دسته‌بندی مقالات جدیدترین مقالات مقالات تصادفی مقالات پربازدید

نجف، آشیانه علم و اخلاق

 نجف، آشیانه علم و اخلاق 

مقدمه: 
پژوهش‌ و حوزه‌: شما در چه‌ سالي‌ به‌ نجف‌ مشرف‌ شديد و در آن‌ سال‌ها و پس‌ از آن‌، نجف‌ و حوزه‌ آن‌ را چگونه‌ يافتيد؟ بسم‌ اللّه‌ الرحمن‌ الرحيم‌. اوايل‌ سال‌ 1390 قمري‌ يا اواخر 1389 بود كه‌ از مشهد به‌ سوي‌ نجف‌ راه‌ افتادم‌. قبل‌ از اين‌ تاريخ‌ چند بار همراه‌ پدر به‌ نجف‌ سفر كرده‌ بودم‌. 14 يا 15 ساله‌ بودم‌ كه‌ با پدرم‌، به‌ اين‌ شهر مقدس‌ آمدو شد داشتيم‌. در سال‌ 1390 يا 1389 قمري‌، به‌تنهايي‌ راهي‌ نجف‌ شدم‌ ؛ سفرهاي‌ قبلي‌ به‌ من‌ كمك‌ كرد كه‌ بتوانم‌ مسير مشهد تا نجف‌ را بدون‌ همراه‌، طي‌ كنم‌. در آن‌ سال‌ها، روابط‌ ايران‌ و عراق‌ تيره‌ نشده‌ بود و مشكلي‌ براي‌ رفت‌ و آمد به‌ عراق‌ وجود نداشت‌. شركت‌هاي‌ مسافربري‌ تهران‌، با 20 تومان‌ مسافران‌ را در تهران‌ سوارو در كاظمين‌ پياده‌ مي‌كردند. در مرز خسروي‌، بازرسي‌ مختصري‌ وجود داشت‌ و ديگر مشكلي‌ پيش‌ نمي‌آمد. در بين‌ راه‌، يك‌ شب‌ مي‌خوابيديم‌ ؛ گاهي‌ كِرِند و گاهي‌ هم‌ شهرهاي‌ ديگر.

پژوهش‌ و حوزه‌: قبل‌ از اين‌كه‌ از حوزه‌ نجف‌ بگوييد، بفرماييد حوزه‌ مشهد چه‌ وضعي‌ داشت‌ و چرا نجف‌ را ترجيح‌ داديد ؟ حوزه‌ مشهد، مراجع‌ و شخصيت‌هاي‌ بزرگي‌ را در خود داشت‌. در آن‌ زمان‌ آقاي‌ ميلاني‌ تشريف‌ داشتند كه‌ ركن‌ بزرگي‌ محسوب‌ مي‌شدند. غير از ايشان‌، علماي‌ ديگري‌ هم‌ بودند كه‌ هر يك‌ مقام‌ و شخصيت‌ ممتازي‌ داشتند. زماني‌ كه‌ ما مشهد را ترك‌ كرديم‌ مرحوم‌ شيخ‌ مرتضي‌ قزويني‌ و شيخ‌هاشم‌ قزويني‌ فوت‌ كرده‌ بودند. با اين‌ حال‌، نجف‌ جذابيتي‌ داشت‌ كه‌ همه‌ را به‌ سوي‌ خود مي‌كشيد.

پژوهش‌ و حوزه‌: غير از حوزه‌ مشهد، آيا حوزه‌هاي‌ تهران‌ و قم‌ هم‌ فعال‌ بودند؟ در تهران‌ مرحوم‌ آقاي‌ محمد تقي‌ آشتياني‌ و شيخ‌ احمد آشتياني‌ حوزه‌ گرمي‌ داشتند. آقا ميرزا باقر فرزند مرحوم‌ آقاي‌ آشتياني‌ هم‌ بود. غير از ايشان‌، آقاي‌ خوانساري‌ و آقاي‌ شيخ‌ محمد تقي‌ آملي‌ هم‌ حوزه‌ درس‌ و بحث‌ داشتند. در قم‌ هم‌ مراجع‌ بزرگي‌ فعاليت‌ مي‌كردند. مرحوم‌ علامه‌ طباطبايي‌ هم‌ درس‌هاي‌ خودش‌ را داشت‌ و بر گرمي‌ دروس‌ حوزه‌ مي‌افزود. غير از مشهد و تهران‌، شهرهايي‌ مثل‌ همدان‌ هم‌ حوزه‌هاي‌ ممتازي‌ داشتند. آقاي‌ ملا علي‌ معصومي‌ همداني‌، انصافاً حوزه‌ پرباري‌ را راه‌ انداخته‌ بود.در غالب‌ شهرهاي‌ ايران‌، علماي‌ بزرگي‌، مشغول‌ تدريس‌ و تربيت‌ بودند كه‌ خداوند همه‌ آنان‌ را رحمت‌ كند. برخي‌ از اين‌ علما، اگر چه‌ در رتبه‌ مرجعيت‌ نبودند، اما همگي‌ چهره‌هاي‌ ممتاز و نوراني‌ جهان‌ تشيع‌ محسوب‌ مي‌شدند. در آن‌ سال‌ها، حوزه‌هاي‌ شيعي‌، واقعاً آبرومند وپربار بود.

پژوهش‌ و حوزه‌: حوزه‌ نجف‌ در چه‌ وضع‌ و حالي‌ بود؟ وقتي‌ ما رفتيم‌، مرحوم‌ آقاي‌ حكيم‌ مرجعيت‌ داشت‌ ؛ البته‌ ما زماني‌ وارد نجف‌ شديم‌ كه‌ آقاي‌ حكيم‌ به‌ كوفه‌ آمده‌ بود. حوادث‌ سياسي‌ نجف‌ و اهانت‌هايي‌ كه‌ به‌ ايشان‌ كردند، موجب‌ شد كه‌ اقامت‌ در كوفه‌ را ترجيح‌ بدهد. بعثي‌هاي‌ عراق‌ به‌ فرزند ايشان‌ تهمت‌ زده‌ بودند كه‌ جاسوس‌آمريكا است‌. يك‌ تاجر پاكستاني‌ به‌ نام‌ جيته‌ را هم‌ كه‌ مي‌گفتند همكار سيد مهدي‌ حكيم‌ (فرزند آقاي‌ حكيم‌) است‌، اعدام‌ كردند؛ ولي‌ سيد مهدي‌، توانست‌ فرار كند. بعثي‌ها بناداشتند كه‌ شخصيت‌ آقاي‌ حكيم‌ را خراب‌ كنند. جوان‌هاي‌ نجف‌ را تحريك‌ كردند كه‌ خانه‌ آن‌ مرجع‌ راسنگ‌باران‌ كنند و حتي‌ ماموران‌ حكومتي‌ به‌ بيت‌ آن‌ مرحوم‌ ريختند و به‌ بهانه‌ اين‌كه‌ دنبال‌ سيد مهدي‌ هستند، ايشان‌ را تفتيش‌ كردند. با وجود اين‌، آقاي‌ حكيم‌ مهم‌ترين‌ شخصيت‌ علمي‌ و ديني‌ در آن‌ سال‌ها بود. در سال‌ 89 يا 90 قمري‌ كه‌ به‌ نجف‌ رفتيم‌، آقاي‌ حكيم‌ در كوفه‌ بود ؛ اما مراجع‌ ديگري‌ هم‌ بودند كه‌ حوزه‌ درس‌ داشتند: آقاي‌ شاهرودي‌، آقاي‌ خويي‌ و امام‌ خميني‌. شيخ‌ آقا بزرگ‌ تهراني‌ هم‌ زنده‌ بود، ولي‌ سال‌هاي‌ آخر عمرش‌ را مي‌گذراند. مرحوم‌ آقاي‌ اميني‌ هم‌ به‌ نجف‌ رفت‌ وآمد داشت‌. همزمان‌ با اين‌ مراجع‌، بزرگاني‌ هم‌ بودند كه‌ مقام‌ مرجعيت‌ نداشتند، ولي‌ ثبوتاً انسان‌هاي‌ بزرگي‌ بودند. يكي‌ از اين‌ بزرگواران‌ آقاي‌ بجنوردي‌، شوهر خاله‌ بنده‌ بود كه‌ بسيار تيز هوش‌ و سليم‌ الفطرة‌ بود. من‌ كمتر كسي‌ را ديده‌ام‌ كه‌ به‌ اندازه‌ ايشان‌ استعداد داشته‌ باشد.آن‌ مرحوم‌ عمر درازي‌ را در نجف‌ گذرانده‌ بود و مرجعيت‌ مرحوم‌ سيد ابوالحسن‌ اصفهاني‌ را به‌ ياد داشت‌. مرحوم‌ بجنوردي‌ از علماي‌ مجهول‌ القدري‌ است‌ كه‌ قابليت‌هاي‌ بسياري‌ داشت‌. ايشان‌ خودشان‌ مي‌گفتند كه‌ من‌ هيجده‌ سال‌ داشتم‌ كه‌ در مشهد اسفار مي‌گفتم‌. آقاي‌ سيد جلال‌ آشتياني‌، در نجف‌ شاگرد مرحوم‌ بجنوردي‌ بود؛ ولي‌ به‌ علت‌ كسالتي‌ كه‌ براي‌ ايشان‌ پيش‌ مي‌آيد، به‌ خراسان‌ عزيمت‌ كرد. آقاي‌ آشتياني‌، خيلي‌ به‌ مرحوم‌ بجنوردي‌ ابراز علاقه‌ مي‌كرد وآقاي‌ بجنوردي‌ هم‌ آقاي‌ آشتياني‌ را تحسين‌ مي‌نمود. به‌ هر حال‌ آقاي‌ بجنوردي‌، خيلي‌ مظلوم‌ واقع‌ شد و آن‌گونه‌ كه‌ حق‌ ايشان‌ بود، شناخته‌ و تكريم‌ نشد. گاهي‌ خودشان‌ به‌ شوخي‌ مي‌گفتند: «اين‌كه‌ ما به‌ جايي‌ نرسيديم‌، نصفش‌ را خدا نخواست‌ و نصف‌ ديگرش‌ را خودمان‌». منظورشان‌اين‌ بود كه‌ خودشان‌ هم‌ تلاشي‌ در جهت‌ شهرت‌ و مرجعيت‌ نكردند. من‌ هر چه‌ درباره‌ صفا، علم‌ و اخلاق‌ آن‌ مرحوم‌ بگويم‌، كم‌ گفته‌ام‌: يك‌ دهان‌ خواهم‌ به‌ پهناي‌ فلك‌ تا بگويم‌ وصـف‌ آن‌ رشك‌ مَلَك‌ متاسفانه‌ كسالت‌ بدني‌ هم‌ به‌ ايشان‌ اجازه‌ نمي‌داد كه‌ خيلي‌ فعاليت‌ كنند. آقاي‌ سيد محمد حسين‌ جلالي‌ كه‌ ال‌آن‌ در آمريكا زندگي‌ مي‌كند، مي‌گويد: من‌ نزد آقاي‌ بجنوردي‌ مي‌رفتم‌ و از ايشان‌ درس‌ مي‌گرفتم‌. آقاي‌ بجنوردي‌ حال‌ِ خوشي‌ نداشت‌. همان‌طور كه‌ دراز كشيده‌ بود، درس‌مي‌داد. خود ايشان‌ (آقاي‌ بجنوردي‌) به‌ من‌ مي‌گفتند: ما در زمان‌ آقاي‌ نائيني‌ و سيد ابوالحسن‌ اصفهاني‌، در گرماي‌ تابستان‌ نجف‌ هم‌ درس‌ مي‌خوانديم‌. هيچ‌ وقت‌ درس‌ را تعطيل‌ نمي‌كرديم‌. فقط‌ چند روز از محرم‌ را تعطيل‌ بوديم‌. حتي‌ در ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ هم‌، تك‌درس‌هايي‌ مانند«قاعده‌ لاضرر» يا «لاتعاد» داشتيم‌. معمولاً وقتي‌ بحث‌ «اشتغال‌» تمام‌ مي‌شد، در مواقعي‌ مانند ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ قاعده‌ لاضرر را مي‌گذاشتند. باز ايشان‌ مي‌فرمودند: مرحوم‌ ميرزاي‌ نائيني‌ در حجره‌ صحن‌ كبير درس‌ مي‌گفت‌ ؛ همان‌ جايي‌ كه‌ الان‌ مقبره‌ ايشان‌است‌. حال‌ كه‌ صحبت‌ صحن‌ شد، بد نيست‌ كه‌ نكته‌اي‌ را درباره‌ اصطلاح‌ «صحن‌» بگويم‌. صحن‌ِ نجف‌، از ابتدا براي‌ درس‌ و به‌ عنوان‌ مدرسه‌ درست‌ شد. معماري‌ اين‌ صحن‌ را مرحوم‌ شيخ‌ بهايي‌ در زمان‌ شاهان‌ صفوي‌ انجام‌ داد. اسم‌ قديم‌ اين‌ صحن‌ هم‌، آن‌ طوري‌ كه‌ در كتب‌ قديمي‌ آمده‌ است‌،«مدرسة‌ الصحن‌» بوده‌ است‌. حرم‌ مطهر حضرت‌ امير را در نجف‌ طوري‌ ساخته‌اند كه‌ وقتي‌ خورشيد طلوع‌ مي‌كند، اولين‌ پرتوهاي‌ خود را به‌ آستانه‌ در حرم‌ مي‌اندازد. معروف‌ است‌ كه‌ مهندسي‌ اين‌ بناي‌ مقدس‌ را جناب‌ شيخ‌ بهايي‌ به‌ عهده‌ داشت‌. در اطراف‌ حرم‌ مطهر، صحن‌هايي‌ ساخته‌بودند كه‌ در واقع‌ مدرسه‌ بود. در صحن‌ها حجره‌هايي‌ هست‌ كه‌ قبلاً محل‌ زندگي‌ طلبه‌ها بوده‌ است‌ ؛ هم‌ طبقه‌ پايين‌ و هم‌ طبقه‌ فوقاني‌. توسعه‌ حرم‌ كه‌ شامل‌ ايوان‌ و ضريح‌ و رواق‌ اصلي‌ مي‌شود، مربوط‌ به‌ زمان‌ صفويه‌ و نادر شاه‌ است‌. حرم‌ به‌ مجموعه‌ ايوان‌ مي‌گفتند كه‌ پشتش‌مسجد بوده‌ است‌ و ال‌آن‌ هم‌ هست‌. دو تا مسجد ديگر هم‌ در صحن‌ وجود داشته‌ است‌. به‌ هر حال‌ منظورم‌ اين‌ بود كه‌ وقتي‌ مي‌گوييم‌ صحن‌ حرم‌ حضرت‌ علي‌، در واقع‌ به‌ يك‌ مدرسه‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌. در زندگي‌نامه‌ مرحوم‌ بحر العلوم‌ نوشته‌اند كه‌ در يكي‌ از حجرات‌ صحن‌، زندگي‌ مي‌كرده‌ است‌. نبايد گمان‌ كنيم‌ كه‌ صحن‌ حرم‌ حضرت‌ امير، مانند صحني‌ است‌ كه‌ مثلاً ما درمشهد يا قم‌ مي‌گوييم‌. يكي‌ از دوستان‌ من‌ در يكي‌ از همين‌ حجره‌هاي‌ صحن‌ نجف‌ زندگي‌ مي‌كرد. در طبقه‌ بالا حجره‌اي‌ داشت‌ و البته‌ خادم‌ حرم‌ هم‌ بود. گاهي‌ كه‌ آن‌ دوست‌ ما، چله‌ مي‌نشست‌، بعضي‌ شب‌ها را من‌ مي‌رفتم‌ آن‌جا و مي‌خوابيدم‌. البته‌ من‌ در نجف‌، در مدرسه‌ شُبّريه‌،حجره‌ داشتم‌. اين‌ مدرسه‌ را مرحوم‌ آقا سيد علي‌ شبّر ساخته‌ بود. با اين‌ حال‌، بعضي‌ شب‌ها را مي‌رفتم‌ در حجره‌ آن‌ دوستم‌ كه‌ در صحن‌ بود. سبك‌ معماري‌ اين‌ حجره‌ها، خيلي‌ روح‌افزا بود. هر حجره‌ مانند يك‌ خانه‌ بود. جلو حجره‌ ايواني‌ بود كه‌ فضا و چشم‌ انداز را باز مي‌كرد.اين‌ ايوان‌، حكم‌ حياط‌ خانه‌ را داشت‌. در انتهاي‌ هر اتاق‌، پستويي‌ بود كه‌ كار انبار را مي‌كرد. آشپزخانه‌ حجره‌ هم‌ محسوب‌ مي‌شد. گاهي‌ هم‌ پخت‌ و پزها در ايوان‌ بود. مدارس‌ قديمي‌ مشهد و قم‌ هم‌ تقريباً همين‌ سبك‌ را دارند ؛ ولي‌ مدارسي‌ كه‌ جديداً مي‌سازند، طور ديگري‌است‌. مدرسه‌ فيضيه‌ نمونه‌ مدرسه‌هايي‌ است‌ كه‌ به‌ سبك‌ قديم‌ ساخته‌اند. در اين‌ نوع‌ مدرسه‌ها، هر حجره‌ مستقل‌ و خودكفا است‌. برخي‌ از حجره‌هاي‌ صحن‌ حرم‌ حضرت‌ علي‌(ع‌) به‌ مقبره‌ تبديل‌ شد. بعضي‌ از اين‌ مقبره‌ها را توسعه‌ هم‌ داده‌اند؛ مثلاً براي‌ توسعه‌ مقبره‌ مرحوم‌ سيدابو الحسن‌ اصفهاني‌، ايوان‌ِ حجره‌ را برداشتند.

