بخشى از میراث فقهى گذشتگان مربوط به مسائل و فروعى مىشد که واقع نشده و از روى فرض مطرح مىشده و مورد بررسى قرار مىگرفته است. فقه فرضى از چه زمانى ایجاد شد؟ و تأثیر آن در پویایى اصول چگونه بوده است؟
در جلد ششم الغدیر آمده است که کسى از عمر سؤالى پرسید و حکم مسألهاى فرضى را جویا شد. عمر از او پرسید این مسأله واقع شده؟ گفت: نه من آن را فرض کردم. عمر شلاقش را برداشت و گفت از چیزى که واقع نشده، سؤال نکنید.
مباحث فقه فرضى یا فقه تقدیرى (لوکان کذا، کان کذا) از اوایل قرن دوم وارد فقه اسلام شد. سنّىها معتقدند فقه فرضى را ابوحنیفه پایهگذارى کرده است، امّا در حقیقت این رشته فقهى را حضرت امام باقر(ع) بنیاد نهادند. توضیحاً این که تولد امام باقر در سال ۵۷ هجرى و تولد ابوحنیفه در سال ۸۰ هجرى رخ داد. یعنى وقتى ابوحنیفه زاده شد، امام باقر(ع) ۲۴ سال داشتند و هنگامى که حضرت درگذشتند، ابوحنیفه ۳۴ ساله بود. با این تفاصیل معلوم مىشود که فضل تقدم و تقدم فضل در همه علوم و از جمله فقه تقدیرى از آن امام باقر(ع) است. از طرفى گفتهاند: «سمى بالباقر لبقرة العلوم؛ حضرت را از آن رو باقر نام نهادند که شکافنده دانشهاى گوناگون بود.»
یکى از اسرار عظمت اسلام و خلود آن همین فقه فرضى است. اگر منتظر باشیم قضیهاى رخ دهد تا به حکم فقهى آن بپردازیم، این کار باعث پژمردگى و خمودى در فقه مىشود. در مقابل فرضهاى متعدد و فروع گوناگون باعث شکوفایى ابواب گوناگون دانش فقه مىشود. این تفکر ریشه در اندیشه امیرالمؤمنین(ع) دارد که فرمود: «علمنّى رسول الله ألف باب من العلم ینفتح من کل باب ألف باب؛ رسول خدا هزار باب از دانش به من آموخت که از هر کدام هزار باب دیگر گشوده مىشود.» دور نیست که این سخن حضرت اشاره به همین فقه فرضى باشد. پر فروعترین کتاب فقهى ما جواهر الکلام با شمارش فروع جزئى و ریز ۶۳ هزار فرع دارد. ولى حضرت امیر مىفرماید من هزار هزار(یک میلیون) باب از علوم مىدانم.
از طرفى کثرت فروع فقهى باعث شکوفایى دانش اصول مىشود؛ زیرا علم اصول پشتوانه فقه است و از همان ابتدا فرعها و مسألههاى مشابه و هممبنا تحت یک قاعده اصولى در مىآمد و توجیه اصولى مىیافت. کثرت مسائل و فروع فقهى هر چند از باب فرض و تخمین باشد، باعث غناى علم اصول مىشود و عالمان اصول را وا مىدارد که براى آن فروع، قواعد کلى تدوین کنند و پشتوانه اصولى برایشان بسازند.
