جمع‏بندى کلى شما از دوره خلفاء و مسائل اصولى آن دوره چیست؟

چنان که قبلا هم گفتیم، دوره عثمان تأثیر چندانى در تکوین زمینه‏هاى علم اصول و مسائل مهم آن نداشته است. در نگاه کلى مى‏توان مسائل مهم علم اصول را در سه بخش جاى داد: ۱. ظهورات؛ ۲. منابع؛ ۳. حجیت امارات و اصول. منظور از بخش اول مباحثى چون اوامر، نواهى، مفهوم، منطوق و … است. این بخش از مسائل علم اصول در میان صحابه چندان مطرح نبوده است. البته از آنجا که آنان عرب بودند، در دلالت الفاظ گوناگون قرآن و حدیث بحث مى‏کردند. بعدها اصولى‏ها کوشیدند همین بحث‏ها را قانون‏مند کنند. به هر حال عهد صحابه تأثیر چندانى در این بخش از مسائل اصول ندارد و اگر صحابه با این مسائل برخورد کرده باشند، برخورد یک عرب با زبان عربى بوده است. براى مثال در قرآن آمده است: «و إن کنتم مرضى أو على سفر أو جاء أحد منکم من الغائط أو لامستم النساء فلم تجدوا ماءً فتیممّوا صعیداً طیباً[۱]»؛ ظاهر این آیه بر این مطلب دلالت دارد که اگر بیمارى آب پیدا نکرد، باید تیمم کند. به عبارت دیگر اگر آب پیدا کرد، وضو بگیرد و در صورت لزوم غسل کند.

اگر ما باشیم و ظاهر این آیه خواهیم گفت مسافر و مریض یک حکم دارند و هر دو در صورت نبود آب باید تیمم کنند و در صورت وجود آب باید وضو بسازند. اما امروزه فتواى فقهاى ما دقیقاً عکس این مطلب است. آنان معتقدند که بیمارى که آب برایش ضرر دارد نباید وضو بگیرد، بلکه باید تیمم کند. این مسأله به مباحث الفاظ و ظهورات باز مى‏گردد و این قبیل مسائل اگر هم در زمان صحابه وجود داشت تأثیر زیادى در انعقاد مسائل اصولى و تدوین اصول نداشت.

بخش دوم مربوط به مصادر و منابع تشریع است. معروف این است که منابع تشریع عبارت است از کتاب و سنت و عقل و مخصوصاً در میان اهل سنت قیاس و اجماع جزو منابع تشریع است که بحث آن گذشت.

این بحث در دوران صحابه شکل گرفت و دوران خلافت ابوبکر و عمر تأثیر بسیارى در مباحث این بخش نهاد. در حقیقت مى‏توان گفت سرچشمه بسیارى از اختلافات اساسى میان شیعیان و اهل سنت و حنفى‏ها و ظاهرى‏ها مربوط به همین بخش از مسائل اصولى است که در دوران خلیفه اول و دوم شکل گرفت. در اینجا به برخى از مباحث اهل سنت که ارزش علمى چندانى ندارد کارى نداریم؛ براى مثال برخى از علماى سنى در این باره بحث کرده‏اند که آیا رسول الله هم مى‏توانست قیاس کند. برخى از آنان بحث اجتهاد و استنباط پیغمبر را مطرح کرده‏اند. ما معتقدیم با وجود عنصر وحى جایى براى قیاس و اجتهاد باقى نماند و لذا این مباحث جز وقت‏گذرانى سودى در بر ندارد.

تأثیر دوره خلیفه اول و دوم بر هر یک از منابع تشریع متفاوت است. در خصوص اجماع ـ همان گونه که گذشت ـ باید گفت که این مسأله به طور کلى در همین دوره ایجاد شد و نضج یافت. عنصر قیاس نیز از مؤلفه‏هاى اصلى سیره شیخین بود و در همین دوره ایجاد شد. امّا شیعه این دو عنصر را به عنوان منابع تشریع نپذیرفت و از این رو در بررسى مکاتب اصولى مى‏توان گفت مدرسه خلفاء در اینجا تأثیر بسیارى بر چگونگى تدوین اصول نهاد.