پژوهش‌ و حوزه‌: داشتيد درباره‌ مرحوم‌ آقاي‌ بجنوردي‌ و خاطرات‌ ايشان‌ سخن‌ مي‌گفتيد. اگر مايليد آن‌ بحث‌ را ادامه‌ دهيد. به‌ لحاظ‌ اثبات‌، ايشان‌ از علماي‌ طراز دوم‌ محسوب‌ مي‌شدند. آقاي‌ شيخ‌ حسين‌ حلّي‌ هم‌ اين‌گونه‌ بودند و آقاي‌ سيستاني‌، درس‌ ايشان‌ مي‌رفتند، ولي‌ وقتي‌ من‌ به‌ نجف‌ آمدم‌، اواخر دوران‌ تدريسشان‌ بود. كم‌ درس‌ مي‌گفتند. خيلي‌ ضعيف‌ و نحيف‌ شده‌ بودند؛ اما همچنان‌ متواضع‌،افتاده‌حال‌ و ساده‌پوش‌ بودند. گاهي‌ كه‌ از خيابان‌ الرسول‌ مي‌گذشتم‌، ايشان‌ را مي‌ديدم‌ كه‌ كنار يكي‌ از مغازه‌ها نشسته‌اند. عمامه‌ كوچك‌ و ژنده‌اي‌ را به‌ سر مي‌پيچيدند. اگر كسي‌ ايشان‌ را نمي‌شناخت‌، گمان‌ مي‌كرد آدم‌ِ معمولي‌ و مثلاً دوره‌گرد است‌. آن‌ مقدار ازدرس‌هاي‌ ايشان‌ كه‌ مكتوب‌ شده‌ است‌، نشان‌ مي‌دهد كه‌ فقيه‌ نكته‌سنج‌ و باريك‌بيني‌ بوده‌ است‌. غير از آقاي‌ بجنوردي‌ و شيخ‌ حسين‌ حلّي‌ مدرّس‌ جليل‌ القدر ديگري‌ هم‌ در نجف‌ بود كه‌ قدر ايشان‌ هم‌ ناشناخته‌ ماند. ايشان‌، مرحوم‌ ميرزا باقر زنجاني‌ بود كه‌ درس‌ مهمي‌ هم‌ در نجف‌ داشتند. مسجدي‌ در راهرو باب‌ طوسي‌ هست‌ كه‌ آقاي‌ زنجاني‌، آن‌جا درس‌ مي‌گفتند. آقاي‌ زنجاني‌ هرشب‌ بعد از نماز مغرب‌ و عشا در اين‌ مسجد خارج‌ اصول‌ مي‌گفتند و چون‌ در همين‌ ساعت‌ درس‌ آقاي‌ خويي‌ برگزار مي‌شد، من‌ نمي‌توانستم‌ درس‌ ايشان‌ را شركت‌ كنم‌؛ ولي‌ يك‌ شب‌ كه‌ درس‌ آقاي‌ خويي‌ برگزار نشد، رفتم‌ سر درس‌ آقاي‌ زنجاني‌. نزديك‌ به‌ 100 نفر در مسجد بودند. آن‌ شب‌ متوجه‌شدم‌ كه‌ آقاي‌ زنجاني‌، مهارت‌ شگفتي‌ در القاي‌ بحث‌ دارند. هنوز درس‌ آن‌ شب‌ را به‌ خاطر دارم‌. آقاي‌ زنجاني‌ هم‌ مانند مرحوم‌ بجنوردي‌ ذوفنون‌ بودند و جامعيت‌ داشتند. انسان‌، ذرّه‌اي‌ هوا و هوس‌ در وجود آنان‌ نمي‌ديد. گويي‌ در جهان‌ ديگري‌ سير مي‌كردند. متاع‌ دنيا در نظرشان‌،واقعاً خوار بود. هر استادي‌، دلش‌ مي‌خواهد كه‌ درسش‌ شلوغ‌ باشد و شمار طلبه‌هايي‌ كه‌ پاي‌ درس‌ او مي‌آيند، بيشتر از جاهاي‌ ديگر باشد ؛ ولي‌ آنان‌ اصلاً به‌ اين‌ موضوع‌ اهميت‌ نمي‌دادند. آقاي‌ بجنوردي‌ براي‌ من‌ نقل‌ مي‌كرد كه‌ مرحوم‌ آقاي‌ سيد عبد الهادي‌ شيرازي‌، 30 سال‌ به‌يك‌ نفر درس‌ مي‌گفت‌؛ يعني‌ بيشتر از يك‌ شاگرد نداشت‌. آقاي‌ بجنوردي‌ خيلي‌ به‌ مرحوم‌ عبد الهادي‌ شيرازي‌ اعتقاد داشتند. همين‌ مقدار علاقه‌ و ارادت‌ را به‌ آقاي‌ سيد احمد خوانساري‌ هم‌ داشتند. ايشان‌ احترام‌ فراواني‌ هم‌ براي‌ آقاي‌ شيخ‌ محمد تقي‌ آملي‌ قائل‌ بودند. در زمان‌مرحوم‌ آقا سيد ابو الحسن‌ اصفهاني‌، آقاي‌ بجنوردي‌ وارد تشكيلات‌ ايشان‌ شدند و اداره‌ برخي‌ امور را به‌ عهده‌ گرفتند. شايد اگر در آن‌ سال‌ها، آقاي‌ بجنوردي‌ به‌ تدريس‌ و تربيت‌ اشتغال‌ مي‌داشت‌، در ميان‌سالي‌ و دوران‌ پختگي‌، حوزه‌ درسي‌ موفق‌تري‌ داشت‌؛ ولي‌ بخشي‌ ازسال‌هاي‌ عمر آن‌ مرحوم‌ به‌ اداره‌ امور مرجعيت‌ آقاي‌ اصفهاني‌ گذشت‌.

