فهرست کتاب‌‌ لیست کتاب‌ها

النوح بالباطل

النوح بالباطل
نوحه گری یا به اصطلاح ما روضه خوانی بر سر جنازه . انصاف این است که یکی از کارهایی که قبل از اسلام رایج بوده و در دیگر جوامع هم بوده و عده ای شغلشان را قرار می دادند همین مورد است. مرحوم شیخ خیلی مختصر آورده اند. گفته اند برخی روایات مطلق است و برخی مقید به باطل است. آقای خویی بیشتر تفصیل داده اند. مرحوم آقای خویی گفته اند اقوال سه تاست : حرمت مطلق، جواز مطلق، تفصیل به حق و باطل. بعد متعرض روایات شده اند و روایات را با «انقلاب نسبت» جمع بندی کرده اند. انقلاب نسبت یعنی در میان دو عنوان، رابطه آنها در ابتدا عموم خصوص من وجه است، بعد از تقیید عموم خصوص مطلق می شود. به هرحال ما انقلاب نسبت را قبول نکردیم. 
اصولا در باب نیاحه دو بحث است : 1. یک بحث تکلیفی 2. بحث اخذ اجرت. 
گاهی اوقات در این مسائل که جهات مختلف دارد یک جهت در روایات آمده است اما جهات دیگر نیامده است. فقه در دنیای اسلام بر این اساس درست شد که مثلا آمد: غنا حرام است بعد این سوال پیش آمد که آیا می توان برای آن پول گرفت یا خیر؟ در میان اهل سنت با قیاس مشکل را حل می کردند: مثلاً پیامبر(ص) می فرمودند ثمن آن سحت است. آنها می گفتند که چون در یک حرام پولش حرام است نتیجه می گیریم همه حرام ها پولش حرام است قیاساً. در روایات ما هم همان دو مورد آمده ولی قیاس را قائل نبودند. اصحاب قمی نمی گفتند: «لا یجوز بیع النجس» چون قیاس است لذا در کتاب فقیه و المقنع نیامده است. ولی اصحاب بغدادی از محدوده روایت خارج می شده اند و به «لا یجوز بیع النجس» قائل می شدند. سنی ها خیال می کردند که اصحاب بغداد به قیاس چنین چیزی را گفته اند. 
تنها مصدری که داریم گفته باشد: «لایجوز بیع النجس»، تحف العقول است. احتمال بسیار قوی روایت تحف العقول اصل داشته است. بحث قانونی هم دارد که اگر یک شیء حرام شد قاعدتاً پول گرفتن برای آن حرام است. وقتی می گوید حرام است یعنی در وعاء اعتبار این عمل را نمی بیند. ولی اگر بگوید پولش درست است یعنی آن را ملاحظه کرده است.
بنابراین وقتی آمدند احکام را نگاه کردند نقاط فراغ در احکام دیدند که می بایست حکم آن را بدست اورند. لذا به قواعدی کلی دست زدند: کل حرام لایجوز اخذ الاجره علیه.
مساله نیاحه بر میت در زمان رسول الله(ص) امر ی متعارف بوده است چنانچه کنیز داشته اند برای میت ها می بردند تا اعلان عزاداری برای میت کنند. بنابراین این بحث، یک بحث واقعی بوده است و یکی ا ز منابع درآمد بوده است. 
[در ادامه استاد بخش هایی از متن آقای خویی و همچنین کتاب المغنی (ج2 ص410) را خواندند.]
روایات
جامع أحاديث الشيعة (للبروجردي)، ج‏22، ص: 704
(48) باب حكم كسب النّائحة
- 1203- 32415- (1) فقيه 1/ 116: و سئل عن أجر النّائحة فقال لا بأس به قد نيح على‏ رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله.
- 1204- 32416- (2) كافى 5/ 117: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 6/ 358: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن يونس بن يعقوب عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال لي أبى يا جعفر أوقف لي من مالى كذا و كذا النوادب‏  تندبنى‏  عشر سنين بمنى‏ أيّام منى‏.
- 1206- 32418- (4) فقه الرضا عليه السلام 252: لا بأس بكسب النّائحة إذا قالت صدقاً. فقيه 1/ 116 و 3/ 98:
روى انّ الصّادق عليه السلام قال: لا بأس و ذكر مثله (ثمّ قال) و في خبر آخر  قال: تستحلّه بضرب إحدى‏ يديها عَلَى الاخرى‏.
سند روشنی ندارد اولی هم همینطور.
و في خبر آخر : از اینکه مصدر خبر را نیاورده معلوم می شود متنی در قم وجود داشته است.
- 1207- 32419- (5) كافى 5/ 118: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن الحسن بن عطيّة عن عذافر قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام و قد سئل عن كسب النّائحة قال تستحلّه بضرب إحدى‏ يديها على الاخرى‏.
خیلی مشکل است قبول این حرف.  این روایت احتمال دارد در کتاب ابن ابی عمیر بوده است. 
عن الحسن بن عطيّة: توثیق دارد.
عذافر: توثیق روشنی ندارد. 

3/12/93
نائحه/ روایات
جامع الاحادیث روایاتی را در باب احکام میت و در باب اقامه عزا و گریه جمع کرده است که عناوین مختلفی دارند که می بایست بحث شوند از جمله: گریه، ندبه، جیغ زدن و به سر و صورت زدن و.. آنچه مرحوم شیخ آورده خصوص «نوح» است ولی عناوین دیگر هم ممکن است ولی نوحه متعارف بوده است. یک بحث «جواز نوح» است، بحث دیگر «کسب نائحه» است. حکم کنیز نائحه چیست؟ کنیزی که بخاطر نائحه بودن قیمتش بالاتر باشد. این قبیل فروعات نیز جای بحث دارد اما آنچه بیشتر در مکاسب آمده عنوان : نوح است.  
مسأله نیاحه یک مسأله عمومی و مرسوم بوده است. قبل از اسلام بوده و بعد از اسلام هم خیلی دچار اخذ و رد شده است. برخی سلفی ها تا الان هم با عزاداری مخالف هستند. اختصاصی هم به قصه حضرت زهرا سلام الله علیها ندارد. موارد دیگری هم بوده است. در روایت دارد که امام حسن عسگری (ع) در عزای پدرشان امام هادی (ع) پیراهن خود را پاره کرد، سوال کردند که چرا؟ فرمودند که حضرت موسی (ع) در عزای برادرشان هارون چنین کردند که ممکن است این سوال طرح شود که سیره انبیای گذشته نیز حجت است؟! 
کتاب النقض متعلق به عبدالجلیل رازی است که در پاسخ به کتاب «فضایح الروافض» در قرن 6 نوشته است. فضایح الروافض عیناً مانند کتابی است که الان وهابی ها بر علیه ما می نویسند، من جمله در عزاداری به ما حمله می کنند. انصافاً عبدالجلیل رازی مرد ملایی است که مرحوم مجلسی هم قسمت هایی از آن کتاب را در بحار آورده است. محدث ارموی آن را چاپ کردند با تعلیقات مفصلی که خیلی مفید است. وقتی به عزاداری امام حسین (ع) اعتراض می کند ، عبدالجلیل رازی از بزرگان اهل سنت اسم می برد که آنها نیز عزاداری می کرده اند، یعنی عزاداری امام حسین (ع) اختصاصی به مذهب شیعه نداشته است. یکی از بزرگان اهل سنت را اسم می برد که حتی گریبان خود را هم پاره می کرده است! 
روایات ما هم همانطور که آقای خویی تنبه پیدا کرده اند غالباً مشکل دارد. سیره عملی واحدی هم نداریم. 
این قصه که ام سلمه جلوی مردم نوحه گری کند و موهایش را پریشان کند و.. خیلی عجیب است. نقل شده که از پیامبر (ص) اجازه گرفت و حضرت اجازه دادند. نیز قبولش مشکل دارد.
جامع أحاديث الشيعة (للبروجردي)، ج‏22، ص: 706
- 1204- 32416- (2) كافى 5/ 117: عدّة من أصحابنا عن تهذيب 6/ 358: أحمد بن محمّد عن عليّ بن الحكم عن يونس بن يعقوب عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: قال لي أبى يا جعفر أوقف لي من مالى كذا و كذا النوادب‏  تندبنى‏ عشر سنين بمنى‏ أيّام منى‏.
أحمد بن محمّد: احتمالاً اشعری است.
عليّ بن الحكم: موثق است.
 يونس بن يعقوب: از اجلا است.
سند معتبر است.
اوقف لی: یعنی وصیت می کند.
از این روایت بر می آید که کسب نائحه جایز است. از روایت های صاف این باب همین است. 
هدف این بوده است که جایگاه حضرت در میان عامه مسلمانان در حج حفظ شود. مضمون این حدیث در فقیه هم آمده است مرسلاً که ده سال در منی برای ایشان نوحه بخوانند. تصدیق این حرف مشکل است چون قائل به حجیت خبر ثقه نیستیم.  
- 1205- 32417- (3) كافى 5/ 117: عليّ بن إبراهيم عن أبيه و محمّد بن يحيى عن تهذيب 6/ 358، استبصار 3/ 60: أحمد بن محمّد عن محمّد بن إسماعيل‏  (جميعاً- كما) عن حنّان بن سدير قال: كانت امرأة معنا في الحىّ و لها جارية نائحة فجاءت الى أبى فقالت يا عمّ أنت تعلم (انّ- كا) معيشتى من اللَّه عزّ و جلّ ثمّ‏ من هَذه الجارية النّائحة و قد أحببت أن تسأل أبا عبد اللّه عليه السلام عن ذلك فإن كان حلالًا و إلّا بعتها و أكلت من ثمنها حتّى يأتي اللَّه عزّ و جلّ بالفرج فقال لها أبى و اللَّه انّى لأعظم أبا عبد اللّه عليه السلام أن أسأله عن هَذه المسألة قال فلمّا قدمنا عليه أخبرته أنا بذلك فقال أبو عبد اللّه عليه السلام أ تشارط قلت و اللَّه ما أدرى تشارط أم لا فقال (قل لها- كا يب) لا تشارط و تقبل ما أعطيت.
دو سند دارد: هردو از محمّد بن إسماعيل: ابن بزیع از ثقات و اجلاء است.
حنّان: بدون تشدید صحیح است. بن سدير: سدیر بن حکیم. 
مراد از أبى: سدیر است. يا عمّ: اصطلاح است خال هم می گویند خطاب به کسی که فرد بزرگی بوده است.
گفته است فقط نرخ گذاری نکند. جای دیگری هم در باب حجام داریم شبیه به این. آقای خویی هردو سه مورد را بر امر عرفی حمل کرده است نه امر شرعی. چرا که نمی توان برای حجامت و.. یک قیمت گذاری ثابت کرد. شغل های نسبتاً پستی بوده است لذا خوب نیست شرط کردن ولی ما باشیم و ظاهر روایت، حکم است. اصحاب ما هم به نوح باطل و غیر باطل فتوا داده اند. ما احتمال می دهیم که زن، مسلمان نبوده است. یعنی آن مالک کنیز. شاید حضرت به عرف اهل سنت سخن گفته  اند.
سند معتبر و صحیح است. ولی قبولش مشکل است که قید باشد برای نائحه 
- 1206- 32418- (4) فقه الرضا عليه السلام 252: لا بأس بكسب النّائحة إذا قالت صدقاً. فقيه 1/ 116 و 3/ 98:
روى انّ الصّادق عليه السلام قال: لا بأس و ذكر مثله (ثمّ قال) و في خبر آخر قال: تستحلّه بضرب إحدى‏ يديها عَلَى الاخرى‏.
- 1207- 32419- (5) كافى 5/ 118: عليّ بن إبراهيم عن أبيه عن ابن أبي عمير عن الحسن بن عطيّة عن عذافر قال: سمعت أبا عبد اللّه عليه السلام و قد سئل عن كسب النّائحة قال تستحلّه بضرب إحدى‏ يديها على الاخرى‏.
عذافر: پسرش توثیق شده ولی خودش توثیق واضحی ندارد.
قبول این روایت هم مشکل است. شاید این بوده که «نوح» را چون پیامبر(ص) نهی کرده است پول بخاطر دست زدن باشد. ولی خیلی  مشکل است. حد نوح چیست؟! حصول اطمینان به این روایت مشکل است. البته مشکل مختصری هم بخاطر عذافه دارد.


نائحه / روایات
- 1208- 32420- (6) تهذيب 6/ 359، استبصار 3/ 60: الحسين بن سعيد عن النّضر عن الحلبيّ عن أيّوب بن الحرّ عن أبي بصير قال قال أبو عبد اللّه عليه السلام: لا بأس بأجر النائحة الّتى تنوح على الميّت.
- 1209- 32421- (7) تهذيب 6/ 359، استبصار 3/ 60: الحسين بن سعيد عن عثمان بن عيسى‏  عن سماعة قال: سألته عن كسب المغنّية و النّائحة فكرّهه.
(حمل الكراهة في صا على صورة اشتراط الأجرة و ذكر الأباطيل).
از منفردات شیخ طوسی است که در غنا متعرض شدیم. 
فكرّهه: معنایش کراهت مصطلح نیست. یا به معنای این است که از مجموع شواهد حرمت بدست می آید یا شبیه احتیاط وجوبی است که ما می گوییم لذا با حرمت و کراهت هردو می سازد.  
- 1210- 32422- (8) مستدرك 13/ 94: الشّريف الزّاهد أبو عبد اللّه محمّد بن عليّ بن الحسن العلوي في كتاب التعازي بإسناده عن جابر في حديث وفاة إبراهيم ابن النبيّ صلّى اللّه عليه و آله انّه قال: فقال عبد الرّحمن أ تبكي يا رسول اللَّه أ وَ لَمْ تنه عن البكاء قال لا و لكن نهيت عن النّوح الخبر.
- 1211- 32423- (9) فقيه 4/ 3: بإسناده المتقدّم في باب (45) كراهة الصّلاة عند طلوع الشّمس و عند غروبها من أبواب مواقيت الصّلاة ج 4 عن أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام (في حديث مناهى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله): و نهى عن الرّنّة . عند المصيبة و نهى عن النّياحة و الاستماع إليها و نهى عن تصفيق الوجه‏ .
صدوق در آخر فقیه سند حدیث مناهی النبی را آورده است لذا نیازی به این تطویل نبود، فقط « بإسناده المتقدّم » کفایت می کرد.
این روایت سند روشنی ندارد قابل اعتماد نیست.
- 1212- 32424- (10) الخصال 226: حدّثنا أبي رضي اللّه عنه قال حدّثنا عليّ بن إبراهيم بن هاشم عن أبيه عن الحسن ابن [أبي‏] الحسين الفارسيّ عن سليمان بن حفص البصري عن عبد اللّه بن الحسين بن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب عن أبيه عن جعفر بن محمّد عن آبائه عن عليّ عليه السلام قال قال رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله: أربعة لا تزال في امّتي إلى يوم القيامة: الفخر بالأحساب و الطّعن في الأنساب و الاستسقاء بالنّجوم و النّياحة و انّ النّائحة إذا لم تتب قبل موتها تقوم يوم القيامة و عليها سربال‏  من قطران و درع من جرب‏ .
الحسن ابن [أبي‏] الحسين الفارسيّ: نمی توانیم تشخیص بدهیم کیست لکن ابراهیم بن هاشم عادتاً کتب اصحاب را نقل کرده است شاید مجموعه ای از روایات را داشته و به ابراهیم بن هاشم داده است.
سليمان بن حفص البصري: در مواردی داریم که حفص با جعفر جابجا شده است که حسین الفارسی از او نقل کرده است.
عبد اللّه بن الحسين بن زيد بن عليّ بن الحسين بن عليّ بن أبي طالب: زید که شهید می شود پسری دوساله داشته به نام حسین که امام صادق (ع) او را تربیت می کند. حسین بن زید یکی از طرق متعارف در سادات حسینی است. خود عبدالله را هم از باب سادات علوی شاید بتوان قبول کرد.
الاستسقاء بالنّجوم: در عرب رسم بود که می گفتند: چون فلان ستاره درآمد در فلان جا باران می آید. «انواء»  در میان آنها متعارف بوده، یعنی مثلاً شهاب سنگی یا نوری از جایی عبور کند. 
سربال: شلوار در فارسی قدیم: سروال می گویند. 
قطران: ماده ای که گرفته می شود از درخت کاج سیاه رنگ وبدبو است.
درع من جرب: درع یعنی زره و لباس جنگی ، جرب: بیماری پوستی معروف
- 1213- 32425- (11) الدّعائم 1/ 226: عن جعفر بن محمّد عليهما السلام انّه قال: قال رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله: ثلاث من أعمال الجاهليّة لا يزال النّاس فيها حتّى‏ تقوم السّاعة الاستسقاء بالنّجوم‏  و الطّعن في الأنساب و النّياحة على الموتى‏.
غیر از دعائم هم نقل شده است.
الجاهلیه : ممکن است مقصود زمان قبل از اسلام باشد و یا ممکن است جامعه جاهلی مقصود باشد. سید قطب کتابی نوشته که جاهلیت قرن العشرین که از جاهلیت اولی بدتر است. 
- 1214- 32426- (12) كافى 6/ 432: محمّد بن يحيى عن سلمة بن الخطّاب عن إبراهيم بن محمّد عن عمران‏ الزّعفرانى عن أبي عبد اللّه عليه السلام قال: من أنعم اللَّه عليه بنعمة فجاء عند تلك النّعمة بمزمار فقد كفرها و من اصيب بمصيبة فجاء عند تلك المصيبة بنائحة فقد كفرها.
سلمة بن الخطّاب: تضعیف شده که از خط غلو است.
إبراهيم بن محمّد: یک ابراهیم بن محمد ثقفی داریم که صاحب کتاب الغارات است. گفته بود که کدام شهر دورتر از اهل بیت (ع) است؟ گفتند اصفهان! او هم به آنجا رفت و کتاب خود را تدریس می کرد. یک مقدار از میراث هایش به قم می رسد. مرحوم استاد (خوئی) این ابراهیم بن محمد را همان ثقفی گرفته است، مرحوم تستری در قاموس هم چنین کرده است ولی خیلی بعید است چون ابراهیم ثقفی 283 وفاتش است شاید کلینی درکش کرده باشد فوقش با یک واسطه نقل کرده باشد ولی اینجا با دو واسطه خیلی بعید است. 
یک علی بن محمد (قاسانی. قمی) داریم که ایشان آثار او را نقل کرده است. 
یک ابراهیم بن محمد مدنی داریم (مذنی) همین آقای سلمه بن خطاب از او نقل می کند ظاهراً این است که اطلاعاتی نسبت به او نداریم.
عمران‏ الزّعفرانى : ظاهراً دو تا عمران بن اسحاق زعفرانی است. حس می کنیم له شأن من الشأن . در برخی روایات آمده که سلمه بن خطاب از او نقل کرده است که ظاهراً سقط دارد و صحیحش ابراهیم بن محمد در میان است. کتابش هم بعید نیست که از خط غلو بوده و اغلاطی داشته شاید هم هردو از اهل سنت باشد.
سند مشکل دارد.
- 1215- 32427- (13) الدعائم عن عليّ عليه السلام: انّه كتب الى‏ رفاعة بن شدّاد قاضية عَلَى الأهواز و إيّاك و النّوح على الميّت ببلد يكون لك به سلطان.
امیرالمومنین (ع) نامه ای است نسبتاً مفصل به رفاعه بن شداد نوشته است که اخیرا برخی آن را جمع کرده و چاپ کردند در یک نسخه خطی بوده البته ارزش علمی نداشته است و سند هم ندارد ولی کتاب لطیفی است. تکه هایی از آن در دعائم آمده است.
النّوح على الميّت: ممکن است عهد خارجی باشد نه جنس. آمیختگی با حرام دارد. نوح بر میت یک حد معینی ندارد که بخواهیم جلویش را بگیریم.
در غارات هم نامه هایی از حضرت آمده است. جالب اینکه خیلی از مسائل فقهی هم در این نامه ها موجود است که ربطی به حکومت داری ندارد. مثلاً دارد که: الماء جاری لا یتنجس. بعضی از احکامی که هیج ربطی به بحث ولایت و اداره جامعه ندارد!  عده ای از احکام در این نامه ها آمده است. ممکن است برخی از بخش های نامه حذف شده باشد.  
- 1216- 32428- (14) مستدرك 13/ 94: القطب الرّاوندى في لبّ اللّباب: و لعن رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله أربعة امرأة تخون زوجها في ماله أو في نفسها و النّائحة و العاصية لزوجها و العاقّ.
- 1217- 32429- (15) الدعائم 1/ 227: عن عليّ عليه السلام عن رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله انّه قال: صوتان ملعونان يبغضهما اللَّه إعوال عند مصيبة و صوت عند نعمة يعنى النّوح و الغِناء.
و تقدّم‏
در کتاب دعائم مقدار معتنابه از کتاب امیرالمومنین(ع) است که ممکن است از کتاب سکونی یا قضایا باشد.
إعوال : سر و صدا کردن.
في رواية أبى حمزة (3) من باب (5) جواز إقامة المأتم من أبواب التّعزية ج 3 قوله عليه السلام: فندبت امّ سلمة ابن عمّها بين يدي رسول اللَّه صلّى اللّه عليه و آله.
و في أحاديث باب (8) حكم الصّياح و الصّراخ بالويل و العويل و الثبور و الدعاء بالذلّ و الثّكل و النّوح إلخ ما يناسب ذلك فراجع.
بکاء نساء و خشونت عمر در الغدیر
الغدير، ج‏6، ص: 225
51- اجتهاد الخليفة في البكاء على الميت‏
عن ابن عبّاس قال: لمّا ماتت زينب‏  بنت رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: «ألحقوها بسلفنا الخيّر عثمان بن مظعون». فبكت‏ النساء، فجعل عمر يضربهنّ بسوطه فأخذ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم يده و قال: «مهلًا يا عمر دعهنّ يبكين، و إيّاكنّ و نعيق الشيطان». إلى أن قال: و قعد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم على شفير القبر و فاطمة إلى جنبه تبكي فجعل النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم يمسح عين فاطمة بثوبه رحمة لها «1».
مسند أحمد (1/ 237، 335)، مستدرك الحاكم (3/ 190) و صحّحه و قال الذهبي في تلخيص المستدرك: سنده صالح، مسند أبي داود الطيالسي (ص 351)، الاستيعاب في ترجمة عثمان بن مظعون (2/ 482)، مجمع الزوائد (3/ 17).
بقیع یک منطقه مرتفع بود چون مدینه منخفض بود. سطح پایین تر و پست را نقیع می گفتند، بالاتر را بقیع. زمین های پست را الان عرب می گوید: «مستنقعات» (به فارسی: مرداب). کسی زندگی نمی کرد در بقیع ولی اطرافش منزل بود. مسلمان ها که آمدند عثمان فوت می کند او را در آنجا خاک می کنند. برخی خانه ساختند از جمله عقیل برادر حضرت بود. توی زیرزمین یکی از منازل، حضرت مجتبی (ع) و امام صادق (ع) و امام باقر (ع) به خاک سپرده شدند. ام البنین در خانه زبیر به خاک سپرده شد که آنجا خانه ساخته بود. اولین کسی را که خاک کردند عثمان بن مظعون بود بعد آنجا تبدیل به مقبره شد.
فبكت‏ النساء : ظاهرا زنهای خود پیامبر(ص) بوده است. الان از بقیع وارد می شوید سمت چپ خاک شده اند 8 نفر از آنها کنار هم هستند. ماریه قبطیه که کنیز بود کنار مسجد رد الشمس خاک شده است، خانه ماریه بود همانجا هم دفع کردند. از آن پس سنت شد در مدینه که اگر کنیزی فوت کرد در مشربه خاک می کردند (مشربه محل زندگی بوده است از شرب نیست.) این تنها زن پیامبر است که مورد حسادت بقیه زن ها بود چون این بچه داشته بقیه نداشته اند.
زینت را در بقیع آوردند. فاصله قبر زینب با عثمان زیاد است مگر اینکه بگوییم الحقوها : یعنی در بقیه خاک کنید. 
این متن پیش اهل سنت صحیح است و آدرس آن را آورده است، به نظرم أسناد آن بیش از این است. بعدها کتاب الغدیر را چاپ کردند و استدراک کردند و به منابع آن افزودند. بیش از منابعی که ایشان نام برده سنی ها دارند که می توان با نرم افزار اضافه کرد. 
« ان المیت لیعذب ببکاء اهله»
الغدير، ج‏6، ص: 230
قال عبد اللَّه بن أبي مليكة: توفّيت ابنة- هي أُمّ أبان- لعثمان رضى الله عنه بمكّة و جئنا لنشهدها، قال: و حضرها ابن عمر و ابن عبّاس و إنّي لجالس بينهما، فقال عبد اللَّه بن عمر لعمرو بن عثمان: ألا تنهى النساء عن البكاء «1»؟ فإنّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم قال: إنّ الميّت ليعذّب ببكاء أهله عليه. فقال ابن عباس: قد كان عمر رضي الله عنه يقول بعض ذلك، ثمّ حدّث قال: صدرت مع عمر من مكة حتى كنّا بالبيداء إذا هو بركب تحت ظلّ سمرة، فقال: اذهب و انظر إلى هؤلاء الركب، قال: فنظرت فإذا هو صهيب فأخبرته قال: ادعه لي. فرجعت إلى صهيب فقلت: ارتحل فالحق أمير المؤمنين، فلمّا أُصيب عمر دخل صهيب يبكي، يقول: وا أخاه! وا صاحباه! فقال عمر رضي الله عنه: يا صهيب تبكي عَليّ و قد قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: إنّ الميّت ليعذّب ببعض بكاء أهله عليه؟ قال ابن عباس: فلمّا مات عمر رضى الله عنه ذكرت ذلك لعائشة، فقالت: رحم اللَّه عمر، و اللَّه ما حدّث رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم إنّ اللَّه يعذّب المؤمن ببكاء أهله عليه، و لكن قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: إنّ اللَّه يزيد الكافر عذاباً ببكاء أهله عليه. قال: و قالت عائشة: حسبكم القرآن (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏) «2». قال: و قال ابن عبّاس عند ذلك: و اللَّه أضحك و أبكى. قال ابن أبي مليكة: فو اللَّه ما قال ابن عمر شيئاً «1».
و عن عمرة: أنَّها سمعت عائشة، و ذكر لها أنّ عبد اللَّه بن عمر يقول: إنّ الميّت ليعذّب ببكاء الحيّ. فقالت عائشة: أما إنّه لم يكذب و لكنّه أخطأ أو نسي، إنّما مرّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم على يهوديّة و هي يبكي عليها أهلها فقال: «إنّهم ليبكون عليها و إنّها لتعذّب في قبرها».
و في لفظ مسلم: رحم اللَّه أبا عبد الرحمن سمع شيئاً فلم يحفظه.
و في لفظ أبي عمر: و هم أبو عبد الرحمن أو أخطأ أو نسي «2».
و عن عروة، عن عبد اللَّه بن عمر، قال: قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم: إنّ الميّت ليعذّب ببكاء أهله عليه، فذكر ذلك لعائشة، فقالت و هي تعني ابن عمر: إنّما مرّ النبيّ صلى الله عليه و آله و سلم على قبر يهوديّ فقال: «إنّ صاحب هذا ليعذّب و أهله يبكون عليه» ثمّ قرأت: (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏) «3».
و عن القاسم بن محمد قال: لمّا بلغ عائشة قول عمر و ابن عمر قالت: إنّكم لتحدّثون عن غير كاذبين و لا مكذوبين و لكنّ السمع يخطئ «4».
و قال الشافعي في اختلاف الحديث «1»: و ما روت عائشة عن رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و سلم أشبه أن يكون محفوظاً عنه صلى الله عليه و آله و سلم بدلالة الكتاب ثمّ السنّة. فإن قيل: فأين دلالة الكتاب؟ قيل: في قوله عزّ و جلّ: (وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏). (وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏) «2». و قوله: (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ* وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ) «3». و قوله: (لِتُجْزى‏ كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى‏) «4».
و عمرة أحفظ عن عائشة من ابن أبي مليكة، و حديثها أشبه الحديثين أن يكون محفوظاً، فإن كان الحديث على غير ما
عمرة أحفظ عن عائشة: مطلب قابل توجهی است عمره له شأن در سنت نزد اهل سنت. چون یک مجموعه اوراقی داشته از «عایشه عن رسول الله» که به آن سنن عمره می گفتند. وقتی عمربن عبدالعزیز دستور داد بروند در مدینه سنن را جمع کنند همین سنن عمره است که عمر گفت این را بگیرید. متأسفانه برخی از شیعه گفتند: سنن عمر! عمره است نه عمر. عمره بن عبدالرحمن بن حزم. این زن جزو صحابیات هم نیست بلکه جزو تابعیات است و عمده نقلش هم از عایشه است.
ان المیت لیعذب و اهلها یبکون علیه: این متن صحیح است. انصافش این است که - اگر سنی بودیم می گفتیم- حدیث عمره روشن تر است. 
اجمال قضیه اینکه عمر یک رفتار خشونت امیزی داشته که پسرش عبدالله بن عمر نیز نقل کرده است.


