بخشى از میراث فقهى گذشتگان مربوط به مسائل و فروعى مى‏شد که واقع نشده و از روى فرض مطرح مى‏شده و مورد بررسى قرار مى‏گرفته است. فقه فرضى از چه زمانى ایجاد شد؟ و تأثیر آن در پویایى اصول چگونه بوده است؟

در جلد ششم الغدیر آمده است که کسى از عمر سؤالى پرسید و حکم مسأله‏اى فرضى را جویا شد. عمر از او پرسید این مسأله واقع شده؟ گفت: نه من آن را فرض کردم. عمر شلاقش را برداشت و گفت از چیزى که واقع نشده، سؤال نکنید.

مباحث فقه فرضى یا فقه تقدیرى (لوکان کذا، کان کذا) از اوایل قرن دوم وارد فقه اسلام شد. سنّى‏ها معتقدند فقه فرضى را ابوحنیفه پایه‏گذارى کرده است، امّا در حقیقت این رشته فقهى را حضرت امام باقر(ع) بنیاد نهادند. توضیحاً این که تولد امام باقر در سال ۵۷ هجرى و تولد ابوحنیفه در سال ۸۰ هجرى رخ داد. یعنى وقتى ابوحنیفه زاده شد، امام باقر(ع) ۲۴ سال داشتند و هنگامى که حضرت درگذشتند، ابوحنیفه ۳۴ ساله بود. با این تفاصیل معلوم مى‏شود که فضل تقدم و تقدم فضل در همه علوم و از جمله فقه تقدیرى از آن امام باقر(ع) است. از طرفى گفته‏اند: «سمى بالباقر لبقرة العلوم؛ حضرت را از آن رو باقر نام نهادند که شکافنده دانش‏هاى گوناگون بود.»

یکى از اسرار عظمت اسلام و خلود آن همین فقه فرضى است. اگر منتظر باشیم قضیه‏اى رخ دهد تا به حکم فقهى آن بپردازیم، این کار باعث پژمردگى و خمودى در فقه مى‏شود. در مقابل فرض‏هاى متعدد و فروع گوناگون باعث شکوفایى ابواب گوناگون دانش فقه مى‏شود. این تفکر ریشه در اندیشه امیرالمؤمنین(ع) دارد که فرمود: «علمنّى رسول الله ألف باب من العلم ینفتح من کل باب ألف باب؛ رسول خدا هزار باب از دانش به من آموخت که از هر کدام هزار باب دیگر گشوده مى‏شود.» دور نیست که این سخن حضرت اشاره به همین فقه فرضى باشد. پر فروع‏ترین کتاب فقهى ما جواهر الکلام با شمارش فروع جزئى و ریز ۶۳ هزار فرع دارد. ولى حضرت امیر مى‏فرماید من هزار هزار(یک میلیون) باب از علوم مى‏دانم.

از طرفى کثرت فروع فقهى باعث شکوفایى دانش اصول مى‏شود؛ زیرا علم اصول پشتوانه فقه است و از همان ابتدا فرع‏ها و مسأله‏هاى مشابه و هم‌مبنا تحت یک قاعده اصولى در مى‏آمد و توجیه اصولى مى‏یافت. کثرت مسائل و فروع فقهى هر چند از باب فرض و تخمین باشد، باعث غناى علم اصول مى‏شود و عالمان اصول را وا مى‏دارد که براى آن فروع، قواعد کلى تدوین کنند و پشتوانه اصولى برایشان بسازند.

حضرت عالى در بررسى رخدادهاى قرن اول یکى از عوامل باز دارنده را جهل خلیفه دوم نسبت به سنن برشمردید. اما مى‏دانیم که در آن زمان غیر از حضرت امیر ـ که عالم به سنن بود ولى محدودیت‏ها و ممنوعیت‏هایى داشت ـ اصحاب دیگرى چون ابن‏ عباس، ابن مسعود و دیگران وجود داشتند که از جزئیات سنن و احکام آگاه بودند. در اینجا این پرسش به ذهن مى‏رسد که چرا این افراد در برابر کج‏روى‏ها اعتراض نکردند و آیا سکوتشان از سر ترس و تقیه و مواردى از این دست بوده است؟