پژوهش‌ و حوزه‌: آقاي‌ شاهرودي‌ (ره‌) چه‌ جايگاه‌ و فعاليت‌هايي‌ داشتند ؟ مرحوم‌ آقاسيد محمود شاهرودي‌ واقعاً مظهر تقوا و ورع‌ بود. متانت‌ فقهي‌ ايشان‌ زبانزد بود. خيلي‌ دقت‌ نظر و عمق‌ داشت‌. از شاگردان‌ ممتاز مرحوم‌ ميرزاي‌ نائيني‌ بود. اگر كسي‌ مدّعي‌ اجتهاد مي‌شد و آقاي‌ شاهرودي‌ هم‌ اجتهادشان‌ را تاييد مي‌كرد، ميرزاي‌ نائيني‌ هم‌ اجازه‌مي‌دادند. علاوه‌ بر مرحوم‌ ميرزا، نزد مرحوم‌ آقا سيد ابو الحسن‌ اصفهاني‌ هم‌ حرمت‌ فراواني‌ داشتند. وقتي‌ وارد نجف‌ شد، دوران‌ مرجعيت‌ مرحوم‌ آخوند خراساني‌ بود. از همان‌ زمان‌ سر در كار خود داشت‌ و بسيار عفيف‌ و كناره‌ گير بود. ميان‌ ايشان‌ و جدّم‌، مرحوم‌ سيد علي‌ مددي‌، رفاقت‌ نزديكي‌ بوده‌ است‌. آقاي‌ شاهرودي‌ در اواخر حيات‌ مرحوم‌ آخوند، صاحب‌ كفايه‌ وارد نجف‌ شد؛ اما مرحوم‌ جدّ ما بعد از فوت‌ ايشان‌ به‌ نجف‌ رفتند. آقاي‌ شاهرودي‌2 سال‌ در درس‌ مرحوم‌ آخوند شركت‌ مي‌كند و بعد از آن‌، در درس‌ ميرزاي‌ نائيني‌ حاضر مي‌شود. احتمالاً درس‌ آقا سيد ابو الحسن‌ اصفهاني‌ را هم‌ شركت‌ مي‌كرد؛ ولي‌ عمدتاً شاگرد ميرزا بود. مرحوم‌ ميرزاي‌ نائيني‌، توجه‌ و اعتقاد عميقي‌ به‌ آقاي‌ شاهرودي‌ داشت‌. وقتي‌ كه‌ ما رفتيم‌نجف‌، ايشان‌ چهره‌ شناخته‌ شده‌اي‌ بودند ؛ هم‌ در تقوا و هم‌ در علم‌. صفا و رقت‌ِ قلب‌ ايشان‌، همه‌ را تحت‌ تاثير قرار مي‌داد. گاهي‌ كه‌ از يك‌ كوچه‌ مي‌گذشت‌، اگر مي‌ديد كه‌ بچه‌اي‌ گريه‌ مي‌كند، مي‌ايستاد تا بچه‌ آرام‌ بشود. ما كه‌ ايشان‌ را ديديم‌، بر اثر كهولت‌ سن‌قامتشان‌ خم‌ شده‌ بود. در آن‌ سال‌ها گاهي‌ درس‌ هم‌ مي‌گفتند. آن‌ موقع‌ من‌ مشغول‌ سطح‌ بودم‌ و موفق‌ به‌ شركت‌ در درس‌ ايشان‌ نشدم‌ ؛ اما گويا ديگر هر شب‌ نمي‌توانست‌ درس‌ بگويد ؛ ظاهراً يك‌ شب‌ در ميان‌، درس‌ مي‌گفت‌. به‌ خاطر دارم‌ كه‌ يك‌ روز پنج‌شنبه‌ در سال‌ 1394 قمري‌، درمنزل‌ آقاي‌ بجنوردي‌ روضه‌ بود. من‌ هم‌ آن‌جا بودم‌. ناگهان‌ كسي‌ وارد شد و گفت‌: آقاي‌ شاهرودي‌ فوت‌ كرده‌اند. همان‌ موقع‌ همه‌ رفتيم‌ خانه‌ ايشان‌. پس‌ از ارتحال‌ آقاي‌ شاهرودي‌، مهم‌ترين‌ بحث‌ نجف‌، درس‌ آقاي‌ خويي‌ بود. همان‌ زمان‌ آقاي‌ حكيم‌ هم‌ درس‌ مهمي‌ داشتند. بعد از اين‌ بزرگواران‌، چهره‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ بودند كه‌ شخصيت‌هاي‌ درجه‌ دوم‌ نجف‌ حساب‌ مي‌شدند ؛ مانند آقا ميرزا باقر زنجاني‌، شيخ‌ حسين‌ حلّي‌، آقاي‌ بجنوردي‌،سيد محمد تقي‌ بحر العلوم‌ و... . مرحوم‌ سيد محمد تقي‌ بحرالعلوم‌ از خاندان‌ بحر العلوم‌ بودند و به‌ زهد و پارسايي‌ هم‌ شهرت‌ داشتند. بسياري‌ از مقدسين‌ نجف‌، در نماز ايشان‌ شركت‌ مي‌كردند. گويا درس‌ خارج‌ هم‌ داشتند. در بيت‌ مرحوم‌ بحر العلوم‌، چندين‌ جوان‌ فاضل‌ هم‌ بودند كه‌ يكي‌ از آن‌ها درس‌ آقاي‌ حلّي‌ را تقرير كرده‌ بود ؛ ولي‌ چهره‌ مشخص‌ آن‌ها، مرحوم‌ سيد محمد تقي‌ بحر العلوم‌ بود كه‌ بسيار پارسا و نوراني‌ بود. سيد محمد صادق‌ بحرالعلوم‌ هم‌ خيلي‌ به‌ تحقيق‌ شهرت‌ داشت‌. يعني‌ كتب‌قديمي‌ را تحقيق‌ و آماده‌ چاپ‌ مي‌كرد. آقا سيد حسن‌ خرسان‌ هم‌ كه‌ كتاب‌هاي‌ تهذيب‌ و استبصار شيخ‌ را چاپ‌ كرده‌ بود، به‌ تقوا و تهجد شهرت‌ داشت‌. پسرهاي‌ ايشان‌ طلبه‌ بودند و همان‌ موقع‌ هم‌ در تحقيق‌ و چاپ‌ آثار علمي‌ كمك‌ مي‌كردند.

پژوهش‌ و حوزه‌: موقعيت‌ علمي‌ و جايگاه‌ اجتماعي‌ امام‌ خميني‌ (ره‌) چگونه‌ بود؟ وقتي‌ من‌ وارد نجف‌ شدم‌، ايشان‌ هم‌ حوزه‌ گرمي‌ داشتند. يك‌ درس‌ فقه‌ مي‌دادند كه‌ مكاسب‌ بود. اواخر اين‌ درس‌ را من‌ شركت‌ كردم‌؛ حدود يكي‌ دو ماه‌. بعد از مكاسب‌، خلل‌ را شروع‌ كردند. درس‌ اخير را نتوانستم‌ تا آخر شركت‌ كنم‌. در آن‌ وقت‌، درس‌ مكاسب‌، تقريباً منحصر به‌ ايشان‌بود. آقاي‌ سيد عبد الاعلي‌ سبزواري‌ هم‌ بحث‌ خيارات‌ را مي‌فرمود. ايشان‌ به‌ فلسفه‌ و عرفان‌ معروف‌ شده‌ بودند؛ يعني‌ علاوه‌ بر دروس‌ متعارف‌، يك‌ درس‌ فلسفه‌ هم‌ مي‌گفتند. البته‌ در آن‌ سال‌هايي‌ كه‌ من‌ در نجف‌ بودم‌، ايشان‌ تدريس‌ را ترك‌ كرده‌ بودند. استاد معروف‌ فلسفه‌ در نجف‌،مرحوم‌ آقاي‌ شيخ‌ صدرا بادكوبه‌اي‌ بود كه‌ من‌ درس‌ سطح‌ ايشان‌ را شركت‌ كردم‌. فقه‌ و مكاسب‌ هم‌ مي‌گفت‌ و اصول‌ و كفايه‌ هم‌ داشت‌. كنار اين‌ دروس‌، منظومه‌ را هم‌ درس‌ مي‌گفت‌ كه‌ مرحوم‌ آقاي‌ شاهرودي‌ تحريم‌ كرد. آقاي‌ بادكوبه‌اي‌ هم‌ به‌ حرمت‌ آقاي‌ شاهرودي‌، درس‌ را تعطيل‌ كردند ؛اما به‌ طور خصوصي‌ ادامه‌ دادند. مرحوم‌ شهيد سيدمحمد باقر صدر، منظومه‌ را نزد ايشان‌، به‌ طور خصوصي‌ خواند. همان‌ موقع‌ آقاي‌ شيخ‌ صدرا بادكوبه‌اي‌، درس‌ خارج‌ هم‌ داشتند؛ اما بعد از مدتي‌ منحصر شد به‌ سطح‌. مهم‌ترين‌ دروس‌ سطح‌ نجف‌، درس‌ ايشان‌ بود. همزمان‌ با ايشان‌، آقاي‌شيخ‌ جواد تبريزي‌ كه‌ از شاگردان‌ مبرز آقاي‌ خويي‌ بود، سطح‌ مي‌گفتند. آقاي‌ تبريزي‌ در اواخر حضورشان‌ در نجف‌، كفايه‌ هم‌ درس‌ مي‌داد. از معروف‌ترين‌ اساتيد آن‌ زمان‌، آقايان‌ سيد محمد باقر صدر، سيد علي‌ سيستاني‌، سيد محمد روحاني‌ و ميرزا علي‌ غروي‌ بودند. من‌ جلد دوم‌كفايه‌ را خدمت‌ آقاي‌ غروي‌ خواندم‌. بسيار خوش‌ بيان‌ بود. اواخر سال‌هايي‌ كه‌ در نجف‌ بودم‌، ايشان‌ درس‌ خارج‌ هم‌ شروع‌ كردند. سالي‌ كه‌ من‌ وارد نجف‌ شدم‌، آقاي‌ سيد محمد باقر صدر، ديگر درس‌ سطح‌ نمي‌گفت‌. گويا دور دوم‌ درس‌ خارجشان‌ بود. مرحوم‌ آقا مصطفي‌ خميني‌ هم‌ درس‌مي‌گفت‌؛ ولي‌ تا آن‌جا كه‌ من‌ به‌ خاطر دارم‌، در آن‌ سال‌هايي‌ كه‌ من‌ در نجف‌ بودم‌، درس‌ خارج‌ نمي‌گفت‌. شهيد صدر و آقاي‌ خويي‌، از همه‌ بيشتر شاگرد داشتند. اوايلي‌ كه‌ من‌ وارد نجف‌ شدم‌، شاگردان‌ شهيد صدر كم‌ بودند، اما به‌ تدريج‌ زياد شد و حتي‌ مي‌توان‌ گفت‌ بيشتر از درس‌ آقاي‌ خويي‌، يا همان‌ اندازه‌. حدود بيست‌ تا سي‌ نفر هم‌ درس‌ آقاي‌ سيستاني‌ شركت‌ مي‌كردند. آقاي‌ بجنوردي‌كه‌ مرحوم‌ شدند، ما درس‌ آقاي‌ سيستاني‌ شركت‌ كرديم‌. از آن‌ به‌ بعد، درس‌ آقاي‌ سيستاني‌ بيشتر جا افتاد. شاگردان‌ ايشان‌ به‌ چهل‌ نفر مي‌رسيدند. اما گرم‌ترين‌ درس‌ نجف‌ را آقاي‌ خويي‌ داشت‌ و در مرحله‌ بعد، آقاي‌ صدر. داماد بزرگ‌ آقاي‌ خويي‌، مرحوم‌ سيد نصر اللّه‌ مستنبط‌ هم‌درس‌ پر رونقي‌ داشت‌. ايشان‌ بسيار خوش‌سيما و مبادي‌ آداب‌ بودند. من‌ كمتر عالمي‌ را ديده‌ام‌ كه‌ به‌ اندازه‌ ايشان‌، بشاشت‌ و ظرافت‌ داشته‌ باشد. اخوي‌ آن‌ مرحوم‌، آقاي‌ سيد احمد مستنبط‌، معروف‌ به‌ تهجد و نماز شب‌ بود. كتابي‌ هم‌ در اين‌ زمينه‌ نوشته‌ است‌. سيد احمد هم‌ بسيارخوش‌سيما بود. اين‌ دو برادر بسيار دوست‌داشتني‌ بودند. سيد نصر اللّه‌، روحيه‌ شادي‌ داشت‌. ازآن‌ دسته‌ مومناني‌ بود كه‌ حزنشان‌ در قلبشان‌ است‌ و شادي‌شان‌ در چهره‌. به‌ ياد دارم‌ كه‌ يك‌ شب‌، مرحوم‌ سيد جواد شبّر گفت‌ بياييد برويم‌ ديدار آقاي‌ مستنبط‌. تازه‌ از زندان‌ بعثي‌ها آزاد شده‌ بود. همه‌ طلبه‌هاي‌ مدرسه‌ راهي‌ خانه‌ايشان‌ شديم‌. همان‌ شب‌، همگي‌ شيفته‌ اخلاق‌ و رفتار آقاي‌ مستنبط‌ شديم‌. درس‌ خارجي‌ هم‌ كه‌ ايشان‌ مي‌گفتند، خلوت‌ نبود. گاهي‌ در نجف‌ صحبت‌ مرجعيت‌ ايشان‌ بعد از آقاي‌ خويي‌ مي‌شد؛ اما پيش‌ از آقاي‌ خويي‌، فوت‌ كرد. همان‌ شبي‌ كه‌ خدمت‌ آقا سيد نصر اللّه‌ مستنبط‌ رسيديم‌، ايشان‌ خاطره‌ عجيبي‌ نقل‌ كردند كه‌ شايد ذكر آن‌ خالي‌ از فايده‌ نباشد. مي‌گفت‌: در نجف‌ مدرسه‌اي‌ بود كه‌ خادِم‌ مقدسي‌ داشت‌، به‌ نام‌ مشهدي‌ جعفر. خيلي‌ زحمت‌ كش‌ بود و همه‌ كارهاي‌ مدرسه‌ را مي‌كرد. گاهي‌ كارهاي‌ شخصي‌طلبه‌ها را هم‌ به‌ عهده‌ مي‌گرفت‌ و مثلاً لباس‌هاي‌ آن‌ها را مي‌شست‌. طلبه‌ها گاهي‌ با او شوخي‌ مي‌كردند و به‌ اصطلاح‌ دستش‌ مي‌انداختند. او هم‌ تحمل‌ مي‌كرد و عكس‌العملي‌ از خود نشان‌ نمي‌داد. يك‌ شب‌، يكي‌ از طلبه‌ها به‌ سراغ‌ مشهدي‌ جعفر مي‌رود. گويا كاري‌ داشته‌ است‌.نزديك‌ اتاق‌ او كه‌ مي‌شود، احساس‌ مي‌كند مشهدي‌ جعفر در حال‌ گفت‌وگو با كسي‌ است‌، نور درخشاني‌ هم‌ از اتاق‌ بيرون‌ مي‌زد. همان‌جا صبر مي‌كند تا اين‌كه‌ صدا قطع‌ مي‌شود و آن‌ نور مي‌رود. وارد اتاق‌ مشهدي‌ جعفر مي‌شود و مي‌پرسد با چه‌ كسي‌ حرف‌ مي‌زدي‌ و اين‌ نور چه‌ بود.مشهدي‌ جعفر كتمان‌ مي‌كند و مي‌گويد چيزي‌ نيست‌. اما آن‌ طلبه‌ اصرار مي‌كند كه‌ بگو. مشهدي‌ جعفر مي‌گويد: به‌ دو شرط‌ مي‌گويم‌: اولاً تا من‌ هستم‌، به‌ كسي‌ نگو و ثانياً بعد از اين‌ نبايد رفتارتان‌ را با من‌ تغيير دهيد. همان‌ طور مثل‌ گذشته‌ با من‌ رفتار بكنيد، شوخي‌كنيد، دست‌ بيندازيد و... . وقتي‌ مطمئن‌ شد كه‌ قبول‌ كرده‌ است‌، قصه‌ را تعريف‌ مي‌كند و معلوم‌ مي‌شود كه‌ او از اولياي‌ خدا است‌. بعد مي‌فرمود همين‌ مشهدي‌ جعفر روزي‌ به‌ من‌ گفت‌: فردا صبح‌ كه‌ بيايي‌ من‌ نيستم‌. ايشان‌ مي‌پرسند چرا. مي‌گويد: يكي‌ از ياران‌ حضرت‌ حجت‌(عج‌) درفلان‌ منطقه‌ فوت‌ كرده‌اند. امام‌ (عج‌) من‌ را به‌ جاي‌ او نصب‌ كرده‌اند. بايد بروم‌ آن‌جا. من‌ الان‌ مرددم‌ كه‌ اين‌ قصه‌ را خود آقاي‌ مستنبط‌ از مشهدي‌ جعفر ديده‌ و شنيده‌ بود يا اين‌كه‌ كسي‌ براي‌ ايشان‌ نقل‌ كرده‌ بود.