نائحه
روایات بحث نائحه دو دسته اند عده ای مطلق است و عده ای نوح باطل را متعرض شده اند.
در فقه الرضا آمده است:
الفقه المنسوب إلى الإمام الرضا عليه السلام، ص: 252
وَ لَا بَأْسَ بِكَسْبِ النَّائِحَةِ إِذَا قَالَتْ صِدْقاً
فقه الرضا
این خصلت میراث شیعه است که یک مرحله نصوص داریم و یک مرحله انتقال از نصوص به فتاوی که از آقای بروجردی نقل شده: «اصول متلقات»، این مرحله خیلی مهم و تأثیرگذار است. بهترین کتاب در این مرحله «فقه الرضا» است گفته شده برای صدوق پدر است یا شلمغانی، چند بار عرض شدیم که «فقه الرضا» در  زمان مجلسی پدر و پسر به دنیای شیعه آمد که یکنفر آن را از مکه آورد. از آن زمان بحث های مفصلی راجع به آن شده است یکی از کسانیکه خیلی برای آن زحمت کشیده و با تفصیل آن را جمع آوری کرده حاجی نوری در مستدرک است. مطالب کتاب حتی به مباحث اصولی وارد شده است، در مباحث سنت و.. یک مصدر مهمی بود. صاحب وسائل به این کتاب اعتماد نکرده اما اما مرحوم مجلسی اعتماد کرده است. احتمال دارد که همان کتاب تکلیف یا تأدیب (به قول شیخ طوسی) از شلمغانی است. اینکه برای علی بن بابویه یا صدوق باشد بعید است. از عجایب است که مرحوم علی بن بابویه این کتاب را از شلمغانی شنیده در بغداد و به قم آورده و پسرش نقل می کند. چون صدوق پدر 6-7 سال بعد از اعدام شلمغانی زنده بوده است. احتمال قضایای سیاسی هم درباره شلمغانی هست. قصه ای که در کتاب ابن اثیر آمده می خورد که حرکات سیاسی داشته باشد. خلیفه بغداد او را اعدام کرد در سال 323. در کتاب الغیبه مرحوم شیخ طوسی امده است که گاهی حسین بن روح نبود، شلمغانی جای او می نشست و فتوا می داد. 
عجیب اینکه این کتاب در قم بوده است. شیخ طوسی در فهرست طریق خودش را بیان می کند که از طریق صدوق پدر و پسر است. نجاشی از این طریق نیاورده است. اگر طریق شیخ طوسی درست باشد، تأثر این دو نفر (پدر و پسر) از این کتاب وجود دارد لکن مسلک کتاب یکی است. مثلاً توضیح المسائل حدود 60 سال پیش زمان آقای بروجردی، به نحو ادبیات عامیانه توسط ایشان نوشته شد ولی همه این توضیح المسائل ها تاکنون ادبیات و مسلک یکسانی داشته اند و دارند.
فقه الرضا قطعا برای حضرت رضا (ع) نیست ولی مرد مولایی نوشته است. 
مرحله انتقال از نصوص به فتاوا به احتمال خیلی قوی از زمان امام هادی (ع) شروع شده باشد. فقه الرضا در زمان غیبت صغری است. صاحب کتاب در سال 323 اعدام شد و کتاب را قبل از آن نوشته است یعنی حدود 310 نوشته شده. زمان حسین بن روح و پس از آن مرتد شد و ادعای الوهیت کرده است. 
شواهد این بحث را در مبحث اجماع اقامه کردیم؛ مرحوم حسین بن روح شخصیت علمی بود از خاندان نوبخت که بیشتر نجوم و ریاضی بلد بودند. حال خودش یا به تصمیم حضرت (عج) مجموعه فقهی را تنظیم می کند به این هدف که میان آرای قم و بغداد جمع کند. آن را به قمی ها عرضه می کند جز چند مورد مورد تأیید قرار می گیرد. به ذهن می آید که منشأ خیلی از اجماعاتی که سید مرتضی و دیگران در بغداد ادعا می کنند به همین کتاب برمی گردد. این کتاب خیلی در فقه شیعه تأثیرگذار بوده است. صاحب حدائق می گوید منشاخیلی اجتماعات را نمی دانستیم تا این کتاب را پیدا کردیم.
امتیاز اساسی فقه الرضا این است که کاملاً ناظر به میراث های اصحاب است و روایات را با دقت انتخاب می کند. انصافاً این شخص با جمعی که بین روایات کرده است به نتیجه ای رسیده است که شیخ انصاری در آخر می رسد. شیخ می گوید: النوح باالباطل حرام است. همان مطلبی که شیخ انصاری می گوید در فقه الرضا آمده است. 
همانطور که عرض شد، روایات نائحه را عادتاً در دو جا آورده اند: 1. تعزیه در باب میت : که ناظر به خود فعل فی نفسه است. 2. مکاسب : که به اخذ اجرت ناظر است. یک موضوع ممکن است به حیث های مختلف تحت ابواب مختلفی بحث شود، مثلاً مسأله غنا در کتب فقهی ما و حتی عامه، در سه باب آمده است: 1. بیع مغنیه 2. بیع آلات غنا 3 . غنا. اما مرحوم شیخ انصاری در باب نوح یکجا آورده است. خرید و فروش مرأه نیاحه را نیاورده است ولی باب مغنیه را آورده است بدلیل وجود روایات. 
من لا يحضره الفقيه، ج‏1، ص: 182
547- وَ أَوْصَى أَبُو جَعْفَرٍ ع أَنْ‏ يُنْدَبَ‏ فِي الْمَوَاسِمِ عَشْرَ سِنِين‏
در روایت قبلی آمده بود: قال لي أبى يا جعفر أوقف لي من مالى كذا و كذا النوادب‏ تندبنى‏ عشر سنين بمنى‏ أيّام منى‏. عرض کردیم خیلی بعید است این متن. تفاوت دیگر اینکه نوادب ندارد: زن های نوحه گر. 
این متن معقول تر است؛ در اینجا اولاً نگفته زن ها نوحه کنند بلکه مطلق وصیت کرده است. احتمال می دهدم مرحوم صدوق این روایت را معقول تر دیده است. پول دادن به این زن ها چه بسا اثر عکس بگذارد چرا که مردم می گویند: خوب پول گرفته اند نوحه کنند! اینگونه زن ها شناخته شده بودند. شأن اهل بیت (ع) اجل از این بوده که به این گونه زن ها پول بدهند. پس آن متن ولو سنداً صحیح است ولی قبولش مشکل است. 
این نکته فنی لطیف است که این متن را اینجا آورده ولی اوقف لی مالاً را چون «مالاً» دارد، در بحث قبلی آورده است. معلوم می شود صدوق قبول نکرده است. قاعدتاً مضمون کلام را نقل می کند.  
كافي (ط - دار الحديث)، ج‏9، ص: 654
8547/ 2. أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ، عَنْ مَالِكِ بْنِ عَطِيَّةَ، عَنْ أَبِي حَمْزَةَ: عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ، قَالَ: «مَاتَ‏ وَلِيدُ بْنُ‏ الْوَلِيدِ بْنِ‏ الْمُغِيرَةِ، فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ: إِنَّ آلَ الْمُغِيرَةِ قَدْ أَقَامُوا مَنَاحَةً، فَأَذْهَبُ إِلَيْهِمْ؟ فَأَذِنَ لَهَا، فَلَبِسَتْ ثِيَابَهَا وَ تَهَيَّأَتْ، وَ كَانَتْ مِنْ حُسْنِهَا كَأَ نَّهَا جَانٌّ، وَ كَانَتْ إِذَا قَامَتْ، فَأَرْخَتْ‏ شَعْرَهَا، جَلَّلَ‏ جَسَدَهَا، وَ عَقَدَتْ‏ بِطَرَفَيْهِ‏ خَلْخَالَهَا، فَنَدَبَتِ ابْنَ عَمِّهَا بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، فَقَالَتْ:
أَنْعَى‏ الْوَلِيدَ بْنَ الْوَلِيدِ أَبَا الْوَلِيدِ فَتَى الْعَشِيرَة
حَامِي الْحَقِيقَةِ مَاجِدٌ يَسْمُو إِلى‏ طَلَبِ الْوَتِيرَة
قَدْ كَانَ غَيْثاً فِي السِّنِينَ‏ وَ جَعْفَراً غَدَقاً وَ مِيرَة
فَمَا  عَابَ ذلِكَ عَلَيْهَا النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ‏، وَ لَا قَالَ‏ شَيْئاً».
در تهذیب هم آمده ولی بعید به ذهن می آید مگر اینکه شعر متعارفی باشد. هرچند سند به حسب ظاهر معتبر است. 
5- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ الْكَاهِلِيِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ ع إِنَّ امْرَأَتِي وَ امْرَأَةَ ابْنِ مَارِدٍ تَخْرُجَانِ فِي الْمَأْتَمِ فَأَنْهَاهُمَا فَتَقُولُ لِيَ امْرَأَتِي إِنْ كَانَ حَرَاماً فَانْهَنَا عَنْهُ حَتَّى نَتْرُكَهُ وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ حَرَاماً فَلِأَيِّ شَيْ‏ءٍ تَمْنَعُنَاهُ فَإِذَا مَاتَ لَنَا مَيِّتٌ لَمْ يَجِئْنَا أَحَدٌ قَالَ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع عَنِ الْحُقُوقِ تَسْأَلُنِي كَانَ أَبِي ع يَبْعَثُ‏ أُمِّي‏ وَ أُمَ‏ فَرْوَةَ تَقْضِيَانِ حُقُوقَ أَهْلِ الْمَدِينَةِ.
لِأَبِي الْحَسَنِ ع: موسی بن جعفر(ع) 
أُمَ‏ فَرْوَةَ : دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است . قاسم در قضایای سیاسی و اجتماعی نبود و از فقهای بزرگ مدینه است مجموعه آرائش در کتب عامه و زیدی نقل شده است. در روایات ما دارد که شیعه بوده ولی اظهار نمی کرده است. ام فروه مادر امام صادق (ع) و زوجه امام باقر(ع). 
مرحوم صدوق هم دارد به عنوان: وَ رُوِيَ‏ عَنِ‏ الْكَاهِلِي‏ آورده است. احتمالاً اینکه مرحوم صدوق رُوِيَ‏  گفته است بدین معناست که طریقش با انچه در مشیخه گفته است می کند. 
حدیث : لما مات ابراهیم
در باب 6 کتاب، در باب بکاء بر میت روایاتی است که عده ای از آنها مشکل دارند. من جمله قصه حضرت ابراهیم آمده است: لَمَّا مَاتَ إِبْرَاهِيمُ بَكَى النَّبِيُّ ص- حَتَّى جَرَتْ دُمُوعُهُ عَلَى لِحْيَتِهِ فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ ص تَنْهَى عَنِ الْبُكَاءِ وَ أَنْتَ تَبْكِي فَقَالَ لَيْسَ هَذَا بُكَاءً وَ إِنَّمَا هَذِهِ رَحْمَةٌ وَ مَنْ لَا يَرْحَمْ لَا يُرْحَمْ.
حدیث فوق با متن های متفاوتی آمده است. این حدیث را مرحوم صدوق در فقیه، مرسل نقل کرده است. 
«قال» و «روی» صدوق
مطلبی در بحث معاصرین آمده که اگر صدوق بگوید: قال الصادق (ع) معتبر است ولی اگر بگوید رُوِیَ معتبر نیست. نمی دانم این مطلب از کجا میان معاصرین راه پیدا کرده است! این بحث اساساً در کتاب بخاری است اینکه چطور به کتابهای ما راه پیدا کرده است؟ نمی دانیم. در بخاری اینگونه است که اگر گفت قال رسول الله (ص) معتبر است ولی اگر گفت یروی...خیر.
به هرحال مرحوم شیخ صدوق طبق شهادتی که در دیباجه آورده همگی روایات فقیه معتبر است جز در دو سه مورد که ذکر کرده و تردید کرده والا بقیه معتبر است. برخی گفته اند: قال یعنی روایت صحیح است و رُوِیَ یعنی صحیح نیست. این حرف هم صحیح نیست. کیفما کان این تفصیل ریشه در کلمات اهل سنت دارد. بخاری خودش مبنا دارد و روش دارد و با مبنای صدوق متفاوت است.
به هرحال معلوم می شود فقط مرحوم صدوق مستقل نفل کرده که مرسل است ولی بقیه نقل ها همگی به سنی ها برمی گردد. 
دعائم الاسلام
یک نقل هم از کتاب دعائم آمده است. کتاب دعائم نزد ما سند ندارد، برخی از کتاب را بخاطر رساله ایضاح می پذیریم. کتاب دعائم اصولاً در تقسیم بندی حدیث به لحاظ جغرافیایی، جزو میراث مصر است و از لحاظ زمانی بین کلینی و صدوق است. کاملاً واضح است که مصادر اصحاب نزد ایشان بوده است و فرد دقیقی است، قاضی القضات هم بوده است، مرد ادیبی است. 
رساله ایضاح ایشان چاپ شده که خیلی دقیق است و به لحاظ فهرستی تأثیرگذار است. 
مصادری که ایشان عن علی (ع) نقل کرده است یا از کتب سنن و قضایا است و یا کتاب سکونی یا جعفریات است و یا.. . سکونی موجود بوده است، جعفریات بعدها آمده سکونی و جعفریات برای مصر است. 
الان نمی دانیم این روایت را از کدام مصدر نقل کرده است. آنچه که من در کتاب ایضاح حس کردم، قاضی نعمان مقید به قواعد حدیث نیست متأسفانه حتی از مشایخ مصر و معاصرش حتی، حدثنا نمی گوید ظاهراً به وجاده اکتفا می کرده است. 
بنابراین راجع به حدیث موت ابراهیم که اهل سنت حدیث صحیح دارند ما حدیث صحیح نداریم آنچه داریم از اهل سنت داریم. اصحاب ما نقل کرده اند ولی مسانید روشن نیست از همه بهتر نقلی است که صدوق مرسلاً نقل کرده است.


نائحه/ روایات 
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏3، ص: 241
حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: لَمَّا مَاتَتْ‏ رُقَيَّةُ ابْنَةُ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْحَقِي بِسَلَفِنَا الصَّالِحِ- عُثْمَانَ بْنِ مَظْعُونٍ وَ أَصْحَابِهِ قَالَ وَ فَاطِمَةُ ع عَلَى شَفِيرِ الْقَبْرِ تَنْحَدِرُ دُمُوعُهَا فِي الْقَبْرِ وَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَتَلَقَّاهُ بِثَوْبِهِ قَائِماً يَدْعُو قَالَ إِنِّي لَأَعْرِفُ ضَعْفَهَا وَ سَأَلْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُجِيرَهَا مِنْ ضَمَّةِ الْقَبْرِ.
حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ  : کوفی است نقل کرده.
عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ: اصطلاحی است برای نقل از نسخه مشهور نه اینکه معلوم نباشد از کیست.
أَبَانٍ : ابان بن عثمان است نه ابان بن تغلب. آثار خیلی خوبی دارد، البته شخصیت ابان بن تغلب از ابان بن عثمان بالاتر است ولی میراث های ابان بن عثمان بهتر بدست ما رسیده  است. 
این قصه را از کتاب الغدیر امینی از مصادر عامه خواندیم. این قصه فوت رقیه و حالات آن در مصادر ما هم هست برخلاف قصه ابراهیم. 
حدیث شماره 16: هرچند از مصادر واقفیه است ولی خوب است.
حدیث شماره 17: 
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏2، ص: 468
2482-  الشَّرِيفُ الزَّاهِدُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْحُسَيْنِيُّ فِي كِتَابِ التَّعَازِي، بِإِسْنَادِهِ عَنْ شُعْبَةَ بْنِ ثَابِتٍ الْبُنَانِيِّ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ: لَمَّا مَاتَتْ رُقَيَّةُ بِنْتُ النَّبِيِّ ص فَبَكَتِ النِّسَاءُ عَلَيْهَا فَجَاءَ عُمَرُ يَضْرِبُهُنَ‏ بِسَوْطِهِ فَأَخَذَ النَّبِيُّ ص بِيَدِهِ وَ قَالَ يَا عُمَرُ دَعْهُنَّ يَبْكِينَ وَ قَالَ لَهُنَّ ابْكِينَ وَ إِيَّاكُنَّ وَ نَعِيقَ الشَّيْطَانِ فَإِنَّهُ مَهْمَا يَكُنْ مِنَ الْعَيْنِ وَ الْقَلْبِ فَمِنَ اللَّهِ وَ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ مَهْمَا يَكُنْ مِنَ الْيَدِ و اللِّسَانِ فَمِنَ الشَّيْطَانِ فَبَكَتْ فَاطِمَةُ ع وَ هِيَ عَلَى شَفِيرِ الْقَبْرِ فَجَعَلَ النَّبِيُّ ص يَمْسَحُ الدَّمْعَ‏ مِنْ عَيْنَيْهَا بِطَرَفِ ثَوْبِهِ.
أَنَسِ بْنِ مَالِكٍ: از اهل سنت است.
این روایت را در مستدرک حاکم گفته است: صحیح ولی این سند پیش ما روشن نیست. 
حدیث 18 : 
2259- ، وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ الْجُعْفِيِّ يَرْفَعُهُ‏ إِلَى أُسَامَةَ قَالَ: كُنَّا عِنْدَ النَّبِيِّ ص أَنَا وَ سَعْدٌ وَ أَبِي فَأَرْسَلَتْ إِلَيْهِ ابْنَتُهُ أَنَّ ابْنِي احْتُضِرَ فَاشْهَدْنَا فَأَرْسَلَ يَقْرَأُ السَّلَامَ وَ يَقُولُ لَهُ تَعَالَى مَا أَخَذَ وَ مَا أَعْطَى وَ كُلُّ شَيْ‏ءٍ عِنْدَهُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى فَلْتَصْبِرْ وَ لْتَحْتَسِبْ فَأَرْسَلَتْ إِلَيْهِ تُقْسِمُ عَلَيْهِ فَقَامَ وَ قُمْنَا مَعَهُ أَنَا وَ سَعْدٌ وَ أَبِي فَلَمَّا أَتَاهَا وَضَعَتِ الصَّبِيَّ فِي حِجْرِهِ وَ نَفْسُ الصَّبِيِّ تَقَعْقَعُ‏  فَفَاضَتْ عَيْنَا رَسُولِ اللَّهِ ص مِنْ دُمُوعِهِ فَقَالَ سَعْدٌ مَا هَذَا يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ هَذِهِ رَحْمَةٌ يَجْعَلُهَا اللَّهُ فِي قُلُوبِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ إِنَّمَا يَرْحَمُ اللَّهُ مِنْ عِبَادِهِ الرُّحَمَاءَ.
در کتاب تعازی است.
أُسَامَةَ : اسامه بن زید معروف. در وقت وفات پیامبر(ص) حدود 18 سالش بوده است و این واقعه یکسال قبل از فوت پیامبر است.
سَعْدٌ: سعد بن ابی وقاص باشد که ایران را فتح کرده است. آدم خشنی بود ، متهم است که بعدها بعد از فتح ایران زرتشتی شد.
أَبِي: ابی بن کعب صحیح است.
فَأَرْسَلَتْ إِلَيْهِ ابْنَتُهُ : زینب مراد است. علی تقدیر اینکه دختر باشد و نه ربیبه بزرگترین دختر رسول الله (ص) بوده است. در سن 30 سالگی پیامبر(ص) به دینا آمد یعنی 5 سال بعد از ازدواج حضرت(ص). بر خی گفته اند قاسم فرزند اول است و زینب دوم است، رقیه و ام کلثوم هم بعدی هستند. زینب زن ابوالقاسم شد و پیامبر (ص) اینها را جدا کرد بخاطر اسلام نیاوردن، بعد که اسلام آورد مجداد به هم رسیدند. دو بچه داشته است: علی و امامه. علی از امام مجتبی (ص) بزرگتر است، هردو نوه دختری می شوند. علی حدود سن بلوغ فوت می کند ولی خواهرش امامه می ماند. حضرت زهرا (س) وصیت کردند که حضرت علی (ع) با او ازدواج کنند و حضرت ازدواج کردند و بچه دار هم نشد. تا شهادت امیرالمومنین (ع) با او بود و بعد با یکی دیگر از خاندان ابوطالب ازدواج می کند و از دنیا می رود. لذا نسل رسول  الله (ص) منحصر می شود در حضرت زهرا سلام الله علیها.
رقیه و ام کلثوم هم دو پسر ابولهب را گرفتند یعنی پسر عمویشان. بعد ابولهب برای فشار به پیامبر (ص) آنها را وادار می کند که جدا شوند. بعدها با عثمان ازدواج کردند. 
سند روشن نیست ولی اصل مطلب که علی زمان ایشان فوت می کند در تاریخ روشن است.
الجعفريات (الأشعثيات)، ص: 208


أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع قَالَ: بَيْنَمَا رَسُولُ اللَّهِ ص جَالِسٌ وَ نَحْنُ حَوْلَهُ إِذْ أَرْسَلَتِ‏ ابْنَةٌ لَهُ تَقُولُ إِنَّ ابْنِي فِي السَّوْقِ فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ تَأْتِيَنِي فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِلرَّسُولِ انْطَلِقْ إِلَيْهَا فَأَعْلِمْهَا أَنَّ لِلَّهِ تَعَالَى مَا أَعْطَى وَ لِلَّهِ مَا أَخَذَ وَ كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ ثُمَّ رَدَّتِ الْقَوْلَ فَقَالَتْ هُوَ أَطْيَبُ لِنَفْسِي أَنْ تَأْتِيَنِي فَأَقْبَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ نَحْنُ مَعَهُ فَانْتَهَى إِلَى الصَّبِيِّ وَ إِنَّ نَفَسَهُ لَيُقَعْقِعُ بَيْنَ جَنْبَيْهِ [جنيده‏] كَأَنَّهَا فِي شَنٍّ فَبَكَى رَسُولُ اللَّهِ ص وَ انْتَحَبَ فَقُلْنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ تَبْكِي وَ تَنْهَانَا عَنِ الْبُكَاءِ فَقَالَ لَمْ أَنْهَكُمْ عَنِ الْبُكَاءِ وَ لَكِنْ نَهَيْتُكُمْ عَنِ النَّوْحِ وَ إِنَّمَا هَذِهِ رَحْمَةٌ يَجْعَلُهَا اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ خَلْقِهِ وَ يَرْحَمُ اللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَ إِنَّمَا يَرْحَمُ اللَّهُ مِنْ عِبَادِهِ الرُّحَمَاءَ.
جعفریات : در مصر منتشر شد. ادعا شده است که اصلش برای مدینه است. عجیب این است که اسماعیل سالها در مدینه بود ولی از مدینه کسی آن را نقل نکرده است و در مصر پخش شده است. شواهد نشان می دهد که همان کتاب سکونی است. به ذهن می آید که کتاب سکونی مجموعه ای است که خودش از عامه جمع کرده است و نهایتاً به امام صادق(ع) عرضه داشته است .
إِذْ أَرْسَلَتِ‏ ابْنَةٌ لَهُ : مراد زینب است.
السَّوْقِ : احتضار مقصود است. کانما روح این را ملائکه دارند می برند.
فَقُلْنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ تَبْكِي وَ تَنْهَانَا عَنِ الْبُكَاءِ : بعید می دانم امیرالمومنین (ع) چنین حرفی برند.
این از دسته روایاتی است که نوح را به نحو مطلق نهی کرده است اما سند ندارد. 

2474- ، وَ عَنْ أُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ قَالَ: أُتِيَ النَّبِيُّ ص بِأُمَامَةَ بِنْتِ زَيْنَبَ وَ نَفَسُهَا يَتَقَعْقَعُ فِي صَدْرِهَا فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِلَّهِ مَا أَخَذَ وَ لِلَّهِ مَا أَعْطَى وَ كُلٌّ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى وَ بَكَى فَقَالَ سَعْدُ بْنُ عُبَادَةَ تَبْكِي وَ قَدْ نَهَيْتَ عَنِ الْبُكَاءِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّمَا هِيَ رَحْمَةٌ يَجْعَلُهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي قُلُوبِ عِبَادِهِ وَ إِنَّمَا يَرْحَمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ عِبَادِهِ الرُّحَمَاءَ.
شهید ثانی این روایت را از اسامه نقل می کند درباره امامه بنت زینب و نه علی پسر زینب. اینکه شهید ثانی چطور نقل کرده؟ نمی دانیم، امامه قطعاً زمان رسول الله (ص) فوت نکرده است. مگر مسکن الفواد نقل کرده باشد. مگر ا ینکه بگوییم مریض بوده بعد خوب شده و الا کسی این حرف را نزده است که امامه زمان رسول الله(ص) از دنیا برود بلکه باید همان علی ابن زینب باشد. چون امامه کسی است که بعداً امیرالمومنین (ع) با او ازدواج می کند. 
كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص: 73
حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ بْنِ بَزِيعٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ ظَرِيفِ بْنِ نَاصِحٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ زَيْدٍ قَالَ: مَاتَتِ ابْنَةٌ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَنَاحَ عَلَيْهَا سَنَةً ثُمَّ مَاتَ‏ لَهُ‏ وَلَدٌ آخَرُ فَنَاحَ عَلَيْهِ سَنَةً ثُمَّ مَاتَ إِسْمَاعِيلُ فَجَزِعَ عَلَيْهِ جَزَعاً شَدِيداً فَقَطَعَ النَّوْحَ قَالَ فَقِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَصْلَحَكَ اللَّهُ أَ يُنَاحُ فِي دَارِكَ فَقَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لَمَّا مَاتَ حَمْزَةُ ليبكين [لَكِنَ‏] حَمْزَةَ لَا بَوَاكِيَ لَهُ‏ .
متن روایت خوب نیست و قبولش مشکل است.
3518- 4-  وَ رَوَى الشَّيْخُ زَيْنُ الدِّينِ فِي مُسَكِّنِ الْفُؤَادِ أَنَ‏ فَاطِمَةَ ع نَاحَتْ‏ عَلَى أَبِيهَا وَ أَنَّهُ أَمَرَ بِالنَّوْحِ عَلَى حَمْزَةَ.
نقل است که حضرت زهرا سلام الله علیها دوشبنه و چهارشنبه سر قبر عموی پیامبر(ص) حمزه در احد می رفته اند.

شماره24 :  
  الشَّيْخُ الطَّبْرِسِيُّ رَحِمَهُ اللَّهُ فِي إِعْلَامِ الْوَرَى، فِي سِيَاقِ غَزْوَةِ مُؤْتَةَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الصَّادِقِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِفَاطِمَةَ ع اذْهَبِي‏ فَابْكِي‏ عَلَى ابْنِ عَمِّكِ فَإِنْ لَمْ تَدْعِي بِثُكْلٍ فَمَا  قُلْتِ فَقَدْ صَدَقْتِ.
ابْنِ عَمِّكِ: مراد جعفر است. حضرت (ص) آمدند منزل جعفرتسلیت گفتند به خانمش اسماء بنت عمیس.
فَإِنْ لَمْ تَدْعِي بِثُكْلٍ ...:  واثکلاه نگو. 
شماره 25:
2473- ، وَ رَوَى‏ أَنَّهُ لَمَّا مَاتَ عُثْمَانُ بْنُ مَظْعُونٍ كَشَفَ عَنْ وَجْهِهِ الثَّوْبَ فَقَبَّلَ‏ بَيْنَ‏ عَيْنَيْهِ‏ ثُمَ‏ بَكَى‏ بُكَاءً طَوِيلًا فَلَمَّا رُفِعَ السَّرِيرُ قَالَ طُوبَاكَ يَا عُثْمَانُ لَمْ تَلْبِسْكَ الدُّنْيَا وَ لَمْ تَلْبَسْهَا.
این روایت الان سند روشن ندارد. 
حدیث شماره 26: سند ندارد لکن از مسائل عامه است.
حدیث شماره27: 
پیامبر (ص) خیلی به زید (زید بن حارثه) علاقه داشتند تا اینکه اسیر گرفته شد پدرش پول آورد او را بخرد. پیامبر (ص) گفت آزاد است ولی خودش قبول نکرد با پدرش برود و پیش پیامبر (ص) ماند. به او می گفتند: زید بن محمد تا اینکه آیه: «ما كانَ‏ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُم‏» نازل شد و دیگر به او زید بن محمد نگفتند. قصه ازدواجش با دختر عمه پیامبر (ص) فاطمه بنت الجحش که معروف است. در اینجا وفات به معنای عام مقصود است چراکه زید در جنگ موته شهید شدند.