این دوره تاریخى بر مسأله سنت و نوع تلقى مسلمانان از آن نیز تأثیرات بسیارى نهاد. بررسى تأثیر این دوره بر سنت، دو لحاظ دارد: نخست آن که در این دوره در پى منع عمر از تدوین سنت و کتابت و نقل حدیث، سنن واضح نشد و همین مسأله باعث بروز اختلافات بسیارى در میان مسلمانان گردید. چنان که مى‏دانیم تألیف، رمز پیشرفت هر ملت است. و اگر در جامعه‏اى علم سینه به سینه منتقل نشود، آن جامعه پیشرفت نمى‏کند؛ زیرا نوشتار رمز بقاى معانى و مفاهیم است. از این رو است که در روایت آمده است که امام صادق به یکى از یاران خود فرمودند: «اکتب و بثَّ علمک فى الناس فإن متّ فأورث کتبک بنیک فأنه یأتى على الناس زمانُ هرجٍ لا یأنسون فیه إلا بکتبهم[۲]». از آنجا که عرب جاهلى با نوشتار سر و کار نداشت، امروزه آگاهى‏هاى غیراختلافى چندانى از آن دوره در دست نداریم. اگر حدیث رسول الله یا دست‏کم رأى دو سه تن از صحابه نوشته مى‏شد، امروزه اختلافات مسلمانان به مراتب کمتر از این بود. متأسفانه عمر در آن مقطع حساس تاریخى جلو تدوین سنت و حدیث را گرفت.

مسأله دوم که در خصوص تأثیر دوره خلفاء بر سنت باید مورد لحاظ قرار گیرد، اندیشه کافى بودن قرآن و بى‏نیازى از سنت است که در شعار «حسبنا کتاب الله» خلاصه مى‏شود. امروزه در بحث منابع تشریع، کمتر اصولىِ سرشناس و خبره‏اى داریم که معتقد به کفایت کتاب و بى‏نیازى ما از سنت باشد. ولى در عین حال این سخن، قائلان و معتقدانى هم دارد. حتى در میان کسانى که عنوان شیعه را یدک مى‏کشند هم کسانى یافت مى‏شوند که معتقدند هیچ نیازى به سنت نداریم و تمام احتیاجات ما در کتاب موجود است. براى مثال حتى ذکر رکوع را هم از قرآن استنباط مى‏کنند و آن این که: «فسبح بحمد ربک و استغفره إنه کان توابا»[۳]؛ این تفکر فوق‏العاده خطرناک است و بحمدالله در جهان اسلام رواج نیافت. از این رو ما نیز بیش از این بدان نمى‏پردازیم.

اما تأثیر این دوره بر کتاب و قرآن چندان نبود؛ زیرا به هر حال کتاب در میان مسلمانان بود و احکام آن را اجمالاً اجرا مى‏کردند. البته درباره کیفیت جمع و تدوین کتاب در عهد صحابه مباحثى وجود دارد، ولى این مباحث تأثیر چندانى بر مباحث اصولى ندارد.

بخش سوم مسائل اصولى حجج و امارات است و مسائلى چون حجیت خبر واحد و حجیت اجماع منقول و استصحاب را در بر مى‏گیرد. این بخش نیز در عهد صحابه چندان بررسى نشد و موضع‏گیرى یا تحلیلى از صحابه در این خصوص نقل نشده است. تنها به همین مقدار بحث مى‏شده که خبر ثقه حجیت عقلائى و عرفى دارد، اما این که مطلق یا محدود است بحث دیگرى است.

