طبیعی مزاج شخص است. 
بنابراین به طور کلی اینکه از «امور تکوینی، ملاکات، حب و بغض و اراده و کراهت» حکم دریافت کنیم، دچار مشکل است چون صریح نیستند. در قوانین بشری نیز رایج نیست. بالاخره در اینجا مشکل داریم.
در این روایت نیز آیا یک امر تکوینی صرف است؟ شاید راه دیگری باید پیدا کنیم مثل راه سید مرتضی که از راه عقل درست کرده است. سید مرتضی پدر و برادر و پسرش نقیب بوده است، به نظرم سید مرتضی خودش نقیب نبوده است. سید مرتضی 30 سال بزرگتر از سید رضی بود به عنوان یک فقیه مطرح بود ولی سید رضی صرفاً ادیب بوده است ولی نقابت اشراف دستگاه خلافت بوده است نه اختیاری خودش.
- 1076- 32289- (36) مستدرك 13/ 138: و عن حمران بن أعين عن الصّادق جعفر بن محمّد عليهما السلام قال: ما من دولة يتداول من الدّول إلّا و لنا و لِأوليائنا فيها ناصر يتقرّبون إليه بحوائجهم فان كان فيها مسرعاً كان لنا وليّاً و من السلطان بريئاً و إن كان فيها متوانياً كان منّا بريئاً و للسّلطان وليّاً.
- 1077- 32290- (37) الاختصاص 261: إبراهيم بن إسحاق عن عبد اللّه بن حمّاد عن سدير عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال قال: أ لا أبشّرك قلت بلى جعلني اللَّه فداك قال اما انّه ما كان من سلطان جور فيما مضى و لا يأتي بعد إلّا و معه ظهير من اللَّه يدفع عن أوليائه شرّهم.
کتاب به هم ریخته است به نوادر بیشتر شبیه است. شخصی در قم بوده به نام حسین بن مومن احتمال می دهیم برای ایشان بوده است که مرحوم مفید نقل کرده است، نجاشی اسم آن را آورده است.
إبراهيم بن إسحاق نهاوندی: تضعیف شده جزو خط غلات.
عبد اللّه بن حمّاد: بد نیست اجمالا جای بحث دارد.
سدير: خوب است
- 1078- 32291- (38) كافى 5/ 112: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن بعض أصحابنا عن فقيه 3/ 108: عليّ بن يقطين قال: قال لي أبو الحسن (موسى بن جعفر- فقيه) عليه السلام انّ للَّه عزّ و جلّ مع السلطان أولياء يدفع بهم عن أوليائه.
- 1079- 32292- (39) فقيه- و في خبر آخر اولئك عتقاء اللَّه من النار. المقنع 122: فقد روى عن الرضا عليه السلام انّه قال: انّ للَّه (و ذكر مثل ما في كا).
ارسال دارد .
- 1080- 32293- (40) تهذيب 6/ 335: محمّد بن يعقوب عن كافى 5/ 110: محمّد بن يحيى عمّن ذكره عن عليّ بن اسباط عن إبراهيم ابن أبي محمود عن عليّ بن يقطين قال: قلت لأبى الحسن عليه السلام ما تقول في أعمال هؤلاء قال إن كنت لا بدّ فاعلًا فاتّق أموال الشيعة قال فأخبَرَنى عليّ أنّه كان يجبيها من الشيعة علانية و يردّها عليهم في السرّ.
عمّن ذكره: سند را مشکل کرده
عليّ بن اسباط : از اجلا است.
إبراهيم ابن أبي محمود: جلیل القدر و خراسانی است.
عليّ بن يقطين : یقطین جزو دعات بزرگ بنی عباس است، زندگی را رها کرد و در راه بنی عباس بذل مال کرد. به احترام خدمات بزرگ ایشان، بچه هایش در دستگاه بنی عباس جایگاهی داشتند. مخصوصاً علی بن یقطین تا زنده بود پدرش هم زنده بود. به احترام خود یقطین، فرزندش را هم احترام می کردند که قبل از پدرش هم فوت کرد. 
يجبيها: جمع کردن اموال عمومی مالیات یا پول. الان در عراق «جابی» به شاگرد راننده که پول جمع می کنند می گویند.
علی بن یقطین وجوب فهمیده یا استحاب؟ نمی دانیم.
- 1081- 32294- (41) قرب الإسناد 305: محمّد بن عيسى عن عليّ بن يقطين أو عن زيد عن عليّ بن يقطين: انّه كتب الى أبى الحسن موسى عليه السلام انّ قلبى يضيق ممّا أنا عليه من عمل السلطان و كان وزيراً لهارون فإن أذنت لي جعلني اللَّه فداك هربت منه فرجع الجواب لا آذن لك بالخروج من عملهم و اتّق اللَّه أو كما قال.
قرب الإسناد: متعلق به عبدالله بن جعفر یعنی حمیری پدر است. توقیعات برای حمیری پسر است.
أو عن زيد: اگر نبود سند صحیح است. اگر «و عن زید» بود «أو» نبود بهتر بود. زید را در اینجا نمی شناسیم.
چون محمد بن عیسی نوه برادر علی بن یقطین است. شاید اشکال ابن ولید همین بوده است؛ ابن ولید روایات محمد بن عیسی را قبول نمی کرده آقایان فکر کرده اند چون از یونس که نقل می کرده انقطاع داشته است اما فکر می کنم اختصاصی به یونس ندارد، او از عموی پدرش (علی بن یقطین) نقل می کند و ایشان در حکم نوه پدرش است.  ابن ولید ظاهراً استبعاد داشته که اتصال داشته باشد. 
لا آذن لك : مقام جعل است ولی مخاطب خاص است و از این ناحیه مشکل دارد. احکام ولایی دو گونه است: گاهی خطاب به جامعه است، گاهی خطاب به فرد است. مثلا به یکی می گوید تو نماز شب بخوان و ترک نکن. 
گاهی اوقات یک کلامی را نقل می کند می خواهد بگوید معلوم نیست دقیقا همین باشد. 
أو كما قال: یعنی «به این مضمون». متعارف است در کتب وقتی به عبارت مطمئن نیست به کار می رود. یعنی امام فرمود... یا به مضمون این کلام. 
از این استحباب یا وجوب یا کراهت یا اصل جواز فهمیده می شود؟؟؟؟
25/1/94
به طائفه دیگری از روایات رسیدیم که بیشتر جنبه ملاک را ذکر کرده اند که مثلاً در اطراف ظالمین عده ای را برای نصرت قرار می داده است.
جامع أحاديث الشيعة (للبروجردي)، ج‏22، ص: 584
- 1082- 32295- (42) مستدرك 13/ 130: الشيخ المفيد في الروضة عن البرقي عن أبيه عن محمّد بن عيسى بن يقطين قال: كتب عليّ بن يقطين الى أبى الحسن عليه السلام في الخروج من عمل السلطان فأجابه انّى لا أرى لك الخروج من عمل السلطان فانّ للَّه عزّ و جلّ بأبواب الجبابرة من يدفع بهم عن أوليائه و هم عتقائه من النار فاتّق اللَّه في إخوانك أو كما قال.
اینکه برقی پدر از محمد بن عیسی نقل کند الان در ذهنم نیست. ابراهیم بن هاشم از محمد بن عیسی نقل می کند، برقی، استاد ابراهیم بن هاشم بوده است.
علی بن یقطین که ظاهراً مهم ترین روایتی که در این قسمت داریم از اوست، خود او از کلام امام چه فهمیده است؟ فقط می دانیم که او بنا بر ترک داشته است، امام مطلبی فرموده اند، ...
- 1083- 32296- (43) مستدرك 13/ 137: السيّد هبة اللَّه في المجموع الرائق عن الأربعين لمحمّد بن سعيد عن عليّ بن يقطين قال: قال لي أبو الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام اضمن لي واحدة أضمن لك ثلاثاً اضمن لي أنّه لا يأتي أحد من موالينا في دار الخلافة إلّا قمت له بقضاء حاجته أضمن لك أن لا يصيبك حرّ السيف ابداً و لا يظلّك سقف سجن ابداً و لا يدخل الفقر بيتك ابداً قال الحسن فذكرت لمولاى كثرة تولّى أصحابنا أعمال السلطان و اختلاطهم بهم قال ما يكون أحوال إخوانهم معهم قلت مجتهد و مقصّر قال من اعزّ أخاه في اللَّه و أهان أعدائه في اللَّه و تولّى ما استطاع نصيحته أولئك يتقلّبون في رحمة اللَّه و مثلهم مثل طير يأتي بأرض‏ الحبشة في كلّ صيفة يقال له القدم فيبيض و يفرخ بها فإذا كان وقت الشتاء صاح بفراخه فاجتمعوا إليه و خرجوا معه من أرض الحبشة فإذا قام قائمنا عليه السلام اجتمع أوليائنا من كلّ أوب ثمّ تمثّل بقول عبد المطّلب:
فإذا ما بلغ الدور الى‏ منتهى الوقت أتى طير القدم‏
بكتاب فصّلت آياته‏ و بتبيان أحاديث الامم‏
قال الحسن : حسن را نمی شناسیم احتمالا روایت دیگری را به این چسبنانده اند. نمی توان گفت مراد از مولای کیست. هرچند ذیل قصه موسی بن جعفر (ع) آورده است.