پژوهش‌ و حوزه‌: لطفاً از ديگر چهره‌هاي‌ معنوي‌ و اخلاقي‌ نجف‌ بگوييد. پدر مرحوم‌ شهيد سيد محمد صدر، يعني‌ سيد صادق‌ صدر بسيار پارسا و متخلق‌ بود. در «جامعة‌ النجف‌» نماز مي‌خواند. مرد نازنين‌ و مقدسي‌ بود. از اين‌گونه‌ چهره‌ها فراوان‌ بودند. پدر بنده‌ نقل‌ مي‌فرمود كه‌ مرحوم‌ شيخ‌ عباس‌ تربتي‌ (پدر آقاي‌ راشد) كه‌ به‌ تقوا شهرت‌ داشت‌،به‌ نجف‌ آمده‌ بود ؛ گويا براي‌ زيارت‌. در زيرزمين‌ يكي‌ از خانه‌ها مجلسي‌ برگزار شد و آقاي‌ تربتي‌ منبر رفت‌. بالاي‌ منبر گفت‌: چه‌ گل‌هاي‌ خوشبويي‌ در نجف‌ وجود دارد؛ چه‌ چهره‌هاي‌ نوراني‌ و مقدسي‌ اين‌جا مي‌بينم‌. اگر اين‌ همه‌ عالِم‌ مقدس‌ به‌ ايران‌ بيايند، ايران‌ را متحول‌مي‌كنند. علماي‌ نجف‌ بسيار ساده‌ زندگي‌ مي‌كردند. آقاي‌ بجنوردي‌ تا آخر عمر خانه‌ اجاره‌اي‌ داشت‌. خيلي‌ از ايشان‌ در خانه‌هاي‌ اجاره‌اي‌ زندگي‌ مي‌كردند. خانه‌ آقاي‌ سيستاني‌، خيلي‌ كوچك‌ بود. طبقه‌ بالاي‌ آن‌ كه‌ اندروني‌ حساب‌ مي‌شد، 70 متر بود ؛ يعني‌ يك‌ زير زمين‌ داشت‌ كه‌بيروني‌ بود و يك‌ طبقه‌ بالاي‌ زير زمين‌ كه‌ اندروني‌ ايشان‌ بود. اين‌ خانه‌ از موقوفات‌ مدرسه‌ شبّريه‌ بود. مرحوم‌ جدّ ما، مدت‌ها در اين‌ خانه‌ مخفي‌ بود. نجف‌ از اين‌ خانه‌هاي‌ وقفي‌ زياد داشت‌. در هر كوچه‌ يكي‌ دو تا خانه‌ وقفي‌ بود. هر كس‌ كه‌ مي‌خواست‌ در اين‌ خانه‌هابنشيند، بايد به‌ اندازه‌ تعمير آن‌ پول‌ مي‌داد. خانه‌هاي‌ وقفي‌ در نجف‌، پديده‌ جالبي‌ بود كه‌ خيلي‌ مفيد واقع‌ مي‌شدند. من‌، خانه‌ مرحوم‌ آقاي‌ خميني‌ را خوب‌ به‌ ياد دارم‌. ايشان‌ دو تا خانه‌ كوچك‌ داشتند كه‌ يكي‌ بيروني‌ بود و يكي‌ اندروني‌. اين‌ دو خانه‌ در دو كوچه‌ متصل‌به‌ هم‌ قرار داشتند. مساحت‌ هر كدام‌ حدود 70 متر بود. من‌ به‌ خانه‌ اندروني‌ ايشان‌ هم‌ رفته‌ام‌. يك‌ بار كه‌ مريض‌ شده‌ بودند، همراه‌ آقاي‌ بجنوردي‌ به‌ عيادتشان‌ رفتيم‌. خانه‌ محقر و ساده‌اي‌ بود. يك‌ حياط‌ كوچك‌ داشت‌ در دو سوي‌ حياط‌، دو اتاق‌ كوچك‌ ساخته‌ بودند كه‌ ايوان‌آن‌ها به‌ سمت‌ حياط‌ بود. هر دو خانه‌ اجاره‌اي‌ بود. معمولاً خانه‌ها كوچك‌ بودند. خانه‌ صد متري‌، بزرگ‌ محسوب‌ مي‌شد. طلبه‌هاي‌ امروز قم‌، نمي‌توانند در چنين‌ خانه‌هايي‌ زندگي‌ كنند؛ ولي‌ در نجف‌ زندگي‌ِ معمول‌، همين‌ بود. خانه‌ مرحوم‌ آقا مصطفي‌ هم‌ اجاره‌اي‌ بود. من‌ دراواخر عمرشان‌، در درس‌ خارج‌، ايشان‌ را ديده‌ بودم‌ كه‌ عصرها در مسجد شيخ‌ انصاري‌ درس‌ مي‌گفت‌ و حدود 20 نفر هم‌ شركت‌ مي‌كردند. ايشان‌ سر حلقه‌ برخي‌ فضلاي‌ نجف‌ بودند كه‌ بسيار با هم‌ دوستي‌ و همكاري‌ داشتند. سالي‌ كه‌ من‌ به‌ نجف‌ رفتم‌، مدارس‌ پر شده‌ بود. مدت‌ها صبر كردم‌ تا اتاق‌ كوچكي‌ پيدا كردم‌. فقط‌ چند هزار طلبه‌ ايراني‌ در نجف‌ درس‌ مي‌خواندند. غير از ايراني‌، طلبه‌هاي‌ هندي‌، پاكستاني‌، افغاني‌ و عرب‌ هم‌ بودند.