به نظر این‏جانب چنین مى‏رسد که در اصطلاح آن زمان، استصحاب هم مشمول قیاس مى‏شده است. اما این که واقعاً قیاس است یا مناطاً، توضیحات فنى خاصى دارد که در این مجال بدان نمى‏پردازیم. البته نظر اعلام اصولى ما که استصحاب را جزو اصول عملیه دانسته و آن را در شبهات حکمیه جارى مى‏دانند، براى ما محترم است. در این میان تنها مرحوم آقاى خویى که قائل به تعارض شده و اخبارى‏هاى ما که البته ملاکشان متفاوت است، استصحاب را در شبهات حکمیه جارى نمى‏کنند.

سیر مسائل کلان اصولى در دوره حضرت امیر(ع) چگونه بود؟

حضرت امیر در برابر عناصرى چون اجماع و قیاس (یا رأى) موضع گرفتند و آن دو را به عنوان مصدر تشریع نپذیرفتند. این مسأله باعث مخالفت برخى از افراد و گروه‏ها با حضرت شد. ایشان معتقد بودند کتاب و سنت براى تمام زمان‏ها کافى است و پاسخ همه نیازهاى ما در کلیه ادوار و زمان‏ها در کتاب و سنت موجود است؛ فقط باید قدرت انطباق احکام را بر فروع داشته باشیم. در روایت آمده است «إن هذا القرآن هو النور المبین و الحبل المتین …»[۴].

یا به گفته سعدى:

این همان چشمه خورشید جهان افروز است که همى تافت در آرامگه عاد و ثمود

دانشمندان مى‏گویند روزانه ۱۱ تن از وزن خورشید کاهش مى‏یابد. ولى به هر حال این خورشید همان خورشید است. قرآنى که امروزه در اختیار ما است همان است که در اختیار صحابه بود. آمده است که پیامبر اکرم جمیع احتیاجات مردم را تا روز قیامت بیان فرموده است.

برداشت ما از روایات این است که در شب مبعث نفس مبارک رسول خدا بر اثر الهام الهى چنان شد که تمام نیازمندى‏هاى امت و جامعه اسلامى تا روز قیامت را دید. در روایات ما آمده است که نفس کامله آن حضرت جمیع احتیاجات بشرى و علوم مورد نیاز را از خداوند فرا گرفته است. مى‏توان گفت این نفس دو مظهر دارد که یکى ارتباط با وحى و خبر دادن از عالم غیب است و دیگرى احاطه بر تمام نیازهاى امت تا روز قیامت.

در روایت آمده است که رسول خدا در روز غدیر در ضمن سخنانشان فرمودند: «فأوشک أن أدعى فأجیب[۵]؛ نزدیک است که مرا فرا خوانند و من اجابت کنم.» همچنین از عایشه نقل است که رسول خدا در سال آخر حیات فرمودند: «إن جبرئیل کان یعارضنى بالقرآن کل سنة مرّة و إنه عارضنى به العام مرتین و لا أرانى إلا و قد حضر أجلى[۶]؛ جبرئیل هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه مى‏کرد ولى امسال آن را دو بار بر من عرضه کرد و چنین مى‏بینم که اجل من نزدیک شده است.»

در اینجا طرحى به ذهن بنده آمده که هر چند در روایات به صراحت نیامده، ولى مستفاد از روایت است و در عین حال ذوقیات حقیر نیز در آن دخالت دارد: برداشت بنده از این روایت این است که قرآن در شب مبعث به نحو نزول دفعى و اجمالى بر حضرت نازل شده و در عین حال طى ۲۳ سال به نحو تدریجى برایشان فرود آمده است. این مسأله را از باب تقریب ذهن مى‏توان به قطره‏اى مرکب تشبیه کرد که آن را در خودنویس مى‏گذاریم و با آن ده‏ها سطر مى‏نویسیم. در حقیقت، همه این سطور، عین آن قطره مرکب است و با آن تفاوت نمى‏کند. حقیقت قرآن نیز به رغم تعدد نزول، یکى بیش نیست. از سوى دیگر، جبرئیل، آیات نازل شده در هر سال را در پایان آن سال بر رسول الله عرضه مى‏کرد. این کار در سال ۲۳ هجرت دو بار تکرار شد و جبرئیل یک بار آیات آن سال و یک بار نیز آیات تمام این ۲۳ سال را بر حضرت عرضه کرد. با توجه به این مقدمات مى‏توان گفت: قرآن سه بار بر رسول خدا نازل شده است. یک بار نزول دفعى اجمالى که طى آن کل مضامین و حقایق قرآن بر قلب مبارک ایشان نازل شده و بار دوم نزول تدریجى تفصیلى است که طى ۲۳ سال در مواضع گوناگون و مناسبت‏هاى مختلف، آیاتى از قرآن برایشان نازل مى‏شده است. مرتبه سوم نزول دفعى و لفظى است که طى آن کل الفاظ قرآن و مجموع تمام آیاتى که طى ۲۳ سال، اندک اندک بر ایشان نازل مى‏شده، به یک باره بر ایشان عرضه شده است.