يتقلّبون: دگرگونی
القدم: ظاهراً اسم پرنده نباشد، وصف است : پرنده های مهاجر
این شعر به عبدالمطلب نمی خورد نه تنها به ایشان حتی به ابوطالب که از شعرای قوی بوده است نمی خورد این مضمون و لحن کلام به حدود قرن 3 می خورد.
الدور: کلمه ای است که اسماعیلی ها خیلی استفاده می کنند. قائل به ادوار سبعه بوده اند که هرکدام یک هفته دارد تا امام صادق (ع) یک هفت است. محمد بن اسماعیل اول دور است و دور آخر است. 
حدیث آخری ربطی به ما نحن فیه ندارد و از قال الحسن باید در دسته بندی های قبلی جای گیرد.
- 1084- 32297- (44) المقنع 122: و: سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عن رجل مسلم يحبّ آل محمّد عليهم السلام و هو في ديوان هؤلاء فيقتل تحت رأيتهم فقال يبعثه اللَّه على نيّته.
- 1085- 32298- (45) تهذيب 6/ 338: الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن حمّاد عن الحلبيّ قال: سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عن رجل مسلم و هو في ديوان هؤلاء و هو يحبّ آل محمّد عليهم السلام و يخرج مع هؤلاء و في بعثهم فيقتل تحت رأيتهم قال يبعثه اللَّه على نيّته قال و سألته عن رجل مسكين دخل معهم رجاء أن يصيب معهم شيئاً يغنيه اللَّه به فمات في بعثهم قال هو بمنزلة الأجير انّه إنّما يعطى اللَّه العباد على نيّاتهم.
حمّاد: در اینجا حماد بن عثمان 
الحلبيّ: عبیدالله بن علی حلبی
سند حدیث در اینجا سند اعلائی است.
آقایی که اخیرا فوت کرده است، اسم حلبی را آورده و گفته است روایاتش مجعول است. چراکه نجاشی دارد: 
صنف الكتاب المنسوب إليه‏ (رجال‏النجاشي ص :  231) 
ایشان می گوید از عبارت در می آید که کتاب منسوب به اوست از این استظهار کرده است که روایات او صحیح نیست، خیلی عجیب است! اصحاب ما حمل بر صحت کرده اند. منسوب یعنی اضافه نه مجعول. تا زمان نجاشی حتی بعد از او، کتاب سید مرتضی: هل کتاب کافی صحیح ام کتاب الحلبی؟ متعرف بوده کتاب الحلبی، مراد ایشان از «نسبت»، به معنای نسبت مصطلح یا کذب نیست بلکه به نحو اضافه استعمال می شده است: چون محمد حلبی هم کتاب دارد یحیی هم دارد وقتی می گویند نسبت داده اند: یعنی «کتاب الحلبی» که مرادشان کتاب عبیدالله است. 
هرگاه ابن مسکان از حلبی نقل کند، مرادشان محمد است، غیر از این هم تصریح داریم ولی عادتاً اینگونه است.
کتاب حسین بن سعید در قم بوده، ابن ابی عمیر هم در قم بوده، حلبی هم در قم بوده است. این نسخه به قم آمده عماد عن الحلبی.
بحث ولایت نداشت.
- 1086- 32299- (46) تهذيب 6/ 336: محمّد بن عليّ بن محبوب عن محمّد بن عيسى العبيدى قال: كتب أبو عمر (و- خ) الحذاء الى أبى الحسن عليه السلام و قرأت الكتاب و الجواب بخطّه يُعلِمه انّه كان يختلف الى بعض قضاة هؤلاء و انّه صير إليه وقوفاً و مواريث بعض ولد العباس أحياء و أمواتاً و أجرى عليه الأرزاق و انّه كان يؤدّى الأمانة إليهم ثمّ انّه بعد عاهد اللَّه أن لا يدخل لهم في عمل و عليه مئونة و قد تلف أكثر ما كان في يده و أخاف أن ينكشف عنهم ما لا يحبّ أن ينكشف من الحال فانّه منتظر أمرك في ذلك فما تأمر به فكتب عليه السلام إليه لا عليك إن دخلت معهم، اللَّه يعلم و نحن ما أنت عليه.
محمد بن عیسی
طبقه محمّد بن عيسى اینجاست یعنی استاد علی بن ابراهیم. تا حالا به شدت به ابن الولید حمله می کردیم که به عبیدی اشکال گرفته است ولی الان می بینیم که چندان بیراه نیست. آمدن محمد بن عیسی به قم باید حدود 270 یا 60 باشد.
از محمّد بن عيسى هنوز دفاع می کنیم ولی کم کم شبهه می شود که او 280 است ولی از 180 خبر می دهد. ایشان از شخصی به نام حریزنقل می کند. یا روایتی خوندیدم که از علبی بن یقطین، از عموی پدرش در رتبه جدش است نقل می کند!
وفاتش موسی بن جعفر (ع) است یعنی باید کاملاً او را درک کرده باشد. شواهد نشان نمی دهد. 
اقایان ذهنشون رفته روی محمّد بن عيسى عن یونس که اشکال دیگری است. ایشان حدود 170 به قم آمده ولی از کسی که در زمان او نیست و به عمرش نمی خورد، نقل می کند. احتمال می دادم که مرحوم ابن الولید به این دلیل در او مناقشه کرده است. 
البته در آن نسخه دارد: محمّد بن عيسى عن عليّ بن يقطين أو عن زيد عن عليّ بن يقطين شاید بگوییم که در آنجایی که به سنش نمی خورد ثابت نیست و یکنفر حذف شده است. اما در برخی جاها تعبیری می کنند که گویا خودش درک کرده است.
مثلاً حسن بصری صحیح این است که امیرالمومنین (ع) را درک نکرده است صوفیه ها خیلی خرقه نقل کرده اند از او. ضد صوفیه ها می گویند امیرالمومین (ع) به حسن بصری گفت: انت سامری هذه الامه...
او می گوید: خطبنا امیرالمومنین(ع).. بعد از سال 39 به بصره آمده یعنی بعد از امیرالمومنین (ع)، از بصری ها خطبه شنیده است، اهل بصره برایش نقل کرده است ولی می گوید: خطبنا ! «نا» یعنی اهل بصره. 
در حدیث 42 نیز محمّد بن عيسى از علی بن یقطین نقل می کند، نگفت من دیدم. یکجا داشت عن علی بن یقطین یکجا داشت کتب.
حضرت عسگری (ع) 5 سال ولایت داشتند. نام محله حضرت عسگر بوده نه اینکه پادگان بوده باشد، ظاهراً ارتشی ها در آنجا خانه داشته اند. چراکه زمین فعلی، خانه خود حضرت است. دعوایی در عراق هست که زمین را وقف سنی کنند یا شیعه؟ ولی وقف نیست بلکه زمین ملک شخصی حضرت است. عده ای به نام عسگر در خوزستان هستند که الان از نقشه محوشده است. حدود شوش و بهبهان باید باشد.
أبو عمر (و- خ) الحذاء : عادتاً مجهول است. خیلی از استفتائات مجهول است. 
محمّد بن عيسى مجموعه ای از استفتائات اصحاب از حضرت هادی(ع) داشته است. حدس این است که در سفری که به ایران آمده افراد استفتائاتی داشته¬اند از امام هادی(ع)، ایشان جمع کرده است؛ «مسائل الرجال عن امام هادی(ع)». عادتاً ایشان را نمی شناسیم و این مضر به حدیث نیست. ولی در مقبوله عمر بن حنظله چون شیخ نیاورده در آنجا جهالت مضر است، چون حدیث مهمی نقل کرده است. 
محمّد بن عيسى وکیل نیست، این مشکل است. جایی که وکیل بگوید قرأت، ارزش روایت را می برد بالا و جهالت ضرری ندارد ولی اینجا ارزشش این است که محمّد بن عيسى از شخصیت های علمی است که استفتائات را جمع کرده است. اما اگر وکیل بود قرائن به 90 درصد می رسید.
ورود به تشکیلات بنی عباس از یک جهت با ورود به دستگاه حاکمیت کشورهای فعلی، متفاوت بوده است؛ چون در بنی عباس یک بحث عقیدتی هم مطرح بود که خودشان را خلیفه رسول الله (ص) می دانستند. ولی الان در کشورهای مجاور اینگونه نیست. در آنجا دستگاه خلافت خودش را امیرالمومنین (ع) می دانست و منشأ آن را بیعت مردم می دانست. امروز اگر کسی در پاکستان رفت وارد دستگاه حاکمیت شد، متفاوت است این نکته باید در شأن نزول روایت دقت شود. 