حضرت عالى در بررسى رخدادهاى قرن اول یکى از عوامل باز دارنده را جهل خلیفه دوم نسبت به سنن برشمردید. اما مىدانیم که در آن زمان غیر از حضرت امیر ـ که عالم به سنن بود ولى محدودیتها و ممنوعیتهایى داشت ـ اصحاب دیگرى چون ابن عباس، ابن مسعود و دیگران وجود داشتند که از جزئیات سنن و احکام آگاه بودند. در اینجا این پرسش به ذهن مىرسد که چرا این افراد در برابر کجروىها اعتراض نکردند و آیا سکوتشان از سر ترس و تقیه و مواردى از این دست بوده است؟
این مطلب اجمالاً درست است، ولى باید دانست که شخصیتهاى بسیار مشهور از همان ابتدا مشهور نبودهاند. یکى از فضلاى مشهدى روى منبر مىگفت: «هیچ دلیل تاریخى در دست نیست که ابن عباس در ایام بیمارى حضرت زهرا(س) به عیادت آن بزرگوار آمده است.» دلیل این مطلب واضح است؛ زیرا ابن عباس در زمان وفات رسول خدا(ص) ده الى یازده سال بیشتر نداشته و ولادت او مقارن با هجرت رسول خدا است. پس هنگام بیمارى حضرت زهرا(س)، ابن عباس کودکى بیش نبوده است. اما با این حال اهل سنت در مباحث درایة الحدیث، ذیل حدیث مرسل، بحثى تحت عنوان «مرسل صحابى» دارند و در اثبات حجیت و درستى آن به کثرت احادیث مرسلى که از ابن عباس در دست دارند، استشهاد مىکنند. جلال الدین سیوطى هم به این مطلب پرداخته است و برخى از محققان بر این نظرند که ابن عباس فقط یک حدیث ثابت و غیر مرسل از رسول الله(ص) شنیده است. برخى مىگویند چهار یا هفت حدیث از ابن عباس به ما رسیده است، ولى با این حال دهها هزار حدیث از ابن عباس وجود دارد که همگى مرسل است. این که در تاریخ آمده است که عمر، ابن عباس را از تدوین قرآن و نقل حدیث منع کرده، ظاهراً مربوط به دوران بزرگسالى ابن عباس است.
از سوى دیگر چنین نیست که اقدامات عمر و کجروىهاى او مورد اعتراض و انتقاد صحابه قرار نمىگرفت. در بسیارى از موارد برخى از صحابه به عمر تذکر مىدادند و در برابر مخالفتهاى او با سنت اعتراض مىکرند و گاه رأى او را عوض مىکردند.
اهل سنت فراوان به عمر نسبت مىدهند که فلان سوره در اصل به اندازه سوره بقره بوده است. در کتابهاى کنزالعمال، ایضاح نیشابورى، و صحیح بخارى روایاتى از عمر وارد شده که از نقص و حذف آیات قرآن خبر مىدهد.
امروزه یکى از فضلاى شیعه این قبیل روایات اهل سنت را در کتابى گرد آورده و هدف او این است که بیان کند شبهه تحریف قرآن، که اهلسنت به شیعیان نسبت مىدهند، در اصل متوجه خود آنان است. البته به نظر ما باید هر دو گروه روایات اهل سنت و شیعه را مردود و جعلى بدانیم و براى حفظ قداست قرآن، روایات ثابتکننده تحریف را ـ چه از شیعه و چه از اهل سنت رسیده باشد ـ قبول نکنیم.
در بسیارى از موارد صحابه بر آراء و اقدامات عمر خرده مىگرفتند و گاه عمر در پى این کار از دیگر صحابه استعلام مىکرد و گواهى مىطلبید. براى مثال در عده طلاق، نظر عمر مورد اعتراض یکى از صحابه قرار گرفت. عمر گفت: آیا کس دیگرى هم شهادت مىدهد که حکم رسول الله چنان است که این مرد گفت؟ در این حال یکى دیگر از صحابه شهادت داد که حکم رسول الله همان است که این مرد مىگوید.
البته این قاعده کلیت نداشت و گاهى که عمر در مسألهاى تصمیم مىگرفت و فتوا مىداد، عدّه کمى از صحابه حضور داشتند یا حکم مسأله را از رسول خدا(ص) نشنیده بودند. در روایتى که در کتاب سلیم بن قیس آمده است، حضرت امیر(ع) در بیان علت پیدایش تعارض چند وجه ذکر فرمودهاند، از جمله این که عدهاى از صحابه کلامى از رسول الله(ص) مىشنیدند که بعدها نسخ مىشد و از ناسخ آن اطلاع نمىیافتند. برخى از این افراد احاطه کامل به کلام رسول الله نداشتند و چه بسا از مطلب جدیدى که گفته مىشد، بىخبر مىماندند. حضرت در این روایت پس از بیان اقسام این راویان مىفرمایند سنت در دست رسول الله(ص) را باید از کسى پرسید و آموخت که همیشه ملازم آن حضرت بوده و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و ابتدا و انتهاى هر سخن را به درستى فهمیده باشد و البته مصداق این سخن شخص حضرت امیر(ع) است[۱].