طبق این تئورى آیاتى چون: «إنا نحن نزلنا الذکر و إنا له لحافظون»[۷]، معناى روشن‏ترى مى‏یابند و معلوم مى‏شود که تمام آنچه «بین الدفتین» موجود است، و همین نحوه چینش عین چیزى است که بر رسول خدا(ص) نازل شده است. بر این اساس، سوره فاتحه که اکنون در ابتداى قرآن است، از ابتدا در همین جاى فعلى قرار داشته. همین طور بقیه آیات و سور در جاى حقیقى خود قرار دارند و نمى‏توان گفت که فلان آیه پیش از آیه دیگر نازل شده، ولى در قرآن پس از آن نشسته است. البته باز هم یادآورى مى‏کنم که این طرح، برداشت من از برخى روایات است و صریحاً چنین سخنى در روایات نیامده و تا آنجا که اطلاع دارم هیچ یک از عالمان شیعه و سنى چنین نظریه‏اى ارائه نکرده‏اند. براساس این تئورى، سخن برخى از معاصران مبنى بر این که اگر رسول خدا چند سال دیگر نیز زنده مى‏ماند، جلد دوم قرآن نیز نوشته مى‏شد(!) بى‏اساس و باطل خواهد بود.

در خصوص سنت نیز بسیارى از روایات، مؤید این معنا است که سنن نیز به مانند قرآن یک بار به نحو اجمالى و بار دیگر تدریجاً طى ۲۳ سال بر آن بزرگوار نازل شده است و در این مرحله دوم از نزول است که میان صحابه، اختلاف شده و تفسیر آنان از سنت متفاوت شده است. البته در اینجا تفاوتى میان کتاب و سنت وجود دارد و آن این که برخلاف قرآن، مسئولیت تکمیل سنن بر عهده ائمه(ع) نهاده شده است. به عبارت دیگر بیان تفصیلى سنن هنوز تمام نشده و اگر نظریه ما درست باشد، تکمیل نهایى سنن به دست مبارک بقیة الله الاعظم صورت خواهد گرفت که در روایت آمده است: «یأتى بدین جدید و کتاب جدید».

منظور از این مقدمات، توضیح دیدگاه مکتب اهل بیت در خصوص کافى بودن و گستردگى کتاب و سنت است. براساس این دیدگاه، کتاب و سنت قصور ندارد و براى همه زمان‏ها و مکان‏ها و نیازمندى‏ها جواب شایسته و درخور دارد.

چنان که گفتیم حضرت امیر قرآن و سنت را کافى و در عین حال لازم و تکمیل کننده هم مى‏دانست. حضرت علاوه بر این که معتقد بودند کتاب و سنت جواب‌گوى تمام نیازهاى بشرى تا روز قیامت است، ادعا داشتند که ما سنن را نوشته‏ایم. وجود نوشتارهاى حضرت در سنن از مسلمات تاریخى است. براى مثال، عالمان اهل سنت از «صحیفة على» یاد کرده‏اند، ولى چند و چون آن برایشان مجهول مانده است و همین ایهام و ابهام باعث هراس برخى از غرض‌ورزان شده و آنان را واداشته است که وجود چنین صحیفه‏اى را انکار کنند یا آن را به نوشتارى جزئى و کم حجم تنزل دهند. براى مثال بخارى از کسانى است که کوشیده است آن را موضوعى بى‏اهمیت و نوشته‏اى کوتاه و کم برگ معرفى کند.