 پژوهش‌ و حوزه‌: يعني‌ حوزه‌ نجف‌، بيشتر رنگ‌ و بوي‌ غير عربي‌ داشت‌ ؟ تقريباً هيمن‌ طور بود؛ ولي‌ آقاي‌ حكيم‌ و برخي‌ ديگر از مراجع‌، درس‌ خود را به‌ زبان‌ عربي‌ مي‌گفتند. شهيد صدر هم‌ عربي‌ درس‌ مي‌داد. تشكيلات‌ حزب‌ الدعوة‌ هم‌ از عربي‌ شدن‌ فضاي‌ حوزه‌ پشتيباني‌ مي‌كرد. تا پيش‌ از آقاي‌ حكيم‌ و شهيد صدر، حوزه‌ عربي‌ كم‌ رنگ‌ بود و بيشتراختصاص‌ داشت‌ به‌ روضه‌ خوان‌ها و طلبه‌هايي‌ كه‌ از روستاها و عشاير مي‌آمدند. اين‌ طلبه‌ها كه‌ عمامه‌ خاصي‌ مي‌بستند، مثل‌ مداح‌هاي‌ ما بودند. از همين‌ طرز عمامه‌ها و شكل‌ آن‌ها، مي‌توانستيم‌ تشخيص‌ دهيم‌ كه‌ از كجا آمده‌ و براي‌ چه‌ مقصودي‌ در نجف‌اند. طلبه‌هايي‌ كه‌ ازعشاير مي‌آمدند، خود را در نجف‌ براي‌ برگزاري‌ مراسم‌ و مداحي‌ آماده‌ مي‌كردند. بعد از گذراندن‌ دوره‌ فشرده‌ و كوتاهي‌، بر مي‌گشتند و بيشتر در ايام‌ ماه‌ محرم‌ به‌ امور تبليغي‌ مي‌پرداختند. مقداري‌ ادبيات‌ مي‌خواندند و بيشتر به‌ مقدمات‌ تبليغ‌ قناعت‌ مي‌كردند. اين‌ گروه‌از حوزه‌ متمايز بودند و گاهي‌ هم‌ براي‌ جمع‌ آوري‌ زكات‌ از نجف‌ خارج‌ مي‌شدند. مرحوم‌ آقاي‌ حكيم‌ همراه‌ فرزندانشان‌ (شهيد سيد محمد باقر حكيم‌ و آقازاده‌ ديگرشان‌)، مي‌كوشيدند طلبه‌هاي‌ عراقي‌ را در نجف‌ به‌ گونه‌اي‌ تربيت‌ كنند كه‌ تنها به‌ منبر و تبليغ‌ اكتفا نكنند. مدرسه‌اي‌ را هم‌ بنا نهادند، قصد اولي‌ آنان‌، تربيت‌ نسلي‌ از علماي‌ عراقي‌ بود كه‌در كسوت‌ روحاني‌ و اهل‌ علم‌ باشند. آقاي‌ حكيم‌ و همراهانشان‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌ بودند كه‌ تربيت‌ طلبه‌هايي‌ كه‌ فقط‌ در دهه‌ محرم‌ كارايي‌ دارند، كافي‌ نيست‌. اين‌ دوره‌ها كه‌ از تشكيلات‌ آقاي‌ حكيم‌، تغذيه‌ و مديريت‌ مي‌شدند، توفيقات‌ فراواني‌ داشتند. حوزه‌ نجف‌ را به‌ سمت‌عربي‌ شدن‌ پيش‌ بردند. طلبه‌هاي‌ غير عرب‌ زبان‌، چون‌ نمي‌توانستند به‌ زبان‌ عربي‌ سخنراني‌ و تبليغ‌ كنند، سرشان‌ در درس‌ و كتاب‌ بود و هدفي‌ جز اجتهاد نداشتند. اما طلبه‌هاي‌ عراقي‌، چون‌ موقعيت‌ تبليغ‌ داشتند، در نجف‌ نمي‌ماندند و خيلي‌ زود به‌ شهر و ديار خود مي‌رفتند تاتبليغ‌ كنند و منبر روند و... . قصد آقاي‌ حكيم‌ اين‌ بود كه‌ طلبه‌هاي‌ عراقي‌ تحصيلات‌ بالا را طي‌ كنند و همه‌ وقت‌ خود را صرف‌ منبر و روضه‌خواني‌ نكنند. البته‌ فضلاي‌ عراقي‌ هم‌ در نجف‌ بودند؛ اما تعدادشان‌ خيلي‌ كمتر از آن‌ بود كه‌ توقع‌ مي‌رفت‌. از علماي‌ عراقي‌ در آن‌سال‌ها، آقاي‌ شيخ‌ حسين‌ حلّي‌ و شيخ‌ عباس‌ مظفر بود. گويا آقاي‌ سيد محمد باقر صدر هم‌ نزد ايشان‌ درس‌ خوانده‌ بود. حزب‌ الدعوة‌ هم‌ در عربي‌ شدن‌ حوزه‌، بي‌ تاثير نبود. بسياري‌ از طلبه‌هاي‌ عراقي‌ از طريق‌ اين‌ حزب‌، وارد حوزه‌ مي‌شدند ؛ يعني‌ براي‌ اين‌كه‌ داخل‌ حزب‌ شوند، به‌ حوزه‌ مي‌آمدند. موج‌ عربي‌ شدن‌ حوزه‌ نجف‌ اگر چه‌ زير نظر و حمايت‌ آقاي‌ حكيم‌ بود، اما عملاً توسط‌ عناصر حزب‌الدعوة‌ صورت‌ گرفت‌. آقاي‌ حكيم‌ و حزب‌ الدعوة‌، حوزه‌ را عملاً به‌ سمت‌ عربي‌ شدن‌ پيش‌ بردند و حتي‌ طلبه‌هاي‌ غير عراقي‌ را كه‌ عربي‌ بلد بودند و حرف‌ مي‌زدند، زير پوشش‌ خود قرار مي‌دادند؛ مثلاً آقاي‌ شيخ‌ محسن‌ اراكي‌ كه‌ الان‌ در لندن‌ هستند، با وجود اين‌كه‌ ايراني‌ بودند،اما چون‌ عربي‌ سخن‌ مي‌گفتند، وارد اين‌ تشكيلات‌ شدند. حدود چهار يا پنج‌ سال‌ بعد از اين‌كه‌ ما وارد حوزه‌ نجف‌ شديم‌، مسائل‌ سياسي‌ در عراق‌ اوج‌ گرفت‌. به‌ حوزه‌ و طلبه‌ها هم‌ خيلي‌ حساس‌ شدند. عده‌ زيادي‌ از طلبه‌هاي‌ فعّال‌ عراقي‌ را گرفتند، بعضي‌ را شهيد كردند و بعضي‌ را هم‌ در حبس‌ نگه‌ داشتند. مدرسه‌هايي‌ كه‌ محل‌ زندگي‌طلبه‌هاي‌ حزب‌ الدعوة‌ بود، هميشه‌ در معرض‌ حمله‌ و هجوم‌ بودند. مدرسه‌ شبّريه‌ كه‌ ما در آن‌ زندگي‌ مي‌كرديم‌، يكي‌ از مراكز طلبه‌هاي‌ عراقي‌ بود. از پايگاه‌هاي‌ حزب‌ الدعوة‌ هم‌ محسوب‌ مي‌شد. يادم‌ هست‌ كه‌ يك‌ شب‌ از اطلاعات‌ بعث‌ آمدند كه‌ يك‌ طلبه‌اي‌ را در مدرسه‌ مابگيرند. او هم‌ به‌ حجره‌ من‌ پناه‌ آورد و خودش‌ را يك‌ گوشه‌ پنهان‌ كرد.

 پژوهش‌ و حوزه‌: به‌ طلبه‌هاي‌ غير عراقي‌ كاري‌ نداشتند ؟ بيشتر به‌ طلبه‌هاي‌ ايراني‌ حسّاس‌ بودند. گاهي‌ در خيابان‌ يا كوچه‌ يا هر جاي‌ ديگر جلو طلبه‌ ايراني‌ را مي‌گرفتند، سوار ماشين‌ مي‌كردند و مي‌آوردند سر مرز ايران‌. به‌ همين‌ دليل‌، ما هميشه‌ شناسنامه‌ و گذرنامه‌ و مدارك‌ مهم‌ ديگري‌ كه‌ لازم‌ داشتيم‌، همراه‌ خودمي‌آورديم‌ ؛ يعني‌ خيابان‌ هم‌ كه‌ مي‌رفتيم‌، با شناسنامه‌ و گذرنامه‌ مي‌رفتيم‌ ؛ چون‌ هر لحظه‌ ممكن‌ بود كه‌ يك‌ ماشين‌ جلو ما بايستد و سوارمان‌ كند و سر مرز ايران‌ پياده‌ كند. بعثي‌هاي‌ عراق‌، هر كاري‌ براي‌ نابودي‌ حوزه‌ و پراكندن‌ طلبه‌ها كردند. هيچ‌ قيد و بندي‌ هم‌نداشتند و در نهايت‌ قساوت‌ عمل‌ مي‌كردند.

پژوهش‌ و حوزه‌: غير از حوزويان‌ و علماي‌ ديني‌، چه‌ چهره‌هاي‌ ديني‌ و برجسته‌اي‌ فعاليت‌ داشتند ؟ نويسنده‌ معروفي‌ بود كه‌ به‌ «احمدامين‌» شهرت‌ داشت‌. معمم‌ و حوزوي‌ نبود ؛ اما معلومات‌ خوبي‌ داشت‌. كتابي‌ هم‌ نوشته‌ بود به‌ نام‌ التكامل‌ في‌ الاسلام‌. من‌ تشييع‌ جنازه‌ ايشان‌ را به‌ ياد دارم‌. در نسل‌ روشنفكر حوزه‌ و جامعه‌ عربي‌، او و آثارش‌ كمابيش‌ موثر بودند.شخصيت‌ و آثار او در ميان‌ عراقي‌ها، تا حدودي‌ شبيه‌ به‌ شخصيت‌ و آثار آقاي‌ مهندس‌ بازرگان‌ در ميان‌ ايراني‌ها است‌.

پژوهش‌ و حوزه‌: حزب‌ بعث‌ عراق‌، قصد نابودي‌ دين‌ را داشت‌ يا بيشتر با فعاليت‌هاي‌ سياسي‌ مخالفت‌ مي‌كرد؟ گويا بعثي‌ها چند برنامه‌ پنج‌ ساله‌ داشتند. آن‌ها سال‌ 67 ميلادي‌ سر كار آمدند. در سال‌ ورود ما به‌ عراق‌، برنامه‌ دوم‌ خود را آغاز كرده‌ بودند. ظاهراً قصدشان‌ حذف‌ دين‌ بود. مي‌خواستند اثري‌ از اسلام‌ باقي‌ نماند. من‌ در نجف‌ دوستي‌ داشتم‌ به‌ نام‌ سيد اسامه‌ شبّر كه‌بعدها به‌ دست‌ بعثي‌ها شهيد شد. ايشان‌ نقل‌ مي‌كردند كه‌ يكي‌ از آشنايان‌ ما در جلسات‌ خصوصي‌ بعثي‌ها شركت‌ مي‌كند و در اين‌ جلسات‌، سخن‌ از راه‌هاي‌ نابودي‌ اسلام‌ است‌. مي‌گفت‌: بعثي‌ها به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيده‌اند كه‌ دين‌ درعراق‌ سه‌ پايه‌ دارد: مرجعيت‌، مردم‌ و واسطه‌هاي‌ميان‌ مرجعيت‌ و مردم‌ ؛ يعني‌ علماي‌ مناطق‌ و شهرستان‌ها. مخالفت‌ با مرجعيت‌ و حمله‌ مستقيم‌ به‌ مراجع‌، خطرناك‌ است‌ ؛ حساسيت‌هاي‌ مردم‌ را بيشتر مي‌كند ؛ همه‌ مردم‌ را هم‌ كه‌ نمي‌توان‌ كشت‌ يا زنداني‌ كرد ؛ پس‌ بايد از علما و واسطه‌ها شروع‌ كرد. برنامه‌ حزب‌ بعث‌ همين‌ بود.از علما و وكلاي‌ مراجع‌ شروع‌ كردند. چون‌ نمي‌توانستند مرجعيت‌ را نابود كنند، و قدرت‌ حذف‌ مردم‌ را هم‌ نداشتند. بنابراين‌ افتادند به‌ جان‌ علماي‌ مياني‌ و روحانيون‌ شهرستاني‌. اين‌ سياست‌ را در برنامه‌ پنج‌ سال‌ِ سوم‌ هم‌ داشتند. علماي‌ مناطق‌ را به‌ بهانه‌هاي‌ مختلف‌مي‌گرفتند و مانع‌ رشد طلبه‌ها مي‌شدند. قصد داشتند نسل‌ جديد را نا آشنا با روحانيت‌ كنند و نسل‌ جديد اصلاً سرو كاري‌ با روحاني‌ نداشته‌ باشد. حتي‌ در مراسم‌ سينه‌زني‌ و عاشورا هم‌ دخالت‌ مي‌كردند و مثلاً شعارها و شعرهايي‌ را ديكته‌ مي‌كردند. از جمله‌ اين‌كه‌ مردم‌درمراسم‌ مذهبي‌ بايد شعار مي‌داند كه‌ «شط‌ العرب‌ (اروند رود) مال‌ ما است‌» و از اين‌ گونه‌ شعارها. سال‌ 74 يا 75 ميلادي‌، حزب‌ بعث‌ عده‌اي‌ از كمونيست‌هاي‌ ايران‌ را به‌ عراق‌ آورده‌ بود. امكاناتي‌ از قبيل‌ راديو و روزنامه‌ در اختيارشان‌ گذاشته‌ بود كه‌ عليه‌ شاه‌ فعاليت‌كنند. اسم‌ روزنامه‌شان‌ «راه‌ اتحاد» بود. به‌ چند زبان‌ چاپ‌ مي‌شد. چند سرهنگ‌ فراري‌ هم‌ در ميانشان‌ بود، به‌ نام‌هاي‌ پناهيان‌، زهتاب‌ و مراد. سرهنگ‌ مراد كه‌ كمي‌ معلومات‌ تاريخي‌ هم‌ داشت‌، پيش‌ آقاي‌ حسينعلي‌ محفوظ‌ آمد كه‌ از ايشان‌ در جهت‌ اهداف‌ سياسي‌ خود كمك‌ بگيرد.آقاي‌ محفوظ‌ از فضلاي‌ دانشگاهي‌ بود كه‌ مقدمه‌ مفصلي‌ هم‌ بر كافي‌ نوشته‌ است‌. آقاي‌ سيد محمد حسين‌ جلالي‌ نقل‌ مي‌كند كه‌ روزي‌ نزد آقاي‌ محفوظ‌ بوديم‌ كه‌ سرهنگ‌ مراد آمد. در بين‌ گفت‌ و گوها، گفت‌: ما 25 سال‌ است‌ كه‌ براي‌ نابودي‌ نجف‌ برنامه‌ ريختيم‌. در قصه‌ آذربايجان‌ شكست‌خورديم‌ (منظورش‌ ماجراي‌ پيشه‌وري‌ و اتحاد با حزب‌ كمونيست‌ شوروي‌ بود) اما در نابودي‌ نجف‌ شكست‌ نخواهيم‌ خورد. وقتي‌ يك‌ سرهنگ‌ فراري‌ كمونيست‌ كه‌ از ايران‌ فرار كرده‌ است‌، درباره‌ حوزه‌ اين‌ گونه‌ سخن‌ بگويد، معلوم‌ است‌ كه‌ خود بعثي‌هاي‌ عراق‌ چه‌ نقشه‌هايي‌ داشتند. اولين‌سازمان‌ اطلاعاتي‌ كه‌ بعثي‌ها ساختند به‌ اداره‌ «امن‌» شهرت‌ يافت‌. اين‌ اداره‌ امن‌، چند شعبه‌ داشت‌ كه‌ هر يك‌، ويژه‌ بخشي‌ از مسائل‌ عراق‌ بود. يكي‌ به‌ اقتصاد مي‌پرداخت‌، يكي‌ به‌ فرهنگ‌ و يكي‌ هم‌ به‌ سياست‌. شعبه‌ 5 اين‌ سازمان‌، به‌ منظور مبارزه‌ با ارتجاع‌ بود. اسمش‌ را«مكافحة‌ الرجعية‌» گذاشته‌ بودند. طرفداران‌ حزب‌ الدعوة‌ و شبيه‌ آن‌ها را به‌ اين‌ شعبه‌ مي‌بردند و استنطاق‌ مي‌كردند. بسيار شعبه‌ وحشتناك‌ و خشني‌ بود. رئيس‌ اين‌ شعبه‌، ناظم‌ نام‌ داشت‌. مي‌گويند ناظم‌ شيعه‌ بود و در كودتايي‌ كه‌ عليه‌ حسن‌ البكر كرد، شكست‌ خورد و اعدام‌شد. مرد بسيار خبيثي‌ بود. اگر ما مي‌شنيديم‌ كه‌ كسي‌ را دستگير كرده‌اند و پيش‌ ناظم‌ برده‌اند، مي‌فهميديم‌ كه‌ كارش‌ تمام‌ است‌ ؛ يعني‌ رفتن‌ به‌ پيش‌ او، مساوي‌ بود با شهادت‌. وقتي‌ او را گرفتند براي‌ اين‌كه‌ بگويند او مرد خبيثي‌ بود و مي‌خواست‌ عليه‌ ما كودتا كند، برخي‌جنايات‌ او را از تلويزيون‌ پخش‌ كردند. تلويزيون‌، تونلي‌ را نشان‌ داد كه‌ افرادي‌ در آن‌ زندگي‌ مي‌كردند با موهاي‌ بلند. مجري‌ تلويزيون‌ گفت‌ اين‌ افراد، سال‌ها است‌ كه‌ در اين‌جا زندگي‌ مي‌كنند و آفتاب‌ را نديده‌اند. حكومت‌، با نشان‌ دادن‌ اين‌ صحنه‌ها، مي‌خواست‌ بگويد كه‌او جنايتكار بود و ما جلو ظلم‌ او را گرفتيم‌! در صورتي‌ كه‌ همه‌ حكومتي‌ها در جنايات‌ او سهم‌ داشتند و اصلاً ناظم‌ همه‌ اين‌ وحشي‌گري‌ها را براي‌ رئيس‌ جمهور بعثي‌ مي‌كرد ؛ تا اين‌كه‌ خودش‌ به‌ اين‌ هوس‌ افتاد كه‌ حكومت‌ را از چنگ‌ بعثي‌ها در آورد و نصيب‌ خود كند. يكي‌ از نويسندگان‌ ايراني‌ به‌ نام‌ ابو القاسم‌ لاهوتي‌ در برخي‌ آثار خود درباره‌ شيوه‌هاي‌ مبارزه‌ با دين‌ در شوروي‌، توضيحاتي‌ داده‌ است‌ كه‌ خيلي‌ شبيه‌ به‌ كار بعثي‌ها بود. من‌ در نجف‌ كه‌ بودم‌ چند كتاب‌ از او را خواندم‌. در ايران‌ كتاب‌هاي‌ او ممنوع‌ بود ؛ اما در نجف‌پيدا مي‌شد. او در برخي‌ از آثار خود توضيح‌ مي‌دهد كه‌ حزب‌ كمونيست‌ شوروي‌ برنامه‌هايي‌ براي‌ تعطيلي‌ كليساها و مساجد داشت‌. اين‌ برنامه‌ها را حزب‌ بعث‌ در عراق‌ باشدت‌ بيشتري‌ اجرا مي‌كرد. در اين‌ اواخر كه‌ ما در نجف‌ بوديم‌، حتي‌ اگر مي‌ديدند جواني‌ از مسجد خارج‌مي‌شود، او را مي‌گرفتند. برنامه‌ ديگري‌ كه‌ داشتند ترويج‌ فساد و فحشا بود. عراق‌، كشور ثروتمندي‌ است‌. منابع‌ بسياري‌ دارد ؛ اما از اين‌ ثروت‌ براي‌ نابودي‌ دين‌ و فرهنگ‌ مردم‌ استفاده‌ كردند. ترويج‌ فحشا و رواج‌ منكرات‌، به‌ همين‌ منظور بود.