حدیث شماره 28 : 
أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع‏ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص رَخَّصَ‏ فِي الْبُكَاءِ عِنْدَ الْمُصِيبَةِ وَ قَالَ النَّفْسُ مُصَابَةٌ وَ الْعَيْنُ دَامِعَةٌ وَ الْعَهْدُ قَرِيبٌ وَ قُولُوا مَا أَرْضَى اللَّهَ وَ لَا تَقُولُوا الْهُجْرَ.
سند مشکل دارد. این نقل را اهل سنت آورده اند در مساله ابراهیم. 
در دعائم الاسلام هم آمده است که بر کتاب جعفریات اعتماد کرده است، هردو مقارب اند. به نظرم صاحب جعفریات 351 وفات کرده است و دعائم 361 یا 363. میراث های مصری ما یکی کتابهای قاضی نعمان است و یکی هم اشعثیات.. در کنزالفوائد کراجکی ممکن است «حدثنی فلان بمصر» به ندرت باشد ولی به طور طبیعی در مصر ضعیف است.
تبلیغ تشیع در مصر توسط اسماعیلی ها بوده است. سال 298 یا مجازاً می گویند 300، عبیدالله مهدی در مصر ادعای خلافت کرد. حدود 231 سال تا 530 در مصر حکومت فاطمی ها داشتند که بعد برداشته شد و به عباسیان برگشتند تا 656 که حکومت عباسیان برچیده شد. 
حدیث شماره 29:
2475- ، وَ عَنْ خَالِدِ بْنِ زَيْدٍ قَالَ: لَمَّا جَاءَ نَعْيُ زَيْدِ بْنِ حَارِثَةَ إِلَى النَّبِيِّ ص أَتَى النَّبِيُّ ص مَنْزِلَ زَيْدٍ فَخَرَجَتْ إِلَيْهِ بُنَيَّةٌ لِزَيْدٍ فَلَمَّا رَأَتْ رَسُولَ اللَّهِ ص خَمَشَتْ‏ فِي وَجْهِهِ فَبَكَى رَسُولُ اللَّهِ ص وَ قَالَ‏ هَاهْ هَاهْ فَقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذَا فَقَالَ شَوْقُ الْحَبِيبِ إِلَى حَبِيبِه‏
نمی دانم زید بن حارثه دختر داشته است یا خیر . اسامه که داشته است. 
خَمَشَتْ‏ فِي وَجْهِهِ : دختر بچه بوده ارزش فقهی ندارد. 
سنی ها مقابل اهل بیت (ع) همه چیز درست کرده اند، مقابل امیرالمومنین (ع)، اسامه را بزرگ کرده اند که حبیب رسول الله (ص) اسامه بوده است. گفته اند: قال اسامه احب الخلق الیها... . اسامه با امیرالمومنین (ع) بیعت نکرد، البته گفته شده که حضرت امیر (ع) ایشان را معذور دانستند.
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏3، ص: 218
6- أَحْمَدُ بْنُ‏ مُحَمَّدٍ الْكُوفِيُّ عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ‏ سِنَانٍ‏ عَنْ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏ وَ حَدَّثَنَا الْأَصَمُّ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ص‏ مُرُوا أَهَالِيَكُمْ بِالْقَوْلِ‏ الْحَسَنِ عِنْدَ مَوْتَاكُمْ فَإِنَّ فَاطِمَةَ س لَمَّا قُبِضَ أَبُوهَا ص أَسْعَدَتْهَا بَنَاتُ هَاشِمٍ فَقَالَتِ اتْرُكْنَ التَّعْدَادَ وَ عَلَيْكُنَّ بِالدُّعَاءِ.

أَحْمَدُ بْنُ‏ مُحَمَّدٍ الْكُوفِيُّ: همان ابن عقده معروف است. در اصطلاح رجالیون گاهی یکنفر از کسی نقل می کند که از او کوچک تر است؛ ابن عقده وفاتش چهار سال بعد از کلینی است.
ابْنِ جُمْهُورٍ: حسن بن محمد بن جمهور است احتمالاً. احتمالاً از روات بصری است. نمی دانم ابن عقده از بصری ها نقل کند شاید به کوفه آمده باشد. عادتاً این ها جزو خط غلو است. طب الرضا (ع) هم به این ابن جمهور باز می گردد.
مُحَمَّدِ بْنِ‏ سِنَانٍ‏ عَنْ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ: همگی متهم به غلو و ضعف حدیث است. فقط ابن عقده از اینها نیست که زیدی است.
حَرِيزٍ: فکر نمی کنم او را درک کرده باشد.
اصم بصری
الْأَصَمُّ: مرحوم ابن غضائری خیلی به این بد و بیراه می گوید. نجاشی هم تضعیف می کند ولی ابن غضائری خیلی تند رفته است.
ابن‏الغضائري /ج 1 /ص‏77 : 
ضعيف مرتفع القول له كتاب في الزيارات ما يدل على خبث عظيم و مذهب متهافت و كان من كذابة أهل البصرة
ابن جمهور و عصم بصری است. ما در روات بصری اشد از اصم نداریم [در ضعف] : عبدالله بن عبدالرحمن بصری. در روات کوفی هم بدتر از سمانه نداریم. «عباس بن حسن هریش» هم در بصره داریم که خیلی تضعیف شده است. اصم بصری، کتابی در مزار دارد. ابن غضائری می گوید: تشهد که جعل خودش است. عجیب این است که مقداری از آن در کامل الزیارات آمده است.
انصافاً ضعیف است ولی فکر می کنم که ابن غضائری خیلی تند شده است. سبک اصم یه مقدار مثل قصه گویی بوده است که قصه را بازمی کند و پیازداغش را زیاد می کند. یعنی روایات اصم بی اصل نیست بلکه از آنچه شنیده است، برداشت آزاد می کند. مثلاً حدیثی که نیم سطر بوده 6سطر می کند! به قول امروزی ها زبان حال اضافه می کند. سبک قصصی است، مطلب را باز می کند. به عبارت دیگر «تخلیط» می کند: مطلبی که جای دیگر هست بزرگش کرده است. 


ابوبصیر و محمد بن مسلم عن ابی عبدالله عن علی 
این کتاب خیلی تقطیع شده است از همان قرن 3 در مصادر آمده مثل برقی م 270 
در کافی آمده در بعضی ابوبصیر تنها آ»ده در بعضی محمل بن مسلم آمده . راهی هم در صدوق آمده 
در محل خود اثبات کردیم که اصم بصری عن حریز عن محمد بن مسلم.
ضعیف به معنایی که جعل کند روشن نیست ولی حدیث ش ضعیف است. روشن نیست حریز نقل کرده باشد بلکه تعویض و ترکیب کرده است ترکیب طرق و اساناد به اجازات و...
این روایت را مرحوم شیخ صدوق در اواخر قرن 4 کامل آورده تحت عنوان: حدیث اربعمأئه 
به هرحال قبول این حدیث خلای از اشکال نیست.
اربعمأئه فی حلال و حرام / تحف العقول
محمد بن مسلم از امام باقر (ع) کتابی دارد با نام: «اربعمأئه فی حلال و حرام» که ربطی به حدیث اربعمأئه ندارد. 
حدیث اربعمأئه در دو جا کامل آمده است: اولین بار در کتاب تحف العقول از ابن شعبه. تاریخ تولد ابن شعبه را نمی دانیم. کتاب و مولف بین اصحاب ما مجهول بوده اند بلکه در کتب نصیری ها که در شام هستند در آثار آنها از علمای خودشان آمده است. درباره ابن شعبه شواهدی در دست نداریم، حدود 340 ق شاگرد حسین بن حمدان بوده است. وفاتش را نمی دانیم، مختصری قبل از صدوق است در حلب و .. مناطق نصیری ها بوده در حوزه های ما نبوده است. 
از مولِف و مولَف تا قبل از قرن دهم هیچ اسمی نداریم. اولین نفری که از او نام می برد مرحوم شیخ ابراهیم سلیمان قطیفی است. به هرحال، این حدیث اربعمأئه در کتاب تحف کامل آمده است.
دوم، در کتاب خصال در باب اربعمأئه. در ایندو مصدر به صورت کامل یعنی یکجا آمده است. کتاب خصال قبل از سال 400 است. اخیرا این حدیث به صورت مستقل چاپ شده است با نام: آداب اربعمأئه. 
من حیث المجموع اثبات این کتاب اشکال دارد.
الخصال، ج‏1، ص: 273
15- حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ قَالَ حَدَّثَنِي الْعَبَّاسُ بْنُ مَعْرُوفٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَهْلٍ الْبَحْرَانِيِّ يَرْفَعُهُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: الْبَكَّاءُونَ خَمْسَةٌ آدَمُ وَ يَعْقُوبُ وَ يُوسُفُ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ وَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع فَأَمَّا آدَمُ فَبَكَى عَلَى الْجَنَّةِ حَتَّى صَارَ فِي خَدَّيْهِ أَمْثَالُ‏ الْأَوْدِيَةِ وَ أَمَّا يَعْقُوبُ فَبَكَى عَلَى يُوسُفَ حَتَّى ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ حَتَّى قِيلَ لَهُ‏ تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ‏ وَ أَمَّا يُوسُفُ فَبَكَى عَلَى يَعْقُوبَ حَتَّى تَأَذَّى بِهِ أَهْلُ السِّجْنِ فَقَالُوا لَهُ إِمَّا أَنْ تَبْكِيَ اللَّيْلَ وَ تَسْكُتَ بِالنَّهَارِ وَ إِمَّا أَنْ تَبْكِيَ النَّهَارَ وَ تَسْكُتَ بِاللَّيْلِ فَصَالَحَهُمْ عَلَى وَاحِدٍ مِنْهُمَا أَمَّا فَاطِمَةُ فَبَكَتْ‏ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص حَتَّى تَأَذَّى بِهَا أَهْلُ‏ الْمَدِينَةِ فَقَالُوا لَهَا قَدْ آذَيْتِنَا بِكَثْرَةِ بُكَائِكِ فَكَانَتْ تَخْرُجُ إِلَى الْمَقَابِرِ مَقَابِرِ الشُّهَدَاءِ فَتَبْكِي حَتَّى تَقْضِيَ حَاجَتَهَا ثُمَّ تَنْصَرِفُ وَ أَمَّا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ فَبَكَى عَلَى الْحُسَيْنِ ع عِشْرِينَ سَنَةً أَوْ أَرْبَعِينَ سَنَةً  مَا وُضِعَ بَيْنَ يَدَيْهِ طَعَامٌ إِلَّا بَكَى حَتَّى قَالَ لَهُ مَوْلًى لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ أَنْ‏ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏ إِنِّي مَا أَذْكُرُ مَصْرَعَ بَنِي فَاطِمَةَ إِلَّا خَنَقَتْنِي لِذَلِكَ عَبْرَة 
الْعَبَّاسُ بْنُ مَعْرُوفٍ: از ثقات 
مُحَمَّدِ بْنِ سَهْلٍ الْبَحْرَانِيِّ: نمی شناسیم. در برخی سندها آمده است: «محمد بن سهل نجرانی»، به هرحال نمی شناسیم؛ لامیز فی الاعدام من حیث العدم!
این حدیث را شیخ صدوق در خصال و امالی آورده است. حدیث معروفی است، این مطلب هرچند مشهور شده اما مشکل سند قائم است بدلیل ارسال و محمد بن سهل.
فَبَكَى عَلَى الْحُسَيْنِ ع عِشْرِينَ سَنَةً أَوْ أَرْبَعِينَ سَنَةً : آنچه تاریخی اثبات می شود تا چهل سال در قید حیات نبودند. حضرت سال 93 یا 94 یا 95 شهید شدند، یعنی 32 سال، و به چهل سال نمی رسد.
الأمالي( للصدوق)، النص، ص: 141
5- حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى قَالَ حَدَّثَنَا الْعَبَّاسُ بْنُ مَعْرُوفٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَهْلٍ النَّجْرَانِيِّ رَفَعَهُ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ: الْبَكَّاءُونَ خَمْسَةٌ آدَمُ وَ يَعْقُوبُ وَ يُوسُفُ وَ فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ ص وَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع فَأَمَّا آدَمُ فَبَكَى عَلَى الْجَنَّةِ حَتَّى صَارَ فِي خَدَّيْهِ أَمْثَالُ الْأَوْدِيَةِ وَ أَمَّا يَعْقُوبُ فَبَكَى عَلَى يُوسُفَ حَتَّى ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ حَتَّى قِيلَ لَهُ‏ تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ‏ الْهالِكِينَ‏ وَ أَمَّا يُوسُفُ فَبَكَى عَلَى يَعْقُوبَ حَتَّى تَأَذَّى بِهِ أَهْلُ السِّجْنِ فَقَالُوا إِمَّا أَنْ تَبْكِيَ بِالنَّهَارِ وَ تَسْكُتَ بِاللَّيْلِ وَ إِمَّا أَنْ تَبْكِيَ بِاللَّيْلِ وَ تَسْكُتَ بِالنَّهَارِ فَصَالَحَهُمْ عَلَى وَاحِدٍ مِنْهُمَا وَ أَمَّا فَاطِمَةُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ ص فَبَكَتْ‏ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص حَتَّى تَأَذَّى بِهَا أَهْلُ‏ الْمَدِينَةِ وَ قَالُوا لَهَا قَدْ آذَيْتِنَا بِكَثْرَةِ بُكَائِكِ فَكَانَتْ تَخْرُجُ إِلَى الْمَقَابِرِ مَقَابِرِ الشُّهَدَاءِ فَتَبْكِي حَتَّى تَقْضِيَ حَاجَتَهَا ثُمَّ تَنْصَرِفَ وَ أَمَّا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ فَبَكَى عَلَى الْحُسَيْنِ ع عِشْرِينَ سَنَةً أَوْ أَرْبَعِينَ سَنَةً وَ مَا وُضِعَ بَيْنَ يَدَيْهِ طَعَامٌ إِلَّا بَكَى حَتَّى قَالَ لَهُ مَوْلًى لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ قَالَ‏ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏ إِنِّي لَمْ أَذْكُرْ مَصْرَعَ بَنِي فَاطِمَةَ إِلَّا خَنَقَتْنِي لِذَلِكَ عَبْرَةٌ.
الْحُسَيْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ : احمدبن ادریس از اجلای اصحاب است. گاهی «ابوعلی اشعری» نامیده می شود. احمد بن ادریس استاد کلینی است که پسری دارد به نام حسین: «حسین بن احمد». ایشان استاد صدوق است ولی آشنایی نسبت به او نداریم. صدوق راجع به احمد بن ادریس مطلب دارد ولی راجع به حسین که آقازاده است آگاهی نداریم. او از غیر پدرش هم نقل می کند.
دعائم الإسلام، ج‏1، ص: 227
وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ: نِيحَ‏ عَلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ سَنَةً كَامِلَةً كُلَّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ وَ ثَلَاثَ سِنِينَ مِنَ الْيَوْمِ الَّذِي أُصِيبَ فِيه‏

حدیث مرسل است.
اولین مجلس عزای امام حسین (ع)
ماسینیون کتابی با نام «جغرافیای تاریخی کوفه» نوشته و شرحی داده از خیابان ها و محلات کوفه راجع به قرن 2. کتاب مفیدی است دوبار رفته کوفه در سال 1940 میلادی و توانسته محلات را مشخص کند که بنی کنده اینجا بودند همدان و محل اشاعر را مشخص کرده در قرن اول و دوم هجری. خیلی زحمت کشیده است. کتاب موجزی درآورده است. 
در آنجا نقل می کند که اولین مجلس عزاداری سیدالشهدا (ع) توسط زن های خاندان حمدان (قبیله ای از قبایل شیعه) بوده است. این خاندان الان هم در اطراف صنعا هستند. حمدان شاخه ها و فروع زیادی در کوفه داشته است. نقل می کنند که زنهای حمدان در همان سال 61 در بیستم محرم یعنی ده روز بعد از عاشورا، مجلس اقامه عزاداری برای سیدالشهدا (ع) برپا داشتند. ولی دلیل و سند حرفش را پیدا نکردیم.                     
ثَلَاثَ سِنِينَ : نفهیمیدیم چیست . 
و كان المسور بن مخرمة (صحابی معروف) و أبو هريرة (به نظرم سال 59 وفاتش است و 61 نبوده است. برای او حدود بیست تا اسم نوشته اند. اختلاف شدیدی در اسمش هست.) و تلك الشيخة (مشیخه باید باشد بد چاپ شده) من أصحاب رسول الله ص يأتون مستترين و مقنعين‏  فيسمعون‏ و يبكون‏ و قد شاهدنا... به نظر می رسد ابوهریره درست نباشد. صاحب بحار به جای ابوهریره گفته: «جماعه» و اسم نبرده است:
بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏79، ص: 102
وَ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ: نِيحَ عَلَى الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ سَنَةً فِي كُلِّ يَوْمٍ وَ لَيْلَةٍ وَ ثَلَاثَ سِنِينَ مِنَ الْيَوْمِ الَّذِي أُصِيبَ فِيهِ وَ كَانَ الْمِسْوَرُ بْنُ مَخْرَمَةَ وَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ ص يَأْتُونَ‏ مُسْتَتِرِينَ‏ مُتَقَنِّعِينَ فَيَسْتَمِعُونَ وَ يَبْكُونَ.
مقرر: در کتاب دعائم نسخه نرم افزار جامع نور، عبارت بعدی جزو روایت نیامده است و به عنوان حاشیه مولف آمده درحالیکه در نسخه بحار، جزو روایت است.
كامل الزيارات، النص، ص: 107
1- حَدَّثَنِي أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ جَمَاعَةِ مَشَايِخِي عَنْ سَعْدِ بْنِ‏ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ‏ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ أَبِي دَاوُدَ الْمُسْتَرِقِّ عَنْ‏ بَعْضِ‏ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: بَكَى عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عَلَى أَبِيهِ حُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ص عِشْرِينَ سَنَةً أَوْ أَرْبَعِينَ سَنَةً وَ مَا وُضِعَ بَيْنَ يَدَيْهِ طعاما [طَعَامٌ‏] إِلَّا بَكَى عَلَى الْحُسَيْنِ حَتَّى قَالَ لَهُ مَوْلًى لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْهَالِكِينَ قَالَ‏ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏ إِنِّي لَمْ أَذْكُرْ مَصْرَعَ بَنِي فَاطِمَةَ إِلَّا خَنَقَتْنِي الْعَبْرَةُ لِذَلِكَ.
حَدَّثَنِي أَبِي : پدر ایشان بد نیست محمد بن قولویه. 
سَعْدِ بْنِ‏ عَبْدِ اللَّهِ : از اجلا
مُحَمَّدِ بْنِ‏ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ: از اجلا است. کوفی است.
خود مرحوم کامل الزیارات خودش قمی است لکن بعد ساکن بغداد می شود و در بغداد فوت می کند. 
أَبِي دَاوُدَ الْمُسْتَرِقِّ : اسمش سلیمان بن سفیان است. وضع روشنی ندارد مرحوم کشی از ابن فضال نقل می کند که کان ثقه
 «مسترق» را دو سه جور معنا کرده اند: خودش یا شنونده هایش اهل اشک بوده اند، از رقت قلب.
عَنْ‏ بَعْضِ‏ أَصْحَابِنَا: شاید مرادش محمد بن سهل بحرانی باشد. یعنی همان روایت بکائون خمس است که یک تکه اش اینجا آمده است. 
در مجموع، سند واضح نیست. 

2- حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الرَّزَّازُ عَنْ خَالِهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ الزَّيَّاتِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ‏ بْنِ‏ مَنْصُورٍ عَنْ‏ بَعْضِ‏ أَصْحَابِنَا قَالَ: أَشْرَفَ مَوْلًى لِعَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع وَ هُوَ فِي سَقِيفَةٍ لَهُ سَاجِدٌ يَبْكِي فَقَالَ لَهُ يَا مَوْلَايَ يَا عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ أَ مَا آنَ لِحُزْنِكَ أَنْ يَنْقَضِيَ فَرَفَعَ رَأْسَهُ إِلَيْهِ وَ قَالَ وَيْلَكَ أَوْ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ وَ اللَّهِ لَقَدْ شَكَا يَعْقُوبُ إِلَى رَبِّهِ فِي أَقَلَّ مِمَّا رَأَيْتَ حَتَّى قَالَ‏ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ‏ أَنَّهُ فَقَدَ ابْناً وَاحِداً وَ أَنَا رَأَيْتُ أَبِي وَ جَمَاعَةَ أَهْلِ بَيْتِي يُذْبَحُونَ حَوْلِي قَالَ وَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع يَمِيلُ إِلَى وُلْدِ عَقِيلٍ فَقِيلَ لَهُ مَا بَالُكَ تَمِيلُ إِلَى بَنِي عَمِّكَ هَؤُلَاءِ دُونَ آلِ جَعْفَرٍ فَقَالَ إِنِّي أَذْكُرُ يَوْمَهُمْ مَعَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع فَأَرِقُّ لَهُمْ.
مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الرَّزَّازُ: از علما بوده است احتمالاً بغداد بوده یا کوفه.
إِسْمَاعِيلَ‏ بْنِ‏ مَنْصُورٍ: وضع روشنی ندارد.

حدیث 26 :
اللهوف على قتلى الطفوف / ترجمه فهرى، النص، ص: 209
فَرُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ زَيْنَ الْعَابِدِينَ ع بَكَى عَلَى أَبِيهِ أَرْبَعِينَ سَنَةً صَائِماً نَهَارَهُ وَ قَائِماً لَيْلَهُ فَإِذَا حَضَرَ الْإِفْطَارُ جَاءَ غُلَامُهُ بِطَعَامِهِ وَ شَرَابِهِ فَيَضَعُهُ بَيْنَ يَدَيْهِ فَيَقُولُ كُلْ يَا مَوْلَايَ فَيَقُولُ قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ ع جَائِعاً قُتِلَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ ع عَطْشَاناً فَلَا يَزَالُ يُكَرِّرُ ذَلِكَ وَ يَبْكِي حَتَّى يَبْتَلَّ طَعَامُهُ مِنْ دُمُوعِهِ ثُمَّ يُمْزَجُ شَرَابُهُ بِدُمُوعِهِ فَلَمْ يَزَلْ كَذَلِكَ حَتَّى لَحِقَ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
وَ حَدَّثَ مَوْلًى لَهُ أَنَّهُ بَرَزَ يَوْماً إِلَى الصَّحْرَاءِ قَالَ فَتَبِعْتُهُ فَوَجَدْتُهُ قَدْ سَجَدَ عَلَى حِجَارَةٍ خَشِنَةٍ فَوَقَفْتُ وَ أَنَا أَسْمَعُ شَهِيقَهُ وَ بُكَاءَهُ وَ أَحْصَيْتُ عَلَيْهِ أَلْفَ مَرَّةٍ يَقُولُ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حَقّاً حَقّاً لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تَعَبُّداً وَ رِقّاً لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِيمَاناً وَ تَصْدِيقاً وَ صِدْقاً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَهُ مِنْ سُجُودِهِ وَ إِنَّ لِحْيَتَهُ وَ وَجْهَهُ قَدْ غُمِرَا بِالْمَاءِ مِنْ دُمُوعِ عَيْنَيْهِ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي أَ مَا آنَ لِحُزْنِكَ أَنْ يَنْقَضِيَ وَ لِبُكَائِكَ أَنْ يَقِلَّ فَقَالَ لِي وَيْحَكَ إِنَّ يَعْقُوبَ بْنَ إِسْحَاقَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ كَانَ نَبِيّاً ابْنَ نَبِيٍّ لَهُ اثْنَا عَشَرَ ابْناً فَغَيَّبَ اللَّهُ وَاحِداً مِنْهُمْ فَشَابَ رَأْسُهُ مِنَ الْحُزْنِ وَ احْدَوْدَبَ ظَهْرُهُ مِنَ الْغَمِّ وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ مِنَ الْبُكَاءِ وَ ابْنُهُ حَيٌّ فِي دَارِ الدُّنْيَا وَ أَنَا رَأَيْتُ أَبِي وَ أَخِي وَ سَبْعَةَ عَشَرَ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي صَرْعَى مَقْتُولِينَ فَكَيْفَ يَنْقَضِي حُزْنِي وَ يَقِلُّ بُكَائِي.
لهوف یا ملهوف: ملهوف صحیح تر است. به فارسی ترجمه شده است: «آهی سوزان بر واقعه کربلا»
أَرْبَعِينَ سَنَةً صَائِماً نَهَارَهُ : شواهد نشان نمی دهد که چهل سال دائم الصیام بودند. اربعین سنه باید توجیه شود. با شواهد دیگر نمی خواند. حدیث مرسل است.
 
الأمالي (للطوسي)، النص، ص: 162
268- 20- حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَيْهِ (رَحِمَهُ اللَّهُ)، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنِي سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ الزَّرَّادِ، عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْأَنْصَارِيِّ، عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ، قَالَ: .... وَ قَالَ (عَلَيْهِ السَّلَامُ): كُلُ‏ الْجَزَعِ‏ وَ الْبُكَاءِ مَكْرُوهٌ‏ سِوَى‏ الْجَزَعِ وَ الْبُكَاءِ عَلَى الْحُسَيْنِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ).
امالی شیخ طوسی : مرحوم شیخ طوسی سال 450 ق به نجف می آیند، خیلی شکسته خاطر بودند از 453 ق به املا احادیث می پردازند و آقا زاده ایشان ضبط می کند و «عن ابی» به آنها اضافه می کند.
حَدَّثَنِي أَبِي: پدر قولویه مثل پسر معروف نیست.
أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى: اشعری
الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ الزَّرَّادِ : تا اینجا سند خوب است.
أَبِي مُحَمَّدٍ الْأَنْصَارِيِّ : خالی از جهالت نیست. در رجال کشی آمده: «مجهول»
رجال‏الكشي ص :  613
قال أبو عمرو قال نصر بن الصباح: أبو محمد الأنصاري الذي يروي عنه محمد بن عيسى العبيدي و عبد الله بن إبراهيم مجهول لا يعرف.                        
 لکن در یکی دو مورد از روایات آمده که: «کان خیرا». نمی توان بخاطر ابو محمد انصاری حدیث را رد کنیم، بعید است چون بزرگان از او نقل کرده اند کان احد ارکان اربعه فی زمانه. در این موارد حد العلم ما با واقع نمی سازد. امثال حسن بن محبوب از او نقل کرده است احساس می کنیم مرد بزرگواری است. ایشان هم از معاویه بن وهب نقل می کند که از اجلای اصحاب است. آیا از «کان خیرا» وثاقت در می آید؟ یا اینکه صرفاً شیعه و امامیه بوده است؟ برخی گفته اند مراد از «خیر» صرف تشیع است مثل اینکه در نماز میت خوانده می شود: « اللهم انا لانعلم منه الا خیرا » گفته اند مراد از خیر تشیع است. نه اینکه  عادل و ثقه بوده است، اینجا هم مثل همان است. 
متن این حدیث به فتاوای اصحاب ما نیز منتقل شده است. سوا .. شاید مکروه چیز دیگری بوده است مثلاً عوام که نوعی ناسپاسی و اهانت هم هست چون خیلی زیاد است. 
1- حَدَّثَنَا الشَّيْخُ الْفَقِيهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَيْهِ الْقُمِّيُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيُّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ: انْتَهَيْتُ إِلَى زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ صَبِيحَةَ خَرَجَ بِالْكُوفَةِ فَسَمِعْتُهُ يَقُولُ مَنْ يُعِينُنِي مِنْكُمْ عَلَى قِتَالِ أَنْبَاطِ أَهْلِ الشَّامِ فَوَ الَّذِي بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ بَشِيراً لَا يُعِينُنِي مِنْكُمْ عَلَى قِتَالِهِمْ أَحَدٌ إِلَّا أَخَذْتُ بِيَدِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَأَدْخَلْتُهُ الْجَنَّةَ بِإِذْنِ اللَّهِ قَالَ فَلَمَّا قُتِلَ اكْتَرَيْتُ رَاحِلَةً وَ تَوَجَّهْتُ نَحْوَ الْمَدِينَةِ فَدَخَلْتُ عَلَى الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع فَقُلْتُ فِي نَفْسِي لَا أَخْبَرْتُهُ بِقَتْلِ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ فَيَجْزَعَ عَلَيْهِ فَلَمَّا دَخَلْتُ عَلَيْهِ قَالَ لِي يَا فُضَيْلُ مَا فَعَلَ عَمِّي زَيْدٌ قَالَ فَخَنَقَتْنِي الْعَبْرَةُ فَقَالَ لِي قَتَلُوهُ قُلْتُ إِي وَ اللَّهِ قَتَلُوهُ قَالَ فَصَلَبُوهُ قُلْتُ إِي وَ اللَّهِ صَلَبُوهُ قَالَ فَأَقْبَلَ يَبْكِي وَ دُمُوعُهُ‏ تَنْحَدِرُ عَلَى دِيبَاجَتَيْ خَدِّهِ كَأَنَّهَا الْجُمَانُ ثُمَّ قَالَ يَا فُضَيْلُ شَهِدْتَ مَعَ عَمِّي قِتَالَ أَهْلِ الشَّامِ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ فَكَمْ قَتَلْتَ مِنْهُمْ قُلْتُ سِتَّةً قَالَ فَلَعَلَّكَ شَاكٌّ فِي دِمَائِهِمْ قَالَ فَقُلْتُ لَوْ كُنْتُ شَاكّاً مَا قَتَلْتُهُمْ قَالَ فَسَمِعْتُهُ وَ هُوَ يَقُولُ أَشْرَكَنِي اللَّهُ فِي تِلْكَ الدِّمَاءِ مَضَى وَ اللَّهِ عَمِّي وَ أَصْحَابُهُ شُهَدَاءُ مِثْلَ مَا مَضَى عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع وَ أَصْحَابُهُ.
هم در امالی صدوق آمده است و هم در عیون اخبار الرضا . وضع سند جور نیست.
مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونَ: احتمالا پدر برقی بصره رفته بشد چون ابن شمعون جزو میراث¬های بصری ماست.
عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ: کوفی
الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ: از بصره است ولی نجاشی نوشته در کوفه بوده است، نمی دانیم اصلش کوفه بود رفته بصره؟! عبارت روشن نیست. این قصه مشعر این است که فضیل درکوفه بوده است.
مرآة العقول في شرح أخبار آل الرسول، ج‏14، ص: 237
3 أَبُو عَلِيٍ‏ الْأَشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْهُذَلِيِّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ خَالِدٍ الْقَطَّانِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَنْصُورٍ الصَّيْقَلِ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: شَكَوْتُ‏ إِلَى‏ أَبِي‏ عَبْدِ اللَّهِ ع وَجْداً وَجَدْتُهُ عَلَى ابْنٍ لِي هَلَكَ حَتَّى خِفْتُ عَلَى عَقْلِي فَقَالَ إِذَا أَصَابَكَ مِنْ هَذَا شَيْ‏ءٌ فَأَفِضْ مِنْ دُمُوعِكَ فَإِنَّهُ يَسْكُنُ عَنْكَ.
مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ : از اجلا است.
إِبْرَاهِيمَ بْنِ خَالِدٍ الْقَطَّانِ : احتملا از اینجا سنی می شود. 
مضمونش در کتاب فقیه آمده است، سند قابل اعتماد نیست.