این مطلب را نیز نباید از نظر دور داشت که جهل به سنن، بلیّه عام و پدیده گستردهاى در میان صحابه بوده است. گفتیم که عمر در خصوص حد شرب خمر با اصحاب به راىزنى پرداخت و حضرت امیر حد آن را در قیاس با حد قذف، هشتاد تازیانه اعلام فرمود. چنان که گفتیم عمر و بسیارى از صحابه گمان مىکردند که در خصوص شرب خمر در سنن رسول الله حکمى نیامده است. از این رو اگر حضرت امیر مستقیماً مىفرمودند که سنت قطعى و روشن رسول الله در این مسأله هشتاد تازیانه است، چه بسا با کجفهمى برخى افراد روبهرو مىشدند. مواردى از این دست نشان مىدهد که ناآگاهى از سنن در میان صحابه پدیده نسبتاً گستردهاى بوده است.
از این رو، حتى برخى از فقهاى معاصر اهل سنت نظریات خلیفه دوم را آشکارا رد مىکنند. براى مثال در خصوص نهى عمر از متعة النساء و متعة الحج، اهل سنت به اتفاق، مورد اول را مىپذیرند، ولى مورد دوم را قبول نمىکنند. امروزه سنىها اجماعاً متعة الحج را قبول دارند و نظر عمر را در تحریم آن نمىپذیرند و این از عجایب است.
بنده یک شب در مدینه بین نماز مغرب و عشاء یکى از مشایخ وهابى را دیدم که در مسجد النبى بر کرسى تدریس نشسته بود و به نظر مىرسید از استادان بنام و مشهور آن سامان باشد. موضوع درس شیخ، صحیح مسلم بود و طبق رسم، یکى از شاگردان در پاى منبر متن صحیح مسلم را مىخواند و آن شیخ تفسیر مىکرد. از قضا به این حدیث رسیدند که عمر گفته است: «متعتان کانتا على عهد رسول الله انا انهى عنهما و اعاقب علیهما؛ متعة النساء و متعة الحج.»[۲] آن شیخ که روى منبر نشسته بود، گفت: بله، در آیه مبارکه آمده است: «فمن تمتع بالعمرة إلى الحج فما استیسر من الهدى.»[۳] سنت قطعى رسول الله(ص) شامل متعة الحج بوده و اگر چیزى جزو سنت قطعى پیامبر(ص) باشد، کسى حق مخالفت ندارد. حتى اگر ابوبکر و عمر هم با سنت قطعى رسول الله مخالفت کنند، سخن آنها پذیرفته نیست.
غرض این که امروزه اهل سنت نظر عمر را در مورد متعة النساء قبول دارند، ولى نظر او را در خصوص متعة الحج نمىپذیرند. براى مثال صاحب تفسیر قرطبى در توجیه نهى عمر از متعة الحج چندین وجه آورده است تا به نوعى رأى عمر را توجیه کند. پس چنین نیست که آراء و دیدگاههاى عمر و سنتشکنىهاى او مورد انتقاد قرار نگرفته باشد. در این میان مخالفتهاى عبدالله بن عمر با پدرش، بیش از هر کس دیگرى جلب توجه مىکند. در منابع اهل سنت درباره عبدالله بن عمر فراوان آمده است که: «کان یقول فى أذانه حىّ على خیر العمل»[۴].
ابن حزم از جمله کسانى است که بدین مطلب تصرح کرده است. آقاى سید على شهرستانى در منع تدوین الحدیث از قول یکى از پژوهشگران اهل سنت که از اساتید مصرى است، بیست یا سى مورد آورده است که عبدالله بن عمر با پدرش مخالفت کرده است. این موارد شامل بسیارى از ابواب فقهى نظیر طلاق، عتق، صلات و … است.
عبدالله بن عمر متعة النساء را نیز جایز مىدانست و رأى پدرش را در تحریم آن قبول نداشت. وقتى به او گفتند رأى پدرت بر تحریم متعة النساء بوده است، گفت: من حکم خدا را مىگویم و کارى به گفته پدرم ندارم.
با مراجعه به کتب تاریخى روشن مىشود که مواردى که رأى عمر با اعتراض مردم مواجه مىشده، کم نبوده است. البته این همه، غیر از مخالفتهاى بسیار افرادى چون حضرت امیر(ع) و ابن عباس بوده است. مختصر این که اصحاب در برابر کجروىهاى عمر و سنت شکنىهاى او سکوت نکردند.