پژوهش‌ و حوزه‌: وضعيت‌ نشر و چاپ‌ كتاب‌، چگونه‌ بود ؟ بهتر از ايران‌ بود. اولين‌ سال‌هايي‌ كه‌ من‌ در نجف‌ بودم‌، اوضاع‌ كتاب‌ و پخش‌ آن‌ خوب‌ بود؛ البته‌ بعدها تغييراتي‌ كرد. چند تا چاپخانه‌ در نجف‌ بود كه‌ پي‌ در پي‌ كتاب‌ چاپ‌ مي‌كردند. كتاب‌هاي‌ لبناني‌ هم‌ فراوان‌ بود. بسياري‌ از كتاب‌هايي‌ كه‌ من‌ الان‌ دارم‌، همان‌ موقع‌خريدم‌. در حال‌ حاضر، وضع‌ كتاب‌ و منشورات‌ ديني‌ در قم‌ خيلي‌ بهتر از هر جاي‌ ديگر است‌ ؛ ولي‌ نسبت‌ به‌ اوايل‌ انقلاب‌، نجف‌ وضع‌ بهتري‌ داشت‌. كتاب‌ها را خوب‌ چاپ‌ مي‌كردند و قيمت‌هاي‌ مناسبي‌ هم‌ داشتند. حتي‌ در يك‌ دوره‌اي‌، كتاب‌هاي‌ كمونيستي‌ هم‌ در نجف‌ فراوان‌ شد. التبه‌بيشتر از ايران‌ وارد مي‌شد. من‌ برخي‌ از اين‌ كتاب‌ها را خريدم‌ و خواندم‌ ؛ مانند البيان‌ الشيوعي‌. كتابخانه‌هاي‌ نجف‌ هم‌، خدمات‌ مفيدي‌ مي‌دادند و اگر كسي‌ نمي‌توانست‌ كتاب‌ را بخرد، امانت‌ مي‌گرفت‌. به‌ يك‌ لحاظ‌ نجف‌ در انتقال‌ و تبادل‌ فرهنگي‌، قوي‌تر از قم‌ و تهران‌بود؛ زيرا بسياري‌ از كتاب‌هايي‌ كه‌ علوم‌ وتمدن‌ جديد را به‌ ما مي‌شناساند، به‌ زبان‌ عربي‌ است‌. نويسندگان‌ عرب‌زبان‌، شمار فراواني‌ از آثار غربي‌ را به‌ زبان‌ خود ترجمه‌ كردند و در اختيار همگان‌ گذاشتند. مثلاً اگر كتابي‌ از برتراند راسل‌ دو سال‌ طول‌ مي‌كشيد تا به‌فارسي‌ ترجمه‌ شود، نويسندگان‌ عرب‌، آن‌ را در عرض‌ يك‌ ماه‌ در كشور خود ترجمه‌ و چاپ‌ مي‌كردند. دليل‌ اين‌ وضعيت‌ هم‌ تعداد خوانندگان‌ است‌. مردمي‌ كه‌ در دنيا كتاب‌هاي‌ فارسي‌ را مي‌خوانند، تقريباً منحصر به‌ ايران‌ است‌. در آن‌ سال‌ها، زبان‌ِ رسمي‌ مردم‌ تاجيكستان‌ هم‌ روسي‌بود و در افغانستان‌ كتاب‌هاي‌ پشتو چاپ‌ مي‌شد. خوانندگان‌ ايراني‌ در اقليت‌ بودند. اما يك‌ كتاب‌ِ عربي‌ در ده‌ها كشور، قابل‌ توزيع‌ بود. به‌ همين‌ دليل‌، مترجمان‌ عرب‌ زبان‌، رغبت‌ بيشتري‌ به‌ ترجمه‌ داشتند. ترجمه‌ در كشورهاي‌ عربي‌ هم‌، خيلي‌ بي‌ قاعده‌ نبود. مترجمان‌، تا جايي‌كه‌ مي‌توانستند از معادل‌هاي‌ عربي‌ استفاده‌ مي‌كردند. فرهنگستان‌ و مجمع‌ اللغة‌ العربية‌ ساخته‌ بودند. در يكي‌ از مقالات‌ خواندم‌ كه‌ در كشورهاي‌ عربي‌، ماهانه‌ 8000 لغت‌ ساخته‌ مي‌شود. حتي‌ اصطلاحات‌ علومي‌ مانند فيزيك‌ و شيمي‌ را معادل‌سازي‌ مي‌كردند. همين‌ ماشيني‌ كه‌ ماسوار مي‌شويم‌، ده‌ها لغت‌ مخصوص‌ به‌ اجزاي‌ خود دارد كه‌ در ايران‌ معادلي‌ براي‌ آن‌ها ساخته‌ نشد و يا اگر ساخته‌اند، كاربردي‌ ندارد. ولي‌ در كشورهاي‌ عربي‌، بيشتر اين‌ لغات‌ و اصطلاحات‌، معادل‌ پيدا كردند. سال‌هايي‌ كه‌ ما تازه‌ به‌ نجف‌ آمده‌ بوديم‌، مي‌گفتند كه‌ وضع‌ كتاب‌، به‌ خوبي‌ سابق‌ نيست‌ ؛ ولي‌ همان‌ موقع‌ خيلي‌ بهتر از ايران‌ بود. انحصار و اختصاصي‌ هم‌ به‌ كتاب‌هاي‌ حوزوي‌ و ديني‌ نداشت‌. در همه‌ علوم‌، كتاب‌هايي‌ براي‌ خواندن‌ پيدا مي‌شد. پ

ژوهش‌ و حوزه‌: كتاب‌هاي‌ روشنفكران‌ در چه‌ وضعيتي‌ قرار داشت‌ ؟ حركت‌ روشنفكري‌ ديني‌ در عراق‌ با ايران‌ فرق‌ مي‌كند. در عراق‌، جريان‌ روشنفكري‌ ديني‌ از حوزه‌ جدا نشد. روشنفكري‌ در ايران‌، به‌ راه‌ ديگري‌ رفت‌. روشنفكران‌ ايراني‌، گاه‌ حساب‌ خود را از روحانيت‌ جدا مي‌كردند. راه‌ خودشان‌ را مي‌رفتند. شهيد سيد محمد باقر صدر، سهم‌بسياري‌ در ارتباط‌ بدنه‌ حوزه‌ با روشنفكران‌ داشت‌. به‌ همين‌ دليل‌، نسلي‌ از روشنفكران‌ِ ديني‌ كه‌ در عراق‌ باليدند، سخن‌ از اسلام‌ منهاي‌ روحانيت‌ نمي‌گفتند.