اللَّه يعلم و نحن ما أنت عليه : جانب عقایدی دارد یعنی ما می دانیم که تو بر عقیده ما هستی. جواب امام خیلی قشنگ است: خدا وحجت خدا می دانند که تو شیعه هستی و رفتن تو به آن دستگاه به معنای اعتقاد تو به آنها نیست. بعض از روایات بحث ظلم است ولی این لسان، لسان عقایدی است.
- 1087- 32300- (47) مستدرك 13/ 138: السيّد هبة اللَّه في المجموع الرائق عن الأربعين لمحمّد بن سعيد عن صفوان بن مهران قال: كنت عند أبي عبد اللّه عليه السلام إذ دخل عليه رجل من الشيعة فشكا إليه الحاجة فقال له ما يمنعك من التّعرّض للسّلطان فتدخل في بعض أعماله فقال إنّكم حرّمتموه علينا فقال خبّرني عن (حقّ- خ) السلطان لنا اوْ لَهُم قال بل لكم قال أ هُمُ الدّاخلون علينا أم نحن الداخلون عليهم قال بل هم الداخلون عليكم قال فإنّما هم قوم‏ اضطرّوكم فدخلتم في بعض حقّكم فقال انّ لهم سيرة و أحكاماً قال عليه السلام أ ليس قد أجرى‏ لهم النّاس على ذلك قال بلى قال أجروهم عليهم في ديوانهم و إيّاكم و ظلم مؤمن.

«سلطان» برای مناطق به کار می رفته است، بعید است برای مدینه بوده باشد. مرحوم صفوان خصوصیت آن شیعه را نقل نکرده است لذا مشکل شده است. 
راه دیگر در پذیرش ولایت، این است که شیعه اساساً صاحب حق است در دستگاه خلافت و باید به حقش برسد.  
انسان احساس می کند بحث عقلی است و تعبدی نیست.
- 1088- 32301- (48) تهذيب 4/ 138، استبصار 2/ 59: الحسين بن سعيد عن بعض أصحابنا عن سيف بن عميرة عن أبي حمزة (الثمالي- يب) عن أبي جعفر عليه السلام قال سمعته يقول: من أحللنا له شيئاً أصابه من أعمال الظالمين فهو له حلال و ما حرّمناه من ذلك فهو (له- صا) حرام.
المقنعة 46: روى أبو حمزة الثمالي عن أبي جعفر عليه السلام: (و ذكر مثله).
حدیث خوبی است هرچند ارسال دارد. احتمالاً ارسال طارء باشد، یعنی بعداً عارض شده، مثلاً نتوانسته¬اند بخوانند.
ولی حس می کنم راجع به تولی نیست بلکه راجع به اموالی است که بدست می آید. شبیه روایت تحلیل خمس است؛ اگر کسی اعتقاد به خمس ندارد از او چیزی بخرید نیازی نیست خمس بدهید. برخی در نجف نفت که می خریدند و خمس آن را می دانند چرا که: زمین برای دولت است و خمس نمی دهد! روایات تحلیل این است که کسانیکه اعتقاد ندارند یا اعتقاد دارند ولی نمی دهند می توان در آن تصرف کرد.
- 1089- 32302- (49) بصائر الدرجات 384: حدّثنا الاختصاص 330: أحمد بن محمّد (بن عيسى- اختصاص) عن الحسين بن سعيد عن بعض أصحابنا عن سيف بن عميرة عن أبي حمزة الثمالي (الاختصاص- و حدّثني محمّد بن خالد الطيالسي عن سيف بن عميرة عن أبي حمزة الثمالي) قال: سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول من أحللنا له شيئاً أصابه من أعمال الظالمين فهو له حلال لأنّ الأئمّة منّا مفوّض إليهم فما أحلّوا فهو حلال و ما حرّموا فهو حرام.
مستدرك 13/ 138: الكشّيّ في رجاله عن أحمد بن محمّد بن عيسى: (مثل البصائر سنداً و متناً).
خوب است در روایات ترتیب تاریخی حفظ شود: این روایت ابتدا در بصائر الدرجات آمده است، بعد در کتاب کشی که طبقه بعدی است، بعد در اختصاص و مقنعه شیخ مفید که طبقه بعدی است (اگر اختصاص را از شیخ مفید بدانیم)، بعد در تهذیب و استبصار آمده است. 
محمّد بن خالد الطيالسي عن سيف بن عميرة: ظاهرا در آن زمان کتاب سيف بن عميرة اینگونه بوده است: کتاب سیف بن عمیره به روایت محمد بن خالد. 
چون در بحث زیارت عاشورا شیخ طوسی می گوید: محمد بن خالد طیالسی عن سیف بن عمیره، آقایان رفته اند روی مرسل و.. به ذهن می آید که کأنه این کتاب در خارج اینگونه بوده است: محمد بن خالد عن سیف بن عمیره. بعید است شیخ طوسی بیاید مرسل نقل کند. این در روایات ما خیلی تکرار شده است. 
البته محمّد بن خالد الطيالسي توثیق ندارد، ولی از مشایخ بزرگ است، خود من نظرم این است که ایشان ثقه است.
لأنّ الأئمّة منّا مفوّض إليهم فما أحلّوا فهو حلال و ما حرّموا فهو حرام : تفویض امر اجتماعی است. یکی از معانی تفویض همین است.
26/1/94
در مکاسب سه عنوان مطرح شده: اعوان ظلمه، تولی از طرف ظالم و قبول ولایت و یکی هم جوایز سلطان. در تولی به ظالم هم عرض کردیم بعضی دو باب قرار دادند: یکی امر به معروف و نهی از منکر در باب حرمت این عمل و یکی هم در مکاسب نسبت به صحت مال آن. 
جامع أحاديث الشيعة (للبروجردي)، ج‏22، ص: 588
- 1090- 32303- (50) أمالي الصّدوق 203: حدّثنا محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد قال حدّثنا محمّد بن الحسن الصفّار عن الحسن بن موسى الخشّاب عن عليّ بن النعمان عن عبد اللّه بن مسكان عن زيد الشّحام قال: سمعت الصادق جعفر بن محمّد عليهما السلام يقول من تولّى امراً من امور الناس فعدل و فتح بابه و رفع ستره و نظر في امور الناس كان حقّاً على اللَّه عزّ و جلّ أن يؤمن روعته‏ يوم القيامة و يدخله الجنّة.
محمّد بن الحسن بن أحمد بن الوليد: ابن الولید معروف
محمّد بن الحسن الصفّار: بزرگوار و معروف. موارد معتنابهی هست که می گوید: محمد بن حسن عن محمد بن حسن؛ اولی ابن الولید است دومی صفار.
الحسن بن موسى الخشّاب: احتمالاً صفار به کوفه آمده باشد از مشایخ کوفه است.
عليّ بن النعمان: از اجلاء طائفه است.
عبد اللّه بن مسكان: از کوفه و از اجلاء است.
زيد الشّحام: ابواسامه زید شحام (دنبه فروش)، بزرگوار است.
روعته: ترس
عهدنامه مالک اشتر
این حدیث ربطی به مانحن فیه ندارد، بلکه راجع به اعمال والی است. باب دیگری داریم در مکاسب که متعرض نشدیم: کارهایی که والی فی نفسه باید انجام دهد. در کتاب جامع الاحادیث در باب 41 آورده است. این حدیث مناسب این باب است. این را در مکاسب نیاوردیم اما در میراث¬های ما این موجود است؛ از همه مشهور تر عهدنامه امیرالمومنین (ع) از مالک اشتر است. از عجایب کار این است که این روایت عهدنامه مالک اشتر که مرحوم سید رضی آورده: من عیون کتبه، متنی شبیه به آن و هم مفصل تر و به¬ رسول الله (ص) نسبت داده شده است که خیلی  عجیب است.
سابقا عرض شده در ص374 حدیث 14 از همین باب 41 در دعایم دارد:
وَ عَنْ عَلِيٍّ ص‏ أَنَّهُ ذَكَرَ عَهْداً فَقَالَ الَّذِي حَدَّثَنَاهُ أَحْسَبُهُ مِنْ كَلَامِ عَلِيِّ ص إِلَّا أَنَا رُوِّينَا عَنْهُ أَنَّهُ رَفَعَهُ فَقَالَ عَهِدَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَهْداً كَانَ فِيهِ‏ بَعْدَ كَلَامٍ‏ ذَكَرَهُ‏ قَالَ ص فِيمَا يَجِبُ عَلَى الْأَمِيرِ مِنْ مُحَاسَبَةِ نَفْسِهِ (دعائم الإسلام، ج‏1، ص: 350)
 اینگونه تعابیر در دعایم کم است. معروف هم همین است که این عهدنامه از امیرالمومنین (ع) است. نهج البلاغه بعد از کتاب دعائم نوشته شده است. دعائم حدود 350 است و نهج البلاغه 400. 