اگر چنین باشد، این همه موارد اختلاف میان اهل سنت و مکتب اهل بیت(ع) چه توجیهى دارد؟
وجود اختلافات فراوان بدین معنا نیست که صحابه در برابر دیدگاههاى عمر سکوت اختیار کردند. توجه داشته باشیم که مسأله حى على خیرالعمل با فروع ریز و تخصصى ابواب عتق و طلاق تفاوت آشکارى دارد. این فروع ریز در حوزه تخصصى فقهاء است و مردم اطلاع چندانى از آن ندارند، ولى مسأله حى على خیرالعمل دست کم روزى چند بار گفته مىشود. این مسأله مانند واقعه غدیر نیست که فقط یک بار اتفاق افتاده است. و به هر حال مىتوان آن را حاشا کرد. به عبارت دیگر گفتن یا نگفتن حى على خیرالعمل از چشم مردم دور نمىماند.
روزى به یک جوان سنى افغانى گفتم که شما نباید از بىمهرى اهل سنت به مسأله غدیر تعجب کنید. وقتى مسائل فاش و آشکارى چون مسأله حى على خیر العمل را ـ که دست کم روزى پنج بار گفته مىشد ـ حاشا مىکنند، تکلیف واقعه غدیر که تنها یک بار ـ در ۱۸ ذى حجه سال ۱۱ هجرى ـ رخ داده، معلوم است. پیامبر نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را جدا و روزانه پنج بار در مسجد نماز مىخواندند. اگر از ۲۳ سال هجرت فقط ۱۰ سال آخر را که در مدینه بودند در نظر بگیریم و عدد روزهاى سال را فقط ۳۵۰ روز بدانیم، به این نتیجه مىرسیم که پیامبر ۳۵۰۰ روز در مدینه نماز خواندهاند. اگر هر نماز را فقط دو رکعت بدانیم در آن صورت پیامبر حداقل ۳۵۰۰۰ رکعت در مسجد مدینه به جماعت و در حضور صحابه خواندهاند. توقع مىرود که کارى که پیامبر آن را ۳۵۰۰۰ بار جلو مسلمانان تکرار کردهاند، جزئیات آن کاملاً نزد مسلمانان معلوم باشد و در کیفیت آن کمترین اختلافى نداشته باشند. اما با این حال در کیفیت نماز رسول خدا(ص) میان فرق اسلامى اختلاف فاحش و شگفتانگیزى وجود دارد. براى مثال، مشهور علماى اهل سنت معتقدند که در نماز نباید بسم الله را به عنوان جزء نماز گفت. ولى در مقابل، شافعىها اصرار دارند که بسم الله جزو نماز است و فخر رازى ـ که از بزرگترین علماى آنان است ـ در تفسیر خود چندین صفحه را بدین موضوع اختصاص داده است که بسم الله جزو نماز است و باید گفته شود.
در متون تاریخى کهن جز به ندرت نقل نشده است که پیامبر نماز نافله خود را در مسجد خوانده باشد. همچنان که نقل نشده است که نماز فریضه را در مسجد و به جماعت نخوانده باشد. آن حضرت نماز فریضه را همیشه در مسجد و به جماعت مىگزارد و جز به ضرورتهایى چون جنگ از این قاعده تخلف نمىفرمود. ولى با این حال، در بسم الله نماز ـ که از ابتدایىترین و آشکارترین چیزها است ـ میان فرق اسلامى اختلاف هست.
مشهور اهل سنت معتقدند که تکتّف در نماز مستحب است، ولى مالک ـ که فقیه مدینه بود ـ ارسال را مستحب مىدانست و معتقد بود که مستحب است انسان دست بسته نماز نخواند. امروزه برخى از اهل سنت معتقدند که جلسه استراحت بعد از سجده دوم واجب است، ولى مشهور اهل سنت بر این مطلب اصرار دارند که جلسه استراحت واجب نیست و پیامبر بعد از سجده دوم برمىخاستند. امروزه اهل سنت نیز همین طور نماز مىخوانند و بعد از سجده دوم بلافاصله برمىخیزند. امّا با این حال در مسانید روایى آنان به صراحت آمده است که پیامبر بعد از سجده دوم همان قدر درنگ مىکردند که بین دو سجده درنگ مىفرمودند.