چنان که پیش‏تر اشاره کردیم، صحیفه آن حضرت جامعه نام داشته که جامع جمیع احکام الهى است. همچنین گفتیم که آن حضرت غیر از جامعه کتاب دیگرى نیز نوشته بودند که جفر نام داشت. البته در کتاب بصائر الدرجات که به چاپ هم رسیده، آمده است: «املاء رسول الله و خط على و ذلک مصحف فاطمة». بنده به دلیل وجود برخى کژتابى‏ها در رسم الخط و خطوط اسلامى احتمال مى‏دهم که «فاطمه» تصحیف شده «جامعه» باشد؛ زیرا غیر از آن کتاب، در جاى دیگرى این تعبیر را ندیده‏ام.

گفتیم که کتاب جفر حاوى برخى از غیبیّات نیز بوده است. وجود این دو کتاب که به خط مبارک حضرت نوشته شده از مسلمات تاریخى است و شواهدى بسیارى دارد. جفر و جامعه در روایات ائمه ما فراوان آمده است.

البته همه این موارد مربوط به محیط‌هاى شیعى بوده و نخستین بارى که در محیط‌هاى سنى و کل جهان اسلام از این دو کتاب یاد شده، عهدنامه حضرت امام رضا(ع) است. حضرت امام رضا(ع) وقتى مجبور به پذیرش ولایت عهدى مأمون شدند، پشت ورقه عهدنامه ـ که باید در خطبه‏هاى جمعه و در کل جهان اسلام خوانده مى‏شد ـ چنین مرقوم فرمودند: امیرالمومنین عبدالله مأمون از من خواستند که ولى عهد شوم إلاّ أن الجفر و الجامعة یدلان على خلاف ذلک. در حقیقت این اولین بارى بود که نام این دو کتاب در کل جهان اسلام برده مى‏شد. صاحب کشف الغمه که در ششصد و اندى مى‏زیسته، متن نامه ولایت عهدى و سپس عین توقیع حضرت را آورده و گفته است که در آن زمان، موفق شده عین این سند را با چشم خود ببیند. اگر این سخن درست باشد، گفته او سند تاریخى خوبى در اثبات مدعاى ما است.

مختصر این که حضرت على(ع) با قیاس و اجماع مخالف بودند و اعتقاد داشتند که باید به کتاب و سنت باز گردیم. از نظر ایشان کتاب و سنت قصور ندارد و ما در هر حادثه و هر مسأله‏اى مى‏توانیم دلیلى از کتاب یا سنت بیابیم. به عبارت دیگر هر قدر بشر پیشرفت کند، همچنان کتاب و سنت تازگى دارد و پاسخ‌گوى مشکلات و پرسش‏هاى جدید است.

آیا این سخن بدان معنا است که در برخورد امروز ما با جهان غرب و فلسفه و کلام و دانش‏هاى جدید، مى‏توانیم با مراجعه به کتاب و سنت، به جاى اتخاذ مواضع انفعالى، برخورد فعال داشته باشیم؟

قبلاً هم جهان اسلام با فرهنگ و فلسفه غربى روبه‌رو بوده است. با مطالعه شواهد تاریخى به جرأت مى‏توان گفت قوى‏ترین برخوردهایى که با فلسفه و کلام غرب شده، از ناحیه اهل بیت(ع) بوده است. بهترین برخوردها با افکار یونان قدیم از آن مکتب اهل بیت(ع)است. ما به حد کافى منابع در دست داریم و اگر از عهده فهم و تطبیق اصول بر آییم، در برابر هیچ اندیشه‏اى نباید منفعل شویم.