کتاب دعائم خیلی مقید به رعایت ضوابط علمی آن زمان نبوده است مثلاً بگوید از کی شنیده؟ اخبرنی، حدثنی ویا.. البته ما رویت و رعیت دارد در الایضاح، رأیت ظاهراً وجاده باشد. از جعفریات نقل می کند و مولف کتاب کنارش در مصر بوده ولی یکجا نمی گوید: حدثنی، بلکه می گوید: من الکتب الجعفریه؛ یعنی از معاصر خودش هم نقل نمی کند. ظاهراً در یکی دو جا از امام اسماعیلی هم نقل می کند؛ الامام المعز.  
الکتب الجعفری: این کتابی که محمد بن محمد اشعث نقل کرده مبوب بوده: کتاب الصلاه، کتاب الزکاه و... این جعفریه نسبت داده شده به امام صادق (ع) و ایشان به عنوان کتب جعفری نقل می کند. در کتاب ابن عدی که از بزرگان اهل سنت است می گوید: من خودم رفتم ابن اشعث را دیدم و می گوید: یکی از اشکالاتش همین بوده که مبوب بوده است.
أَنَّهُ رَفَعَهُ : هیچ کجا هیج شاهد تاریخی برای این عهدنامه از رسول الله (ص) نداریم، حتی نزد سنی ها که به تفصیل احکام و نامه های رسول الله (ص) به متولیان را جمع کرده اند، نیامده است. نامه های حضرت (ص) در سال7 زیربنای تدوین سنن توسط عمربن عبدالعزیز در سال 100 شد.
از نامه ای که امیرالمونین (ع) به مالک اشتر نوشتند این از آن هم طولانی تر است. نزدیک 20 صفحه است، درحالیکه عهدنامه امیرالمومنین (ع) به مالک اشتر در نهج البلاغه حدود 14 صفحه است. 
رَفَعَهُ: رفعه یعنی نسب الی رسول الله (ص)؛ صحابی اگر مطلبی را نقل کند، اگر از رسول الله (ص) باشد، می گویند: رفعه. اگر از خودش باشد: موقوف. اگر از تابعی باشد: مقطوع گفته می شود. 
نکته دیگر اینکه عنوان دارد؛ مثلاً: فی ما یجب علی الامیر فی محاسبه نفسه. نامه های رسول الله (ص) اینگونه نیست. خود صاحب دعائم فرد ملایی است قاضی قضات است چگونه احتمال داده که کلام رسول الله (ص) باشد. ظاهر این است که عناوین از خود نامه است. مگر اینکه بگوییم صاحب دعایم اضافه کرده است. این تعابیر از رسول الله (ص) نیست، نامه های حضرت خیلی مختصر است.
صاحب دعائم بین کلینی و صدوق است و مصادری بوده که بدست ما نرسیده است شاید نزد ایشان بوده است. 
علی ای حال این روایت شماره 50 مناسب با باب 41 است.
- 1091- 32304- (51) فقيه 3/ 108: قال الصّادق عليه السلام: كفّارة عمل السلطان قضاء حوائج الإخوان.
از اینجا ایشان وارد طائفه ای از روایات می شود که اگر کسی رفت کارمند اداره سلطان شد کفاره اش این است که کار شیعیان را راه اندازد. از این فهمیده می شود که آیا اصل تولی حرام است؟ با این کار حرمت برداشته می شود؟ یا یکنوع تعبیر مبالغه ای است؟ بعداً متعرض می شویم.
- 1092- 32305- (52) مستدرك 13/ 132: الشيخ المفيد في الروضة عن الفضل بن عبد الرّحمن الهاشمى قال: كتبت الى أبى الحسن عليه السلام استأذنه في أعمال السلطان فقال لا بأس به ما لم يغيّر حكماً و لم يبطل حدّاً و كفّارته قضاء حوائج اخوانكم.
روایت مرسل است.
كتبت الى أبى الحسن عليه السلام : موسی بن جعفر(ع) ظاهراً
احتمال دارد اصل ایندو روایت اخیر یکی بوده است. 
مرحوم سید مرتضی چون قائل به حجیت نیست سعی کرده با این روایات جواب بدهد.
- 1093- 32306- (53) تهذيب 6/ 335: محمّد بن يعقوب عن كافى 5/ 111: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن عليّ بن الحكم عن الحسن بن الحسين الأنبارى عن أبي الحسن الرضا عليه السلام قال: كتبت إليه أربعة عشر سنة استأذنه في عمل السلطان فلمّا كان في آخر كتاب كتبته إليه أذكر انّى‏ أخاف على خيط عنقى و إنّ السلطان يقول (لى انّك- كا) رافضى و لسنا نشكّ في انّك تركت العمل للسلطان‏ للرفض فكتب اليّ‏ أبو الحسن عليه السلام (قد- كا) فهمت كتابك و ما ذكرت من الخوف على نفسك فإن كنت تعلم انّك إذ ولّيت عملت في عملك بما أمر به رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله ثمّ تصيّر أعوانك و كتّابك (من- يب) أهل ملّتك فإذا صار إليك شي‏ء واسيت به فقراء المؤمنين حتّى تكون واحداً منهم كان ذا بذا و إلّا فلا.
الحسن بن الحسين الأنبارى: به نظرم توثیق ندارد.
أخاف على خيط عنقى: خیط: رگ گردن؛ کنایه از اینکه می کشند مرا. 
یکی اینکه سنن پیغمبر را رعایت کنی، بگویی حاضرم کار کنیم طبق سنت الله و سنت نبی الله (ص). دوم کمک کنی به دیگران.... 
كان ذا بذا: همان کفاره است.
این سه شرط حکم موردی است یا حکم اولی است؟ نمی شود حکم کلی استخراج کرد.
- 1094- 32307- (54) العلل 238، العيون 2/ 138: حدّثنا المظفّر بن جعفر بن المظفّر (العلوىّ السمرقندىّ- عيون) رضي اللّه عنه قال حدّثنا جعفر بن محمّد بن مسعود (العيّاشى- عيون) عن أبيه قال حدّثنا محمّد بن نصير عن الحسن بن موسى قال روى أصحابنا عن الرضا عليه السلام انّه قال: له رجل أصلحك اللَّه كيف صرت الى ما صرت إليه من المأمون فكأنّه أنكر ذلك عليه فقال له أبو الحسن (الرضا- عيون) عليه السلام يا هذا أيّما أفضل النبيّ أو الوصيّ فقال لا بل النبيّ قال فايّما أفضل مسلم أو مشرك قال لا بل مسلم قال فانّ العزيز عزيز مصر كان مشركاً و كان يوسف عليه السلام نبيّاً و انّ المأمون مسلم و أنا وصىّ و يوسف سأل العزيز أن يولّيه حين قال‏ اجْعَلْنِي عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ‏ و المأمون أجبرنى على ما أنا فيه‏ و قال عليه السلام في قوله تعالى (اجْعَلْنِي عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ‏) قال حافظ لما في يدي عالم بكلّ لسان. تفسير العيّاشى 2/ 180: عن الحسن بن موسى: (نحوه).
روایت55و56و57و58و59و60و61 همگی به شبهه معروف ورود حضرت رضا (ع) به ولایت عهدی اختصاص دارد. 8 روایت در باب تصدی حضرت در قبول ولایت است. این را نشان می دهد که ائمه (ع) ولایت را قبول نمی کردند. متون مختلف دارد که برخی را می خوانیم.
المظفّر بن جعفر بن المظفّر (العلوىّ السمرقندىّ- عيون) رضي اللّه عنه: از خاندان عمر بن علی بن ابیطالب است که در اصطلاح اهل رجال عمر اطرف می گویند، در مقابل عمر اشرف که به فرزند حضرت سجاد(ع) گویند. به اینها عمر العلوی نیز می گویند به خاطر اولاد امیرالمومنین (ع). ایشان یک توثیق واضحی ندارد، جزو مشایخ صدوق است. ظاهراً سفری به ایران و عراق آمده و احتملاً مرحوم صدوق اجازه کتاب عیاشی را از او گرفته است. صدوق جهانگردی هم کرده است مثل شیخ طوسی و نجاشی نبوده است. مرحوم شیخ طوسی می گوید تلعکبری از ایشان آثار ... را نقل کرده تلعکبری بغدادی است. 
تا آنجا که ما خبر داریم این شخص آثار عیاشی را نقل کرده است. چون عیاشی و کشی هردو در کَش در اواخر خراسان بوده اند. نحوه رسیدن کتاب ایندو توسط بعضی اهالی محل بوده است. ظاهراً کتاب کشی را پسر عیاشی آورده است بعد به بغداد آورده پیش اصحاب ما. البته تفسیر موجود سند ندارد ولی به ندرت پیدا می کشود مثلا این روایت در عیون سند دارد ولی اینجا سند ندارد. می شود مواردی را جمع کرد که سند عیاشی مشخص شود. 