انصافاً این اختلافات شگفتانگیز است. در هر حال پیامبر یا دست بسته نماز مىخواند یا ارسال مىفرمود و در هر حال این کار دستکم ۳۵۰۰۰ بار در برابر صحابه تکرار شده است ولى با این همه، بر سر چنین مسائلى در میان مسلمانان وحدت نظر وجود ندارد.
ناگفته نماند که نقل کردهاند پیامبر در روزهاى سرد عباى خود را دور بدن مبارکشان جمع مىفرمودند، ولى در غیر حال ضرورت به نحو ارسال نماز مىخواندند و به جز موارد استثنایى مثل سرما چنین نمىکردند. انصافاً سنت رسول الله پس از ایشان سخت در معرض دگرگونى و تحریفِ تحریفگران قرار گرفته و حتى در موارد جزئى نیز از کاهش و افزایش و تشویش وارونهکاران و محرفان ایمن نمانده است. فخر رازى در همان جلد تفسیر کبیر گفته است که بسم الله نماز را معاویه در پى تعصب اموى خود از نماز برداشت. وى اصرار اکید دارد که بسم الله جزو نماز است و باید گفته شود.
بنده به آن جوان افغانى گفتم در مسائلى از این دست که برحسب ظاهر تأثیرى در مسأله خلافت نداشت و ۳۵۰۰۰ بار تکرار شده، این قدر اختلاف هست و این مایه مورد دستبرد تحریفگران قرار گرفته است. پس با این حال تکلیف مسائلى چون واقعه غدیر که تنها یک بار در ۱۸ ذى حجه رخ داده، معلوم است.
نکته دیگر این که فراموش نکنیم منشأ بسیارى از اختلافات فرق اسلامى به مسائل سیاسى و اقتصادى باز مىگردد و بنیاد اعتقادى ندارد. در فتوح البلدان آمده است که عمر در تقسیم بیت المال میان مسلمانان تبعیض قائل مىشد. براى مثال به بدرىها پنج هزار درهم و به دیگران سه هزار درهم مىداد. از نظر او بچهها تابع پدر بودند و نصف آنچه را به پدران مىداد، به پسران پرداخت مىکرد. این قاعده در خصوص امام حسن و امام حسین(ع) ـ به دلیل قرابتى که با رسول الله(ص)داشتند ـ صادق نبود و سهم هر یک پنج هزار درهم بود. زنان پیامبر هر یک پنج هزار یا سه هزار درهم دریافت مىکردند، به استثناى عایشه و حفصه که سهمشان ده یا دوازده هزار درهم بود. مىتوان گفت اولین کسى که در جهان اسلام میان مسلمانان تبعیض قائل شد، عمر بن خطاب بود که این اقدام او مشکلات بسیارى را در پى داشت. وقتى عثمان بر سر کار آمد تنها در یک جهت با عمر مخالفت کرد: او سهم عایشه را به پنج هزار درهم کاهش داد و همین مطلب باعث شد که عایشه ناراضى شود و علیه او قیام کند. تبعیض دیگر عثمان این بود که خمس را به جاى پرداختن به خاندان رسول خدا(ص)، به خاندان خود یعنى بنىامیه پرداخت. او «ذوى القربى» را که به معناى خاندان و فامیل است، به معناى خاندان رسول خدا نمىدانست و خمس را به خاندان خود مىداد. در تاریخ آمده است که او از پانصد هزار درهم یا دینارى که از فتح مصر عاید مسلمانان شد، یکصد هزار درهم به مروان داد.