حدیث شماره 42 : 
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏3، ص: 254
13- سَهْلُ بْنُ زِيَادٍ وَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ رِئَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ الْأَوَّلَ ع يَقُولُ‏ إِذَا مَاتَ‏ الْمُؤْمِنُ‏ بَكَتْ‏ عَلَيْهِ‏ الْمَلَائِكَةُ وَ بِقَاعُ‏ الْأَرْضِ‏ الَّتِي كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَيْهَا وَ أَبْوَابُ السَّمَاءِ الَّتِي كَانَ يُصْعَدُ أَعْمَالُهُ فِيهَا وَ ثُلِمَ ثُلْمَةٌ فِي الْإِسْلَامِ لَا يَسُدُّهَا شَيْ‏ءٌ لِأَنَّ الْمُؤْمِنِينَ حُصُونُ الْإِسْلَامِ كَحُصُونِ سُورِ الْمَدِينَةِ لَهَا.
از دو سند از کتاب ابن محبوب نقل کرده سهل بن زیاد و ابراهیم بن هاشم. سهل مشکل دارد. در مجموع سند مشکل ندارد. کلینی دو بار آورده فلذا معتبر است مرحوم حمیری در قرب الاسناد بسند صحیح آورده صحیح است.
 این هم به لحاظ دلالت ظاهرا ربطی به ما نحن فیه ندارد چون بحث گریه مردم است نه ملائکه و ارض، این روایت ناظر به مقام ملاکات است. فرق بین ملاکات و امور تکوینی این است که امور تکوینی فی نفسها لحاظ می شود ولی ملاکات همان امور تکوینی به عنوان زیربنای تشریع لحاظ می شود.  

حدیث شماره 43:
من لا يحضره الفقيه، ج‏1، ص: 139
381- وَ قَالَ ع- إِذَا مَاتَ‏ الْمُؤْمِنُ‏ بَكَتْ‏ عَلَيْهِ بِقَاعُ الْأَرْضِ الَّتِي كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهَا وَ الْبَابُ الَّذِي كَانَ يَصْعَدُ مِنْهُ عَمَلُهُ وَ مَوْضِعُ سُجُودِه‏
من لا يحضره الفقيه، ج‏2، ص: 299
2510- رَوَى الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْوَابِشِيِ‏ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏ مَا مِنْ‏ مُؤْمِنٍ‏ يَمُوتُ‏ فِي أَرْضِ غُرْبَةٍ تَغِيبُ عَنْهُ فِيهَا بَوَاكِيهِ إِلَّا بَكَتْهُ بِقَاعُ الْأَرْضِ الَّتِي كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا وَ بَكَتْهُ أَثْوَابُهُ وَ بَكَتْهُ أَبْوَابُ السَّمَاءِ الَّتِي كَانَتْ يَصْعَدُ فِيهَا عَمَلُهُ وَ بَكَاهُ الْمَلَكَانِ الْمُوَكَّلَانِ بِهِ.
 أَبِي مُحَمَّدٍ الْوَابِشِيِ : شبیه ابومحمد انصاری است که اطلاعی نداریم.
در اینجا گریه زمین دائمی نیست اگر در حال غربت مرد گریه می کند. 
بَوَاكِيهِ : زنهای نوحه گر.
در این چند روایت، مواردش مختلف است، در یکی موضع سجود بود ولی در دیگری نبود و... اما چون مثبتین بود همه را می شود جمع کرد. 
حدیثی که علی بن رئاب به موسی بن جعفر(ع) نسبت داده، ریشه در حضرت صادق (ع) داشته است.
14978- 3-  وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْوَابِشِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يَمُوتُ فِي أَرْضِ غُرْبَةٍ يَغِيبُ عَنْهُ فِيهَا بَوَاكِيهِ إِلَّا بَكَتْهُ بِقَاعُ الْأَرْضِ الَّتِي كَانَ يَعْبُدُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهَا وَ بَكَتْهُ أَثْوَابُهُ وَ بَكَتْهُ أَبْوَابُ السَّمَاءِ الَّتِي كَانَ يَصْعَدُ فِيهَا عَمَلُهُ وَ بَكَاهُ الْمَلَكَانِ الْمُوَكَّلَانِ بِهِ.
وَ رَوَاهُ فِي ثَوَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ‏ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِي‏ مُحَمَّدٍ الْوَابِشِيِّ وَ غَيْرِهِ جَمِيعاً عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ وَ رَوَاهُ الْبَرْقِيُّ فِي الْمَحَاسِنِ عَنِ ابْنِ‏ مَحْبُوبٍ‏ مِثْلَهُ‏ .
مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ‏ : استاد صدوق است، طبق گفته نجاشی از جدش نقل می کند ولی روایات فراوان داریم که آمده است: عَنْ عَمِّهِ. هردو درست است.
أَبِي‏ مُحَمَّدٍ الْوَابِشِيِّ وَ غَيْرِهِ: «غیره» سند را تقویت می کند، سند برای یکنفر نیست.
برقی
محاسن برقی عده ای از روایات را اینگونه آورده است: عَنه (برقی) عَنِ ابْنِ‏ مَحْبُوبٍ‏. مراد از برقی در اینجا پدر است چون صاحب کتاب احمد بن محمد بن خالد است. خود محمد بن خالد را «برقی» می گفتند. حتی احمد اشعری هم نقل می کند عن البرقی، البرقی یعنی از پدر. 
مرحوم برقی پدر و ابراهیم بن هاشم و سهل بن زیاد و احمد اشعری و عده ای دیگر میراث کوفه را به قم آورده اند. حال اینکه اصلشان کوفی بوده و میراث را به قم آورده اند مثل ابراهیم بن هاشم یا اینکه قمی بوده و به کوفه رفته اند و میراث را آورده اند مثل احمد اشعری و.. کتاب مستطاب برقی مقداری مشکل دارد. 
كنز الفوائد، ج‏2، ص: 200
وَ رُوِيَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ قَالَ: مَا مِنْ‏ مُؤْمِنٍ‏ إِلَّا وَ لَهُ‏ بَابٌ‏ يَصْعَدُ مِنْهُ عَمَلُهُ وَ بَابٌ يَنْزِلُ مِنْهُ رِزْقُهُ فَإِذَا مَاتَ بَكَيَا عَلَيْهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى‏ فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرِينَ‏.
حدیث 46 
23- نَوَادِرُ الرَّاوَنْدِيِّ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ مَا مِنْ‏ مُؤْمِنٍ‏ يَمُوتُ‏ فِي‏ غُرْبَتِهِ‏ إِلَّا بَكَتْ عَلَيْهِ الْمَلَائِكَةُ رَحْمَةً لَهُ حَيْثُ قَلَّتْ بَوَاكِيهِ وَ فُسِحَ لَهُ فِي قَبْرِهِ بِنُورٍ يَتَلَأْلَأُ مِنْ حَيْثُ دُفِنَ إِلَى مَسْقَطِ رَأْسِهِ.
 16/12/93 
تعابیر مختلفی از روایت در جلسه گذشته ذکر شد با اسانید مختلف که بهترین آنها در کتاب فقیه از امام موسی بن جعفر(ع) بود.
در عده ای از روایات، « أَبِي مُحَمَّدٍ الْوَابِشِيِّ » بود که وضعیت او روشن نیست، «ابومحمد» کنیه او است. احتمالاً شخصیتی بوده که می خواسته معروف نشود. خیلی بعید است که « الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ » از یک مجهول مطلق نقل کند. درباره حسن بن محبوب گفته اند: احد ارکان اربعه فی زمانه. ما از یک فرد مجهول نقل روایت نمی کنیم حال چطور می شود مثل ایشان از یک مجهول نقل کند! 
ثواب الاعمال صدوق هم از کتاب برقی نقل کرده است، نسخ برقی هم مختلف بوده است. در ثواب الاعمال و فقیه هردو اینگونه آمده است: عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ الْوَابِشِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع
متن حدیث هم مختلف است، در برقی عنوان «غربت» دارد ولی در برخی متون مطلق است. 
بنابراین این روایت از موسی بن جعفر(ع) به سند معتبر ذکر شده است. از امام صادق(ع) و رسول الله (ص) نیز در کنزالفوائد و نوادر راوندی آمده که سند خالی از اشکال نیست.
نَوَادِرُ الرَّاوَنْدِيِّ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ مَا مِنْ‏ مُؤْمِنٍ‏ يَمُوتُ‏ فِي‏ غُرْبَتِهِ‏ إِلَّا بَكَتْ عَلَيْهِ الْمَلَائِكَةُ...
بعید نیست که اصل، همین تعبیر بوده است که قید «غربت» دارد. یعنی ابتدا در کتاب نوادر راوندی امده بعدها در کتاب جعفریات راه پیدا کرده است.
جعفریات
سابقاً گفتیم که نوادر همان جعفریات است، و جعفریات نیز به احتمال قوی همان کتاب سکونی باشد. این کتاب سه مرتبه به اصحاب ما عرضه شد ولی دو مرتبه اول، مورد اقبال واقع نشد؛ مرتبه اول قبل ازنجاشی و شیخ در بغداد آمد، مرتبه دوم سید فضل الله راوندی نسخه رویانی که آنهم نسخه سهل بن احمد دیباجی است را نقل کرد، اصحاب ما در این دو مرتبه به آن اعتنا نکرده اند. مرتبه سوم در زمان حاجی نوری به اسم «جعفریات» نسخه ای از هند آمده است. اسم کتاب دقیقاً «کتب الجعفریه» است. این کتاب را «محمد بن محمد اشعث» نوشته و معاصر ایشان صاحب دعائم الاسلام، در کتاب «الایضاح»، از آن تعبیر کرده به «کتب الجعفریه». دلیل این نامگذاری این است که کتاب مبوب است و مجرد احادیث نیست؛ مثلاً کتاب الطهاره و کتاب الصلاه لذا به آن «کتب» گفته اند. از سنی ها مثل «ابن علی» رفته مصر این کتاب را دیده است، بعید است از علی ابن ابیطالب (ع) باشد. 
این «جعفریات» بعد از حاجی نوری مورد توجه واقع شد و آقای بروجردی هم چاپ کردند و الان در حوزه ها جا افتاده است.
ما الان در جعفریات احادیثی را می بینیم که در کتب سابق نبوده است که درحقیقت اصحاب ما آن ها را حذف کردند. به تعبیر دیگر اصحاب ما عده زیادی از روایات سکونی را سانسور کرده اند.
 الجعفريات (الأشعثيات)، ص: 192
أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِي مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِيلَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ إِنَّ الْإِسْلَامَ بَدَأَ غَرِيباً وَ سَيَعُودُ غَرِيباً كَمَا بَدَأَ فَطُوبَى‏ لِلْغُرَبَاءِ فَقِيلَ وَ مَنْ هُمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ الَّذِينَ يَصْلُحُونَ إِذَا فَسَدَ النَّاسُ‏ إِنَّهُ لَا وَحْشَةَ وَ لَا غُرْبَةَ عَلَى مُؤْمِنٍ وَ مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يَمُوتُ فِي غُرْبَةٍ إِلَّا بَكَتِ الْمَلَائِكَةُ رَحْمَةً لَهُ حَيْثُ قَلَّتْ بَوَاكِيهِ وَ إِلَّا فُسِحَ لَهُ فِي قَبْرِهِ بِنُورٍ يَتَلَأْلَأُ مِنْ حَيْثُ دُفِنَ إِلَى مَسْقَطِ رَأْسِهِ.
این روایت در برخی کتب اهل سنت مثل ترمذی آمده است. 
بعید نیست این متن، هر عبارتش، یک حدیث شده است و تکه تکه شده باشد. إِنَّهُ لَا وَحْشَةَ وَ لَا غُرْبَةَ عَلَى مُؤْمِنٍ : باید یک شماره دیگر بخورد. مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يَمُوتُ فِي غُرْبَةٍ إِلَّا بَكَتِ الْمَلَائِكَةُ.... در برخی روایات از اینجا آمده است. خود نوادر و بحار کامل نقل کرده است اما مرحوم مستدرک حذف کرده است:
13156- ، بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: إِنَّ الْإِسْلَامَ بَدَأَ غَرِيباً وَ سَيَعُودُ غَرِيباً كَمَا بَدَأَ فَطُوبَى‏ لِلْغُرَبَاءِ فَقِيلَ وَ مَنْ هُمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الَّذِينَ يَصْلُحُونَ إِذَا فَسَدَ النَّاسُ‏.
المحاسن، ج‏2، ص: 370
123 عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ يُوسُفَ‏ بْنِ‏ عَقِيلٍ‏ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ الْغَرِيبَ إِذَا حَضَرَهُ الْمَوْتُ الْتَفَتَ يَمْنَةً وَ يَسْرَةً فَلَمْ يَرَ أَحَداً رَفَعَ رَأْسَهُ فَيَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى مَنْ تَلْتَفِتُ إِلَى مَنْ هُوَ خَيْرٌ لَكَ مِنِّي وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَئِنْ أَطْلَقْتَ عُقْدَتَكَ لَأُصَيِّرَنَّكَ إِلَى طَاعَتِي وَ لَئِنْ قَبْضَتُكَ لَأُصَيِّرَنَّكَ إِلَى كَرَامَتِي‏ 
 در محاسن برقی: «البرقی» مراد برقی پدر است. 
یوسف بن عقیل
مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى: عبید الیقطینی است.
عَمَّنْ رَوَاهُ: احتمالاً محمد بن قیس باشد.
سند خرابی دارد. عَنْ أَحْمَدَ زیادی است. صحیح این است: عن برقی عن محمد بن عیسی عن احمد بن یوسف بن عقیل 
برقی از مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى نقل می کند و  مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى هم از يُوسُفَ‏ بْنِ‏ عَقِيلٍ نقل می کند. در دو مورد دیگر هم داریم که مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى از يُوسُفَ‏ بْنِ‏ عَقِيلٍ نقل می کند؛ در تهذیب و..
در بحث «محمد بن قیس» عرض کردیم ظاهرا يُوسُفَ‏ بْنِ‏ عَقِيلٍ که بجلی است از محمد بن قیس بجلی تمام کتاب القضایا و سنن و الاحکام را نقل کرده است. گفته شد که این کتاب سه نقل دارد: یکی عبید پسر محمد بن قیس. دوم همین يُوسُفَ‏ بْنِ‏ عَقِيلٍ، که مرحوم نجاشی نوشته است که قمی ها فکر می کردند کتاب برای اوست. 
فکر می کنم اصل این حدیث نیز درکتاب القضایا و سنن و الاحکام بوده در کتاب محاسن خیلی خراب شده است. 
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع: احتمالا عن ابی جعفر (ع) باشد طریق معروف این کتاب ابی جعفر (ع ) است.
من لا يحضره الفقيه، ج‏1، ص: 139
379- وَ قَالَ ع‏ مَوْتُ‏ الْغَرِيبِ‏ شَهَادَة
ربطی به ما نحن فیه ندارد.

 در باب دیگری از کتاب جامع الاحادیث (باب جواز البکاء و الحزن علی ..) روایتی آمده است که به لحاظ نکته حدیثی می خوانیم:
مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏2، ص: 470
2489-  فِي آخِرِ كِتَابِ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُثَنَّى بْنِ الْقَاسِمِ الْحَضْرَمِيِّ، بِرِوَايَةِ أَبِي‏ مُحَمَّدٍ هَارُونَ‏ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ، عَنْ حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الزَّرَّادِ الْقُرَشِيِّ عَنْ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا اللُّؤْلُؤِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ هَارُونَ الْحَرَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الصَّيْرَفِيِّ عَنْ مُحَمَدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ عَنْ رَجُلٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: كَانَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع صَاحِبٌ يَهُودِيٌّ قَالَ وَ كَانَ كَثِيراً مَا يَأْلَفُهُ‏ وَ إِنْ كَانَتْ لَهُ حَاجَةٌ أَسْعَفَهُ فِيهَا فَمَاتَ الْيَهُودِيُّ فَحَزِنَ عَلَيْهِ وَ اسْتَبْدَتْ وَحْشَتُهُ لَهُ قَالَ فَالْتَفَتَ إِلَيْهِ النَّبِيُّ ص وَ هُوَ ضَاحِكٌ فَقَالَ لَهُ يَا أَبَا الْحَسَنِ مَا فَعَلَ صَاحِبُكَ الْيَهُودِيُّ قَالَ قُلْتُ مَاتَ قَالَ اغْتَمَمْتَ بِهِ وَ اسْتَبْدَتْ وَحْشَتُكَ عَلَيْهِ قَالَ نَعَمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ فَتُحِبُّ أَنْ تَرَاهُ مَحْبُوراً الْخَبَرَ.
فِي آخِرِ كِتَابِ أَبِي جَعْفَرٍ.... : در قدیم رسم بود که سند کتاب را اول می آورند الان در شیعه رسم نیست. نزد سنی ها ده ها هزار کتاب خطی موجود است که اول آن سماع است.
أَبِي‏ مُحَمَّدٍ هَارُونَ‏ بْنِ مُوسَى التَّلَّعُكْبَرِيِّ : فوق العاده جلیل القدر است.
مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ: جلیل القدر است. از بغداد.
حُمَيْدِ بْنِ زِيَادٍ: از کوفه است.
يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا اللُّؤْلُؤِيِّ: از مشایخ نسبتاً معروف است.
مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ هَارُونَ الْحَرَّارُ: 
مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ الصَّيْرَفِيِّ: کوفه بوده آمده قم ناشر کتب اهل کوفه است. نجاشی گفته است: کذاب، بلکه از فضل نقل شده اشهر  الکذابین. مقداری روایت داریم که در کوفه تحدیث شده که شناخت آنها مشکل است برخلاف قمی ها که امرشان واضح است، مثلاً احمد برقی از او نقل می کند. 
مُحَمَدِ بْنِ سِنَانٍ : از میراث های محمد بن سنان است که صیرفی نقل کرده و به قم آورده است.
قبول این روایات خیلی بعید است. نکته عجیبی که هست اینکه حرفهایی که به آثار یهود می خورد توسط محمد بن سنان از مفضل به ما رسیده است. حرفهایی که می خورد جزو آثار درجه چندم یهود باشد. عده ای از یهود ساکن کوفه بوده اند که همان بابل بوده است، در بابل مکتب فکری یهود وجود دارد عده زیادی از علمای معنوی آنها که «ربّی» نام دارند. کتاب معروف آنها «میشنا» است که دو شرح دارد: 1. تلمود بابلی و 2. تلمود فلسطینی. مقداری از روایات ما در ابواب مختلف از مفضل بن عمر راجع به اینها آمده که حس می شود که این تفکرات نزد یهود سابقه داشته است.
ربطی به ما نحن فیه نداشت. 

باب بعدی: حكم‏ الصّياح‏ و الصّراخ بالويل و العويل و الثبور و الدعاء بالذلّ و الثّكل و النّوح إلخ... است که عناوین دیگری غیر از بکاء را اثبات می کند بکاء اثبات شده است. بکاء امری طبیعی است و فطری است و تنها عمر مخالفت کرده است!. درکتب فقهی عمده عناوین دیگر است. آنچه بیشتر جنبه فقهی دارد همین باب است که معلوم شود کدام یک از عناوین جائز یا حرام است.
مرحوم بروجردی عناوین را یکجا در این عنوان باب جمع کرده است. از نظر فنی باید هر عنوان را برایش روایت متناظر را مشخص کنیم. کار خوب و علمی است. در زمان ما عناوین دیگری هم اضافه می شود مثل: تسلیت در روزنامه دادن، زنجیر زدن و...  
حدیث 1:
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏3، ص: 226
12- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ سُلَيْمَانَ عَنْ جَرَّاحٍ الْمَدَائِنِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا يَصْلُحُ الصِّيَاحُ عَلَى الْمَيِّتِ وَ لَا يَنْبَغِي‏ وَ لَكِنَّ النَّاسَ لَا يَعْرِفُونَهُ وَ الصَّبْرُ خَيْرٌ.
النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ: ثقه
به نظر کتاب واحدی بوده الْقَاسِمِ بْنِ سُلَيْمَانَ راوی کتاب جَرَّاحٍ الْمَدَائِنِيِّ است: هردو وضع روشنی ندارند هرچند کتاب مشهوری است. شاید بعضی از روایاتی که جلوی این کار را گرفته است بخاطر عناوین ثانوی است مثلاً اینکه تسلیم اراده الهی نباشند.
لَا يَنْبَغِي‏ : ممکن است حرمت فهمیده شود. 

حدیث 2:
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏3، ص: 225
8- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنِ امْرَأَةِ الْحَسَنِ الصَّيْقَلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا يَنْبَغِي‏ الصِّيَاحُ‏ عَلَى الْمَيِّتِ وَ لَا شَقُّ الثِّيَابِ.
کلینی وقتی از سهل بن زیاد با عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا  نقل می کند یعنی در نسخ مشهور میراث سهل آمده است. اگر یکنفر را اسم ببرد یعنی از یک طریق است، اگر دونفر را اسم ببرد، از دو طریق، ولی وقتی می گوید: عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا، یعنی در همه طرق آمده است. 
الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ: ابن فضال، که به کوفه آمده و از مشایخ آن سهل بن زیاد و حسن بن محبوب و وشاء نقل می کند. 
سند بخاطر سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ مشکل  دارد.
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏3، ص: 223
1- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ جَمِيعاً عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ مَا الْجَزَعُ قَالَ أَشَدُّ الْجَزَعِ الصُّرَاخُ بِالْوَيْلِ وَ الْعَوِيلِ وَ لَطْمُ الْوَجْهِ وَ الصَّدْرِ وَ جَزُّ الشَّعْرِ مِنَ‏ النَّوَاصِي‏ وَ مَنْ أَقَامَ النُّوَاحَةَ فَقَدْ تَرَكَ‏ الصَّبْرَ وَ أَخَذَ فِي غَيْرِ طَرِيقِهِ‏ وَ مَنْ صَبَرَ وَ اسْتَرْجَعَ وَ حَمِدَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَدْ رَضِيَ بِمَا صَنَعَ اللَّهُ وَ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ مَنْ لَمْ يَفْعَلْ ذَلِكَ جَرَى عَلَيْهِ الْقَضَاءُ وَ هُوَ ذَمِيمٌ‏ وَ أَحْبَطَ اللَّهُ تَعَالَى أَجْرَهُ.
2- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع‏ مِثْلَهُ.
أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ : بزنطی است که کتاب جامع داشته و یکی از رواتش سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ است.
الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ: ابن فضال 
عَنْ جَابِرٍ: جابر بن یزید جعفی
ظاهراً در کتاب أَبِي جَمِيلَةَ بوده است.