جعفر بن محمّد بن مسعود (العيّاشى- عيون): پسر عیاشی معروف
محمّد بن نصير: عیاشی خیلی استاد دیده است در قم و کوفه و.. بخلاف کشی که خیلی استاد ندیده است. البته کشی تا قم هم شاید آمده باشد. ولی عیاشی تا عراق رفته است مرد فوق العالده ای است. 
الحسن بن موسى: ظاهرا همان خشاب باشد. محمد بن نصیر در سفر به عراق از او شنیده است. 
له رجل : نشناختیم. در روایت به عکس این داریم. احتمال می دهیم که سنی بوده به زبان خودش صحبت کرده اینکه احتمال می فرماید وصی، ابن نبی بوده غلط چاپ شده است. 
به حسب سندی بد نیست. المظفّر بن جعفر را هم خیلی نمی شناسیم مگر اینکه از باب مشایخ صدوق قبول کنیم. 
- 1095- 32308- (55) الخرائج و الجرائح 2/ 766: عن محمّد بن زيد الرزامى [قال‏]: كنت في خدمة الرضا عليه السلام لمّا جعله المأمون وليّ عهده فأتاه رجل من الخوارج و في كمّه مدية مسمومة و قد قال لأصحابه و اللَّه لآتينّ هذا الذي زعم انّه ابن رسول اللَّه و قد دخل لهذا الطاغية فيما دخل فأسأله عن حجّته فإن كنت له حجّة و إلّا أرحت النّاس منه فأتاه و استأذن عليه فأذن له فقال له أبو الحسن عليه السلام أجيبك عن مسألتك على شريطة تفى لي بها فقال له و ما هَذه الشريطة فقال ان أجبتك بجواب يقنعك و ترضاه تكسر الّتى في كمّك و ترمى بها فبقى الخارجى متحيّراً و أخرج المديّة و كسّرها ثمّ قال له أخبرنى عن دخولك لهذا الطاغية فيما دخلت له و هم عندك كفّار و أنت ابن رسول اللَّه ما حملك على هذا فقال له أبو الحسن عليه السلام أ رأيت هؤلاء أكفر عندك أم عزيز مصر و أهل مملكته أ ليس هؤلاء على‏ حال يزعمون انّهم موحّدون و اولئك لم يوحّدوا اللَّه و لم يعرفوه و يوسف بن يعقوب نبىّ ابن نبىّ ابن نبىّ يسأل العزيز و هو كافر فقال‏ اجْعَلْنِي عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ‏ و كان يجلس مجالس الفراعنة و إنّما أنا رجل من ولد رسول اللَّه أجبرنى على هذا الأمر و أكرهنى عليه ما الّذى أنكرت و نقمت عليّ فقال لا عتب عليك [انّى‏] أشهد أنّك ابن نبىّ اللَّه و انّك صادق.
محمّد بن زيد الرزامى: نمی شناسیم، جزو خوارج بوده و توبه می کند خیلی اطراف امام رضا (ع) بوده است.
مدية مسمومة: چاقوی مسموم
- 1096- 32309- (56) العيون 2/ 140: حدّثنا عليّ بن أحمد بن محمّد بن عمران الدقّاق رضي اللّه عنه قال حدّثنا محمّد بن أبي عبد اللّه الكوفيّ عن محمّد بن إسماعيل البرمكى عن محمّد بن عرفة قال: قلت للرضا عليه السلام يا ابن رسول اللَّه ما حملك على الدخول في ولاية العهد فقال ما حمل جدّى أمير المؤمنين عليه السلام على الدخول في الشورى.
عليّ بن أحمد بن محمّد بن عمران الدقّاق: 4-5 نفر هستند که پشت سرهم می آیند از مشایخ صدوق هستند نمی شناسیم، ایشان هم از آنهاست. ظاهرا جزو بزرگان قم نبودند.
محمّد بن أبي عبد اللّه الكوفيّ: اسدی، کوفی هم می گفتند، از بغداد از طرف نائب امام می آیند به ری برای تبلیغ چون ری سنی بود مثل ساوه بخلاف آوه یا آوج که شیعه بود. 
محمّد بن إسماعيل البرمكى: در قم بوده است، اینکه از کوفه به ری آمده باشد عجیب است. 
محتمل است که محمّد بن أبي عبد اللّه، «محمد بن جعفر ابن بطه» باشد محمد بن جعفر قمی، چون استادش قمی است و خودش هم قمی، ولی ظاهراً محمد بن ابی عبدالله است الان.
- 1097- 32310- (57) العلل 239، العيون 2/ 139، أمالي الصّدوق 68: حدّثنا أحمد بن زياد (بن جعفر- عيون) الهمداني رضي اللّه عنه قال حدّثنا عليّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن الرّيّان بن الصلت قال: دخلت على عليّ بن موسى الرضا عليه السلام فقلت له يا ابن رسول اللَّه (انّ- علل- أمالى) النّاس يقولون انّك قبلت ولاية العهد مع اظهارك الزهد في الدّنيا فقال عليه السلام قد علم اللَّه كراهتى لذلك فلمّا خيّرت بين قبول ذلك و بين القتل اخترت القبول على القتل ويحهم أما علموا انّ يوسف عليه السلام كان نبيّاً (و- عيون) رسولًا فلمّا دفعته الضرورة الى تولّى خزائن العزيز قال (له- علل- أمالى) «اجْعَلْنِي عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ» و دفعتنى‏ الضرورة الى قبول ذلك على إكراه و إجبار بعد الإشراف على الهلاك على انّى ما دخلت في هذا الأمر إلّا دخول خارج منه فإلى اللَّه المشتكى و هو المستعان.
أحمد بن زياد: درست نمی شناسیم. صدوق در سفری که به حج رفته برگشته آثاری را از ایشان نقل می کند. توثیق واضحی ندارد فقط صدوق گفته خوب است.
بنای اصحاب این است که این روایت را صحیح می دانند ولی ما کمی شبهه داریم، به این دلیل که صدوق مقدار زیادی از آثار علی بن ابراهیم را از طریق این شیخ فاضل از همدان نقل کرده است، صدوق برای قم است می توانسته است آثار علی بن ابراهیم را از قم نقل کند همین که صدوق به همدان می رود و آثار علی بن ابراهیم را از رجل همدانی نقل می کند عجیب است، شاید آثار انحصاری داشته است. 
اصحاب ما بالاتفاق می نویسند ثقه، صحیح است. چون صدوق أحمد بن زياد را رسماً توثیق کرده است.
- 1098- 32311- (58) العلل 237، العيون 2/ 139، أمالي الصّدوق 65: حدّثنا الحسين بن إبراهيم (بن ناتانة- علل) رضي اللّه عنه قال حدّثنا عليّ بن إبراهيم (بن هاشم- عيون) عن أبيه إبراهيم بن هاشم عن أبي الصلت الهروى قال: انّ المأمون قال للرضا (عليّ بن موسى- علل- أمالى) عليه السلام يا ابن رسول اللَّه قد عرفت فضلك و علمك و زهدك و ورعك و عبادتك و أراك أحقّ بالخلافة منى فقال الرضا عليه السلام بالعبودية للَّه عزّ و جلّ افتخر و بالزهد في الدّنيا أرجو النجاة من شرّ الدّنيا و بالورع عن المحارم أرجو الفوز بالمغانم و بالتواضع في الدنيا أرجو الرفعة عند اللَّه تعالى فقال له المأمون انّى‏ قد رأيت أن أعزل نفسى عن الخلافة و أجعلها لك و ابايعك فقال له الرضا عليه السلام إن كانت هَذه الخلافة لك و جعلها اللَّه‏ لك فلا يجوز (لك- علل- عيون) أن تخلع لباساً ألبسكه‏ اللَّه و تجعله لغيرك و إن كانت الخلافة ليست لك فلا يجوز لك (أن- أمالى- عيون) تجعل لي ما ليس لك فقال له المأمون يا ابن رسول اللَّه لا بدّ لك من قبول هذا الأمر فقال لست أفعل ذلك طائعاً أبداً فما زال يجهد به أيّاماً حتّى يئس من قبوله فقال له فإن لم تقبل الخلافة و لم تحبّ‏ مبايعتى لك فكن وليّ عهدى لتكون‏ لك الخلافة بعدى فقال الرضا عليه السلام و اللَّه لقد حدّثني أبى عن آبائه عن أمير المؤمنين عن رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله أنّى أخرج من الدنيا قبلك مقتولًا بالسّم مظلوماً تبكى عليّ ملائكة السماء و ملائكة الأرض و ادفن في أرض غربة الى جنب هارون الرشيد فبكى المأمون ثمّ قال له يا ابن رسول اللَّه و من الّذى يقتلك أو يقدر على الإساءة إليك و أنا حيّ قال الرضا عليه السلام اما انّى لو أشاء أن أقول من الّذى يقتلنى لقلت فقال المأمون يا ابن رسول اللَّه إنّما تريد بقولك هذا التخفيف عن نفسك و دفع هذا الأمر عنك ليقول الناس أنّك زاهد في الدّنيا فقال الرضا عليه السلام و اللَّه ما كذبت منذ خلقنى ربّى تعالى و ما زهدت في الدنيا للدّنيا و انّى لا علم ما تريد فقال المأمون و ما اريد قال الأمان على الصّدق قال لك الأمان قال تريد بذلك أن يقول النّاس أنّ عليّ بن موسى (الرضا- علل- عيون) لم يزهد في الدّنيا بل زهدت الدّنيا فيه أ لا ترون كيف قبل ولاية العهد طمعاً في الخلافة فغضب المأمون‏
ثمّ قال أنّك تتلقّانى أبداً بما أكرهه و قد أمنت سطوتى‏ فباللَّه أقسم لئن‏ قبلت ولاية العهد و إلّا أجبرتك على ذلك فإن فعلت و إلّا ضربت عنقك فقال الرضا عليه السلام قد نهانى اللَّه عزّ و جلّ أن ألقى بيدى الى التهلكة فإن كان الأمر على هذا فافعل ما بدا لك و أنا أقبل ذلك على انّى‏ لا أولّى أحداً و لا أعزل أحداً و لا أنقض رسماً (و لا- علل- عيون) سنة و أكون في الأمر بعيداً مشيراً فرضى منه بذلك و جعله وليّ عهده على كراهة منه عليه السلام لذلك‏.