حضرت امیر پس از رسیدن به خلافت ظاهرى تمام این تبعیضات را که طى ۲۵ سال در میان مردم نهادینه شده بود، برداشت. مسلماً مبارزه با این تبعیضات مشکلات بسیارى را براى حضرت به وجود آورد. کسانى که تا دیروز به گفته حضرت، مانند شترى که به جان علف بهارى افتد[۵]، مال الله را چپاول مىکردند، به مخالفت با ایشان برخاستند و بناى ناسازگارى نهادند. از همه دشوارتر و گرانتر این بود که در این هنگام باید برده سیاه با سید قرشى برابر باشد و سهم مجاهدان صدر اول و بدریان با نومسلمانان یکسان پرداخت شود. حضرت امیر(ع) پا را از این هم فراتر نهادند و فرمودند: «اگر بدانم آن اموال را کابین زنان خود کردهاند، آن را باز خواهم ستاند.» طبیعى است که در چنین وضعیتى عایشه و حفصه ـ که طى سالهاى گذشته از امتیازات ویژهاى برخوردار بودند ـ منافعشان در خطر افتد و بناى مخالفت و ناسازگارى بگذارند. بد نیست بدانیم تنها زنى که پیغمبر پس از زناشویى طلاق داد، حفصه است. اهل سنت نوشتهاند که حفصه اخلاق بسیار تندى داشت و پیامبر او را طلاق داد. همچنین آوردهاند که جبرئیل به آن حضرت گفت: خدا مىگوید به حفصه ـ به خاطر پدرش ـ رجوع کن. درروایتهاى دیگرشان آمده است که جبرئیل به آن حضرت گفت: چون حفصه همسر تو در بهشت است، به او رجوع کن! به هر روى حفصه و عایشه در زمان خلافت حضرت امیر از بسیارى از مزایاى گذشته محروم شدند و این خود براى اعتراض و مخالفت و توطئهچینى کافى است. غرض این که بسیارى از اختلافات منشأ سیاسى و اقتصادى دارد و با مسائل اعتقادى بىارتباط است.
نکته آخرى که در توجیه این اختلافات نباید از نظر دور داشت، این است که به طور کلى در تاریخ ادیان هرگاه چیز جدیدى به وجود آید، آشفتگىهایى را ایجاد مىکند. همیشه افکار نو پدید و شرایط نو موجب بروز پریشانىهاى مقطعى مىشود. براى مثال وقتى فلسفه یونان و غرب وارد جهان اسلام شد همه را تا مدتها گیج کرد. آنان مىدیدند که اگر بخواهند منطق و فلسفه و دانشهاى جدید را بپذیرند، خلاف اسلام است و از طرفى نمىتوانستند در برابر این افکار جدید و اندیشههاى تازه ساکن و بىاعتناء بمانند. با اینکه رسائل اخوان الصفا چیزى جز فیزیک و نجوم و علوم طبیعى را در بر ندارد، اما با این حال نویسندگان آن مىترسیدند نام خود را فاش کنند. مثال دیگر شخصیت جابر بن حیان است. ابن ندیم ـ که ورّاق و به قول امروزىها انتشاراتى بوده و در قرن چهارم مىزیسته است ـ تا چهار صد رساله را نام مىبرد که در کتاب فروشىهاى آن روز از جابر بن حیان در دسترس مردم بوده است. امروز رسائل جابر بن حیان چاپ شده و من مجموعهاى از بیست رساله ایشان را دارم. نسخههاى خطى آثار او در اروپا موجود است. عدهاى معتقدند که جابر بن حیان وجود خارجى ندارد و شخصیتى موهوم است. بسیارى از مستشرقان چنین اعتقادى دارند و بنده نیز معتقدم که کسى به نام جابر بن حیان در تاریخ وجود نداشته است. در مقابل برخى به وجود او نظر مىدهند و مىگویند شیعه یا اسماعیلى بوده است. در میان آثار چاپ شده او رسالهاى را به او نسبت مىدهند که بر فرض صحت آن، باید درگذشت او در حدود سال ۲۷۰ هـ باشد؛ زیرا در آن رساله از خلفاى فاطمى نام مىبرد. اما عدهاى دیگر که معتقد به وجود جابر بن حیان هستند او را معاصر و شاگرد امام صادق(ع) مىدانند و معتقدند در سال ۱۸۰ هـ درگذشته است. نام این شخص در فهرست نجاشى و شیخ طوسى نیامده و در فهارس اصحاب امام(ع) از او یاد نشده است. یعنى اسم او را نه در شمار علماء و نه در شمار روات حدیث ذکر نکردهاند. با این حال نام جابر بن حیان سخت مشهور شده است. ابن ندیم معتقد است چنین شخصى وجود خارجى داشته و مىگوید: «چگونه ممکن است کسى که چهارصد رساله دارد، وجود خارجى نداشته باشد؟» بنده معتقدم که جابر بن حیان شخصیتى موهوم و ساختگى است و براى آن که بتوانند علوم یونانى را در جامعه بسته آن روز رواج دهند، متوسل به ساختن این اسم رمزى شدند.