روایات/ باب: حكم‏ الصّياح‏ و الصّراخ بالويل و العويل و الثبور و الدعاء بالذلّ و الثّكل و النّوح إلخ
تفسير القمي، ج‏2، ص: 364
وَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‏ فِي قَوْلِهِ: يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى‏ أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ- وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ- وَ لا يَعْصِينَكَ‏ فِي‏ مَعْرُوفٍ‏ فَبايِعْهُنَّ- وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏
فَإِنَّهَا نَزَلَتْ يَوْمَ فَتْحِ مَكَّةَ وَ ذَلِكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَعَدَ فِي الْمَسْجِدِ يُبَايِعُ الرِّجَالَ إِلَى صَلَاةِ الظُّهْرِ وَ الْعَصْرِ- ثُمَّ قَعَدَ لِبَيْعَةِ النِّسَاءِ وَ أَخَذَ قَدَحاً مِنْ مَاءٍ- فَأَدْخَلَ يَدَهُ فِيهِ ثُمَّ قَالَ لِلنِّسَاءِ: مَنْ أَرَادَتْ أَنْ تُبَايِعَ فَلْتُدْخِلْ يَدَهَا فِي الْقَدَحِ- فَإِنِّي لَا أُصَافِحُ النِّسَاءَ ثُمَّ قَرَأَ عَلَيْهِنَّ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ شُرُوطِ الْبَيْعَةِ عَلَيْهِنَّ- فَقَالَ: عَلى‏ أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ- وَ لا يَزْنِينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ- وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ- وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبايِعْهُنَ‏، فَقَامَتْ أُمُّ حَكِيمٍ ابْنَةُ الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذَا الْمَعْرُوفُ الَّذِي أَمَرَنَا اللَّهُ بِهِ أَنْ لَا نَعْصِيَكَ فِيهِ فَقَالَ: أَنْ لَا تَخْمِشْنَ وَجْهاً وَ لَا تَلْطِمْنَ خَدّاً- وَ لَا تَنْتِفْنَ شَعْراً وَ لَا تُمَزِّقْنَ جَيْباً- وَ لَا تُسَوِّدْنَ ثَوْباً وَ لَا تَدْعُوِنَّ بِالْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ- وَ لَا تُقِيمِنَّ عِنْدَ قَبْرٍ، فَبَايَعَهُنَّ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى هَذِهِ الشُّرُوط
تفسیر علی بن ابراهیم 
اینکه تفسیر عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‏ یک کتاب واحدی باشد یا نه محل تأمل است. مولف این کتاب هم روشن نیست، هرکس باشد علی بن ابراهیم را درک نکرده است بلکه توسط یک شخص واسطه، روایات آن را جمع کرده است. جزو سادات محترم قم بوده که از آن آشنایی نداریم ولی در عرصه روایات حضور نداشته است. گاهی در ذیل یک آیه هم کلام عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‏ را آورده و گاهی مقایسه می کند با تفسیر ابی الجارود. در حال حاضر زیدی های یمنی جارودی هستند، این تفسیر الان در یمن هم وجود ندارد. راوی تفیسر هم ابن عقده معروف است که زیدی مذهب است. گاهی هم مقارنه می کند با روایاتی که خودش (صاحب کتاب) آورده است. 
در حقیقت این کتاب به سه بخش تقسیم می شود: 
1. عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‏: که دو گونه است؛ گاهی به نحو روایات است: حدثنی ابی، گاهی هم تفسیر خود عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‏ است، مثل روایت فوق: وَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‏ فِي قَوْلِهِ. برخی گفته اند هرجا «قال» باشد به معنای قال الصادق (ع) است در مقابل تفسیری که از امام باقر(ع) آمده است. این درست نیست، ظاهرش این است که تفسیر از خود عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‏ است. این بخش، 60 درصد کتاب را تشکیل می هد.
2. مولف کتاب ابن عقده را درک کرده است و از این طریق، تفسیر ابی الجارود را نقل می کند که البته مقدار کمی است و حدود 10 درصد کتاب است.
3. بخشی هم روایاتی است که خود صاحب کتاب آورده و ربطی به عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيم ندارد و قطعاً عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيم از این افراد نقل نمی کند، این در جلد دو زیاد است. 
در اینجا در کتاب اینگونه است: وَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ‏ فِي قَوْلِهِ، «قال» را حذف کرده است. بحثی است که این عبارات از امام صادق (ع) است یا تفسیری است که خودش گفته است، ظاهراً از خودش است. بلی ممکن است اصل آن روایت بوده و ایشان تغییر در سیاق داده است. 
واسطه مولف با علی بن ابراهیم، عباس بن محمد است که در ابتدای کتاب ذکر می کند و یک جای دیگر از او نام می برد.
تفسير القمي، ج‏1، ص: 27
حَدَّثَنِي‏ أَبُو الْفَضْلِ الْعَبَّاسُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ بْنِ حَمْزَةَ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيم‏
آقای خویی با این تصور که کتاب از علی بن ابراهیم است در شرح احمد بن ادریس گفته است روی عنه علی بن ابرایهم
معجم‏رجال‏الحديث ج : 2  ص :  41
... و روى عنه، علي بن إبراهيم. تفسير القمي، سورة الأنعام في تفسير قوله تعالى: فلا تقعد بعد الذكرى مع القوم الظالمين.
معروف
«معروف» در لغت به معنای امر شناخته شده و «منکر» به معنای امر ناشناخته است. بحثی است که شناخته شده نزد کی؟ سه احتمال وجود دارد: 1. معروف، شناخته شده نزد وجدان انسانی و فطرت مقصود است. 2. در عرف عام (نه حکم عقل عملی) همان که می گوییم متعارف. 3. معروف عند الشارع.
عده ای سعی می کنند معروف را به معنای «متعارف» بگیرند که خلاف ظاهر است. لذا احتمال اول و سوم قوی تر است. 
در کافی همین را به عنوان روایت از علی بن ابراهیم نقل می کند: 
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏5، ص: 527
5- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَمَّا فَتَحَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَكَّةَ بَايَعَ الرِّجَالَ ثُمَّ جَاءَ النِّسَاءُ يُبَايِعْنَهُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى‏ أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَ‏ وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرِينَهُ‏ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَ‏ وَ لا يَعْصِينَكَ‏ فِي‏ مَعْرُوفٍ‏ فَبايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏ فَقَالَتْ هِنْدٌ أَمَّا الْوَلَدُ فَقَدْ رَبَّيْنَا صِغَاراً وَ قَتَلْتَهُمْ كِبَاراً وَ قَالَتْ أُمُّ حَكِيمٍ بِنْتُ الْحَارِثِ بْنِ هِشَامٍ وَ كَانَتْ عِنْدَ عِكْرِمَةَ بْنِ أَبِي جَهْلٍ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا ذَلِكَ الْمَعْرُوفُ الَّذِي أَمَرَنَا اللَّهُ أَنْ لَا نَعْصِيَنَّكَ فِيهِ قَالَ لَا تَلْطِمْنَ خَدّاً وَ لَا تَخْمِشْنَ وَجْهاً وَ لَا تَنْتِفْنَ شَعْراً وَ لَا تَشْقُقْنَ جَيْباً وَ لَا تُسَوِّدْنَ ثَوْباً وَ لَا تَدْعِينَ بِوَيْلٍ فَبَايَعَهُنَّ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى هَذَا فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ كَيْفَ نُبَايِعُكَ قَالَ إِنَّنِي لَا أُصَافِحُ النِّسَاءَ فَدَعَا بِقَدَحٍ مِنْ مَاءٍ فَأَدْخَلَ يَدَهُ ثُمَّ أَخْرَجَهَا فَقَالَ أَدْخِلْنَ أَيْدِيَكُنَّ فِي هَذَا الْمَاءِ فَهِيَ الْبَيْعَةُ.
عجیب است که آقای بروجردی استخراج نکرده اند، چون این جلد در زمان حیات ایشان چاپ شده است. 
در این روایت آمده است: أُمُّ حَكِيمٍ بِنْتُ الْحَارِثِ بْنِ هِشَامٍ و نه ابْنَةُ الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ.
سند این روایت معتبر است برخلاف همه اسانید این باب در جامع الاحادیث که همگی اشکال دارد. 
معلوم می شود حدیث علی بن ابراهیم در کافی بوده و علی بن ابراهیم در تفسیر خودش آورده بدون سند.
در تفسیر علی بن ابراهیم، پس از اتمام این حدیث روایتی آمده است که خوب بود آقای بروجردی هم می آوردند:
تفسير القمي، ج‏2، ص: 364
 أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيٍّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ‏ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ‏ وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ‏، قَالَ: هُوَ مَا فَرَضَ اللَّهُ عَلَيْهِنَّ مِنَ الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ- وَ مَا أَمَرَهُنَّ بِهِ مِنْ خَيْر
أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ: عادتاً اشعری قمی است.
عَلِيٍّ: شناختش خالی از مشکل نیست. علی بن سندی پسر عموی ایشان است. از پسر عموی ایشان. پدر ایشان، اسماعیل را چون سبزه بوده سندی می گویند. علی بن اسماعیل با علی بن سندی یکی است. اینها سه برادرند: علی، محمد و سعد بن اسماعیل. 
این قسمت، از نوع بخش سوم تفسیر علی بن ابراهیم است که گفته شد روایاتی است مولف اضافه کرده است. مولف کتاب ممکن است «علی بن حاتم قزوینی» باشد که وقتی رسیده به قم، ایشان را ندیده ( لذا در کل کتاب یک بار هم ندارد اخبرنا یا حدثنا علی بن ابراهیم) و توسط شاگردش نقل می کند. یکی از آنها أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ است. 
طبق این روایت، معنای معروف خیلی فرق کرد. ظاهرا در متن اول، تفسیر معروف را «ما عرفه العقل» گرفته و این دومی معروف را معروف شرعی گرفته است. 
باز در کتاب کافی:
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏5، ص: 527
3- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِي أَيُّوبَ الْخَزَّازِ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ‏  قَالَ‏ الْمَعْرُوفُ‏ أَنْ‏ لَا يَشْقُقْنَ‏ جَيْباً وَ لَا يَلْطِمْنَ خَدّاً وَ لَا يَدْعُونَ وَيْلًا وَ لَا يَتَخَلَّفْنَ عِنْدَ قَبْرٍ وَ لَا يُسَوِّدْنَ ثَوْباً وَ لَا يَنْشُرْنَ شَعْراً.
أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ: عادتاً عیسی است هرچند ممکن است برقی باشد.
عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى: ثقه است.
أَبِي أَيُّوبَ الْخَزَّازِ: ثقه است.
این سند مشکل دارد بدلیل ارسال. 
مكارم الأخلاق، ص: 233
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِي قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ‏  قَالَ‏ الْمَعْرُوفُ أَنْ لَا يَشْقُقْنَ جَيْباً وَ لَا يَلْطِمْنَ وَجْهاً وَ لَا يَدْعُونَ وَيْلًا وَ لَا يَنُحْنَ عِنْدَ قَبْرٍ وَ لَا يُسَوِّدْنَ ثَوْباً وَ لَا يَنْشُرْنَ شَعْراً. 
صاحب مکارم الاخلاق فرزند صاحب مجمع البیان است. مجمع البیان با گذشت 900 سال از تألیف کتاب، هنور کتاب فوق العاده ای است. با وجود اینکه بعد و قبل آن کتاب های زیادی نوشته اند. طبرسی پسری دارد به نام «علی»، صاحب کتاب «مکارم الاخلاق» است. این هم کتاب خوبی است. او هم فرزندی دارد به نام «حسن بن علی» صاحب کتاب «مشکات الانوار» که بسیار کتاب قشنگی است اطلاعات ما از ایشان کم است. 
این خاندان که متکلم و عقلانی است از قائلین به عدم حجیت خبر واحد اند. خیلی از روایات محاسن برقی را نقل کرده است که الان - به غیر از کتاب ایشان- در دست ما نیست. آقا بزرگ تهرانی گفته است از نسخه دیگری نقل کرده که غیر از نسخه ما است و نسخه اصلی همان است که البته بعید است.
دعائم الإسلام، ج‏1، ص: 226
وَ عَنْ عَلِيٍّ ع أَنَّهُ قَالَ: أَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْبَيْعَةَ عَلَى‏ النِّسَاءِ أَلَّا يَنُحْنَ وَ لَا يَخْمِشْنَ‏ وَ لَا يَقْعُدْنَ مَعَ الرِّجَالِ فِي الْخَلَاءِ.
این روایت خلوت با اجنبیه در بیعت با رسول الله (ص) نیز آمده است. در میان عرب دوستی مرد و زن کار متعارفی بود، که در قرآن در قرآن لا یتخذن اخدان.. البته جنبه رسمی اش دوستی بوده است. در قرآن هم آمده است: «وَ لا مُتَّخِذي‏ أَخْدان‏» (مائده:5)
مكارم الأخلاق، ص: 233
وَ عَنْهُ ع قَالَ: أَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَلَى النِّسَاءِ أَنْ لَا يَنُحْنَ وَ لَا يَخْمِشْنَ‏ وَ لَا يَقْعُدْنَ مَعَ الرِّجَالِ فِي الْخَلَاءِ.
حدیث بعدی در مکارم الاخلاق است، احتمال قوی در همان کتاب سکونی بوده - که در اختیار صاحب دعائم نیز بوده است- و یک حدیث هم هست. فکر می کنم به سکونی برمی گردد. اصحاب ما در نسل بعدی سکونی، یعنی نوفلی نقل می کند، اصحاب ما کم نقل می کنند، ابراهیم بن هاشم به بعد زیاد شده است. ابراهیم بن هاشم به قم می آورد و در قم منتشر می شود. 
شاید بیش از نصف کتاب حذف شده است. هرچه در کافی و فقیه و.. به بغداد هم که آمده همین نسخه قم است از ابراهیم بن هاشم. البته عده ای اش را صفار یا محمد بن احمد نقل می کند، خیلی هم حذف شده است. بیشترین نقلی که از ابراهیم بن هاشم داریم از علی بن ابراهیم است، با این حال پسر ایشان جزو حذف شده ها است. 
صاحب مکارم اخلاق جزو منکرین حجیت تعبدی خبر است احتمالاً اگر خبری را می آورد روی قشنگی مضمون می وارد نه حجیت خبر.
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏5، ص: 519
6- عِدَّةٌ مِنْ‏ أَصْحَابِنَا عَنْ‏ سَهْلِ‏ بْنِ‏ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ‏ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ مِسْمَعٍ‏ أَبِي سَيَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: فِيمَا أَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنَ الْبَيْعَةِ عَلَى النِّسَاءِ أَنْ لَا يَحْتَبِينَ وَ لَا يَقْعُدْنَ مَعَ الرِّجَالِ فِي الْخَلَاءِ.
نسخه شبیه نسخه سکونی است ولی از راه بصره آمده است. کتاب سکونی - آنچه به ما رسیده- از میراث کوفه است. میراث بصره چند نفر معروف به کذب هستند، از جمله : عبدالله بن اصم بصری. میراث های اهل بصره روی هم رفته مشکل دارد، برخی خلی مشکل دارد، برخی کمتر.
مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ : وضع روشنی ندارد.
مِسْمَعٍ‏ أَبِي سَيَّارٍ : احتمالا شخصیت اجتماعی است. طب الرضا را ایشان نقل می کند از میراث بصره است. 

شماره 7:
الكافي (ط - الإسلامية)، ج‏5، ص: 527
- مُحَمَّدُ بْنُ‏ يَحْيَى‏ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ الْخُزَاعِيِّ عَنْ عَلِيِ‏ بْنِ‏ إِسْمَاعِيلَ‏ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ قَالَ سَمِعْتُ‏ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ‏ تَدْرُونَ مَا قَوْلُهُ تَعَالَى- وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ‏ قُلْتُ لَا قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لِفَاطِمَةَ ع إِذَا أَنَا مِتُّ فَلَا تَخْمِشِي عَلَيَّ وَجْهاً وَ لَا تَنْشُرِي عَلَيَّ شَعْراً وَ لَا تُنَادِي بِالْوَيْلِ وَ لَا تُقِيمِي عَلَيَّ نَائِحَةً قَالَ ثُمَّ قَالَ هَذَا الْمَعْرُوفُ الَّذِي قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَل‏
مُحَمَّدُ بْنُ‏ يَحْيَى‏ : استاد کلینی
سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ : اهل قم است و تضعیف شده است، ظاهرا از خط غلو است و میراث هایش در کتابهای ما موجود است. ظاهرا مرحوم کلینی یک مقدار از احادیث خط غلو را قابل قبول دانسته و اورده اند. 
سُلَيْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ الْخُزَاعِيِّ : خاندانی اند در بصره به نام الکوزی، عاصم الکوزی البصری. اجمالا بد نیست نجاشی توثیق کرده است. طریق نجاشی به این کتاب همین سلمه بن خطاب است.
عَلِيِ‏ بْنِ‏ إِسْمَاعِيلَ: شناخت علی بن اسماعیل مشکل است بعید نیست میثمی باشد. ایشان جزو اجلا و متکلمین است  ظاهرا اصلش کوفی بوده ساکن بصره شده است. سلیمان و این هردو بصری می شود.
عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ: کوفی است.
به استثنای سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ سند بد نیست.
معاني الأخبار، النص، ص: 391
33- حَدَّثَنَا أَبِي‏ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ‏ إِدْرِيسَ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ‏ الْخَطَّابِ‏ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ رَاشِدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ أَوْ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ‏ فِي هَذِهِ الْآيَةِ وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ‏ قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ لِفَاطِمَةَ ع إِذَا أَنَا مِتُّ فَلَا تَخْمِشِي‏ عَلَيَّ وَجْهاً وَ لَا تُرْخِي عَلَيَّ شَعْراً وَ لَا تُنَادِي بِالْوَيْلِ وَ لَا تُقِيمِي عَلَيَّ نَائِحَةً ثُمَّ قَالَ هَذَا الْمَعْرُوفُ الَّذِي‏ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي كِتَابِهِ- وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوف‏
أَحْمَدُ بْنُ‏ إِدْرِيسَ: جزو بزرگان و اشاعره قم است که به آن ابوعلی اشعری گفته می شود.
الْحُسَيْنِ بْنِ رَاشِدِ بْنِ يَحْيَى: تضعیف شده است لکن کتابش خوب است. در بعضی از نسخ تعبیر شده است. ابن غضائری می گویند: «الحسن بن اسد». نجاشی و طوسی می گویند: « الْحُسَيْنِ بْنِ رَاشِدِ »، هردو یکی اند. غضائری می گوید ضعیف است الا ما رواه عن علی بن اسماعیل، به همین قرینه در روایت قبل گفتیم احتمالا علی بن اسماعیل میثمی است.
بنابراین این روایت را کلینی توسط استادش مُحَمَّدُ بْنُ‏ يَحْيَى‏ عطار قمی نقل می کند و صدوق از سَلَمَةَ بْنِ‏ الْخَطَّابِ‏ و هردو صحیح اند. همچنین معلوم شد که سَلَمَةَ بْنِ‏ الْخَطَّابِ‏ از دو راه نقل می کند: یکی سُلَيْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ و دیگری الْحُسَيْنِ بْنِ رَاشِدِ بْنِ يَحْيَى.
فقط این نقل در « أَبَا الْحَسَنِ أَوْ أَبَا جَعْفَرٍ ع » مشکل دارد. 
مفاد روایت خیلی بعید است به نظرم کتاب سَلَمَةَ بْنِ‏ الْخَطَّابِ مشکل داشته است. خط غلو مشکل فرهنگی هم داشته اند، این روایت به حضرت زهرا (س) نمی خورد که در سال فتح مکه، توصیه به ایشان باشد. به نظرم سَلَمَةَ بْنِ‏ الْخَطَّابِ خراب کرده است.
ما در شیعه مذاهب انحرافی داشته ایم لکن شواهد قطعی حاکی است که هیچ کدام قم نیامده اند. فتحی، کیسانی، بطری، زیدی، و... نداریم، الا غلات مثل سهل بن زیاد. معروف است که فرستادند محمد بن اورمه را ترورش کنند، دیدند تا صبح نماز می خواند دست نگه داشتند. 
یک تفسیر دیگری هم هست در کتب عامه که شرح مفصلی داده اند که مادر معاویه (هند جگر خوار) سعی کرد به صورت ناشناخته بیعت کند با پیامبر (ص) بعد شناخته شد. با شنیدن آیه: وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوف‏ هند می گوید ما امدین که اطاعت شما کنیم. نه اینکه شما را معصیت کنیم. اگر این روشن باشد، این فهم اولی حدیث است.  چرا که خطاب به رسول الله (ص) است، بعید است حمل کنیم بر چیز دیگر. یعنی اگر پیامبر(ص) حکم کردند، اینها مخالفت نکنند. 
ما باشیم ظاهر آیه قبول این روایت مشکل است، مگر اینکه تبعداً قبول کنیم.


ادامه روایات نائحه
دسته ای از روایات که خطاب پیامبر(ص) به حضرت زهرا (س) است، گویی چیزی از آن حذف شده است. 
نجاشی عمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ را جزو اصحاب حضرت سجاد(ع) نوشته است.  عجیب است که صفوان و ابن ابی عمیر از آن نقل می کند. ابن ابی عمیر از کبارالسن امام باقر(ع) - مثل زراره - نقل نمی کند، بلکه از احداث نقل می کند مثل جمیل، از اصحاب حضرت سجاد(ع) که دیگر خیلی بعید نقل کند است. چرا که ابن ابی عمیر با سال 94 خیلی فاصله زیاد است. 
به هرحال این دسته از روایات فعلا مشکل دارد به خاطر سَلَمَةَ بْنِ‏ الْخَطَّابِ. در خصوص جریان غلو، آنچه اهمیت دارد میراث های آنها است، بحث وثاقت و عدالت آنها خیلی مهم نیست چرا که  نه می خواهیم به آنها زن بدهیم، نه پشت سرش نماز بخوانیم! 
...عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ أَوْ أَبَا جَعْفَرٍ ع...
عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ در طریق دوم از أَبَا الْحَسَنِ (ع) نقل می کند که حضرت موسی بن جعفر (ع) است ولی بعید است عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ از ایشان نقل کند، شاید مقصود از أَبَا الْحَسَنِ ، امام سجاد (ع) باشد. در قدیم انتخاب کنیه ها اینگونه بود که به «علی»، «ابالحسن» می گفته اند. به «جعفر»، «ابوعبدالله» و به «حسن»، «ابومحمد» می گفته اند.
من لا يحضره الفقيه، ج‏1، ص: 176
521- وَ قَالَ ص لِفَاطِمَةَ ع حِينَ‏ قُتِلَ‏ جَعْفَرُ بْنُ‏ أَبِي طَالِبٍ- لَا تَدْعِي بِذُلٍّ وَ لَا ثَكَلٍ وَ لَا حَرَبٍ وَ مَا قُلْتِ فِيهِ فَقَدْ صَدَقْتِ‏.
شبیه به طایفه قبلی روایات است که پیامبر(ص) به حضرت زهرا (س) توصیه کرده اند. مرسل است و مشکل سندی دارد.
تفسير فرات الكوفي، ص: 586
- فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنِي عُبَيْدُ بْنُ كَثِيرٍ مُعَنْعَنا عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي مَرَضِهِ الَّذِي قُبِضَ فِيهِ لِفَاطِمَةَ [ع‏] بِأَبِي أَنْتِ وَ أُمِّي أَرْسِلِي‏ إِلَى‏ بَعْلِكِ‏ فَادْعِيهِ لِي فَقَالَتْ فَاطِمَةُ لِلْحَسَنِ [ع‏] انْطَلِقْ إِلَى أَبِيكَ فَقُلْ يَدْعُوكَ جَدِّي قَالَ فَانْطَلَقَ إِلَيْهِ الْحَسَنُ فَدَعَاهُ فَأَقْبَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع حَتَّى دَخَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ فَاطِمَةُ ع عِنْدَهُ وَ هِيَ تَقُولُ وَا كَرْبَاهْ لِكَرْبِكَ يَا أَبَتَاهْ فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص لَا كَرْبٌ لِأَبِيكِ‏ بَعْدَ الْيَوْمِ يَا فَاطِمَةُ إِنَّ النَّبِيَّ لَا يُشَقُّ عَلَيْهِ الْجَيْبُ وَ لَا يُخْمَشُ عَلَيْهِ الْوَجْهُ وَ لَا يُدْعَى عَلَيْهِ بِالْوَيْلِ وَ لَكِنْ قُولِي كَمَا قَالَ أَبُوكِ عَلَى إِبْرَاهِيمَ تَدْمَعُ الْعَيْنَانِ وَ قَدْ يُوجَعُ الْقَلْبُ وَ لَا نَقُولُ مَا يُسْخِطُ الرَّبَّ وَ إِنَّا بِكَ يَا إِبْرَاهِيمُ لَمَحْزُونُونَ وَ لَوْ عَاشَ إِبْرَاهِيمُ لَكَانَ نَبِيّاً ثُمَّ قَالَ يَا عَلِيُّ ادْنُ مِنِّي فَدَنَا مِنْهُ فَقَالَ أَدْخِلْ أُذُنَكَ فِي فِيَّ فَفَعَلَ وَ قَالَ يَا أَخِي أَ لَمْ تَسْمَعْ قَوْلَ اللَّهِ فِي كِتَابِهِ‏ إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ قَالَ بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ هُوَ أَنْتَ وَ شِيعَتُكَ غُرٌّ مُحَجَّلُونَ شِبَاعٌ مَرْوِيِّينَ أَ وَ لَمْ‏ تَسْمَعْ قَوْلَ اللَّهِ فِي كِتَابِهِ‏ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ فِي نارِ جَهَنَّمَ خالِدِينَ فِيها أُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ قَالَ بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ هُمْ عَدُوُّكَ [أَعْدَاؤُكَ‏] وَ شِيعَتُهُمْ يَجِيئُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ [مُسْوَدَّةً وُجُوهُهُمْ‏] ظِمَاءً مُظْمَئِينَ أَشْقِيَاءَ مُعَذَّبِينَ كفار [كُفَّاراً] مُنَافِقِيْنَ ذَلِكَ لَكَ وَ لِشِيعَتِكَ وَ هَذَا لِعَدُوِّكَ وَ لِشِيعَتِهِمْ هَكَذَا رَوَى جَابِرٌ الْأَنْصَارِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ.
این حدیث را از کتاب مستدرک از فرات بن ابراهیم نقل می کند. درحالیکه این کتاب در آن موقع چاپ شده بود عجیب است که چرا مستقیم از آن نقل نمی کند، شاید نزد ایشان نبوده است. تفسیر فرات جنبه تأویلی دارد. خود فرات شناخته شده نیست اکثر روایاتش مرسل است، مسندهایش خوب نیست. شواهد کافی وجود دارد که ایشان زیدی است. در طبقه قرن 4 در کوفه عده ای زیدی داریم که به حدیث خیلی اشتغال داشتند: مثل ابن عقده و فرات. برخی روایات آن هم خیلی عالی است ولی سند ندارد.
عُبَيْدُ بْنُ كَثِيرٍ: زیدی است.
مواردی که ذکر شده است، مجموعه حالاتی بوده که در جاهلیت متعارف بوده و این کار برای شوهر هم اشکال داشته چه رسد برای غیر شوهر.
سه حدیث شماره 7 و 8 و 9 از توصیه پیامبر (ص) بود که هرسه هم سندا مشکل دارند. 
وسائل الشيعة، ج‏3، ص: 242
3518- 4-  وَ رَوَى الشَّيْخُ زَيْنُ الدِّينِ فِي مُسَكِّنِ الْفُؤَادِ أَنَّ فَاطِمَةَ ع نَاحَتْ‏ عَلَى‏ أَبِيهَا وَ أَنَّهُ أَمَرَ بِالنَّوْحِ عَلَى حَمْزَة
إعلام الورى بأعلام الهدى (ط - القديمة)، النص، ص: 104
قَالَ الصَّادِقُ‏ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِفَاطِمَةَ اذْهَبِي فَابْكِي‏ عَلَى‏ ابْنِ‏ عَمِّكِ‏ فَإِنْ لَمْ تَدْعِي بِثُكْلٍ مِمَّا قُلْتِ فَقَدْ صَدَقْتِ.
ایندو حدیث (صدوق، اعلام الوری) هردو مرسل است. 
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، ج‏2، ص: 94
[خطبة الإمام الحسين ع بأصحابه في كربلاء قبل عاشوراء]
... وَ قَالَ لَهَا يَا أُخَيَّةُ إِنِّي‏ أَقْسَمْتُ‏ فَأَبِرِّي قَسَمِي لَا تَشُقِّي عَلَيَّ جَيْباً وَ لَا تَخْمَشِي‏ عَلَيَّ وَجْهاً وَ لَا تَدْعِي عَلَيَّ بِالْوَيْلِ وَ الثُّبُورِ إِذَا أَنَا هَلَكْت...‏
فَأَبِرِّي قَسَمِي : یعنی انجام بده
کتاب ارشاد عده ای از مطالب را آورده که برخی محل تأمل است. مثلاً در شرح حال حضرت زهرا (س) بیشتر از اهل سنت آورده است! شاید کتاب را برای تقیه در بغداد نوشته نمی دانیم.
كامل الزيارات، النص، ص: 96
9- حَدَّثَنِي أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ وَ جَمَاعَةُ مَشَايِخِي عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي خَلَفٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْمُعَاذِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي الْحُسَيْنُ [الْحَسَنُ‏] بْنُ مُوسَى الْأَصَمُّ عَنْ عَمْرٍو عَنْ جَابِرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ ع قَالَ: لَمَّا هَمَ‏ الْحُسَيْنُ‏ ع بِالشُّخُوصِ عَنِ الْمَدِينَةِ أَقْبَلَتْ نِسَاءُ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَاجْتَمَعْنَ لِلنِّيَاحَةِ حَتَّى مَشَى فِيهِنَّ الْحُسَيْنُ ع فَقَالَ أَنْشُدُكُنَّ اللَّهَ أَنْ تُبْدِينَ هَذَا الْأَمْرَ مَعْصِيَةً لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ فَقَالَتْ لَهُ نِسَاءُ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَلِمَنْ نَسْتَبْقِي النِّيَاحَةَ وَ الْبُكَاءَ فَهُوَ عِنْدَنَا كَيَوْمٍ مَاتَ فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ عَلِيٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ رُقَيَّةُ وَ زَيْنَبُ وَ أُمُّ كُلْثُومٍ فَنَنْشُدُكَ اللَّهَ جَعَلَنَا اللَّهُ فِدَاكَ مِنَ الْمَوْتِ يَا حَبِيبَ الْأَبْرَارِ مِنْ أَهْلِ الْقُبُورِ وَ أَقْبَلَتْ بَعْضُ عَمَّاتِهِ تَبْكِي وَ تَقُولُ أَشْهَدُ يَا حُسَيْنُ لَقَدْ سَمِعْتُ الْجِنَّ نَاحَتْ بِنَوْحِكَ وَ هُمْ يَقُولُونَ...
جعفر بن قولویه: قولویه لقب جدش است.
در قدما وقتی می خواسته اند بگویند که روایت در نسخ فراوانی وجود دارد می گفته اند: عن عده من اصحابنا یا جَمَاعَةُ مَشَايِخِي
مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْمُعَاذِيِّ : تضعیف شده است.
طائفه دیگری از روایات وجود دارد که با «صَوْتَانِ‏ مَلْعُونَان‏» شروع می شود. مثلاً خداوند دو صوت را ملعون می داند: یکی عروسی و وموسیقی یکی هم عزا و زنان نوحه گر. سنی ها هم دارند. 
في رواية الشريف من باب (8) حكم الصّياح و الصّراخ بالويل من أبواب التعزية و التسلية ج 3 قوله صلّى اللّه عليه و آله: و لكنّى نهيت‏ عن‏ صوتين‏ أحمقين‏ فاجرين صوت عند نغمة لعب و لهو و رنّة شيطان.
جامع أحاديث الشيعة - السيد البروجردي - ج ٣ - الصفحة ٤٨٦
محمد بن يحيى عن سلمة بن الخطاب عن إبراهيم ابن محمد عن عمران الزعفراني عن أبي عبد الله عليه السلام قال من أنعم الله على بنعمة فجاء عند تلك النعمة بمزمار فقد كفرها ومن أصيب بمصيبة فجاء عند تلك المصيبة بنائحة فقد كفرها
 - 1 - ك 144 - سبط الشيخ الطبرسي في مشكاة الأنوار عن أبي عبد الله عليه السلام مثله مكارم الاخلاق 121 - نقلا من كتاب المحاسن عن أبي عبد الله عليه السلام مثله
الشريف الزاهد محمد بن علي الحسيني في كتاب التعازي بإسناده عن رسول الله صلى الله عليه وآله أنه قال في حديث ليس عن البكاء نهيت ولكني نهيت عن صوتين أحمقين فاجرين صوت عند نغمة لعب ولهو ورنة الشيطان وصوت عند مصيبة ولطم خدود وشق جيوب ورنة الشيطان الخبر
این روایت در کتب اهل سنت هم هست. این حدیث را از طرق اهل سن آورده است، کتاب تعازی از کتب متأخر است. اگر قرار است از منابع اهل سنت از رسول الله (ص) نقل کنیم در حاشیه می بایست استقصاء کنیم، چه نکته ای دارد که از این کتاب بیاوریم ولی از مباحث دیگر نیاوریم؟!
وباسناده 145 - عن جابر عن النبي صلى الله عليه وآله أنه قال في حديث ولكن نهيت عن النوح وعن صوتين أحمقين فاجرين صوت عند نغمة لهو ولعب ومزامير شيطان وصوت عند مصيبة خمش وجوه وشق جيوب ورنة شيطان الخبر ك 145 - الشهيد الثاني في مسكن الفؤاد عن جابر بن عبد الله عن النبي صلى الله عليه وآله مثله ك 144 - العوالي عن النبي صلى الله عليه وآله أنه قال في حديث ولكني نهيت عن صوتين أحمقين وذكر مثله.
الدعائم 271 - عن علي عن رسول الله صلى الله عليه وآله أنه قال صوتان ملعونان يبغضهما الله اعوال عند مصيبة وصوت عند نغمة يعني النوح والغناء.
ك 144 - نصر بن مزاحم في كتاب الصفين عن عمر بن سعد عن عبد الله بن عاصم الفائشي قال لما مر علي عليه السلام بالثوريين سمع البكاء فقال ما هذه الأصوات قيل هذا البكاء على من قتل بصفين قال اما اني شهيد لمن قتل منهم صابرا محتسبا للشهادة ثم مر بالفائشين فسمع الأصوات فقال مثل ذلك ثم مر بالشباميين فسمع رنة شديدة وصوتا مرتفعا عاليا فخرج اليه حرب بن شرجيل الشبامي فقال عليه السلام أتغلبكم نسائكم الا تنهونهن عن هذه الصياح والرنين قال يا أمير المؤمنين لو كانت دارا أو دارين أو ثلاثا قدرنا على ذلك ولكن من هذا الحي ثمانون ومأة قتيل فليس من دار الا وفيها بكاء اما نحن معاشر الرجال فانا لا نبكي ولكن نفرح لهم بالشهادة فقال علي عليه السلام رحم الله قتلاكم وموتاكم.
کتاب الصفین در زمان مرحوم آقای بروجردی(ره) یا چاپ نشده بود یا قم نبوده است، چراکه الان به اسم وقعه الصفین موجود است از نصر بن مزاحم. کتاب خیلی اشکال دارد و صاف نیست، روایات ضعیف زیاد دارد. نصر بن مزاحم طبع اخباری دارد هر روایت شاذ و نادری را جمع کرده است. 
عمر بن سعد: خیلی روشن نیست ظاهرا اهل کوفه بوده است. سید بن طاووس در یکی از رسائل خود، این حدیث نقل می کند می گوید: عمر بن سعد، قاتل حسین بن علی(ع) !! خیلی تعجب است از سید بن طاووس، از شأن ایشان خیلی بعید بود که این رااشتباه بگیرند. این عمر بن سعد مربوط به سال 240 ق است. 
عبد الله بن عاصم الفائشي: با این طبقه نمی خورد که از اصحاب امیرالمومنین(ع) باشد، ظاهراً قصه را شنیده است. 
بالثوريين: ثور شاخه ای از قبیله همدان است که الان هم در یمن (صنعا: پایتخت یمن) هستند. تمایلات زیدی دارند. همدان توسط امیرالمومنین(ع) شیعه شد، هنگامیکه پیامبر (ص) ایشان را به یمن فرستادند. از جمله آنها حارث بن عبدالله اعور همدانی بود که مرد عالمی هم بود و در ریاضیات و حساب و.. کار کرده بود. يَا حَارِ هَمْدَانَ مَنْ يَمُتْ يَرَنِي.  آنان به ولائشان به امیرالمومنین (ع) معروف بوده اند.
این روایت احتمالاً «قضیه فی واقعه» باشد، ممکن است در گریه های اینها جسارتی به امیرالمومنین (ع) شده است. این واقعه خارجی است و استنباط حکم فقهی از آن دشوار است.
نهج البلاغة 1229 - روى انه عليه السلام لما ورد الكوفة قادما من صفين مر بالشباميين فسمع بكاء النساء على قتلى الصفين وخرج اليه حرب بن شرجيل الشبامي و كان من وجوه قومه فقال عليه السلام له أتغلبكم نساؤكم على ما اسمع الا تنهونهن عن هذا الرنين.
مرحوم سید رضی متن را اختصار کرده است. تا آنجا که من دیدم در کتبی که برای اسانید نهج البلاغه نوشته شده، مستند این روایت همین کتاب صفین از نصر بن مزاحم است، ظاهرا سید رضی هم از این کتاب گرفته است.
ك 144 - الشهيد الثاني في مسكن الفؤاد عن أبي سعيد الخدري لعن رسول الله صلى الله عليه وآله النائحة والمستمعة.
وفيه 144 - عن أبي مالك الأشعري عن النبي صلى الله عليه وآله النائحة إذا لم تتب تقام يوم القيامة وعليها سربال من قطران.
عن أبي مالك الأشعري: از اهل سنت. 
قطران : ماده سیاه رنگی که از عده ای از درختان مثل کاج و سرو می گرفته اند.
العيون 184 - حدثنا علي بن عبد الله الوراق رض قال حدثنا محمد ابن أبي عبد الله الكوفي عن سهل بن زياد الادمي عن عبد العظيم بن عبد الله الحسني عن محمد بن علي الرضا عن أبيه موسى بن جعفر عن أبيه جعفر بن محمد عن أبيه محمد بن علي عن أبيه علي بن الحسين عن أبيه الحسين بن علي عن أبيه أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليهم السلام قال دخلت انا وفاطمة على رسول الله صلى الله عليه وآله فوجدته يبكي بكاء شديدا فقلت فداك أبي وأمي يا رسول الله ما الذي أبكاك فقال يا علي ليلة أسرى بي إلى السماء رأيت نساء من أمتي في عذاب شديد (إلى أن قال) رأيت امرأة في صورة الكلب والنار تدخل في دبرها وتخرج من فيها والملائكة تضربون رأسها وبدنها بمقامع من نار فقالت فاطمة عليها السلام حبيبي وقرة عيني ما كان عملهن (إلى أن قال) واما التي كانت على صورة الكلب والنار تدخل في دبرها وتخرج من فيها فإنها كانت قينة نواحة حاسدة الخبر.
علي بن عبد الله الوراق : نمی شناسیم. 
محمد ابن أبي عبد الله الكوفي: از شخصیت های تأثیرگذار است به نام: «محمد بن جعفر اسدی کوفی» از بنی اسد است، عرب است مولا نیست. با نائب دوم یا سوم در ارتباط بوده و برای نشر تشیع به ری آمده بود. شیخ صدوق توسط عده ای از مشایخ قم آثار ایشان را نقل می کند، چند نفرند که یکی ایشان است. وراق است. مشایخی که مرحوم صدوق نقل می کند از او به نظرم درجه سه و چهار است که هیچکدام را تقریبا نمی شناسیم. زیارت جامعه نیز از ایشان است. جلیل القدر است. احتمال می دهیم درحالت کتمان و تقیه بوده است و سعی می کرده خودش را معرفی نکند.
سهل بن زياد الادمي: از اهل ری بوده است. اولش قمی است بعد به ری می رود.
عبد العظيم بن عبد الله الحسني: ساکن ری بوده است. 
ناظر به تمثل برزخی و اخروی است. 
كانت قينة نواحة: کنیزهایی که خرید و فروش می شده است.