أبي الصلت الهروى : نباید با ریان بن شبیب اشتباه شود.
ریان بن شبیب: برای قم نیست اصلش برای کوفه است از بغداد آمده بوده است، داعی معتصم عباسی است یعنی خواهرش، زن هارون بوده است. ولی هم معتصم و هم مأمون مادرشان کنیز بوده اند. اگر کنیز از جنگ آورده می شد می گفتند: «کان من السبی»، کسانی بودند که اسیر کردند، فروختند، بعدها که زیاد شد که پدر و مادر عبد بودند و بچه ها در عالم بردگی به دنیا می آمدند، به فرزند آنها می گفتند: مولد. پدر و مادر کنیز بودند لکن در دنیای اسلام به دنیا آمده بودند و ممکن بود به مقامات بالایی می رسیدند. زن هارون از مولدات است یعنی پدر و مادرش عبد بوده است ولی در دنیای اسلام بدنیا آمده بود. بخلاف کنیزی که از جنگ گرفتند که به آن السبی گفته می شد.
در برخی جاها ریان بن شبیب با ریان بن صلت جابجا شده است. حتی احتمال می دهدم که «یا ابن شبیب ان کنت باکیاً .. » ابن صلت باشد.
بعد از اینکه حضرت رضا (ع) به مرو تشریف آوردند عده ای از شیعیان قم از بیت اشعری ها رفتند از حضرت حدیث شنیدند به نظرم ریان بن صلت هم اشعری باشد، مورد وثوق است. هروی: اهل هرات است، مدتی در مرو در خدمات حضرت رضا (ع) بود.
ریان بن شبیب را هم می شود اجمالاً پذیرفت، توضیحاتی دارد.
شیخ نوشته ریان بن صلت عامی است، عده ای به شیخ حمله کردند. از عجایب اینکه پیش اهل سنت خیلی حدیث دارد. سنی است، اهل سنت هم معظم تضعیف کردند. پیش ما توثیق شده است.  
29/1/94
- 1099- 32312- (59) العيون 2/ 141: حدّثنا أبو محمّد الحسن بن يحيى العلوي الحسيني رضي اللّه عنه بمدينة السلام قال أخبرني جدّي يحيى‏ بن الحسن بن جعفر بن عبيد اللَّه بن الحسين قال حدّثني موسى بن سلمة قال: كنت بخراسان مع محمّد بن جعفر فسمعت انّ ذا الرياستين الفضل بن سهل خرج ذات يوم و هو يقول وا عجباً لقد رأيت عجباً سلوني ما رأيت فقالوا ما رأيت أصلحك اللَّه قال رأيت أمير المؤمنين يقول لعليّ بن موسى الرضا عليهما السلام قد رأيت أن أقلّدك أمر المسلمين و أفسخ ما في رقبتي و أجعله في رقبتك و رأيت عليّ بن موسى عليهما السلام يقول له اللَّه اللَّه لا طاقة لي بذلك و لا قوّة فما رأيت خلافة قطّ كانت أضيع منها، أمير المؤمنين يتفصّى‏ فيها و يعرضها على‏ عليّ بن موسى و عليّ بن موسى يرفضها و يأبى. إرشاد المفيد 310: أخبرنى الشريف أبو محمّد الحسن بن محمّد قال حدّثنا جدّي قال حدّثني موسى بن سلمة قال: كنت بخراسان مع محمّد بن جعفر فسمعت انّ ذا الرياستين (و ذكر نحوه).
أبو محمّد الحسن بن يحيى العلوي الحسيني: خیلی بحث دارد آقای ابطحی در تهذیب المقال سعی کرده است ایشان را توثیق کند، رسماً تضعیف شده، نجاشی تضعیف کرده است، اما حدیث لطیفی است. شخصیت معروفی بوده است در کتب اهل سنت هم آمده است. بیشتر روایاتش از طرف جدش يحيى‏ بن الحسن نقل کرده است.
بمدينة السلام: بغداد بوده است. 
رجال‏النجاشي ص :  64 
149 - الحسن بن محمد بن يحيى 
بن الحسن بن جعفر بن عبيد الله بن الحسين بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب عليهم السلام أبو محمد المعروف بابن أخي طاهر. روى عن جده يحيى بن الحسن و غيره و روى عن المجاهيل أحاديث منكرة رأيت أصحابنا يضعفونه. له كتاب المثالب و كتاب الغيبة و ذكر القائم عليه السلام. أخبرنا عنه عدة من أصحابنا كثيرة بكتبه. و مات في شهر ربيع الأول سنة ثماني و خمسين و ثلاثمائة و دفن في منزله بسوق العطش.
عدة من أصحابنا: بحث شده است که عده من اصحابنا در فهرست نجاشی چه کسانی هستند؟ یکی از آنها مفید است.
موسى بن سلمة: نمی شناسیم شاید برادر فضل بن سهل بوده باشد. حسن و فضل دو برادر بودند. 
محمّد بن جعفر: احتمال می دهم عموی حضرت رضا (ع) باشد. پسر امام صادق(ع) است اما پیش ما خیلی عنوان ندارد. المقلب بدیباج: محمد بن جعفر دیباج، چون خیلی زیبا بود. جزو ساداتی بود که قیام مسلحانه کرد علیه بنی عباس. بیشترین قیام سادات زمان بنی عباس است نه بنی امیه. بیشتر آنها زیدی هستند. پسر امام صادق(ع) و عموی حضرت رضا (ع) است. مأمون عده زیادی از این علوی ها را به دارالخلافه آورد، حضرت رضا (ع) را هم آورد. فکر می کنم محمد بن جعفر با ابوالسرایا بوده زمان حضرت رضا (ع).
الفضل بن سهل: ازخاندان سهل که ایرانی بودند است.
سند روشنی ندارد علی ای حال
- 1100- 32313- (60) و فيه 309: و كان المأمون قد أنفذ إلى جماعة من آل أبي طالب فحملهم إليه من المدينة و فيهم الرضا عليّ بن موسى عليهما السلام فأخذ بهم على طريق البصرة حتّى جاء بهم‏ و كان المتولّى لإشخاصهم المعروف بالجلودى فقدم بهم على المأمون فأنزلهم داراً و أنزل الرضا عليّ بن موسى عليهما السلام داراً و أكرمه و عظّم أمره ثمّ أنفذ إليه أنّي اريد أن أخلع نفسي من الخلافة و أقلّدك إيّاها فما رأيك (في ذلك- خ) فأنكر الرضا عليه السلام هذا الأمر و قال له أعيذك باللَّه يا أمير المؤمنين من هذا الكلام و أن يسمع به أحد فردّ عليه الرسالة فإذا أبيت ما عرضت عليك‏ فلا بدّ من ولاية العهد بعدى فأبى عليه الرضا إباءً شديداً فاستدعاه إليه و خلا به و معه الفضل بن سهل ذو الرياستين ليس في المجلس غيرهم و قال له انّى قد رأيت أن اقلّدك أمر المسلمين و أفسخ ما في رقبتى و أضعه في رقبتك فقال له الرضا عليه السلام اللَّه اللَّه يا أمير المؤمنين انّه لا طاقة لي بذلك و لا قوّة لي عليه قال له فإنّى مولّيك العهد من بعدى فقال له اعفنى من ذلك يا أمير المؤمنين فقال له المأمون كلاماً فيه كالتهدّد له على الامتناع عليه و قال له في كلامه انّ عمر بن الخطّاب جعل الشورى في ستّة أحدهم جدّك أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام و شرط فيمن خالف منهم أن يضرب عنقه و لا بدّ من قبولك ما اريده منك فإنّنى لا أجد محيصاً عنه فقال له الرضا عليه السلام فإنّى اجيبك الى‏ ما تريد من ولاية العهد على انّنى لا آمر و لا أنهى و لا أفتى و لا أقضى و لا اولّي و لا أعزل و لا اغيّر شيئاً ممّا هو قائم فأجابه المأمون الى‏ ذلك كلّه.