در عصر ما نیز ورود فلسفه و اندیشههاى جدید غربى براى دنیاى اسلام مشکلساز بود. زمانى سیر حکمت در اروپا نوشته فروغى مهمترین و در عین حال تنها منبع دسترسى به آراى فلاسفه اروپایى بود. بعدها این منابع بیشتر شد. به خصوص که نظام سابق مىپنداشت که براى مبارزه با اسلام باید کتابهاى کمونیستى را چاپ و منتشر کرد. در آن زمان آثار مارکس و انگلس، به نحوى شتابزده ترجمه و تند و تند چاپ مىشد. این آثار که ترجمهها و نوشتههاى دکتر ارانى را هم شامل مىشد، با جلد شومیز سفید رنگ به چاپ مىرسید و جلو دانشگاه تهران به فراوانى یافت مىشد و به «کتابهاى سفید» معروف بود. در اوایل انقلاب یک روز در منزل مرحوم مطهرى در قیطریه تهران به ایشان گفتم در تعلیقه شما بر اصول فلسفه و روش رئالیسم به ترجمههاى دکتر ارانى فراوان ارجاع شده است. معلوم نیست سخنان ایشان با مبانى کمونیسم مطابقت تام داشته باشد، زیرا به طور کلى ما در مقام ترجمه چندان دقیق نیستیم. درباره رسائل افلاطون نیز گفتهاند که مترجم فارسى آن را بد ترجمه کرده است. آقاى شیخ مهدى حائرى نیز در یکى دو سخنرانى گفته بود: ما خیال مىکنیم که فقط خودمان آثار بیگانه را به درستى ترجمه نمىکنیم، حال آن که غربىها نیز بسیارى از آثار ما را بد ترجمه کردهاند و در این خصوص عبارتهایى از ملاصدرا را با ترجمه انگلیسى آن مقایسه مىکرد و سستى کار مترجم غربى را نشان مىداد. البته در آن زمان مترجمان خوبى هم بودند که با دنیاى غرب ارتباط داشتند. براى مثال کریم کشاورز (ک. ک) از مترجمان خوب بود.
عمر هم که تا دیروز جز بیابانهاى تفتیده و شتر ندیده بود، پس از فتوحات با تمدنهاى بزرگ و ثروتهاى کلان و زندگىهاى جدید و افکار نو آشنا شد و بىشک این محصولات وارداتى آشفتگىهایى را در زندگى آن روز مسلمانان در پى داشت. برخى از عربهاى آن روز اصلاً دریا را ندیده بودند و معروف است که عمر از دریا مىترسید و از جنگ کردن در دریاها نهى مىکرد. ظاهراً در برخى از کتب اهل سنت آمده است که عمر معتقد بود که کسى که در کشتى است، نباید با آب دریا وضو بگیرد، بلکه باید تیمم کند. غرض این که بسیارى از اختلافات آن روز در پى دگرگونىهاى کلان و پرشتابى بود که دنیاى اسلام به تازگى با آن مواجه شده بود.
در واقع مىتوان گفت بسیارى از تصمیمها و اقدامات عمر ذوقیاتى بوده که از سلیقه خاص او برخاسته است.
کاملاً درست است. بسیارى از آراء و دیدگاههاى عمر عبارت از مشتى ذوقیات و مسائل سلیقهاى بوده است. بسیارى از اقدامات او دقیقاً مخالف سنت و حتى مخالف عرف و عقل بوده است.
البته شاید برخى از دیدگاههاى عمر به ظاهر خوب بود و اجمالاً محاسنى هم داشت. براى مثال نهى او از گران کردن مهریه زنان از این قبیل است. چنان که مىدانید امروز یکى از بزرگترین مشکلاتى که بر سر راه ازدواج دخترها و پسرها وجود دارد، مهریههاى سرسامآور است. مسلماً تلاش براى کاهش دادن مهریه خدمت بزرگى به جوانان است و در جلوگیرى از منکرات نقش شایانى دارد. معروف است که عمر با تازیانه در بازار مىگشت و جلو مواردى را که به نظر او خلاف بود، مىگرفت.