حدیث 22: 
ك 144 - عوالي اللئالي في حديث ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وآله ثلاث من سنن الجاهلية لا يدعها الناس الطعن في الأنساب والنياحة والاستسقاء بالأنواء
دسته دیگری از روایات اشاره به مطلبی است که بعضی از امور جاهلیت را هرچه پیامبر(ص) مبارزه کرد فایده نداشت، و ادامه یافته است.
بالأنواء : از روی برخی ستاره ها و حرکت آنها شبیه شهاب سنگ، پیشگویی می کردند که مثلا باران می آید یا ...

4807 (23) الدعائم 271 - عن علي عليه السلام أنه قال قال رسول الله صلى الله عليه وآله ثلث من اعمال الجاهلية لا يزال الناس فيها حتى تقوم الساعة الاستسقاء بالنجوم والطعن في الأنساب والنياحة على الموتى.
احتمالا از سکونی یا جعفریات یا سنن و الاحکام بوده است. 
فقيه 451 - ومن ألفاظ رسول الله صلى الله عليه وآله الموجزة التي لم يسبق إليها النياحة من عمل الجاهلية 
مرحوم صدوق در جلد 4 فقیه بابی دارد با عنوان: وَ مِنْ أَلْفَاظِ رَسُولِ اللَّهِ ص الْمُوجَزَةِ الَّتِي‏ لَمْ‏ يُسْبَقْ‏ إِلَيْهَا  . به این الفاظ موجزه، «جوامع الکلام» گفته شده است؛ «اوتیت جوامع الکلم». از عجایب است که صدوق «لاضرر و لاضرر» را نیاورده است در حالیکه خیلی آثار دارد، به تعبیر برخی خمس فقه در آن  است. 
وفيه 271 - عن علي عليه السلام انه كتب إلى رفاعة بن شداد قاضيه على الأهواز وإياك والنوح على الميت ببلد يكون لك به سلطان.
رفاعة بن شداد : قاضی ایشان بوده در اهواز، شخصیت اجتماعی هم هست نامه مفصلی به ایشان نوشته مثل نامه به محمد بن ابی بکر که تکه تکه در کتاب دعائم آمده است. اخیرا نسخه ای را به نحو وجاده آقای جلالی تحقیق کرده اند و به عنوان یک رساله چاپ شده است. به نظر می رسد هنوز تکه هایی از آن در دست نیست. رساله رفاعة بن شداد به نحو وجاده به ما رسیده است. سند هم وضع روشنی ندارد. عرض کردیم والنوح على الميت عرض عریضی دارد. 
4810 (26) فقيه 357 - بالاسناد المتقدم في باب كراهة سؤر الفارة عن علي عليه السلام في حديث المناهي ونهى صلى الله عليه وآله عن الرنة عند المصيبة ونهى صلى الله عليه وآله عن النياحة والاستماع إليها ونهى عن تصفيق اليد.
حدیث مناهی اصل ندارد مجعول است، گرداوری شده سپس به سند واحد ذکر شده است، لکن مفرادتش موجود است.
قرب الإسناد 121 - بإسناده عن علي بن جعفر عن أخيه موسى بن جعفر عليه السلام قال سألته عن النوح فكرهه
ئل 542 ج 2 - علي بن جعفر في كتابه عن أخيه موسى بن جعفر عليهما السلام قال سألته عن النوح على الميت أيصلح قال يكره..
از وسایل: علي بن جعفر في كتابه، آقای خویی وسایل را قبول داشته اند از علی بن جعفر.
كا أصول 358 - ج 1 - بعض أصحابنا عن محمد بن حسان عن محمد بن زنجويه عن عبد الله بن الحكم الأرمني عن عبد الله بن إبراهيم بن محمد الجعفري قال اتينا خديجة بنت عمر بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب عليه السلام نعزيها بابن بنتها فوجدنا عندها موسى بن عبد الله بن الحسن فإذا هي في ناحية قريبا من النساء فعزيناهم ثم أقبلنا عليه فإذا هو يقول لابنة أبي يشكر الرائية قولي فقالت.
أعدد رسول الله واعدد بعده * * * أسد الاله وثالثا عباسا واعدد علي الخير واعدد جعفرا * * * واعدد عقيل بعد (ذو - خ) الرؤساء فقال أحسنت وأطربتني زيديني فاندفعت تقول. ومنا امام المتقين محمد (ص) * * * وحمزة منا والمهذب جعفر ومنا علي صهره وابن عمه * * * وفارسه ذاك الامام المطهر فأقمنا عندها حتى كاد الليل ان يجئ ثم قالت خديجة سمعت عمي محمد بن علي عليه السلام وهو يقول انما تحتاج المرأة في المأتم إلى النوح لتسيل دمعتها ولا ينبغي لها ان تقول هجرا فإذا جاء الليل فلا تؤذي الملائكة بالنوح الخبر
مرحوم آقای کلینی در ابواب الحجه روایت مفصلی آورده است. 
عبد الله بن الحكم الأرمني: مسیحی نبوده بلکه برای ارمنستان است، لذا در برخی روایات دارد تفلیصی.
زنی بوده کارش مصیبت خوانی بوده بعد از جریان محمد نفس الزکیه... 
الرؤساء: خیلی روشن نیست. در کتاب مرات العقول توضیحاتی داده است.
این جور چیزها را اهل بیت (ع) قبول نمی کردند. حدیث وضع روشنی ندارد.

30. إرشاد المفيد 176 - روى ان الحسن بن الحسن خطب إلى عمه الحسين عليه السلام (إلى أن قال) ولما مات الحسن بن الحسن رض ضربت زوجته فاطمة بنت الحسين بن علي عليهما السلام على قبره فسطاطا وكانت تقوم الليل وتصوم النهار وكانت تشبه بالحور العين لجمالها فلما كان رأس السنة قالت لمواليها إذا اظلم الليل فقوضوا هذا الفسطاط سمعت قائلا يقول هل وجدوا ما فقدوا فأجابه آخر بل يئسوا فانقلبوا.
حدیث مرسل است، سند روشن نیست. ممکن است بگوییم روایت نهی شامل این نمی شود. 
31. ك 144 - الشهيد الثاني في مسكن الفؤاد عن ابن مسعود قال قال رسول الله صلى الله عليه وآله ليس منا من ضرب الخدود وشق الجيوب.
32. وفيه 144 - عن يحيى بن خالد ان رجلا أتى النبي صلى الله عليه وآله فقال ما يحبط الاجر في المصيبة قال تصفيق الرجل يمينه على شماله والصبر عند الصدمة الأولى من رضي له الرضا ومن سخط فله السخط وقال النبي صلى الله عليه وآله انا برئ ممن حلق وصلق حلق الشعر ورفع صوته.
 
قال النبی انا بری ممن حلق الشعر و رفع صوته ..
33. الدعائم 271 - عن جعفر بن محمد عليه السلام انه أوصى عندما احتضر فقال لا يلطمن على خد ولا يشقن على جيب فما من امرأة تشق جيبها الا صدع لها في جهنم صدع كلما زادت زيدت.

در ادامه روایات شماره 34 تا 39  راجع به امام عسگری (ع) است که در شهادت امام هادی(ع) گریبان خود را چاک دادند.


ادامه روایات نائحه
در جلسات قبل از «احمد بن یوسف بن عقیل» نام بردیم و احتمالی در خصوص آن ذکر شد درحالیکه صحیح آن است که او را نمی شناسیم. لکن شخصیت بزرگی مثل مرحوم احمد اشعری از او نقل می کند. احتمالی که سابقاً دادیم ضعیف بود ولی بعید است که احمد اشعری از قم به کوفه برود و از شخص مجهول نقل کند. 
34. فقيه 35 - ولما قبض علي بن محمد العسكري عليهما السلام رأى الحسن بن علي عليه السلام قد خرج من الدار وقد شق قميصه من خلف وقدام.
خرج من الدار : همین خانه ای که الان حرم ایشان است، چون ملک شخصی بقیه الله است. از امام هادی (ع) به پسرشان و از ایشان به حضرت رسیده است. حرم پیغمبر هم به حضرت زهرا (س) رسید است. قبور ائمه (ع) در بقیع هم زیرزمین منزل عقیل است در بقیع. نجف هم تپه ای بوده است که در روایات آمده قبر ایشان از قبل آماده بوده است. کربلا هم بیابان بوده گفته شده که خریده اند. مقابر قریش هم در بغداد وقف نبود بلکه آزاد بود. مشهد هم باغ شخصی ... است. بعدا شاید آزاد شده است و ملکیتی بر آن نیست. بنابراین تنها جایی که ملکیت دارد حرم سامراء است. مدتی هم می گفتند که ملک شخصی است نباید بدون اذن وارد شوید و از بیرون سلام دهید. 
خلف وقدام : ظاهر نصوص دیگر قدام است یعنی از جلو پاره کردند. 
فقیه به صورت حدیث نیاورده است. در کتاب فقیه مقداری از روایات به صورت فتوا است و روایت نیست، نه مرحوم صاحب وسائل استخراج کرده نه آقای بروجردی. آقای بروجردی فتاوای صدوق را در مقنعه استخراج کرده به این عنوان که عین نصوص است درحالیکه فتاوای فقیه اولی است ولی آنها را استخراج نکرده است. اما در اینجا آقای بروجردی آورده اند فکر می کنم به این لحاظ که روایت گرفته اند چون فعل امام عسگری (ع) است. ظاهرش این است که روایت نیست. یکی از کارهای بسیار مهم اضافه کردن این فتاوا است که می بایست به روایات اضافه شود.
35. رجال الكشي 354 - أحمد بن علي بن كلثوم قال حدثني إسحاق بن محمد البصري قال حدثني الفضل بن الحرث قال كنت بسر من رأى وقت خروج سيدي أبي الحسن عليه السلام فرأينا ابا محمد ماشيا قد شق ثوبه الخبر.
أحمد بن علي بن كلثوم: نمی شناسیم.
إسحاق محمد البصري: اهل غلو بوده و من حیث المجموع قابل اعتماد نیست. در اواخر کتاب کشی متن مفصلی است که راجع به برخی افراد از عیاشی سوال می کند من جمله ایشان، خیلی علاقه به کفتر و.. داشته و احادیثی هم در فضل کفتر نقل می کند.!
الفضل بن الحرث: نمی شناسیم .
سند حدیث روشن نیست شاید صدوق هم نظرش به این بوده که سند را قبول نکرده ولی مطلب را قبول داشته است. لذا به عنوان یک فعل نقل کرده است. 
وقت خروج سيدي: هنگامیکه جنازه ایشان را خارج می کردند.
36. كشف الغمة 305 - (نقلا من كتاب الدلائل) عن أبي هاشم قال خرج أبو محمد عليه السلام في جنازة أبي الحسن عليه السلام وقميصه مشقوق فكتب اليه أبو عون من رأيت أو بلغك من الأئمة شق ثوبه في مثل هذا فكتب اليه أبو محمد عليه السلام يا أحمق ما يدريك ما هذا قد شق موسى على هارون أخيه رجال الكشي 353 - أحمد بن علي بن كلثوم السرخي قال حدثني أبو يعقوب إسحاق بن محمد البصري قال حدثني محمد بن الحسن بن ميمون وغيره قال خرج أبو محمد عليه السلام وذكر مثله إلا أنه قال فكتب اليه أبو عون الأبرش قرابة نجاح بن سلمة.
كتاب الدلائل: از حمیری است. چیزی شبیه کتاب اثبات الهدی است. حمیزی فوق العاده جلیل القدر است. اربلی در مقدمه کتاب طریقش را به حمیری نوشته است.
أبي هاشم: اگر ابی هاشم را درک کرده باشد و طریق ایشان هم درست باشد، سند معتبر است. أبي هاشم جعفری، از نوه های جعفر طیار است. فوق العاده بزرگوار است، قضایای زیادی را از دو امام اخیر نقل می کند. نجاشی هم توثیق کرده است. 
أبي الحسن عليه السلام: امام هادی(ع) 
مشقوق: پاره . 
أبو يعقوب إسحاق بن محمد البصري: همانی اسحاق است که علاقه به کفتر داشته است.
محمد بن الحسن بن ميمون : در چاپ های جدید آمده محمد بن حسن شمون.
37. رجال الكشي 353 - أحمد بن علي قال حدثني اسحق قال حدثني إبراهيم بن الخضيب الأنباري قال كتب أبو عون الأبرش قرابة نجاح بن سلمة إلى أبي محمد عليه السلام ان الناس قد استوحشوا (استوهنوا - ئل) من شقك ثوبك على أبي الحسن عليه السلام فقال يا أحمق ما أنت وذاك قد شق موسى على هارون الخبر.
اسحق : همان اسحاق است، در روایات فوق چند سند است که به اسحاق برمی گردد. 
ابوعلی بغدادی
چون حضرت زیر نظر بودند، عده ای از شیعیان اموالشان را می آوردند به بغداد به «ابوعلی ابن راشد» می دادند که از علما و شخصیتی بزرگوار است. به او «ابوعلی بغدادی» هم گفته می شود. کارهای رجوع شیعه را از طرف امام هادی (ع) و امام عسگری (ع) را به ایشان واگذار می کردند. برخی از معاصرین نوشته اند که مرجعیت شیعه از کجا شروع شد؟ اولین مرجع شیعه همین ابوعلی بغدادی است که مرد فاضلی بوده است. پس از اینکه ابوعلی معروف شد، خلیفه دستور داد ایشان را با دو نفر دیگه در دجله غرق کردند و مرد فوق العاده ای است نمی دانم در آن زمان زنده بود یا خیر.
سامراء
دو امام متأخر ما در سامراء بوده اند. سامراء در زمان امام هادی (ع) درست شد. اوایل قرن 3 است؛ حدوداً سال 228 سامرا را تکمیل کردند. در بغداد بعد از اینکه برامکه قلع و قمع شدند مقدار زیادی ترکها نفوذ کردند و مشکلاتی برای پایتخت ایجاد کرند. لذا متوکل تصمیم گرفت پایتخت را به سامراء ببرد چون شهر تازه تأسیسی بود و زیبا بود به آن «سُر من رأی» گفتند یعنی هرکس ببیند شاد شود، اما بعد که خراب شد، گفتند: «سار من رأی» و سپس به «سامراء» تبدیل شد.
ایندو امام چون تحت نظر بودند، شیعیان حساب و کتاب را در بغداد انجام می دادند، ولی برای دیدن خود امام به سامراء می رفتند و چون حضرت تحت نظر بودند هفته ای یک بار می رفتند دستگاه خلافت اعلام حضور می کردند و شیعیان در این فرصت در دو طرف مسیر می ایستادند تا حرت را ملاقات کنند. در روایت آمده است: اگر ایستادید به ما اشاره نکنید چون مشکل ایجاد می کند. 
دلیل این قصه که چند نفر ناشناخته روایت فوق را نقل می کنند این است که حاضرین در آنجا از عوام شیعه بوده اند که در آن روز - دو یا سوم رجب- تصادفاً سامراء بودند. إسحاق محمد البصري افراد متفاوتی را ملاقات کرده ولی همه شیعه عادی بوده اند. 
در بررسی حدیث می بایست با سند برخورد فعال داشته باشید، نه اینکه بالاخره سندی هست مقابل ما و شروع به بررسی سند کنیم، بلکه می بایست شرایط آن را تصویر کرد و روایت را از فضای حقیقی خودش نگاه کرد. چنین شرایطی – درحدیث فوق- خودش سند ضعیف درست می کند؛ وقتی امام تحت نظر است و ممنوع الملاقات است و... حاضران به صورت تصادفی آنجا بودند. خیلی با عظمت و جلالت قدر حضرت را برداشتند. أبي هاشم جزو اجلاء است چون در خدمت ائمه (ع) بوده است. 
احتملا صدوق هم به همین دلیل، مطلب را به عنوان روایت نیاورده است. چرا که محدثین و بزرگان در صحنه نبوده اند اما مجموع نقل ها به مقداری است که انسان وثوق پیدا می کند که حضرت چنین کاری را انجام داده اند. 
38. اثبات الوصية 184 - حدثنا جماعة كل واحد منهم يحكى انه دخل الدار (اي دار أبي الحسن عليه السلام يوم وفاته) وقد اجتمع فيها جل بني هاشم من الطالبيين والعباسيين (والقواد وغيرهم - خ) واجتمع خلق من الشيعة ولم يكن ظهر عندهم امر أبي محمد عليه السلام ولا عرف خبره الا الثقات الذين نص أبو الحسن عليه السلام عندهم عليه فحكوا انهم كانوا في مصيبة وحيرة فهم في ذلك إذ خرج من الدار الداخلة خادم فصاح بخادم اخر يا رياش خذ هذه الرقعة وامض بها إلى دار أمير المؤمنين وادفعها إلى فلان وقل له هذه رقعة الحسن بن علي عليه السلام فأشرف الناس لذلك ثم فتح من صدر الرواق باب وخرج خادم اسود ثم خرج بعده أبو محمد عليه السلام حاسرا مكشوف الرأس مشقوق الثياب وعليه مبطنة ملحم بيضاء وكأن وجهه وجه أبيه عليه السلام لا يخطئ منه شيئا وكان في الدار أولاد المتوكل وبعضهم ولاة العهود فلم يبق أحد الا قام على رجله ووثب اليه أبو محمد الموفق فقصده أبو محمد فعانقه ثم قال له مرحبا بابن العم وجلس بين بابي الرواق والناس كلهم بين يديه وكانت الدار كالسوق بالأحاديث فلما خرج وجلس امسك الناس فما كنا نسمع شيئا الا العطسة والسعلة وخرجت جارية تندب ابا الحسن عليه السلام فقال أبو محمد عليه السلام ما ها هنا من يكفينا مؤنة هذه الجارية فبادر الشيعة إليها فدخلت الدار إلى أن قال وتكلمت الشيعة في شق ثيابه وقال بعضهم رأيتم أحدا من الأئمة عليهم السلام شق ثوبه في مثل هذه الحال فوقع إلى من قال ذلك يا أحمق ما يدريك ما هذا قد شق موسى على هارون.
اثبات الوصية: متعلق به طبری است. 
كل واحد منهم: موید مطلب فوق است که عده ای مردم عادی بوده اند لذا اسم نبرده است. حتی ممکن است بعضی سنی باشند نمی شناسیم. 
نص أبو الحسن عليه السلام عندهم: فکر نمی کنم درست باشد چون قبل از آن شناخته شده بود شاید عوام و متفرقات بودند. 
خذ هذه الرقعة وامض بها إلى دار أمير المؤمنين: چیزی شبیه گواهی فوت بوده است.
ملحم بيضاء: دو  امام آخر ما سفید بودند. 
أبو محمد : از دستگاه خلافت است.
39. كا 326 - أصول ج 1 - محمد بن يحيى وغيره عن سعد بن عبد الله عن جماعة من بني هاشم منهم الحسن الأفطس انهم حضروا يوم توفى محمد بن علي بن محمد باب أبي الحسن يعزونه وقد بسط له في صحن داره والناس جلوس حوله فقالوا قدرنا ان يكون حوله من آل أبي طالب وبني هاشم و قريش مئة وخمسون رجلا سوى مواليه وسائر الناس إذ نظر إلى الحسن بن علي عليه السلام قد جاء مشقوق الجيب حتى قام عن يمينه ونحن لا نعرف فنظر اليه أبو الحسن عليه السلام بعد ساعة يا بني أحدث الله عز وجل شكرا فقد أحدث فيك امرا فبكى الفتى وحمد الله واسترجع وقال الحمد لله رب العالمين وانا اسئل الله تمام نعمة لنا فيك وانا لله وانا اليه راجعون فسألنا عنه فقيل هذا الحسن ابنه وقدر ناله في ذلك الوقت عشرين سنة أو أرجح فيومئذ عرفناه وعلمنا انه قد أشار اليه بالإمامة وأقامه مقامه.
محمد بن علي بن محمد : محمد بن علی همان سید محمد است که قبر او در سامراء الان هم هست. ایشان خارج از سامراء است آمدند که بروند مدینه یا موصل که فوت می کنند و همان جا دفن می شود.
أبي الحسن: امام هادی (ع).  
قدرنا: حدس زدیم. اذا بلغ الماء قدر الکر: برخی لغویین گفته اند، قدر یعنی حدس، نه مقدار. یعنی: اذا بلغ الماء کرا حدساً. 
أحدث الله عز وجل شكرا فقد أحدث فيك امرا: تفسیر شده که تا حالا مردم فکر می کردند که برادر وصی است الان شمائید از لحاظ جهل مردم است. 
في ذلك الوقت عشرين سنة: فکر می کنم در زمان وفات سید محمد، حضرت عسگری (ع) کوچک تر بودند.
مقامه : با رفع میم : مقام ظاهری است ولی اگر معنوی باشد با فتح میم است.
در کتاب شرایع، در باب اموات آمده است (ص167، ج4): ولایجوز النقل الموتی بعد دفعهم و لا شق الثوب علی غیر الاب و الاخ
مستند این، همین روایات درباره قصه امام حسن عسگری (ع) است؛ که یکی در باره برادرشان (در کافی) و یکی پدرشان (در کتب اربعه در فقیه) آمده است. محقق حلی این روایت را هردو قبول کرده است. 
40. ج 2 - أحمد بن محمد بن داود القمي في نوادره قال روى محمد بن عيسى عن أخيه جعفر بن عيسى عن خالد بن سدير أخي حنان بن سدير قال سئلت ابا عبد الله عليه السلام عن رجل شق ثوبه على أبيه وعلى أمه أو على أخيه أو على قريب له فقال لا بأس بشق الجيوب قد شق موسى بن عمران على أخيه هارون ولا يشق الوالد على ولده ولا زوج على امرأته وتشق المرأة على زوجها وإذا شق زوج على امرأته أو والد على ولده فكفارته حنث يمين ولا صلاة لهما حتى يكفر أو يتوبا من ذلك وإذا خدشت المرأة ووجها أو جزت شعرها أو نتفته ففي جز الشعر عتق رقبة أو صيام شهرين متتابعين أو اطعام ستين مسكينا وفي الخدش إذا دميت وفي النتف كفارة حنث يمين ولا شئ في اللطم على الخدود سوى الاستغفار والتوبة وقد شققن الجيوب ولطمن الخدود الفاطميات على الحسين بن علي عليهما السلام وعلى مثله تلطم الخدود وتشق الجيوب.
روایت در التهذیب آمده است.
أحمد بن محمد بن داود القمي: در ترجمه او به کتاب قاموس مراجعه شود، بهتر از آقای خویی گفته است. آقای تستری فرمودند احتمالا «محمد» زیادی است و «احمد بن داود» صحیح است. تنها موردی که به این عنوان داریم یک روایت است و یکی رجال شیخ است. نجاشی هم «احمد بن داود» آورده و آقای خویی هم اشاره نکرده است که ممکن است همان باشد. صحیح همان «احمد بن داود» است. از مشایخ قم و شخصیت بزرگواری است از اصحاب مرحوم صدوق پدر (علی بن حسین) است.
في نوادره: در کتب اربعه تنها موردی است که اسم کتابش برده شده است.
رجال‏الطوسي ص :  413
5984 - 65 - أحمد بن محمد بن داود 
يكنى أبا الحسين يروي عن أبيه محمد بن أحمد بن داود القمي أخبرنا عنهما الحسين بن عبيد الله.
يروي عن أبيه: ظاهراً اشتباه شده، باید باشد: «یروی عنه ابنه». چون محمد بن أحمد بن داود از اجلا است کتاب مزار داشته است. [و این أحمد بن داود، پدر اوست.] بنابراین «یروی عنه ابنه» صحیح است یعنی محمد بن احمد از او نقل می کند. 
الحسين بن عبيد الله: ابن غضائری پدر است. عنهما هم غلط است. 
بعدی را آقای خویی از کتاب تهذیب آورده است، احتیاط کرده جداگانه اورده است:
معجم‏رجال‏الحديث ج : 2  ص :  272 
861 - أحمد بن محمد بن رباح: 
روى: عن محمد بن يزيد بن المتوكل، و روى عنه: حميد بن زياد. 
 التهذيب: الجزء 6، باب فضل زيارته [ أبو عبد الله الحسين بن علي‏] ع، الحديث 106.
صحیح، اتحاد ایندو است، که همان احمد بن محمد بن داود قمی است. 
در کتاب شیخ طوسی کم دیده ایم که اسم مصدر را بنویسد. 
مرحوم نجاشی در احمد بن داود نوشته له کتاب ولی طریق را ذکر نکرده است.  
رجال‏النجاشي ص :  95 
235 - أحمد بن داود بن علي القمي 
أخو شيخنا الفقيه القمي كان ثقة ثقة كثير الحديث صحب أبا الحسن علي بن الحسين بن بابويه و له كتاب نوادر.
خیلی عجیب است، نشان می دهد که طریق به ایشان نداشته است. 
اما طریق شیخ، ابن غضائری است:
فهرست‏الطوسي ص :  70
87 - أحمد بن داود بن علي 
أبو الحسين القمي كان ثقة كثير الحديث و صحب علي بن الحسين بن بابويه. و له كتاب النوادر كثير الفوائد. أخبرنا به الحسين بن عبيد الله عن أبي الحسن محمد بن أحمد بن داود عن أبيه.
 درحالیکه نجاشی با ابن غضائری خیلی نزدیک تر است. شیخ ابن غضائری را حدود سه سال درک کرده است ولی نجاشی از بچگی منزل آنها می رفته و با پسرش حسین رفیق و هم درس بوده است. نمی فهمیم که چرا از طریق ابن غضائری نقل نمی کند؟ عبارت را غلط می دیده یا...