سند ندارد. شاید فیه به ارشاد مفید بخورد. 
- 1101- 32314- (61) العيون 2/ 141: حدّثنا عليّ بن عبد اللّه الورّاق رضي اللّه عنه قال حدّثنا عليّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن عبد السّلام بن صالح الهروى قال: و اللَّه ما دخل الرضا عليه السلام في هذا الأمر طائعاً و لقد حمّل الى الكوفة مكرهاً ثمّ أشخص منها على طريق البصرة و فارس الى مرو.
عبد السّلام: همان ابوالصلت است.
مشایخ
شیخ صدوق با فاصله کمی ظاهراً در سالهای 352 و 355 دو بار به بغداد آمده است و در این سفر هم از مشایخ بغداد حدیث نقل کرده و هم اجازه به مشایخ شیعه داده، که عده ای از آنها جوان بوده اند من جمله شیخ مفید. اینکه شیخ مفید را شاگرد شیخ صدوق می دانند به این لحاظ بوده است. مشایخ بعدی آثار صدوق را به نجاشی و شیخ طوسی اجازه داده اند. 
طریقه وصول بغدادی ها به آثار قم چند راه است که بیشتر به صورت اجازه بوده است. صدوق فهرست را به آنها اجازه داده است. 
فهرست و اجازه
یکی از راه های نقل حدیث به غیر از تألیفات این بوده است که فهرست را اجازه می داده اند؛ شیخ طوسی و صدوق و ابن قولویه اینگونه است برخلاف مفید که از او فهرست سراغ نداریم. در اینصورت وقتی کتب را مثلاً به شیخ مفید اجازه می داده است، فهرستش را هم اجازه می داد. فهرست طریق او به کتب اصحاب بود. شواهد نشان نمی دهد شیخ مفید فهرست نوشته باشد. قطعاً شیخ مفید استاد شیخ طوسی و نجاشی است و به ذهن می آید به آنها اجازه داده ولی فهرست نداشته است.
فرق بین اجازه و فهرست این است که اگر مخاطب خاص باشد، «اجازه» است؛ خطاباً لشخص معین. اما اگر من دون خطاب به شخص معین باشد به آن فهرست می گویند، مثل فهرست نجاشی که خطاب به شخص معین نیست. 
شیخ طوسی فهرست نوشته، مصدرش هم اجازه شیخ مفید است. مصدر آن هم اجازه شیخ صدوق است، مصدر آن هم ابن الولید است، مصدر آن هم اجازه استادش و هکذا... مجموعه تلفیقات اینها به صورت فهرست نجاشی و شیخ طوسی درآمده است.
لذا فهرست را نمی شود همیشه نوشت، ولی رجال را می شود. چون در رجال کاری به کتاب نداریم بلکه به راویان حدیث نظر داریم؛ ممکن است مجهول باشد، صاحب کتاب باشد یا نباشدو... رجال از روایات گرفته شده است ولی فهارس از اجازات یا فهارس دیگر گرفته شده است. مثلاً مرحوم آقای مامقانی در کتاب رجال افراد جدیدی آورده اند. مرحوم علامه مجموعه ای از فهرست نجاشی و شیخ و کشی را (شیخ آنهایی که اثر دارند) در رجال شیخ از اصحاب امام صادق کمتر از 4000 نفر اسم برده است، آنهایی که با ارزش بوده آورده است، آنهایی که قابل شناسایی بوده، مضافاً اینکه از متون خمسه رجالی نیز بهره برده است: فهرست نجاشی، رجال کشی، رجال و فهرست شیخ طوسی و رجال ابن غضائری. که از این تعداد حقیقتاً 3 تا رجالی هستند و دو تای دیگر فهرست است. علامه کتابهای دیگری نزدش بوده ابن عقده و.. همه اینها را که جمع کنید بازهم مجموعه اسمهائی را می بینید در کتب اربعه که در اینها نیامده است. 
تا مدتها کتاب شاخص ما خلاصه علامه بود که حتی اسماء آن هم کامل نبود چه رسد به شرح حال. اولین نفری که رجال را توسعه داد، جامع الرواه است در سال حدود 1200. الان هم می توانید رجال را توسعه دهید، مثلاً کتابهایی خطی پیدا می کنید که راوی آن جدید است، اضافه می کنید. اما فهرست را نمی توانید توسعه دهید مگر اینکه اجازه داشته باشید.
تبدیل سند
متأسفانه در طول تاریخ ما یک سند را تبدیل به اجازه کرده اند این خیلی مشکل ساز است؛ دیده اند فلان راوی که صدوق از او نقل کرده است، کتاب دارد، از طرفی هم طریق به کتاب ایشان نیامده است. اما صدوق در جای دگیر به طریق صحیح از او نقل کرده، به آن چسبنانده اند که او طریق صحیح دارد! 
درحالیکه در اینجا بحث اجازه است نه اسناد. اجازه برای کتب است، اسناد برای روایات. تبدیل اسناد به اجازه جایز نیست. متأسفانه برخی ایندو را به یکدیگر تبدیل می کنند. از قرن 3و 4 داریم که تبدیل کرده اند ایندو را به یکدیگر. از معاصرین هم برخی داریم ولی تخصص کافی نداشته اند. 
س: مرحوم نجاشی برای همه کتابهایی که آورده اجازه داشته است؟
ج: بله.
خود مرحوم استاد زیاد شده است که در روایات، فردی واقع شده که مشترک است سپس می گوید در نجاشی اینگونه طریق دارد. آقای خویی توجه پیدا نکرده است که نمی توانیم اشکال روایات را به فهارس و اجازات حل کنیم. در رجال کار شما فقط با راوی است. اگر به شرح حالش بپردازیم این را تراجم می گویند، نه رجال. در رجال متعرض شخص می شوند از این حیث که در سند روایت واقع شده است. اینکه فلانی مثلاً در جنگ صفین آمده است این تاریخ است و تراجم نه رجال. آقای خویی، تمام کتاب امل الامل از شیخ حر را آورده است. دو جلد است که در یک جلد آن درباره علمای جبل العامل آورده است. آقای خویی کل این کتاب را در معجم آورده است که ربطی به رجال ندارد کلا ! 
بله شیهید ثانی از مشایخ خود نقل می کند تا برسد به کافی. اینها را مشایخ می گوییم نه راوی.  معمولاً بعد از کافی مشایخ هستند نه راوی.
توثیق مشایخ
اولین کسی که داریم تصریح کرده اند که مشایخ مستغنی از توثیق اند شهید ثانی است در قرن 10. خیلی ها قبول نمی کنند چون می گویند قرن 10 آمده است و ارزش ندارد. 
حرف شهید ثانی، مطلب بدی نیست. نجاشی هم دارد در عبدالله بن حماد می گوید: من شیوخ اصحابنا، توثیق هم ندارد، آیا این دال بر وثاقت است؟ البته آقای خویی قبول نکردند و بشدت مخالفت کردند ولی این ارتکاز حوزوی ها بوده است که مشایخ افراد بزرگی بوده اند غالباً. مثلا در حوزه های ما، کسانیکه درس می گویند غالباً فضلا و علما هستند، حالا یکی در یک دهی برای چند نفر درس بگوید به او مشایخ نمی گویند. شیوخ را گفته اند توثیق نمی خواهد چرا که شهرت کافی در بغداد داشته اند. 
در کتابهایی که بعد آمده قطب راوندی سند را نقل می کند تا شیخ صدوق، در این میان خیلی ها شناخته شده نیستند، آقا بزرگ هم طبقات اعلام شیعه نوشته ولی بازهم عده ای را نمی شناسیم. ولی می گویند اینها غالباً نیاز به توثیق ندارند. اینها را بگوییم مشایخ هستند. این صفت غالب است اما قبل از کلینی هم داریم که از شیوخ باشند ولی نشناسیم ولی غالب نیست.
برای سنی ها بحث رجالی خوب است. ما بحث رجالی مصطلح اهل سنت نداریم. 
فهرست نجاشی و شیخ طوسی، اجازه ابوغالب زراری، اینها روی قواعد نوشته شده است، مثلا از فهرست یا از روی اجازات گرفته اند. 