نقل است که کسى فرزندى به نام محمد داشت. یک روز فرزندش را صدا زد و نام او را به زشتى برد. عمر به این کار او اعتراض کرد و گفت: «حق ندارید نام فرزندان خود را محمد بنهید و نامشان را به زشتى ببرید.» پس از آن دستور داد هر کس نام او محمد است، اسمش را عوض کند و از مردم خواست نام فرزندان خود را محمد نگذارند. یکى از علل تأکید روایات ما بر نهادن نام محمد بر فرزندان و استحباب آن احتمالاً همین کار عمر باشد. مکتب اهل بیت به ما مىآموزد که بر فرزندان خود نام محمد بگذاریم، ولى در عین حال بکوشیم آنان را تکریم کنیم و نامشان را با احترام ببریم. نوشتهاند که یکى از صحابه که محمد نام داشت، نزد عمر رفت. عمر به او گفت: چرا نام خود را عوض نکردى؟ گفت: من در زمان رسول الله (ص) به دنیا آمدم و خود آن حضرت مرا محمد نام کرد. عمر گفت: اسمى را که پیامبر نهاده، عوض نخواهم کرد.
کنیه فرزند او، عبدالله بن عمر، «ابو عیسى» بود. روزى ابو عیسى عبدالله بن عمر با همسرش اختلاف پیدا کرد و زن او براى شکایت به نزد عمر ـ که پدر شوهرش بود ـ آمد و گفت: «ابو عیسى» چنین کرده و چنان گفته. عمر گفت: ابو عیسى کیست؟ قرآن گفته است عیسى (ع) پدر نداشت. چه معنا دارد که کسى کنیه خود را ابو عیسى بنهد، در حالى که قرآن به صراحت مىگوید عیسى پدر نداشته است؟! پس از آن عمر، پسر و عروس خود را به جرم مخالفت با قرآن تازیانه زد.
با تأمل در سیره این شخص و ذوقیاتى از این دست در مىیابیم که او هر گاه چیزى مىدید که به نظر او آثار نامطلوبى بر آن مترتب بود، بىدرنگ با آن مخالفت مىکرد و جلو آن را مىگرفت. بهترین شاهد این سخن، نهى او از متعه حج است.
در روایت آمده است که وقتى عبدالله بن أبى، رئیس منافقان، مرد و رسول خدا(ص) بر جنازه او نماز خواند، عمر پیراهن رسول خدا را کشید و گفت: یا رسول الله، آیا بر او نماز مىخوانى، در حالى که خداى متعال تو را از این کار باز داشته است؟!
شواهد فراوان تاریخى داریم که نشان از گستاخى و تندروى عمر دارد. همان کسى که اسلام و توحید را بنیاد نهاد، همان کس امروز مىگوید: باید بر جنازه این منافق نماز خواند. به عبارت دیگر، گویا عمر خودش را از رسول خدا(ص) نیز مسلمانتر و مقدستر مىدانست و هر جا اشکالى به نظرش مىرسید، بىباکانه مطرح مىکرد و به شخص رسول خدا انتقاد و نصیحت و امر و نهى مىکرد. یکى از دوستان ما که از مصرىهاى سنى بود و شیعه شده، مىگوید: عمر هوش صحرانشینان را داشت. صحرانشینان که مستقیماً با طبیعت ارتباط دارند، هوش ویژهاى دارند و ادراکاتشان بىواسطه است. آنان صریحاند و در برابر هر چیز ناخوشایندى به سرعت واکنش نشان مىدهند.
مرتبط:
نگاهى به خاستگاهها و علل پیدایش علم اصول (۱)
نگاهى به خاستگاهها و علل پیدایش علم اصول (۲)
نگاهى به خاستگاهها و علل پیدایش علم اصول (۳)
نگاهى به خاستگاهها و علل پیدایش علم اصول (۴)
نگاهى به خاستگاهها و علل پیدایش علم اصول (۵)
[۱]. این روایت در نهجالبلاغه نیز آمده است.
[۲]. ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۲، ص ۲۵۱.
[۳]. بقره، آیه ۱۹۶.
[۴]. در این زمینه بنگرید به محمد سالم غران، حى على خیرالعمل بین الشرعیة و الابتداع، الیمن صعره، ص ۵۱.
[۵]. یخضمون مال الله خضم الإبل نبتة الربیع …. (نهج البلاغه، خطبه ۳)