پژوهش‌ و حوزه‌: در كشورهاي‌ عربي‌ نيز روشنفكراني‌ هستند كه‌ سخن‌ از اسلام‌ منهاي‌ روحانيت‌ مي‌گويند. اختصاصي‌ به‌ ايران‌ ندارد. تازماني‌ كه‌ من‌ در نجف‌ بودم‌. از اين‌ گونه‌ شعارها و حرف‌ها شنيده‌ نمي‌شد. البته‌ هميشه‌، هر سخني‌ طرفداراني‌ دارد؛ اما در عراق‌، روشنفكر ديني‌ خودش‌ را مقابل‌ حوزه‌ و روحانيت‌ نمي‌ديد. شايد تاثيرات‌ برخي‌ كتاب‌هايي‌ كه‌ از ايران‌ ترجمه‌ شد، پاره‌اي‌ از روشنفكران‌ عرب‌را به‌ اين‌ نتيجه‌ رساند كه‌ بايد راه‌ خود را از حوزه‌ جدا كنند. هنوز هم‌ در عراق‌، وقتي‌ تظاهرات‌ مي‌شود، همه‌ شعارها به‌ طرفداري‌ از مرجعيت‌ است‌: نعم‌ نعم‌ للمرجعية‌. البته‌ اين‌ امكان‌ وجود دارد كه‌ اين‌ ارتباط‌ ميان‌ مردم‌ و جوانان‌ با روحانيت‌ ضعيف‌ بشود. چون‌ دستگاه‌هاي‌تبليغي‌ غرب‌، بيكار نمي‌نشينند. ماهواره‌ها را به‌ كار انداخته‌اند و در حال‌ِ برنامه‌ريزي‌ هستند. قرار است‌ سال‌ 2005 در عراق‌، انتخابات‌ برگزار شود. حتماً تا آن‌ موقع‌، برنامه‌ هايي‌ را اجرا خواهند كرد. ترويج‌ فساد و توزيع‌ نوشيدني‌هاي‌ حرام‌، از برنامه‌هاي‌ آن‌هااست‌ كه‌ مردم‌ را به‌تدريج‌ به‌ سمت‌ خود بكشند. در اواخري‌ كه‌ ما در نجف‌ بوديم‌، گاه‌ جوان‌هايي‌ را مي‌ديديم‌ كه‌ مست‌ كرده‌اند ؛ اما به‌ طور كلي‌ مصرف‌ مشروبات‌ الكلي‌ در كربلا و نجف‌ ممنوع‌ بود. در اين‌ دو شهر، زن‌ِ بي‌ حجاب‌ ديده‌ نمي‌شد. حوزه‌ نجف‌ با رگ‌ و ريشه‌هايي‌ كه‌دارد، جلو بسياري‌ از فجايع‌ و مفاسد را در عراق‌ گرفت‌. آقاي‌ بجنوردي‌ مي‌فرمود كه‌ مرحوم‌ آخوند بيش‌ از 2 هزار شاگرد داشت‌. مرحوم‌ شيخ‌ هم‌ حوزه‌ را نظم‌ و نسق‌ داد. منظم‌ شد. حوزه‌اي‌ به‌ اين‌ سابقه‌ و گستره‌، نمي‌توانست‌ بي‌ تاثير بر اوضاع‌ فكري‌ و اجتماعي‌ عراق‌ باشد. يكي‌از همين‌ رجال‌ قاجار در خاطرات‌ خود مي‌نويسد: سالانه‌ دويست‌ هزار تومان‌ از ايران‌ براي‌ شيخ‌ مرتضي‌ انصاري‌ ارسال‌ مي‌شود. چنين‌ مبلغي‌ در آن‌ روزگار خيلي‌ سنگين‌ است‌. اين‌ بودجه‌ها و آن‌ مديريت‌ها، حوزه‌ نيرومند و ريشه‌داري‌ ساخته‌ بود. معنويت‌ و اصالت‌ِ علمي‌ بزرگان‌حوزه‌، در گسترش‌ معنويت‌ و اخلاق‌ در عراق‌، خصوصاً در شهرهاي‌ مذهبي‌ موثر بود. به‌ همين‌ دليل‌ روشنفكران‌ لائيك‌ در عراق‌ رشد نكردند و حداقل‌ تا زماني‌ كه‌ من‌ بودم‌، در آن‌جا كسي‌ دم‌ از حذف‌ روحانيت‌ نمي‌زد. در حال‌ حاضر هم‌ كه‌ مردم‌ عراق‌، علاقه‌ خود را به‌ مراجع‌، بهتر وبيشتر از هميشه‌ نشان‌ داده‌اند كه‌ نمي‌توان‌ انكار كرد. آقاي‌ بجنوردي‌ مي‌فرمود من‌ قبل‌ از اين‌كه‌ از مشهد به‌ نجف‌ بيايم‌، يك‌ سال‌ در تهران‌ اقامت‌ كردم‌. در اين‌ يك‌ سال‌، گاهي‌ به‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ مي‌رفتم‌ و مذاكرات‌ نمايندگان‌ را گوش‌ مي‌كردم‌. ايشان‌ مي‌فرمودند: آن‌ سال‌كه‌ من‌ به‌ مجلس‌ مي‌رفتم‌، يك‌ روز نمايندگان‌ داشتند بودجه‌ كشور را بررسي‌ مي‌كردند و در نهايت‌ بودجه‌ كشور را به‌ هشت‌ ميليون‌ رساندند. سالي‌ كه‌ مردم‌ ايران‌ دويست‌ هزار تومان‌ فقط‌ براي‌ شيخ‌ انصاري‌ به‌ نجف‌ مي‌فرستادند، 60 سال‌ پيش‌ از اين‌ تاريخ‌ بوده‌ است‌. از مقايسه‌اين‌ رقم‌ها مي‌توان‌ سنجيد كه‌ مردم‌ چه‌ اعتقادي‌ به‌ حوزه‌ و روحانيت‌ داشتند و چقدر در اين‌ موضوع‌ سرمايه‌گذاري‌ كردند. حوزه‌ با همين‌ سرمايه‌هاي‌ مادي‌ و معنوي‌ توانست‌ قرن‌ها مقاومت‌ كند و در مقابل‌ همه‌ حوادث‌ تلخ‌ روزگار بايستد. حوزه‌ در زمان‌ شيخ‌ اعظم‌، عظمت‌ يافت‌. ايشان‌ با همه‌ امكاناتي‌ كه‌ داشتند، بسيار ساده‌ و زاهدانه‌ زندگي‌ مي‌كردند. همه‌ پول‌هايي‌ كه‌ دريافت‌ مي‌كردند، خرج‌ حوزه‌ و طلبه‌ها مي‌شد. در واقع‌ حوزه‌ از همين‌ زمان‌ بود كه‌ تشكل‌ يافت‌، جدّي‌ شد و چهره‌ علمي‌ به‌ خود گرفت‌. در آن‌زمان‌، فقط‌ نجف‌ 12 هزار طلبه‌ داشت‌ كه‌ رقم‌ بسيار بالايي‌ است‌. از اين‌ رقم‌، 4 هزار نفر ايراني‌ بودند، و دو هزار نفر افغاني‌ و پاكستاني‌ بودند. هيچ‌ يك‌ از حوزه‌هاي‌ ايران‌، قابل‌ قياس‌ با نجف‌ نبود. وقتي‌ ما به‌ نجف‌ رفتيم‌. معروف‌ بود كه‌ حوزه‌ مشهد، مناسب‌ترين‌ حوزه‌ براي‌تحصيل‌ مقدمات‌ و ادبيات‌ است‌ ؛ زيرا مرحوم‌ اديب‌ زنده‌ بود و حوزه‌ مشهد را از اين‌ جهت‌، رونق‌ داده‌ بود. همان‌ موقع‌، شهرت‌ داشت‌ كه‌ قم‌ بهترين‌ حوزه‌ براي‌ تحصيل‌ سطح‌ است‌. و نجف‌ هم‌ براي‌ دوره‌ خارج‌ خوب‌ است‌؛ زيرا در مجموع‌، نجف‌ مهم‌ترين‌ و جدّي‌ترين‌ حوزه‌ جهان‌ تشيع‌ بود.مراجع‌ بزرگي‌ داشت‌ و هر گوشه‌ آن‌ درس‌ خارجي‌ بر قرار بود. البته‌ همان‌ موقع‌ مي‌گفتند كه‌ قبلاً بهتر از اين‌ بوده‌ است‌؛ ولي‌ باز گرم‌ و پر رونق‌ بود. من‌ شاهد بودم‌ كه‌ نجف‌ پر از مدرسه‌ بود، كتاب‌ فراوان‌ بود، فعاليت‌هاي‌ علمي‌ رونق‌ داشت‌ و طلبه‌ها واقعاً درس‌ مي‌خواندند.دنيا در نظرشان‌ بي‌ مقدار بود. همه‌ زاهد بودند و زحمت‌ مي‌كشيدند. ما كه‌ طلبه‌ جواني‌ بوديم‌، احساس‌ مي‌كرديم‌ كه‌ مثلاً آقاي‌ خويي‌ هم‌ به‌ اندازه‌ ما زحمت‌ مي‌كشد و زندگي‌ِ هم‌سطحي‌ با ما دارد. وقتي‌ جلد اول‌ معجم‌ آقاي‌ خويي‌ چاپ‌ شد، مي‌دانستيم‌ كه‌ ايشان‌ براي‌ نوشتن‌ اين‌كتاب‌، خيلي‌ زحمت‌ كشيده‌اند. اين‌كه‌ طلبه‌ احساس‌ كند بزرگان‌ حوزه‌ هم‌ زحمت‌كش‌ هستند و رنج‌ مي‌برند، به‌ شاگردان‌ او قوّت‌ مي‌دهد. همين‌ باعث‌ مي‌شد كه‌ طلبه‌ها هم‌ آرام‌ نداشته‌ باشند و از صبح‌ تا شب‌ بكوشند. به‌ خاطر دارم‌ روزي‌ 14 درس‌ و بحث‌ داشتم‌. از اول‌ صبح‌ تا آخرشب‌. كار ديگري‌ نداشتيم‌. فقط‌ مي‌خوانديم‌ و مي‌گفتيم‌ و مي‌شنيديم‌.

پژوهش‌ و حوزه‌: گويا در نجف‌، تشكيل‌ كلاس‌هاي‌ درس‌ در شب‌ها، بسيار مرسوم‌ بوده‌ است‌. بله‌، همين‌ طور است‌. گرماي‌ نجف‌ و كمبود وسايل‌ خنك‌ كننده‌ موجب‌ مي‌شد كه‌ درس‌ها را در شب‌ هم‌ برگزار كنند. خنكي‌ هوا در شب‌، محيط‌ مناسب‌تري‌ را براي‌ درس‌ و بحث‌ فراهم‌ مي‌كرد. گرماي‌ نجف‌، گاهي‌ بالاتر از 50 درجه‌ مي‌رفت‌. در آن‌ هوا اگر تخم‌ مرغي‌ را زمين‌ مي‌گذاشتي‌،مي‌پخت‌. آب‌ و هواي‌ نجف‌، صحرايي‌ است‌. مناطق‌ صحرايي‌، روزهاي‌ گرم‌ و شب‌هاي‌ خنك‌ دارد. البته‌ گاهي‌ شب‌ها هم‌ آن‌قدر گرم‌ مي‌شد كه‌ تحملش‌ سخت‌ بود. ابرهايي‌ مي‌آمد بالاي‌ آسمان‌ كه‌ آدم‌ احساس‌ خفگي‌ مي‌كرد. در چنين‌ هوايي‌، چاره‌اي‌ جز پناه‌ بردن‌ به‌ سرداب‌ها نبود ؛ يعني‌ حتي‌ پشت‌بام‌ هم‌ جاي‌ مناسبي‌ براي‌ خوابيدن‌ نبود.