ادامه روایات نائحه/ ادامه بحث جلسه گذشته
تأخیر در ورود به کلاس ...
40. ج 2 - أحمد بن محمد بن داود القمي في نوادره قال روى محمد بن عيسى عن أخيه جعفر بن عيسى عن خالد بن سدير أخي حنان بن سدير قال سئلت ابا عبد الله عليه السلام عن رجل شق ثوبه على أبيه وعلى أمه أو على أخيه أو على قريب له فقال لا بأس بشق الجيوب قد شق موسى بن عمران على أخيه هارون ولا يشق الوالد على ولده ولا زوج على امرأته وتشق المرأة على زوجها وإذا شق زوج على امرأته أو والد على ولده فكفارته حنث يمين ولا صلاة لهما حتى يكفر أو يتوبا من ذلك وإذا خدشت المرأة ووجها أو جزت شعرها أو نتفته ففي جز الشعر عتق رقبة أو صيام شهرين متتابعين أو اطعام ستين مسكينا وفي الخدش إذا دميت وفي النتف كفارة حنث يمين ولا شئ في اللطم على الخدود سوى الاستغفار والتوبة وقد شققن الجيوب ولطمن الخدود الفاطميات على الحسين بن علي عليهما السلام وعلى مثله تلطم الخدود وتشق الجيوب.
أحمد بن محمد بن داود
تحلیل ما این است: 
در اجازات اصحاب «احمد بن داود» بوده از طریق ابن غضائری پدر که شیخ هم در فهرست آورده ولی به احتمال قوی خود کتاب «نوادر» هم در بغداد بوده همچنانکه کتاب «مزار» هم موجود بوده است. به احتمال قوی روی کتاب «نوادر» اسم مولف اینگونه بوده: أحمد بن محمد بن داود، که در تهذیب یک مورد از این کتاب آمده است. شیخ طوسی ظاهرا احتیاط کرده همان اسمی که روی کتاب بوده را ذکر کرده است. درحالیکه اجازه ای که از ابن غضائری داشته «احمد بن داود» بوده است.
در حقیقت شیخ دو واقعیت را می خواسته حکایت کند؛ یکی اجازه عام ابن غضائری که «احمد بن داود» بوده و دیگری خصوص این کتابی که موجود بوده است و پشت آن آمده: أحمد بن محمد بن داود. 
سرّ اینکه مرحوم نجاشی طریق خود را ننوشته این بوده که اجازه با اسم روی کتاب متفاوت بوده است. اجازه به صورت عام بوده است مثلاً به دویست تا کتاب است.
بنابراین این تفاوت، خطا و اشتباه شیخ نیست بلکه یکی از کارهای مهم او این است که تصحیح نمی کند و این نشان از دقت شیخ طوسی است. این ما هستیم که می گوییم در أحمد بن محمد بن داود، «محمد» زیادی است. شیخ نمی خواسته اجتهاد کند. 
بنابراین ظاهراً اینگونه بوده که در اجازه عام: احمد بن داوود و در روی کتاب: أحمد بن محمد بن داود بوده است، لذا در رجال به اسم احمد بن داود و در فهرست به نام أحمد بن محمد بن داود آورده است. در کل تهذیب و استبصار هم همین یک مورد را ذکر کرده است و بیست مورد هم از مزار - که متعلق به پسرش است- آورده است. نجاشی هم تحیر پیدا کرده است، لذا احتیاط کرده و نیاورده است. اگر این ظن ما درست باشد این نهایت دقت شیخ است. 
از مجموعه شواهد بدست می آید که آنچه در اجازات بوده درست است یعنی «احمد بن داوود»، هرچند احتمال هردو هست.
محمد بن عیسی
قال روى محمد بن عيسى: نمی گوید: حدثنی، چون اینکه أحمد بن محمد بن داود از او مستقیم نقل کند مشکل است. محمد بن عيسى مصاحب ابن بابویه پدر است که در رتبه کلینی است و وفات آنها یکی است، عادتاً أحمد بن محمد بن داود باید یک یا نیم طبقه بعد از کلینی باشد که از او نقل کند، اما مرحوم کلینی از طریق علی بن ابراهیم از محمد بن عيسى نقل می کند و اینکه أحمد بن محمد بن داود بخواهد مستقیم از او نقل کند مشکل است. لذا گفته است: «روی» و نگفته: «حدثنی». نمی دانیم از کدام اثرش دیده است دقیقاً.
این روایت به نحود وجاده است و مابین ایندو فاصله طبقاتی وجود دارد. روایاتی که برای أحمد بن محمد بن داود است انحصاراً شیخ طوسی آورده است و راه دیگری به آن نداریم. 
محمد بن عيسى محل کلام است عده ای ایشان را تضعیف کرده اند ولی جای تضعیف ندارد، ثقه و بزگوار است. ولی مشکلی دارد که نمی شود انکار کرد و آن مشکلی است که مرحوم ابن الولید مطرح کرده است که: اسناد او منقطع است؛ البته آنچه ما از عبارت ابن الولید می فهیم غیر آنچیزی است که دیگران گفته اند؛ دیگران گفته اند: گاهی اوقات محمد بن عيسى از کسانی نقل می کند که طبقه اش به آنها نمی خورد لذا باید به نحود وجاده باشد. ما روایاتی داریم که عادتاً بعید است محمد بن عيسى از او مستقیم نقل کند. خیلی بعید است که یاسین الضریر را درک کرده است چون یاسین الضریر امام صادق (ع) را درک کرده است، یاسین الضریر از حریز نقل می کند و او زمان امام صادق (ع) شهید شده است.
رجال‏النجاشي ص :  333 
896 - محمد بن عيسى بن عبيد 
بن يقطين بن موسى مولى أسد بن خزيمة أبو جعفر جليل في (من) أصحابنا ثقة عين كثير الرواية حسن التصانيف روى عن أبي جعفر الثاني عليه السلام مكاتبة و مشافهة. و ذكر أبو جعفر بن بابويه عن ابن الوليد أنه قال: ما تفرد به محمد بن عيسى من كتب يونس و حديثه لا يعتمد عليه. و رأيت أصحابنا ينكرون هذا القول و يقولون: من مثل أبي جعفر محمد بن عيسى سكن بغداد...
اولین کسی که از کلام ابن الولید، تضعیف محمد بن عيسى را فهمیده است شیخ طوسی است لکن نجاشی از ابن نوح نقل می کند که او تضعیف نفهمیده است.  (شیخ، ابن نوح را درک نکرده است زیرا هنگامیکه شیخ بغداد رفته است، ابن نوح به بصره رفته بود. لذا هر سندی که در آن ابن نوح باشد منحصر و منفرد نجاشی است. قول به رویت خدا هم به او منتسب شده، احتمالاً روایاتی از عامه را نقل کرده است.). هرچند شیخ طوسی و اصحاب دیگر اینگونه (تضعیف) فهمیده اند ولی ابن نوح تضعیف نفهمیده است. ما معتقدیم ابن نوح می گوید: چرا اشکال می کنید که اسناد منقطع است؟ «فلا أدري ما رابه فيه لأنه كان على ظاهر العدالة و الثقة» چرا ریب و تردید دارد؟ چون گفت به اسناد منقطع؟! ابن الولید می گوید: ایشان بعید است یاسین الضریر را درک کرده باشد و عادتاً می شود تدلیس یا وجاده. مرحوم ابن روح می گوید که شما که قبول دارید محمد بن عيسى فرد بزرگواری است وقتی می گوید: عن یاسین یعنی درک کرده است. «عن» ظاهر در اتصال است، نباید تردید کرد. مثلاً بگویید محمد بن عيسى یکساله بود و به احترام خاندانش به او اجازه داده اند، چون شبیه این داریم که به فرد یکساله اجازه داده باشند. 
بنابراین مشکلی که این سند دارد این است که گفته می شود: أحمد بن محمد بن داود القمي، محمد بن عيسى را درک نکرده است و به نحو وجاده است. 
اینها نوه های یقطین است که از بزرگترین دعات بنی عباس بوده اند، کسانی که در تأسیس بنی عباس نقش داشته، به خراسان رفته و در جنگ های ابومسلم شرکت کرده اند. بچه های متعددی دارد؛ «علی بن یقطین» که معروف است. «عبید بن یقطین» که جد محمد بن عيسى است و «یعقوب بن یقطین». از این بچه ها عده ای شیعه اند. «علی بن یقطین»  که مسلم است و عبید هم احتمالا شیعه است. «علی بن یقطین» که وزیر بوده است، پسر دیگرش هم «عبید بن یقطین» است، یک نوه دارد که همین است: محمد بن عيسى است.
جعفر بن عیسی
عن أخيه جعفر بن عيسى : به لحاظ اجتماعی خاندان معروفی بوده اند. از خود جعفر بن عيسى اطلاعات روشنی نداریم می دانیم برادرش .. چند روایت در کشی است نشان می دهد شخصیت اجتماعی است، مورد نظر امام بوده است. شخصیتی عقل گرا در کلام بوده است و حضرت هم خیلی به او عنایت نشان می دهد. اگر آن چند روایت را قبول کنیم یک شخصیت علمی عقلانی - و نه حدیثی مثل محمد- داشته است. مورد اعتنا بوده و خیلی هم متعبد به شریعت بوده است. 
علی ای حال این سند، یک اشکال در اتصال به محمد بن عیسی دارد، جعفر بن عیسی هم توثیق روشنی ندارد. جعفر را درست نمی شناسیم ولی احتمال دارد که محمد بن عیسی به یک واسطه از اصحاب امام صادق(ع) نقل کند.
خالد بن سدیر
خالد بن سدير أخي حنان بن سدير: ظاهراً انقطاع ندارد. درباره او توثیق نداریم لکن مشکل عجیبی داریم: 
در کتاب نجاشی مواردی داریم که اسم طرف را می برد ولی هیچی نمی گوید. این مسأله در اواخر کتاب نجاشی بیشتر است. درباره خالد بن سدير نیز اینگونه است، هیچی نمی گوید فقط اسم می برد. احتمال های مختلفی داده شده، مرحوم آقای تستری می گوید گذاشته تکمیل کند. اما حدس ما این است که در بغداد در آن زمان «خالد بن عبدالله بن سدیر» مطرح بوده است و شیخ طوسی اسم آن را دارد. نجاشی «خالد بن عبدالله» ندارد. شیخ از صدوق نقل می کند که به نظرم او هم از ابن الولید، می گوید این کتاب موضوع (جعلی) است. فکر می کنم مرحوم نجاشی گذاشته بررسی کند. در اسانید دیده خالد بن سدير است، اما در فهرست دیده (از صدوق) «خالد بن عبدالله» آمده است. نجاشی گذاشته بررسی کند که ایندو یکی هستند یا دوتا اند. واقعا این کتاب برای خالد بن سدير است؟ یا کتاب موضوعی است که به خالد بن  عبدالله نسبت داده شده است؟
شیعه و سنی در مساله وضع و کذب، خیلی حساس اند و به هرکسی به راحتی نمی گویند: وضاع یا بگویند این حدیث ساختگی است. لذا افرادی که متهم به وضع هستند را جدا کرده اند. مجموعه افرادی که متهم به وضع هستند در کتابی در اهل سنت جمع شده ا ست. در رجال شیخ و رجال نجاشی، اتهام به کذب و وضع کم است، فقط در کتاب ابن غضائری زیاد آمده است.
فکر می کنم مرحوم نجاشی نظر مبارکش این بوده که این کتاب را بررسی کند، احتمالا به نتیجه واضحی نرسیده است. 
بنابراین مصدر روایت: اولاً انفراد شیخ است، ثانیاً احمد بن داود انقطاع دارد. ثالثاً خالد بن سدیر هم وضع روشنی ندارد.

صاحب شرایع وقتی عنوان باب را اینگونه می آورد: «ولایجوز النقل الموتی بعد دفعهم و لا شق الثوب علی غیر الاب و الاخ» به این معنا است که این روایت را قبول نکرده است چرا که در این روایت برای غیر ایندو هم جایز دانسته است:
سئلت ابا عبد الله عليه السلام عن رجل شق ثوبه على أبيه وعلى أمه أو على أخيه أو على قريب له فقال لا بأس بشق الجيوب
لکن عرض خواهیم کرد اثبات این حرف صاحب شرایع مشکل است.
سابقاً گفته ام: کتابی است به نام النقض که مرحوم آقای ارموی نقل کرده اند. یک وهابی به نام علیه شیعه کتابی می نویسد به اسم «بعض فضایح الروافض» سال های 500 و 600 عیناً اشکالاتی است که وهابی ها الان به شیعه وارد می کنند. نحوه اشکالاتی که به شیعه دارد جالب است. عبدالجلیل قزوینی تقریباً متن این کتاب را آورده و رد می کند، انصافاً مرد فوق العاده ای است. برای آشنایی با وضعیت شیعه و شیعیان، شهرهای شیعه و.. فوق العاده نافع است. نام کتاب «بعض مثالب النواصب» است که اختصاراً به آن «النقض» می گویند. 
در آن کتاب یکی از حملاتش به شیعه کارهایی است برای عزاداری سیدالشهدا (ع) است. مرحوم ملامحمد عبدالجلیل رازی اسماء عده ای از علمای اهل سنت را می آورد که اینها در روز عاشورا در عزاداری سیدالشهدا (ع) گریبان چاک کرده اند. بعضی شافعی و بعضی هم حنفی هستند که با تعبیر «امام» می آورد، گویا از علمای آنها بوده اند. 
لا بأس بشق الجيوب مطلق است و مرحوم صاحب الشرایع به این اطلاق عمل نکرده است. این مطلب که منحصر به اخ و اب باشد اینگونه نیست. 
قد شق موسى بن عمران على أخيه هارون: این عبارت را سابقاً از امام عسگری (ع) خوانده بودیم ولی در اینجا می فهمیم اصلش برای امام صادق(ع) است. 
ولا يشق الوالد على ولده ولا زوج على امرأته: مرحوم شیخ طوسی در باب کفارات آورده است. 
وقد شققن الجيوب ولطمن الخدود الفاطميات على الحسين بن علي عليهما السلام وعلى مثله تلطم الخدود وتشق الجيوب: معلوم می شود که قصه حضرت سیدالشهدا (ع) استثنا شده است.


نائحه / متن جواهر الکلام
گفته شد که در کتب فقهی و روایات، بعد از احکام دفن و کفن، جمله ای از احکام را متعرض شده اند برای اموات که یکی از آنها بحث عزاداری و نوحه است. مرحوم صاحب الشرایع آورده است: «ولایجوز النقل الموتی بعد دفعهم و لا شق الثوب علی غیر الاب و الاخ» که از روایت امام عسگری(ع) گرفته اند. در کتاب شرایع باقی انواع را متعرض نشده است مثل بکاء، عویل، ندبه، شق الجیوب، لطم الخد و.. که در جامعه به عنوان اظهار ناراحتی به کار می آید.
مرحوم صاحب جواهر ملتفت شده اند که بحث ایشان ناقص است و آورده اند: ثم إنه لا ريب في جواز البكاء على الميت. یعنی در جواهر استدراک کرده اند و باقی عناوین را ذکر کرده اند. خصوصاً در روایات ما عده ای از عناوین در باب میت نقل شده است، تعجب است که مرحوم صاحب شرایع نیاورده اند. 
جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج‌4، ص: 365‌
[في جواز البكاء على الميت]
ثم إنه لا ريب في جواز البكاء على الميت نصا  و فتوى للأصل، و الأخبار التي لا تقصر عن التواتر معنى من بكاء النبي (صلى الله عليه و آله) على حمزة و إبراهيم (عليه السلام) و غيرهما و فاطمة (عليها السلام) على أبيها و أختها و علي بن الحسين (عليهما السلام) على أبيه حتى عدّ هو و فاطمة (عليهما السلام) من البكائين الأربعة، إلى غير ذلك مما لا حاجة لنا بذكره، بل ربما يظهر من بعض الأخبار استحبابه عند اشتداد الوجد (حرف ایشان در تأویل حرف بدی نیست، مخصوصاً در جریانی که قصه را از هل سنت خواندیم که عمر منع کرده و سعد بن ابی وقاص به پیامبر(ص) گفت شما چرا گریه می کنید؟! تأویل یعنی مقصود از «مکروه» اقل ثواباً است یا بکاء غیر متعارف مناسب جاهلیت جایز نیست. ما افاده که استحباب هم می شود برداشت کرد، بد نیست. )، و‌ قول الصادق (عليه السلام) في حسن معاوية بن وهب  المروي عن أمالي الحسن بن محمد الطوسي: «كل الجزع و البكاء مكروه ما خلا الجزع و البكاء لقتل الحسين (عليه السلام)» محمول على ضرب من التأويل، و أما ما‌ روي- من «أن الميت يعذب ببكاء أهله»
(این روایت عامه را در فقه نداریم. روایتی است که عبدالله بن عمر نقل کرده ان المیت لیعذب .. عایشه هم نقل کرده که این اشتباه است ، ما معتقدیم اصولاً روایتی را که ما نداریم احتیاجی به بحث ندارد.) 
فمع الطعن فيها بالعامية كما عن عائشة أولا، و بوهم الراوي و اشتباهه ثانيا، و قصورها عن معارضة غيرها من وجوه عديدة ثالثا، و منافاتها للعقل و النقل على أن لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى رابعا، إلى غير ذلك- فقد أجاد في الذكرى في الكلام عليها، فلاحظ، و كذا بعض الأخبار الدالة بظاهرها على النهي عن البكاء فلتحمل على المشتمل على علو الصوت و الشق و اللطم أو المتضمن للجزع و عدم الرضا بقضاء الله تعالى أو غير ذلك، كما في الأخبار إشارة إليه حيث اعترض على النبي (صلى الله عليه وآله) في بكائه على إبراهيم بأنك قد نهيت عن البكاء، فتأمل جيدا. 
(تا اینجا مربوط به بکاء بود از اینجا به بعد عنوان نوح است.)
و لعله من جواز البكاء يستفاد جواز النوح عليه أيضا (نوح غیر از بکاء  است، نوح یعنی شعر بخواند و .. با ناله و آه) لملازمته له غالبا، مضافا إلى الأخبار المستفيضة حد الاستفاضة المعمول بها في المشهور بين أصحابنا، بل في المنتهى الإجماع على جوازه إذا كان بحق (حرف دروغ نباشد)، كالإجماع على حرمته إذا كان بباطل، (اجماع را یک دلیل تعبدی می گیرند. اجماع را ریشه یابی کردیم؛ قید حق و باطل در روایات نیامده است. قدیمی ترین کتابی که روایات را به فتوا تبدیل کرده است، کتاب فقه الرضا (ع) است و اولین کسی که عنوان «نوح بالباطل» را آورده اوست و این بین اصحاب جا افتاد. حرف خوبی هم هست که اینگونه بین روایات جمع کرد. در مکاسب شیخ هم آمده است. هنر ما این بود که بگوییم این اجماع تعبدی نیست بلکه فهمی بوده است از مرحله تبدیل نصوص به فتاوا بدست آمده است، که حرف خوبی هم هست. ما هم این جمع را می فهمیم لذا نیازی به تعبد نیست. اشکال مرحوم صاحب جواهر این است که ریشه یابی نمی کنند و تعبدی قبول می کنند. ) 
و‌ روي «5» «أن فاطمة (عليها السلام) ناحت على أبيها، فقالت:
يا أبتاه من ربه ما أدناه، يا أبتاه إلى جبرئيل أنعاه، 
يا أبتاه أجاب ربا دعاه
كما‌ روي عن علي (عليه السلام) «أنه أخذت قبضة من تراب قبر النبي (صلى الله عليه و آله) فوضعتها على عينها ثم قالت:
ما ذا على المشم (در کتاب مغنی ابن قدامه مشتم آورده) تربة أحمد أن لا يشم مدى الزمان غواليا 
صبت علي مصائب لو أنها صبت على الأيام صرن لياليا 
و‌
(ممکن است این را عنوان سوم قرار دهیم، بین «ندبه» و «نوحه» می توان فرق گذاشت، در «نوحه» بیشتر صفات میت را می گفتند ولی در «ندبه» بیشتر حالت خود را می گوید.)
روي «إن أم سلمة ندبت ابن عمها المغيرة (ولید بن مغیره) بين يدي رسول الله (صلى الله عليه و آله) بعد أن استأذنت منه للمضي إلى أهله، لأنهم أقاموا مناحة، و قالت:
أنعى الوليد بن الوليد أبا الوليد فتى العشيرة 
حامي الحقيقة ماجدا يسمو إلى طلب الوتيرة 
قد كان غيثا في السنين و جعفرا غدقا و ميرة 
فلم ينكر عليها»
و عن‌ الصادق (عليه السلام) في الصحيح أنه «قال أبي: يا جعفر أوقف لي من مالي كذا و كذا لنوادب تندبني عشر سنين بمنى أيام منى» و قد يستفاد منه استحباب ذلك إذا كان المندوب ذا صفات تستحق النشر ليقتدى بها.
و‌ عن النبي (صلى الله عليه و آله) «لما انصرف من وقعة أحد إلى المدينة سمع من كل دار قتل من أهلها قتيل نوحا، و لم يسمع من دار عمه حمزة، فقال (صلى الله عليه و آله): لكن حمزة لا بواكي له فالى أهل المدينة أن لا ينوحوا على ميت و لا يبكوه حتى يبدأوا بحمزة و ينوحوا عليه و يبكوا، فهم إلى اليوم على ذلك»
إلى غير ذلك من الأخبار الكثيرة الصريحة في المطلوب، (متن جواهر مقداری صعوبت غیر طبیعی دارد. از اینجا به بعد وارد ادله نفی می شود ولی تفکیک نکرده و عنوان نمی زند) و هي و إن كانت هناك أخبار في مقابلها تدل على خلافها، بل الشيخ (در مبسوط) و ابن حمزة في المحكي عنه عملا بمضمونها من عدم الجواز (شیخ فتوا داده  است)، مدعيا الأول منهما الإجماع (احتمال دادیم که شیخ متأثر از کلمات عامه بوده است. کتاب خلاف و مبسوط او فتوای اهل سنت را آورده است.)، لكنها مع ضعفها و عدم صراحتها محتملة للتقية (احتمال تقیه را بیشتر می دهیم، با وضعی که عمر کسانیکه گریه می کرده اند را شلاق می زد، زن ها را از خانه ابوبکر بیرون کرد و یکی یکی شلاق زد، انصافاً محیط بدی درست کرده بودند حتی جلوی رسول الله (ص) به زن و بچه او شلاق می زند! و این منتهای وقاحت است.)، و للنوح بالباطل المشتمل على لطم الوجه و الضرب و قول الهجر و نحو ذلك، كما يفهم من بعضها (ممکن است مجموع یک هیئت مرکب بوده که جلوی آن گرفته شده است)،
و يقتضيه قواعد الإطلاق و التقييد، بل يحتمل تنزيل كلامهما عليه أيضا (تفکری بوده است میان اصحاب ما - که اجمالاً هم بد نیست – که به کلمات اصحاب توجه کنند. برخی مثل آقای خویی توجهی به کلمات اصحاب نمی کنند ولی در مقابل برخی مثل صاحب جواهر سعی می کردند علاوه بر روایت، کلمات اصحاب را هم توجیه کنند!. در اینجا کلمات شیخ را توجیه می کند، اگر آقای خویی بودند براحتی کنار می گذاشتند.)، و يرشد إليه دعوى الإجماع منه (عرض کردیم که اجماع دلیل نیست، شیخ کتاب خلاف و مبسطو را از اهل سنت گرفته است. مبسوط متن کتابی از فقه شافعی بوده است که صاحب آن را پیدا نکردیم. احتمالا مطلب را از آنها آورده ولی حاشیه نزده است، یا از قلمش افتاده یا توجه نکرده است یا... دعوای اجماع برداشتی بوده که صد سال قبل از شیخ صدوق در فقه الرضا آمده است.)، لما عرفت من أن ما نحن فيه مظنة الإجماع لا العكس (اجماع تعبدی نیست)، و بذلك يظهر أنه لا بأس بأجر النائحة نوحا محللا كما دلت عليه بعض الأخبار و تقتضيه الأصول (اصاله الاباحه و..) و القواعد (هر عملی که محلل بود که اخذ اجرت آن اشکال ندارد و عامل آن هم قصد مجانیت نداشته باشد. قاعده «احترام عمل مسلم» جاری می شود، اگر قصد نکند می تواند مطالبه اجرت کند. البته نیازمند قرارداد است قبل از عمل با کارفرما)، و يأتي الكلام فيه في المكاسب إن شاء الله، لكن يكره النوح بالليل ل‍خبر خديجة بنت علي بن الحسين بن علي أمير المؤمنين (عليهم السلام) قالت: «سمعت محمد بن علي (عليهما السلام) يقول إنما تحتاج المرأة في المأتم إلى النوح لتسيل دمعتها، و لا ينبغي لها أن تقول هجرا، فإذا جاء الليل فلا تؤذي الملائكة»
(از اینجا وارد عنوان لطم و خدش و جز الشعر می شود:)
نعم لا يجوز اللطم و الخدش و جز الشعر (در کندن مو اگر مو را بکند به نحوی که چیزی نماند: «حلق» گویند. اگر چیزی بماند مختصر: «جز» گویند. اگر بکشند «نتف» گویند. در مسائل حج هست که اگرمو را با ماشین بزند حکم حلق دارد ولی فکر نمی کنم، آنچه از لغت ثابت می شود زدن مو از ریشه «حلق» است. اگر مو قیچی شود حلق نمی گویند.) إجماعا حكاه في المبسوط، و لما فيه من السخط لقضاء الله تعالى، و‌
خبر خالد بن سدير عن الصادق (عليه السلام) «لا شي‌ء في لطم الخدود سوى الاستغفار و التوبة»
(همانطور که گذشت نه خود خالد بن سدیر وضع روشنی دارد و نه احمد بن داود، محمد بن عیسی را درک کرده و سند ارسال دارد. جعفر بن عیسی هم وضعش روشن نیست و اثبات وثاقت مصطح برای او مشکل دارد.)
بل في الأخيرين الكفارة (عروه هم این بحث را در بحث کفاره آورده لکن عرض کردیم دلیل کفاره فقط همین روایت خالد بن سدیر است مضافاً به انفراد شیخ طوسی و عدم پذیرش اصحاب و عدم انعکاس در فتاوی اصحاب) كما يأتي في محله إن شاء الله.
[في عدم جواز شق الثوب على غير الأب و الأخ]
و لا شق الثوب على غير الأب و الأخ كما في الوسيلة و المنتهى و الإرشاد، و نسبه في المبسوط إلى الرواية، و في ظاهر المدارك نسبته إلى الأصحاب، و قضية هذا الإطلاق عدم الفرق فيه بين الرجل و المرأة، لكنه قد يشعر (چقدر به کلام علامه اهتمام دارد! بین ایشان و آقای خویی چقدر تفاوت است، این افراط و تفریط است.) اقتصار العلامة في القواعد على الأول كما عن الشيخين بجوازه للمرأة، بل على جميع الأقارب، و عنه في النهاية (ظاهرا نهایه علامه نه شیخ) التصريح به، و مال إليه في المدارك و كذا الذكرى، كما عن المحقق الثاني في فوائد الكتاب اختياره.
و كيف كان فلا أعرف خلافا معتدا به في حرمته بالنسبة للرجل في غير الأب و الأخ، بل في المحكي عن مجمع البرهان دعوى الإجماع عليه كظاهر غيره، (صاحب جواهر فتاوا را غیر منظم می آورد. برای تدوین این کتاب بهترین کار این است که عین عباراتی که از دیگران نقل می کند بیاید. 
نقل اقوال فقها
در دنیای شیعه از زمان علامه به اقوال اعتناء کردیم، ایشان متون دیگران را آورده است و کار علمی هم هست. لکن مشکلی که علامه دارد اینکه اختصار زیاد دارد. علامه عبارات را تلخیص می کند و در چاپ فعلی هم بیان نشده است که تفکیک کنند و معلوم شود که علامه چقدر تصرف کرده است، تصرف ایشان به این است که کامل نقل نکرده است. تلخیص ایشان نسبت به برخی کتب مثل مبسوط و.. مشکل نیست چون اصل آن در دسترس است و مراجعه می کنیم، ولی از کتاب ابن جنید و ابن عقیل که نقل می کند، هیچ راهی به آن نداریم و این منحصرا از کتاب علامه به ما رسیده است و نمی دانیم که آنجا هم همین کار را کرده است یا نه؟ خیلی از عبارات ایشان از ابن جنید مغلق است که احتمالاً به همین باز می گردد. 
پس از او رسمی ترین قدمی که در این مسیر برداشته شده «مفتاح الکرامه» است. او برای نقل اقوال در آنجا مضمون را نقل می کند. نقل شده که وقتی می نشسته است 50 کتاب را دور خود جمع می کرده است. خود صاحب جواهر از کتاب مفتاح الکرامه خیلی استفاده کرده است. عده ای اشکال کرده اند که به مفتاح که مراجعه می کنیم این مطلب فهم نمی شود. کار جدید در جواهر این است که اصل عبارات آن در حاشیه آورده شود. 
بنابراین تجربه اول، علامه است که این مشکل را دارد. دومین کتاب رسمی ما «مفتاح الکرامه» است که به جواهر هم منتقل شده است، در کتابهای بعدی از ایشان نقل کرده اند: کما فی المفتاح و.. ) 