چرا نجاشی فهرست ابن بطه را قبول نمی کند و شیخ طوسی قبول می کند؟ البته شیخ طوسی راجع به ابن بطه اصلا صحبت نکرده است نه در فهرست نه در رجال که خیلی عجیب است. ولی زیاد از او نقل کرده است. به ذهن می آید نجاشی می گوید: ابن بطه فهرست را از اسانید گرفته لذا مشکل دارد. این اشکال نجاشی بر فهرست ابن بطه را کسی تا بحال نقل نکرده است. 
حدّثنا عليّ بن عبد اللّه الورّاق رضي اللّه عنه قال حدّثنا عليّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن عبد السّلام بن صالح الهروى قال: توضیح دادیم که این وراق ها انتشاراتی های بودند در نشر کتب. یکی از طرق صدوق به علی بن ابراهیم، این است. بحث روی این نیست که این استاد صدوق بوده یا خیر؟ بلکه بحث روی نسخه شناسی است. صدوق روایاتی از او دیده که در بقیه نسخ نبوده است، لذا از او نقل می کند. 
برخی گفته اند: عبارت رضي اللّه عنه توثیق اوست. رضي اللّه عنه در مشایخ صدوق علامت تشیع است، چون ایشان از عده زیادی از اهل سنت نیز نقل می کند. بحث وثاقت نیست بحث تشیع است. 
علی تقدیر همه حرفها که شیعه بوده یا نه؟ ثقه بوده یا نه؟ یا.. اشکال این است که علی بن ابراهیم شخصیت معروفی است و صدوق به آثار او دسترسی داشته چرا از یک وراق نقل می کند؟ 
نهایت این است که علی بن ابراهیم مطلبی را نزد او گفته است بعد برگشته است. برخی گفته اند غیر از وراق کسی نقل نکرده است پس جعل است! جعل نیست برخی سریع همه چیز را جعل می دانند، شاید علی بن ابراهیم گفته بعد برگشته است، داعی نداریم بگوییم جعل است. مثلاً خودش شواهدی پیدا کرده است که این روایت قابل قبول نیست.
اخیراً برخی می گویند صدوق طریق صحیح به علی بن ابراهیم داشته است این وراق را برمی داریم جایش طریق صحیح می گذاریم! که این قطعاً باطل است. اینکه از رضي اللّه عنه وثاقت بفهمند بهتر است از این تبدیل! نیازی به این کارها نیست، شاید علی بن ابراهیم گفته است ولی بعد نقل نکرده است. می شود قبول کرد نه وضع است نه نیازی به تبدیل و تعویض سند است. الان متأسفانه افراط و تفریط می کنند ولی می توانیم بگوییم همه اینها درست است ولی بر ما حجت نیست. در اینجا مساله حجیت حرف اول را می زند؛ علی بن ابراهیم نقل کرده ولی حجت نیست. 
به عنوان مثال مسند احمد توسط پسرش عبدالله به ما رسیده است. مسند در اصطلاح آنها حدیثی است که به لحاظ آخر سند نگاه می کنند؛ مانند: مسند ابوذر، مسند عبدالله بن عباس، متأسفانه در کتب ما از اصطلاح خارج شده اند. اصطلاح مسند باید حفظ شود، هرکدام حساب خاص خود را دارد. 
مثلاً بعد از مسند علی بن ابیطالب، آورده است: من زیادات عبدالله. خود این زیادات را احمد نقل نکرده است هرچند می گوید: حدثنی ابی. خود احمد در مسند نیاورده است بلکه پسرش در مستدرک آورده به اسم زیادات. بعد از هر شخصی ذیل آن زیادات آورده است. 
حدیث «لاضرر» معروف که گفته اند: احمد در مسند نقل کرده است درحالیکه در مسند نیست بلکه برای زیادات است. مرحوم شیخ الشریعه اصفهانی مراجعه داشته است و گفته در مسند آمده، همه فقها بعد از او نقل کرده اند در مسند احمد آمده است. 10-12 سالی است توجه پیدا شده که برای او نیست. 
«حدثنی ابی»، یعنی از پدر شنیده ولی پدر قبول نکرده و نیاورده است، بلکه پسر آورده است. عبدالله قال حدثنی ابی... این منشاء اشتباه شده است. این به معنای این نیست که اگر از پدر شنیده پس حجت است اگر حجت بود خود پدر می آورد در مسند. چرا نیاورده است؟
بنابراین می توانیم بگوییم حدیث شماره 61 علی تقدیر ثبوتش به علی بن ابراهیم، حجت نیست. 
- 1102- 32315- (62) الاختصاص 261: عن محمّد بن عيسى عن أخيه جعفر بن عيسى عن إسحاق بن عمّار قال: سأل رجل أبا عبد اللّه عليه السلام عن الدخول في عمل السلطان فقال هم الداخلون عليكم أم أنتم الداخلون عليهم فقال لا بل هم الداخلون علينا قال فما بأس بذلك.
قطعاً اینگونه روایات در اختصاص اشکال دارد چون شیخ مفید، محمّد بن عيسى عبید یقطینی را ندیده است. اینکه این تعلیق باشد به روایات قبلی، یکی دو بار روایات اختصاص را از اول مرور کرده ام ولی حل نشد، شاید نقل مستقیم از مصدر است: از کتاب محمّد بن عيسى. هرکسی که مولف این کتاب باشد مشکلاتی دارد با تعلیق هم حل نشد. 
شخصی است که اسمش در اول کتاب آمده: حسین بن مومن (شبیه به این) شیخ مفید می گوید: قمی بود نزل بغداد له کتاب نوادر. احتمالا شیخ مفید همان کتاب را گرفته است. 
این روایت قبلاً هم گذشت لکن مصدر روشن نیست. 
- 1103- 32316- (63) مناقب ابن شهرآشوب 4/ 235: التمس محمّد بن سعيد من الصادق عليه السلام رقعة الى محمّد بن سمالى في تأخير خراجه فقال عليه السلام قل له سمعت جعفر بن محمّد عليهما السلام يقول من أكرم لنا موالياً فبكرامة اللَّه بدأ و من أهانه فلسخط اللَّه تعرّض و من أحسن الى شيعتنا فقد أحسن الى أمير المؤمنين عليه السلام و من أحسن الى أمير المؤمنين عليه السلام فقد أحسن الى رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله و من أحسن الى رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله فقد أحسن الى اللَّه تعالى و من أحسن الى اللَّه تعالى كان و اللَّه معنا في الرّفيع الأعلى قال فأتيته و ذكرته فقال باللَّه سمعت هذا الحديث من الصادق عليه السلام فقلت نعم فقال اجلس ثمّ قال يا غلام ما على محمّد بن سعيد من الخراج قال ستّون ألف درهم قال امح اسمه من الدّيوان و اعطانى بدرة و جارية و بغلة بسرجها و لجامها قال فأتيت أبا عبد اللّه عليه السلام فلمّا نظر اليّ تبسّم فقال يا أبا محمّد تحدّثني أو احدّثك فقلت يا ابن رسول اللَّه منك‏ أحسن فحدّثني و اللَّه الحديث كأنّه حضر معى.
محمّد بن سمالى: احتمالا سماک باشد، سمال هم داریم: کسی که چشم را می کشد. سماک هم از ماهی داریم. 
این روایت جزء روایاتی است که: افرادی بودند که حضرت نامه نوشتن کارشان راه افتاد.
سند ندارد. 
روایتی است در باب 10 با عنوان: «ماورد فی انواع السحت» که وسائل چنین بابی ندارد.
جامع أحاديث الشيعة (للبروجردي)، ج‏22، ص: 358
- 636- 31851- (2) المعاني 211: حدّثنا محمّد بن موسى بن المتوكّل قال حدّثنا عبد اللّه بن جعفر الحميري عن محمّد بن الحسين عن الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب عن عمّار بن مروان قال: سألت أبا عبد اللّه عليه السلام عن الغلول فقال كلّ شي‏ء غلّ من الإمام فهو سحت و أكل مال اليتيم سحت‏ و السحت أنواع كثيرة منها ما اصيب‏ من‏ أعمال الولاة الظّلمة و منها اجور القضاة و اجور الفواجر (و ذكر نحو ما في كا). الخصال 329: حدّثنا أبى رضي اللّه عنه قال حدّثنا سعد بن عبد اللّه عن أحمد بن محمّد بن عيسى عن الحسن بن محبوب عن أبي أيّوب عن عمّار بن مروان قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: السحت أنواع كثيرة (و ذكر نحو ما في المعاني). تفسير العيّاشى 321: عن عمّار بن مروان: (نحو المعاني).
ما اصيب‏ من‏ أعمال الولاة الظّلمة و منها اجور القضاة و اجور الفواجر: در اینجا تأکید روی پول قاضی است. در این روایاتی که قبول ولایت را اذن داده اند هیچکدام بحث قاضی شدن ندارد، لذا ممکن است این تفصیل را قائل شویم که ائمه (ع) قاضی شدن را اذن نداده اند.