پژوهش‌ و حوزه‌: درس‌ اخلاق‌ و نشست‌هاي‌ معنوي‌، چه‌ وضع‌ و حالي‌ داشت‌؟ احتياجي‌ به‌ درس‌ اخلاق‌ نبود؛ چون‌ رفتار، گفتار، زندگي‌ و همه‌ سكنات‌ و حركات‌ بزرگان‌ نجف‌، اخلاق‌ بود. من‌ يادم‌ نمي‌آيد كه‌ درسي‌ تحت‌ اين‌ عنوان‌ برگزار مي‌شده‌ است‌. واقعاً نيازي‌ نبود. همه‌ زندگي‌ علما و مراجع‌ درس‌ اخلاق‌ بود. مي‌گويند حضرت‌ بقية‌ اللّه‌(عج‌) به‌ سيدابو الحسن‌ اصفهاني‌ پيام‌ داده‌اند كه‌ اجلس‌ في‌ الدهليز و تواضع‌ للناس‌ انّا ننصرك‌؛ در دهليز خانه‌ات‌ بنشين‌ و مردم‌ را خاكساري‌ كن‌. ما تو را ياري‌ مي‌كنيم‌. يك‌ عالم‌، بايد خيلي‌ بزرگ‌ و با معنويت‌ باشد كه‌ امام‌ زمانش‌ به‌ او پيام‌ بدهد. بزرگي‌ آنان‌ هم‌ در همين‌ بود كه‌ به‌چنين‌ پيام‌هايي‌ عمل‌ مي‌كردند. يعني‌ واقعاً خاكسار و متواضع‌ بودند و جز خدمت‌ به‌ دين‌ و مردم‌، انديشه‌اي‌ نداشتند. من‌ بارها خدمت‌ آقاي‌ خويي‌ در منزلشان‌ رسيده‌ بودم‌. بسيار انسان‌ بي‌ تكلفي‌ بودند. آقاي‌ شاهرودي‌ با طلبه‌ها مانند يك‌ دوست‌ بود. اين‌ها اخلاق‌ است‌.طلبه‌اي‌ كه‌ اين‌ رفتارها و اين‌ نوع‌ زندگي‌ را در بزرگان‌ مي‌بيند، نيازي‌ به‌ شنيدن‌ درس‌ اخلاق‌ ندارد. از آقاي‌ شاهرودي‌ نقل‌ مي‌كنند كه‌ با كسبه‌ بازار شوخي‌ مي‌كرد. آن‌ها را مي‌خنداند و ادخال‌ سرور مي‌كرد. از طرفي‌ زندگي‌ها بسيار ساده‌ و بي‌ تكلف‌ و تجمل‌ بود. وقتي‌طلبه‌ مقدمات‌خوان‌ مي‌ديد كه‌ مرجع‌ و بزرگ‌ نجف‌، مانند او زندگي‌ مي‌كند، تحمل‌ همه‌ سختي‌ها براي‌ او هم‌ آسان‌ مي‌شد. در شرح‌ حال‌ مرحوم‌ آخوند نوشته‌اند كه‌ فرموده‌ است‌: سي‌ سال‌ خورشت‌ِ نان‌ من‌، گرمي‌ نان‌ بود. آقاي‌ بجنوردي‌ براي‌ من‌ نقل‌ فرمودند كه‌ آقا سيد يوسف‌ حكيم‌،آقازاده‌ بزرگ‌ آقاي‌ حكيم‌ مي‌فرمودند: ما گاهي‌ باقلي‌ مي‌جوشانديم‌. ظهر خود باقلي‌ را مي‌خورديم‌ و شب‌ آب‌ِ آن‌ را. در زندگي‌ سيد ابو الحسن‌ هم‌ نوشته‌اند كه‌ يك‌ بار صاحب‌خانه‌ ايشان‌، آقا را از خانه‌ بيرون‌ كرد. ايشان‌ هم‌ با اثاث‌ خانه‌ و زن‌ و بچه‌ آمدند در يكي‌ ازاتاق‌هاي‌ مسجد كوفه‌ بيتوته‌ كردند. نه‌ تنها خانه‌ نداشتند، حتي‌ پولي‌ كه‌ با آن‌ بتوانند اجاره‌ خانه‌ را بدهند، جمع‌ نكرده‌ بودند. يكي‌ از دوستان‌ مي‌گفت‌: روزي‌ با يك‌ طلبه‌اي‌ حرف‌ مي‌زدم‌ كه‌ يك‌ دفعه‌ ديدم‌ افتاد و غش‌ كرد. وقتي‌ به‌ هوش‌ آمد، گفت‌ سه‌ روز است‌ كه‌ چيزي‌نخورده‌ است‌. اين‌ طلبه‌، اين‌ گرسنگي‌ را به‌ جان‌ مي‌خريد و اعتراضي‌ هم‌ نداشت‌ ؛ چون‌ مي‌ديد كه‌ بزرگان‌ و استادانش‌ هم‌ همين‌طوري‌ زندگي‌ مي‌كنند. پدرم‌ مي‌فرمود كه‌ آقاي‌ خويي‌ مي‌فرمود: من‌ گاهي‌ از خانه‌ بيرون‌ مي‌رفتم‌ كه‌ به‌ سفارش‌ عيال‌ خود ماست‌ بخرم‌، مي‌رفتم‌ و بازمي‌گشتم‌، ولي‌ كاسه‌ ماست‌، خالي‌ بود. وقتي‌ به‌ خود مي‌آمدم‌ متوجه‌ مي‌شدم‌ كه‌ در همه‌ اين‌ مدت‌ كه‌ رفتم‌ بازار و برگشتم‌، همه‌ حواسم‌ به‌ حل‌ يك‌ مسئله‌ علمي‌ بوده‌ است‌. كسي‌ دنبال‌ برتري‌ بر ديگري‌ نبود، مگر در علم‌، اخلاق‌، معنويت‌ و انسانيت‌. آن‌ وضعيت‌ اصلاً قابل‌ قياس‌ باحال‌ِ فعلي‌ برخي‌ از ما طلبه‌ها نيست‌ كه‌ حتي‌ به‌ يك‌ يا دو شغل‌ هم‌ قناعت‌ نمي‌كنيم‌ و چندين‌ كار و شغل‌ داريم‌. نقل‌ است‌ كه‌ در حرم‌ حضرت‌ علي‌(ع‌) قبل‌ از سحر، حدود 200 طلبه‌ در حال‌ خواندن‌ دعاي‌ ابوحمزه‌ در قنوت‌ نماز شب‌ خود بودند. سالي‌ كه‌ من‌ به‌ نجف‌ رفتم‌، فصل‌ زمستان‌ بود.چون‌ شب‌هاي‌ زمستان‌ طولاني‌ است‌، قرار بود درهاي‌ حرم‌ را ببندند. آقازاده‌ آقاي‌ حكيم‌ همت‌ كردند و خدام‌ حرم‌ را راضي‌ كردند كه‌ حداقل‌ شب‌هاي‌ جمعه‌ درها را نبندند. آقاي‌ بجنوردي‌، براي‌ نماز شب‌ به‌ حرم‌ مشرّف‌ مي‌شدند و اگر در بسته‌ بود، همان‌ جا پشت‌ در نمازشان‌ رامي‌خواندند. غير از ايشان‌، خيلي‌ از علماي‌ ديگر اين‌ كار را مي‌كردند. نجف‌، طوري‌ بود كه‌ اگر طلبه‌اي‌ درس‌خوان‌ هم‌ نبود، باز عالم‌ مي‌شد. چون‌ هر جا مي‌رفت‌، بحث‌ علمي‌ بود. داخل‌ هر حلقه‌ و گروهي‌ كه‌ مي‌نشست‌، مي‌ديد كه‌ دارند بحث‌ علمي‌ مي‌كنند. در چنين‌ شهري‌، ميان‌چنين‌ آدم‌هايي‌، انسان‌ خود به‌ خود اهل‌ علم‌ مي‌شود.

 پژوهش‌ و حوزه‌: غير از درس‌، اهل‌ تحقيق‌ و تاليف‌ هم‌ بودند؟ اكثر طلبه‌ها، كنار درس‌ و بحث‌، تحقيق‌ هم‌ مي‌كردند و گاه‌ حاصل‌ تحقيقاتشان‌ را روي‌ كاغذ هم‌ مي‌آورند، ولي‌ اين‌ طور نبود كه‌ هر چه‌ به‌ ذهنشان‌ بيايد، بنويسند. واقعاً اگر حرف‌ جديدي‌ داشتند، دست‌ به‌ قلم‌ هم‌ مي‌شدند.

پژوهش‌ و حوزه‌: غير از فقه‌ و اصول‌، علوم‌ ديگري‌ هم‌ رواج‌ داشتند؟ كما بيش‌، آقاي‌ خويي‌، رجال‌ را هم‌ وارد حوزه‌ نجف‌ كرد. تقريباً تفسير هم‌ به‌ همت‌ ايشان‌ كمي‌ رواج‌ يافت‌. در دوره‌ ما آقاي‌ خويي‌ درس‌ تفسير را رها كرده‌ بودند. هر علمي‌ طرفداراني‌ داشت‌؛ ولي‌ جز فقه‌ و اصول‌، هيچ‌ درسي‌ رسمي‌ و رايج‌ نبود. تفسيري‌ كه‌ آقاي‌ خويي‌ شروع‌ كردندتا سال‌ 1390هـ، ادامه‌ داشت‌؛ اما يك‌ دفعه‌ قطع‌ شد و تنها تا پايان‌ سوره‌ حمد ادامه‌ يافت‌.

پژوهش‌ و حوزه‌: كتاب‌ البيان‌ كه‌ همان‌ تفسير آقاي‌ خويي‌ است‌ تا انتهاي‌ سوره‌ حمد را در بر دارد ؛ اما گويا ايشان‌ مقداري‌ از سوره‌ بقره‌ را هم‌ تفسير كرده‌ بودند. در ضمن‌، چرا ايشان‌ ادامه‌ ندادند؟ آيا از ابتدا قصد تفسير همه‌ قرآن‌ را نداشتند يا به‌ دلايل‌ ديگري‌ تعطيل‌كردند؟ بله‌، غير از مقدمات‌ تفسير و سوره‌ حمد، مقداري‌ از سوره‌ بقره‌ را هم‌ گفته‌ بودند. علت‌ تعطيلي‌ درس‌ تفسير ايشان‌، مخالفت‌هايي‌ بود كه‌ در نجف‌ با اين‌ درس‌ شد. گروهي‌ گفته‌ بودند كه‌ درس‌ تفسير در شان‌ آقاي‌ خويي‌ نيست‌. شايد كلام‌ در وضعيت‌ بهتري‌ بود. چون‌ استاد آقاي‌خويي‌، مرحوم‌ شيخ‌ جواد بلاغي‌، تا حدي‌ راه‌ را هموار كرده‌ بود. مرحوم‌ سيد حسين‌ بادكوبه‌اي‌ هم‌ كه‌ استاد آقاي‌ محمد حسين‌ اصفهاني‌ بود، كمي‌ به‌ رواج‌ فلسفه‌ كمك‌ كردند.

 پژوهش‌ و حوزه‌: عرفان‌، در چه‌ وضعي‌ بود؟ مشتري‌هاي‌ عرفان‌، از همه‌ كمتر بود. مظهر عرفان‌ و فلسفه‌، مرحوم‌ آقا شيخ‌ عباس‌ قوچاني‌، شاگرد آقاي‌ قاضي‌ بود. آقاي‌ حدّاد هم‌ زنده‌ بود، اما در كربلا زندگي‌ مي‌كرد. بعضي‌ دوستان‌ ما كه‌ به‌ كربلا رفت‌ و آمد داشتند، خيلي‌ از قوّت‌ عرفاني‌ آقاي‌ حدّاد تعريف‌ مي‌كردند. من‌خودم‌ موفق‌ نشدم‌، ايشان‌ را ببينم‌، ولي‌ وصفشان‌ را مي‌شنيدم‌. در نجف‌، مرحوم‌ شيخ‌ عباس‌ قوچاني‌، به‌ عرفان‌ و فلسفه‌ شهرت‌ داشت‌. من‌ يك‌ جلسه‌ به‌ منزل‌ ايشان‌ رفتم‌. روش‌ و منهج‌ عرفاني‌ آقاي‌ قوچاني‌، همان‌ روش‌ استادشان‌ آقاي‌ قاضي‌ بود. مرحوم‌ آقا شيخ‌ عباس‌ قوچاني‌، چهره‌ منفردي‌بود. درس‌ و روش‌ ايشان‌ رواج‌ رسمي‌ نداشت‌. وقتي‌ تدريس‌ منطق‌ و فلسفه‌ منظومه‌ را شروع‌ كرد، من‌ هم‌ شركت‌ كردم‌. همه‌ يا بخش‌ اعظم‌ منطق‌ منظومه‌ را خدمت‌ ايشان‌ خواندم‌. بعد از منظومه‌، اسفار هم‌ گفتند كه‌ ديگر من‌ موفق‌ به‌ شركت‌ در آن‌ درس‌ نشدم‌. من‌، درس‌ آقا شيخ‌ صدرا را هم‌درك‌ كردم‌. آقاي‌ شيخ‌ صدرا، مدتي‌ فلسفه‌ مي‌گفت‌، ولي‌ اواخر عمر، فقه‌ و اصول‌ درس‌ مي‌داد. در درس‌ مكاسب‌ و كفايه‌ ايشان‌ شركت‌ مي‌كردم‌. از استادهاي‌ معروفي‌ كه‌ در تدريس‌ سطح‌ موفق‌ بودند، مرحوم‌ شيخ‌ مجتبي‌ لنكراني‌ و مرحوم‌ شيخ‌ صدرا بودند. مرحوم‌ آقاي‌ لنكراني‌، از نجف‌ به‌اصفهان‌ هجرت‌ كرد و حوزه‌ درسي‌ خود را در اصفهان‌ ادامه‌ داد.

 پژوهش‌ و حوزه‌: بسيار از حضور و افادات‌ شما سپاسگزاريم‌ و از خداوند براي‌ حضرت‌عالي‌ توفيقات‌ بيشتري‌ را آرزو مي‌كنيم‌. من‌ هم‌ از شما تشكر مي‌كنم‌ و براي‌ همه‌ كساني‌ كه‌ در راه‌ خدمت‌ به‌ دين‌ و علم‌ تلاش‌ مي‌كنند، آرزوي‌ سلامت‌ و سعادت‌ دارم‌.

ارسال سوال