این مطلب اجمالاً درست است، ولى باید دانست که شخصیت‏هاى بسیار مشهور از همان ابتدا مشهور نبوده‏اند. یکى از فضلاى مشهدى روى منبر مى‏گفت: «هیچ دلیل تاریخى در دست نیست که ابن عباس در ایام بیمارى حضرت زهرا(س) به عیادت آن بزرگوار آمده است.» دلیل این مطلب واضح است؛ زیرا ابن عباس در زمان وفات رسول خدا(ص) ده الى یازده سال بیشتر نداشته و ولادت او مقارن با هجرت رسول خدا است. پس هنگام بیمارى حضرت زهرا(س)، ابن عباس کودکى بیش نبوده است. اما با این حال اهل سنت در مباحث درایة الحدیث، ذیل حدیث مرسل، بحثى تحت عنوان «مرسل صحابى» دارند و در اثبات حجیت و درستى آن به کثرت احادیث مرسلى که از ابن عباس در دست دارند، استشهاد مى‏کنند. جلال الدین سیوطى هم به این مطلب پرداخته است و برخى از محققان بر این نظرند که ابن عباس فقط یک حدیث ثابت و غیر مرسل از رسول الله(ص) شنیده است. برخى مى‏گویند چهار یا هفت حدیث از ابن عباس به ما رسیده است، ولى با این حال ده‏ها هزار حدیث از ابن عباس وجود دارد که همگى مرسل است. این که در تاریخ آمده است که عمر، ابن عباس را از تدوین قرآن و نقل حدیث منع کرده، ظاهراً مربوط به دوران بزرگ‌سالى ابن عباس است.

از سوى دیگر چنین نیست که اقدامات عمر و کج‌روى‏هاى او مورد اعتراض و انتقاد صحابه قرار نمى‏گرفت. در بسیارى از موارد برخى از صحابه به عمر تذکر مى‏دادند و در برابر مخالفت‏هاى او با سنت اعتراض مى‏کرند و گاه رأى او را عوض مى‏کردند.

اهل سنت فراوان به عمر نسبت مى‏دهند که فلان سوره در اصل به اندازه سوره بقره بوده است. در کتاب‏هاى کنزالعمال، ایضاح نیشابورى، و صحیح بخارى روایاتى از عمر وارد شده که از نقص و حذف آیات قرآن خبر مى‏دهد.

امروزه یکى از فضلاى شیعه این قبیل روایات اهل سنت را در کتابى گرد آورده و هدف او این است که بیان کند شبهه تحریف قرآن، که اهل‏سنت به شیعیان نسبت مى‏دهند، در اصل متوجه خود آنان است. البته به نظر ما باید هر دو گروه روایات اهل سنت و شیعه را مردود و جعلى بدانیم و براى حفظ قداست قرآن، روایات ثابت‏کننده تحریف را ـ چه از شیعه و چه از اهل سنت رسیده باشد ـ قبول نکنیم.

در بسیارى از موارد صحابه بر آراء و اقدامات عمر خرده مى‏گرفتند و گاه عمر در پى این کار از دیگر صحابه استعلام مى‏کرد و گواهى مى‏طلبید. براى مثال در عده طلاق، نظر عمر مورد اعتراض یکى از صحابه قرار گرفت. عمر گفت: آیا کس دیگرى هم شهادت مى‏دهد که حکم رسول الله چنان است که این مرد گفت؟ در این حال یکى دیگر از صحابه شهادت داد که حکم رسول الله همان است که این مرد مى‏گوید.

البته این قاعده کلیت نداشت و گاهى که عمر در مسأله‏اى تصمیم مى‏گرفت و فتوا مى‏داد، عدّه کمى از صحابه حضور داشتند یا حکم مسأله را از رسول خدا(ص) نشنیده بودند. در روایتى که در کتاب سلیم بن قیس آمده است، حضرت امیر(ع) در بیان علت پیدایش تعارض چند وجه ذکر فرموده‏اند، از جمله این که عده‏اى از صحابه کلامى از رسول الله(ص) مى‏شنیدند که بعدها نسخ مى‏شد و از ناسخ آن اطلاع نمى‏یافتند. برخى از این افراد احاطه کامل به کلام رسول الله نداشتند و چه بسا از مطلب جدیدى که گفته مى‏شد، بى‏خبر مى‏ماندند. حضرت در این روایت پس از بیان اقسام این راویان مى‏فرمایند سنت در دست رسول الله(ص) را باید از کسى پرسید و آموخت که همیشه ملازم آن حضرت بوده و ناسخ و منسوخ و عام و خاص و ابتدا و انتهاى هر سخن را به درستى فهمیده باشد و البته مصداق این سخن شخص حضرت امیر(ع) است[۱].