نائحه / ادامه متن جواهر
جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج‌4، ص: 370‌
سوى ما يحكى عن كفارات الجامع (جامع الشرایع یحیی بن سعید) «لا بأس بشق الإنسان ثوبه لموت أخيه و والديه و قريبه، و المرأة لموت زوجها» لكنه ضعيف محجوج بما عرفت من الإجماع المحكي صريحا و ظاهرا الذي قد يشهد له التتبع المؤيد بكونه إتلافا للمال و تضييعا له (در خود مدارک دارد که ثابت نیست که اتلاف مال به این مقدار حرام باشد.) و منافيا للصبر و الرضا بقضاء الله تعالى، و بالمرسلة المروية في المبسوط (در مبسوط دارد که جواز خرق الثوب للاب و الاخ) المنجبرة به و بغيره مما ستسمعه إن شاء الله في المرأة، و بالمعلوم من وصايا النبي (صلى الله عليه و آله) و الأئمة (عليهم السلام) عند الموت و نهيهم «1» عن الشق عليهم و الخمش.
فلا وجه حينئذ للتمسك بالأصل (اصاله البرائه) بعد انقطاعه بما عرفت (اصل برائت باوجود روایات به آن رجوع نمی شود. لذا مراد از انقطاع، انقطاع از اصل است. با وجود اماره جای رجوع به اصل نیست)، ك‍‌خبر (یعنی لا مجال لتمسک بالاصل کما لامجال لتمسک بالخبر خالد بن سدیر. مثال برای عدم تمسک است. احتمال می دهم چون متعارف بوده که کتاب های علمی سخت نوشته شود، اینگونه نوشته شده، چرا که ایشان عرب است.) خالد بن سدير عن الصادق (عليه السلام) بعد أن سأله عن رجل شق ثوبه على أبيه أو على أمه أو على أخيه أو على قريب له «لا بأس بشق الجيوب، قد شق موسى على أخيه هارون، و لا يشق الوالد على ولده، و لا زوج على امرأته، و تشق المرأة على زوجها، و إذا شق زوج على امرأته أو والد على ولده فكفارته حنث يمين، و لا صلاة لهما حتى يكفرا أو يتوبا من ذلك- إلى أن قال بعد ذكر الكفارة على الجز و الخدش-: و لا شي‌ء في اللطم على الخدود سوى الاستغفار و التوبة، و لقد شققن الجيوب و لطمن الخدود الفاطميات على الحسين بن علي (عليهما السلام)، و على مثله تلطم الخدود و تشق الجيوب»
إذ هو و إن أطلق فيه نفي البأس أولا لكن المراد منه بقرينة ما بعده- مع الطعن في سنده و لا جابر- (روایت منفردا در تهذیب آمده، در فتاوای اصحاب هم نیامده حتی در مثل شرایع) أنه لا بأس به في الجملة، فلذا كان الاستدلال به عليه من حيث تضمنه النهي عن شق الوالد على الولد متمما بعدم القول بالفصل أولى من العكس.
و كذا ما عساه يستدل له به أيضا من‌ خبر الحسن الصيقل «لا ينبغي الصياح على الميت، و لا شق الثياب» (این حدیث در کافی موجود است. امثال صاحب مدارک و شهید ثانی روایات را از وسایل نگرفته اند آن زمان وسایل نبوده است!)
من حيث ظهور «لا ينبغي» في الكراهة (مرحوم صاحب مدارک نقل کرده است.) لوجوب إرادة الحرمة (کلام صاحب جواهر است. وجوب یعنی لزوم و باید) منه (از این خبر) هنا بقرينة ما عرفت إن لم نقل بظهورها فيها بنفسها (ظهور کراهت. حرف خوبی است انصاف این است که بعید نیست شواهد نشان دهد «لاینبغی» اساساً ظاهر در حرمت است. این یک اصطلاح فقهی بوده در قرن دوم اگر فقیه حرمت را از مجموعه کتاب و سنت استفاده کرده بود می گفته اند: «لاینبغی» یا «یکره». یا اگر حرمت ثابت بود از سنت است نه از کتاب. در مقابل «حرام» یعنی در کتاب. با گفتن «لاینبغی» فقیه می فهمید خیلی نباید مناقشه کند چون از جمیع ادله بدست آمده است ولی «حرام» باید مستند را ذکر کند و قابل منقاشه است. در روایات هم آمده است: «انما الحرام ما حرمه الله فی کتابه». )، بل قيل إنها شائعة في الأخبار بذلك، (کان علی یکره الربا .. برخی تمسک کرده اند که یکره یعنی حرام. این هم همین است که اگر از مجموع شواهد استفاده می کردند تعبیر به «یکره» می کردند. ائمه (ع) هم اینگونه به کار می برده اند. در اینجا هم ظهور در حرمت دارد حرمت از سنت ولی چون معارض دارد رفع ید می کنیم.) مضافا إلى ما في الحدائق من أن الظاهر من الأخبار و كلام الأصحاب حرمة الصراخ، و إنما الجائز النوح بالصوت المعتدل، فيجب حينئذ إرادة الحرمة منها بالنسبة إليه، فيتبعه الشق، و إلا لزم استعمال اللفظ في حقيقته و مجازه أو المشترك في معنييه (هردو حقیقت است.) أو غيرهما (یا صریح و کنایه)، مما هو موقوف على القرينة 
استعمال لفظ در اکثر من معنا واحد
اگر بنا است جواهر تحقیق شود باید همه مباحث کتاب جدا شود؛ مثلاً اینجا بحث «امکان استعمال لفظ در اکثر معنای واحد» را آورده است. ایشان به جواز اشتراک قائل است اما موقوف علی قرینه. این نزاع معروف با تعابیر مختلفی آمده است: «یمکن استعمال لفظ».. ، در عده ای موارد تعبیر «یصح و یجوز» آمده است یعنی بحث را در «وقوع» برده اند. آقای سیستانی در الرافد اشکال می کند که چرا برخی معاصرین مثل آخوند در کفایه، «یمکن» گفته اند و از «امکان» بحث کرده اند، صاحب کفایه می گوید امکان ندارد چون استعمال، افناء لفظ در معنا است و افناء لفظ در دو معنا مستحیل است. درحالیکه اینگونه نیست و در کلمات قدما هم «یمکن» آمده است. عده ای از علمای اهل سنت مثل فخر رازی و غزالی در المستصفی اشکال می کنند که «امکان» دارد و «وقوع» محل کلام است، لذا اگر با قرینه باشد اشکال ندارد. 
پس در مجموع سه قول است : 1. امکان ندارد: مثل صاحب کفایه 2. امکان دارد: به صرف امکان کافی است که حمل کنیم. 3. امکان دارد، با قرینه حمل می کنیم. 
مثلاً در «و المطلقات یتربصن بانفسهن ثلاثه قروء «بقره:228» می توان گفت از «قروء» هردو معنای حیض و طهر اراده شده است. سنی ها در ثلاثه قروء گفته اند: عده از زمان طهر است نه حیض. اگر گفتیم عده از زمان طهر است درست نیست، عده مطلق است. «عده المتعه طهران»، یعنی وقتی شما بخشیدید یا تمام شد، اگر در حال طهر است، دو حیض و اگر در حال حیض است، بگوییم طهران. اگر در حیض طلاق داد سه حیض و اگر در طهر طلاق داد سه طهر. 
مسلک ما این است که در فهم کلام شارع، کار به ظهور متکلم داریم و نه کشف مراد متکلم. حجیت ظواهر از باب کاشفیت مراد متکلم نیست ما اسمش راگذاشتیم «میثاق عقلایی». مثل آقاضیاء قائل به این رأی هستند. براین مبنا اگر اراده یک معنا از لفظ ممکن باشد، اراده هم شده است. اگر امکان آمد پس اراده هم شده است.
بنابراین قول سوم این است: امکان دارد ولی وقوع ندارد، مگر با قرینه. مبنای صاحب جواهر همین است لذا می گوید موقوف علی القرینه. 
و ليست (لیس تامه است. در لغت عرب لیس تامه در لغت عرب استعمال نشده است. کان تامه داریم (کان الله ..) ولی لیس تامه نداریم؛ «لیس زید» نداریم. آقای حکیم می گوید: لیس یعنی لم یکن.) قلت: و مع ذلك فالموجود فيما حضرني من نسخة الوسائل «و لا تشق الثياب» فيكون حينئذ نهيا مستقلا، كما أن الموجود فيها بالنظر إلى السند عن امرأة الحسن الصيقل، إلا أن المعروف في كتب الفروع عن الحسن الصيقل، و في الذكرى الصفار بدل الصيقل (ظاهرا اشتباه نسخه یا چاپی است. من عطف است با صدر عبارت، یعنی: کذا لا عساه مستدل من خبر الحسن الصیق... «من» عطف به آن من است. 
(خرق پاره کردن است شق باز کردن است)، و الأمر سهل.


نائحه/ ادامه متن جواهر و نتیجه گیری
اصول متلقات
در مجموعه روایات ما عناوین زیادی آمده است اما در مجموعه فتاوای اصحاب ولو قدما این مقدار عناوین موجود نیست. کلمات مثل محقق و علامه حلی که در فقه موثر اند اینها را اجمالا می آورند در مثل جواهر، مرحوم علامه حلی در مختلف هم نصوص عبارات را آورده است. در معاصرین، مثل نائینی و.. اقوال را می آورد. اما مرحوم آقای بروجردی متن و نصوص را می آورد. مرحوم آقای خویی هم خیلی اعتنا نمی کردند به اقوال و کلمات اصحاب. ما عرض کردیم قدمای اصحاب ما تأثیرگذارند مخصوصاً در عرصه انتقال ازنصوص به فتاوی که آقای بروجردی می فرمودند: «اصول متلقات». 

«اصول متلقات» تعبیر بدی نیست، مرحله سوم میراث های شیعه است که سنی ها هم ندارند. 
در جواهر نصوص را کم نقل می کند، علاوه بر این (ذکر نصوص و عبارات کامل)، تحلیل متون خیلی مهم است و نباید به نقل تنها اکتفا شود. در عین حالی که مسأله تحلیل می شود می بایست نمای کلی از فقه طائفه در ذهن بیاید، سپس نقادی کنیم. یعنی مراحل آن عبارت است از: «طرح، تبیین، تحلیل، نقادی و اختیار».
برای من تعجب آور است که در مجموعه عبارات روایات، عناوین فراوانی داریم؛ در وسائل باب 83 ابواب الدفن عناوینی را آورده است ولکن اولین کتاب - یا یکی از اولین کتب-  که جزو انتقال نصوص به فتاوی است، همین فقه الرضا (ع) است که فقط یک عنوان را آورده است (النوح). صدوق و شیخ هم همینطور.
شیخ طوسی ادعای اجماع کرده است! احتمالا کلمه «اجماعاً» از اصل کتاب که یک متن سنی بوده است آمده، چون در شیعه شاهدی نداریم. 
مرحوم شیخ انصاری در این مسأله فقط « النوح بالباطل » آورده یعنی همان راه فقه الرضا (ع) را آورده است .

مرحله انتقال از نصوص به فتاوی در هیچیک از مذاهب اهل سنت نیست. 
مرحله اول : «ثبت و ضبط» روایات است.
مرحله دوم : «تنظیم» است که اصطلاحاً «تصنیف» می گفته اند. یعنی روایات حج را یکجا، صلاه را یکجا و.. آورد. مثلا می گویند کتاب حلبی مصنف بوده یعنی همین. صدوق هم دارد. گاهی مصنف توسعه پیدا کرده که روایاتی که یک صنف باشد مثلاً مجموعه روایاتی که «لأن» دارد شده علل الشرایع و .... 
مرحله سوم: اصحاب دیدند که حجم روایات زیاد شد، اسانید را حذف کردند و میان آنها گزینش کردند، شد: «اصول متلقات» که مرحوم بروجردی گفته اند. در نوشتارهایی که از شاگردان ایشان دیدم توضیح نداده اند و این توضیح از ما است. شما هم می توانید اصول متلقات درست کنید همین کتاب جامع احادیث را بگیرید اسانید را حذف کنید گزینش کنید... اینکه برای فتاوای قدما ارزش قائل شوند در اصل به ملامحمد امین استرابادی - بنیانگدار اخباری گری - بر می گردد چون نزد اصحاب ما مساله اجماع مطرح بود ملاامین استرابادی به شدت به اجماع حمله می کند. در چند موضوع اصلی اخباریها در موضوعات به اصولیون حمله می کنند، مثل: استصحاب در شبهات حکمیه، حجیت ظواهر کتاب، اصل برائت و..  یکی هم اجماع است. لکن ملامحمد امین استرابادی دو مورد را استثنا می کند: یکی اینکه فتوا نزد قدما مشهور باشد. بعدها آقای بروجردی گرفتند. قبل از قرن دهم این حرف را نداریم. 
«اصول متلقات» متون فتاوایی است که در کتابهای ابن باویه و صدوق و.. بوده است. نیازی به شهرت آن نیست فتاوای کافی است. علی بن بابویه متن روایات را فتوا می آورده است به عنوان فتوا که به آن اصول گفته اند در مقابل تفریعات. حرف درستی است. ما علاوه بر این بحث مکانی آن را هم توضیح دادیم. ایشان (آقای بروجردی) فقط پدیده را دیده اند. 
این سه مرحله نیز در یک زمان واحد نبوده است که مثلا 50 سال مرحله اول بوده، 50 سال بعد فتاوا بوده باشد و... بلکه اینها گاهی در زمان واحد بوده اند، تقسیم بندی با معیار روش علمی است نه زمانی. مثلاً همین فقه الرضا (ع) یا رساله علی بن بابویه - که تازگی قطعه ای از آن پیدا شده است و خیلی ارزشمند است- ایشان معاصر کلینی است، کتاب کلینی جزو مصنفات است. کتاب فقه الرضا (ع) اگر همان التکلیف شلمغانی باشد بر کافی مقدم است. در زمان امام صادق(ع) کتاب حریز داریم که مصنف است کتاب صلاه دارد و... متفرقات هم داریم کتاب علی بن رزین یا.. 
بعد از این مرحله متون فقهی، سبک فقهی پیدا کردند، لذا در آن تصرف کردند. با آمدن مبسوط شیخ، تفریع هم در شیعه زیاد شد. طبیعت تفریع اینگونه است که در نصوص وارد نمی شوند. بعدها مثل مرحوم محقق اینها را به هم وصل کرد در شرایع، یعنی فقه تفریعی را با اصول متلقات ضمیمه کرد و فقه جمع و جوری پیدا کرد. علامه هم ادامه داد و گاهی در کتب مختلفش تفریعاتش بیش از ایشان  است. 
و من استدلال الصادق (عليه السلام) بشق موسى على أخيه هارون (على نبينا و آله و عليهما السلام) و مرسلة المبسوط المتقدمة المنجبرة بفتوى الأصحاب عدا النادر، بل نسبه غير واحد إليهم بدون استثناء يستفاد حكم المستثنى أي جواز الشق على الأب و الأخ، مضافا إلى ما حكى‌ في الفقيه و غيره مرسلا من شق العسكري (عليه السلام) قميصه من خلف و قدام عند موت أبيه (عليه السلام)
و عن‌ كشف الغمة نقلا من كتاب الدلائل لعبد الله بن جعفر الحميري عن أبي هاشم الجعفري قال: «خرج أبو محمد (عليه السلام) في جنازة أبي الحسن (عليه السلام) و قميصه مشقوق، فكتب إليه ابن عون من رأيت أو بلغك من الأئمة (عليهم السلام) شق قميصه في مثل هذا؟ فكتب إليه أبو محمد (عليه السلام) يا أحمق و ما يدريك ما هذا، قد شق موسى على هارون»
و نحوه المحكي عن الكشي في كتاب الرجال مسندا، فما عن ابن إدريس (ابن ادریس حدیث صحیح هم قبول نمی کند چه رسد به این مرسل! ابن  ادریس قائل به حجیت خبر نیست. شواهد ما روشن است که ابن ادریس در حدیث فوق العاده ضعیف است. شاید یکی از عوامل  این بود که ایشان قائل به حجیت خبر واحد نبود.) من القول بالحرمة فيهما ضعيف، بل لا يبعد القول حينئذ بالاستحباب للتأسي (به موسی و هارون و یکی هم فعل امام عسگری (ع). روایاتی که از امام عسگری (ع) نقل شد به لحاظ سند مشکل دارد لکن چون زیاد است و تلقی به قبول شده می توان قبول کرد. البته تلقی به قبول تا جاییکه ما داریم در فتوای بعدها آمده است. شق الثوب توسط پدر .. در مبسوط ذکر شده است.)
كما أنه من ذلك و ما تقدم بل أولى (بخاطر زن بودن) منه يستفاد جوازه للمرأة أيضا فيهما (پدرش و برادرش)، مع أنه لا خلاف فيه إلا منه (ابن ادریس) أيضا (همچنان که در مرد گفته حرام است در زن هم حرام است)، و هو ضعيف كسابقه، لما عرفت مما تقدم، مضافا إلى ما في‌ خبر خالد بن سدير عن الصادق (عليه السلام) «و لقد شققن الجيوب و لطمن الخدود الفاطميات على الحسين بن علي (عليهما السلام)، و على مثله تلطم الخدود و تشق الجيوب»
إذ من المعلوم فيهن بناته و أخواته.
و أما شقها في غيرهما فالأحوط و الأولى تركه إن لم يكن أقوى، لأصالة لاشتراك (ظاهرا اشتراک بین زن و مرد) في الحكم، و لمرسلة المبسوط السابقة المنجبرة بإطلاق فتوى كثير من الأصحاب (خود من احتمال می دهم عبارت کتاب مبسوط از یک فقه شافعی است. تا مدتی احتمال می دادم کتاب «الأم» شافعی است لکن مجموعش را مقایسه کردیم بعید آمد، بله تطابقی دارد به همین دلیل می گوییم که متن اصلی متعلق به یکی از فقهای شافعی است که او با «الام» تطبیق داشته است. بعد شیخ رأی شیعه را به آن اضافه کرده یا تعلیق زده است و اضافاتی دارد. مثلاً «یجوز» را «لایجوز» کرده است و... احتمال می دهم در اینجا اینگونه بوده است:
المبسوط في فقه الإمامية، ج‌1، ص: 189‌
و أما اللطم و الخدش و جز الشعر و النوح فإنه كله باطل محرم إجماعا (تا اینجا عبارت فقه سنی است، چون ما اجماع نداریم. اجماع فقهای شافعی است در همه طبقات فقها)، و قد روى جواز تخريق الثوب على الأب و الأخ و لا يجوز على غيرهم (این کلام شیخ است. و این اشاره به روایت امام عسگری (ع) است. )
اگر اجماع شیعه بود مثلا صدوق باید می آورد. طبیعت شیخ هم در المبسوط تمسک به اجماع نیست برخلاف «الخلاف». در الخلاف دربرخی موارد می گوید: «دلیلنا اخبار»، در برخی «دلیلنا اجماع» یا در برخی دیگر هردو.
صاحب جواهر برای مبسوط ارزش بالایی در حد نهایه فرض کرده اند، که این درست نیست کتاب مبسوط و خلاف ارزش بالایی ندارد مثل نهایه.
و بمنافاته للصبر و الرضا بقضاء الله، و بأنه تضييع (در مدارک آمده است که اضاعه مال است)، و بخبر الصفار بناء على ما وجدناه (تعجب است که می گوید «خبر صفار»، صفار نداریم «صیقل» است. در کتاب ذکری غلط آورده است درحالیکه حسن صیقل صحیح است. علاوه براین برای «امراه صیقل» است نه صفار)، و بما رواه في‌
البحار عن دعائم الإسلام عن جعفر بن محمد (عليهما السلام) «أنه أوصى عند ما احتضر، فقال: لا يلطمن عليَّ خد و لا يشقن عليَّ جيب، فما من امرأة تشق جيبها إلا صدع لها في جهنم صدع، كل ما زادت زيدت»
و بما رواه في‌ البحار أيضا عن مسكن الفؤاد عن ابن مسعود قال: «قال رسول الله (صلى الله عليه و آله): ليس منا من ضرب الخدود و شق الجيوب»
شواهد قطعی است که کتاب دعائم از مصادر شیعه استفاده کرده است برخی پیدا شده و برخی پیدا نشده است، برخی مصادر اختلاف دارد. غیر از مرسل بودن شواهد حاکی است که صاحب دعائم مقید به استاندارد های علمی نبوده است. حتی استانداردهای زمان خودش که مثلاً در زمان ایشان نقل حدیث باید تحدیث باشد وجاده نباشد. انواع تحمل حدیث را رعایت نکرده است. مصدر علم ما هم رساله ایضاح ایشان است کاملاً واضح است که متلزم به استانداردهای علمی خودش نیست. مثلا او باوجود اینکه معاصر با جعفریات است نمی گوید: حدثنی ابراهیم بن اشعث. عادتاً چنین کتابی ضعیف است. علاوه بر این اینکه روایتی باشد که اصحاب نقل نکرده باشند و به مصر رفته باشد خیلی بعید است. ما ابعد و دورتر از این مصدر نداریم. از مناطق مختلف همچون خراسان، سمرقند و کش و مصدر روایی داریم، کتابی به یک هندی هم نسبت داده شده که با امام مباحثه کرده اما صحت ندارد. طبیعتاً میراث های دور محل خدشه دارد. گاهی یک حدیث مشهور داریم که اینگونه است. بنابراین اینکه روایت در دعائم آمده است اگر شاهد به عکس نباشد که اصحاب ما نقل نکرده اند چون محل ابتلاء بوده، شاهدی برای موافق ایشان نیست. 
کتاب شهید ثانی (مسکن الفؤاد) ارزش مصدری ندارد خیلی ضعیف است، از اهل سنت گرفته است. برخی تصور می کنند اگر به مسکن الفواد و بحار آمد ارزش پیدا می کند در حالیکه هیچ ارزشی پیدا نمی کند. 
و‌ عن أبي أمامة «إن رسول الله (صلى الله عليه و آله) لعن الخامسة وجهها، و الشاقة جيبها، و الداعية بالويل و الثبور»
و بما رواه فيه أيضا عن‌ مشكاة الأنوار (نحوه مرحوم صاحب مجمع البیان) نقلا عن كتاب المحاسن «5» عن الصادق (عليه السلام) في قول الله عز و جل «وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ» المعروف أن لا يشققن جيبا، و لا يلطمن وجها، و لا يدعون ويلا» الحديث.
كل ذا مع أنه لا دليل على الجواز (الشق) سوى الأصل (برائت یا اباحه) الذي لا يصلح للمعارضة، و رواية الصفار (صیقل نه صفار، بلکه امراه صیقل) «لا ينبغي» و قد تقدم الكلام فيه، و ما يحكى من فعل الفاطميات كما في ذيل خبر خالد بن سدير عن الصادق (عليه السلام) بل ربما قيل إنه متواتر (خبر متواتر نیست بلکه مضمون متواتر است)، و هو موقوف على فعل ذلك من غير ذات الأب و الأخ و على علم علي بن الحسين (عليه السلام) و تقريره المفيد رضاه به، و دونه (منصوب به ظرفیت) خرط القتاد، على أنه قد يستثنى من ذلك الأنبياء و الأئمة (عليهم السلام) أو خصوص سيدي و مولاي الحسين بن علي (عليهما السلام) كما يشعر به الخبر المتقدم، و كذا غيره من الأخبار التي منها‌
حسن معاوية السابق عن الصادق (عليه السلام) «كل الجزع و البكاء مكروه ما خلا الجزع و البكاء لقتل الحسين (عليه السلام)»
المراد به فعل ما يقع من الجازع من لطم الوجه و الصدر و الصراخ و نحوها، و لو بقرينة ما رواه‌
جابر عن الباقر (عليه السلام) «3» «أشد الجزع الصراخ بالويل و العويل و لطم الوجه و الصدر و جز الشعر» (سند ضعیف است ابوجمیله است تضعیف شده است. دو سند دارد یکی ضعیف است و یکی بد نیست.)
إلى آخره مضافا إلى السيرة في اللطم و العويل و نحوهما مما هو حرام في غيره قطعا (خیلی بعید است، سینه زن برای جنازه حرام باشد!)، فتأمل. و ما في خبر خالد المتقدم من جواز شق المرأة على زوجها، و لا قائل بالفصل، و هو- مع ضعفه و لا جابر له و استبعاد تحقق الإجماع المركب في المقام- قاصر عن معارضة ما سمعت، فتأمل جيدا.
نتیجه این شد که شق الثوب را حرام کردند.
نتیجه نهایی اینکه حرمت هیچکدام از اینها ثابت نیست مگر جهات دیگری باشد که عادتی از جاهلیت باشد یا به صورت بزند به نحوی که چشم آسیب ببیند. مجموعه ادله اثبات علمی نمی کند. قصه سیدالشهدا (ع) که کلا خارج است و فقها نباید دخالت کند! همان حرف فقه الرضا (ع) بهتر است که: النوح بالباطل حرام. 
به طور کلی اگر استحباب یک عمل را ثابت کردیم، کراهت ضدش در نمیاید. استحباب یک عمل ملازم با کراهت ضدش نیست و بالعکس ولی در ما نحن فیه هست، یعنی اگر صبر کند، استحباب دارد. قدما برخی این مطلب را دارند ولی ثابت نیست. در مصیبت صبر و تحمل مستحب است. همچنان که اینطرف کراهت دارد، صبر هم استحباب دارد. در روایت دارد که اگر صبر کند خدا در بهشت خانه ای به اسم بیت الحمد به او می دهد. 
مقرر: ضد این افعال، صبر نیست لزوماً ، ضدین لاثالث لهما، بلکه ثالث لهما.
انصاف این است که بکاء قطعاً جایز است. حالات دیگر هم چون تلازم خارجی با عدم رضا و جزع داشته باشد، مکروه است؛ «کل جزع مکروه...». درباره شق الثوب، استحبابی که صاحب جواهر گفته بعید است، از ائمه (ع) دیگر غیر از امام هادی(ع) ندیدیم، استحباب بعید است. هرچند حرمت شق الثوب هم ثابت نیست همگی داخل در کراهت است. در مقابل، استحباب صبر است. 
پایان سال 1393