پیش‏تر گفتیم که اهل سنت، تأسیس فقه تفریعى را به ابوحنیفه نسبت مى‏دهند. اما در رجال کشى از قول یکى از شیعیان آمده است: بر ابوحنیفه وارد شدم در حالى که به قدرى کتاب گرداگرد او را فرا گرفته بود که به درستى دیده نمى‏شد. گفت: همه اینها در موضوع طلاق است، حال آن که شما چنین فروع و کتب بسیارى ندارید. به او گفتم ما همه اینها را در یک سخن خلاصه مى‏کنیم: خداى متعال مى‏فرماید: «یا أیها النبى إذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و أحصوا العدّة». ابوحنیفه گفت: «از تو مسأله‏اى مى‏پرسم که در خصوص آن روایتى ندارید: اگر شترى از دریا گرفته شود آیا مى‏توان گوشت آن را خورد؟» به او گفتم: خواه شتر باشد و خواه گاو [و خواه هر چیز دیگر] اگر فلس داشته باشد آن را مى‏خوریم و گرنه گوشت آن را نمى‏خوریم.»[۸]

در کتاب‏هاى فقهى بحثى درباره افتادن موش در روغن و شیره و مانند آن هست که آیا همه روغن نجس مى‏شود یا فقط جایى که موش افتاده. در این مسأله، نظر فقهاء مختلف است و برخى سفت بودن یا مایع و شل بودن روغن را هم در حکم، دخیل مى‏دانند. نقل است که ابوحنیفه معتقد بود اگر موش با پاى خودش وارد روغن شود پاک است، ولى اگر از ترس گربه وارد شود، نجس است.(!)

از جمله مسائل تعجب‌برانگیز در کتب رجالى اهل سنت این است که جابر بن یزید جعفى را ثقه نمى‏دانند. البته در میان اهل سنت کسانى هم وجود دارند که او را ثقه مى‏دانند، ولى رأى غالب رجالىِ امروزه در میان اهل سنت عدم وثاقت او است. پس از ریشه‏یابى این مسأله متوجه شدیم نخستین کسى که اصرار دارد جابر کذاب است، ابوحنیفه است. ریشه این نظریه رجالیان اهل سنت به همین سخن ابوحنیفه باز مى‏گردد.

ابوحنیفه مى‏گوید من شب‏ها در منزل، فروع فقهى شاذ مطرح مى‏کردم که لوکان کذا کان کذا… ، صبح که جابر را در بازار مى‏دیدم و فرع جدید را با او مطرح مى‏کردم، در کمال ناباورى مى‏شنیدم که جابر مى‏گوید: حدثنى ابوجعفر و روایتى نبوى در خصوص فرع من مى‏آورد که ابوجعفر از پدرانش و از رسول خدا شنیده بودند. به عبارت دیگر جابر، فروع فرضى ابوحنیفه را با مبانى و اصولى که از امام باقر(ع) آموخته بود، پاسخ مى‏گفت و هر قدر ابوحنیفه فرع‏سازى مى‏کرد و مسائل جدید مطرح مى‏کرد، این شاگرد مکتب اهل بیت که اصول و روش‌هاى کلى را آموخته بود، از پاسخ گفتن وانمى‏ماند و با کتاب و سنت بدو جواب مى‏داد.

با تشکر از حضرت‏عالى که این وقت را در اختیار ما قرار دادید. امیدواریم که در آینده‏اى نزدیک بتوانیم ادامه گفت‏وگو را در زمینه چگونگى شکل‏گیرى مباحث اصولى و تدوین نخستین این علم با شما داشته باشیم.

من هم از شما تشکّر مى‏کنم.

مرتبط:

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۱)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۲)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۳)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۴)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۵)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۶)



[۱]. نساء، آیه ۴۳.

[۲]. کافى، ج ۱، ص ۵۲.

[۳]. نصر، آیه ۳.

[۴]. بحار الانوار، ج ۸۹، ص ۳۱.

[۵]. کافى، ج ۱، ص ۲۹۰.

[۶]. بحار الانوار، ج ۳۵، ص ۲۳۰.

[۷]. حجر، آیه ۹.

[۸]. بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۴۰۹.