این مطلب را نیز نباید از نظر دور داشت که جهل به سنن، بلیّه عام و پدیده گسترده‏اى در میان صحابه بوده است. گفتیم که عمر در خصوص حد شرب خمر با اصحاب به راى‏زنى پرداخت و حضرت امیر حد آن را در قیاس با حد قذف، هشتاد تازیانه اعلام فرمود. چنان که گفتیم عمر و بسیارى از صحابه گمان مى‏کردند که در خصوص شرب خمر در سنن رسول الله حکمى نیامده است. از این رو اگر حضرت امیر مستقیماً مى‏فرمودند که سنت قطعى و روشن رسول الله در این مسأله هشتاد تازیانه است، چه بسا با کج‌فهمى برخى افراد روبه‌رو مى‏شدند. مواردى از این دست نشان مى‏دهد که ناآگاهى از سنن در میان صحابه پدیده نسبتاً گسترده‏اى بوده است.

از این رو، حتى برخى از فقهاى معاصر اهل سنت نظریات خلیفه دوم را آشکارا رد مى‏کنند. براى مثال در خصوص نهى عمر از متعة النساء و متعة الحج، اهل سنت به اتفاق، مورد اول را مى‏پذیرند، ولى مورد دوم را قبول نمى‏کنند. امروزه سنى‏ها اجماعاً متعة الحج را قبول دارند و نظر عمر را در تحریم آن نمى‏پذیرند و این از عجایب است.

بنده یک شب در مدینه بین نماز مغرب و عشاء یکى از مشایخ وهابى را دیدم که در مسجد النبى بر کرسى تدریس نشسته بود و به نظر مى‏رسید از استادان بنام و مشهور آن سامان باشد. موضوع درس شیخ، صحیح مسلم بود و طبق رسم، یکى از شاگردان در پاى منبر متن صحیح مسلم را مى‏خواند و آن شیخ تفسیر مى‏کرد. از قضا به این حدیث رسیدند که عمر گفته است: «متعتان کانتا على عهد رسول الله انا انهى عنهما و اعاقب علیهما؛ متعة النساء و متعة الحج.»[۲] آن شیخ که روى منبر نشسته بود، گفت: بله، در آیه مبارکه آمده است: «فمن تمتع بالعمرة إلى الحج فما استیسر من الهدى.»[۳] سنت قطعى رسول الله(ص) شامل متعة الحج بوده و اگر چیزى جزو سنت قطعى پیامبر(ص) باشد، کسى حق مخالفت ندارد. حتى اگر ابوبکر و عمر هم با سنت قطعى رسول الله مخالفت کنند، سخن آنها پذیرفته نیست.

غرض این که امروزه اهل سنت نظر عمر را در مورد متعة النساء قبول دارند، ولى نظر او را در خصوص متعة الحج نمى‏پذیرند. براى مثال صاحب تفسیر قرطبى در توجیه نهى عمر از متعة الحج چندین وجه آورده است تا به نوعى رأى عمر را توجیه کند. پس چنین نیست که آراء و دیدگاه‏هاى عمر و سنت‌شکنى‏هاى او مورد انتقاد قرار نگرفته باشد. در این میان مخالفت‏هاى عبدالله بن عمر با پدرش، بیش از هر کس دیگرى جلب توجه مى‏کند. در منابع اهل سنت درباره عبدالله بن عمر فراوان آمده است که: «کان یقول فى أذانه حىّ على خیر العمل»[۴].

ابن حزم از جمله کسانى است که بدین مطلب تصرح کرده است. آقاى سید على شهرستانى در منع تدوین الحدیث از قول یکى از پژوهش‌گران اهل سنت که از اساتید مصرى است، بیست یا سى مورد آورده است که عبدالله بن عمر با پدرش مخالفت کرده است. این موارد شامل بسیارى از ابواب فقهى نظیر طلاق، عتق، صلات و … است.

عبدالله ‏بن عمر متعة النساء را نیز جایز مى‏دانست و رأى پدرش را در تحریم آن قبول نداشت. وقتى به او گفتند رأى پدرت بر تحریم متعة النساء بوده است، گفت: من حکم خدا را مى‏گویم و کارى به گفته پدرم ندارم.

با مراجعه به کتب تاریخى روشن مى‏شود که مواردى که رأى عمر با اعتراض مردم مواجه مى‏شده، کم نبوده است. البته این همه، غیر از مخالفت‏هاى بسیار افرادى چون حضرت امیر(ع) و ابن عباس بوده است. مختصر این که اصحاب در برابر کج‌روى‏هاى عمر و سنت شکنى‏هاى او سکوت نکردند.

اگر چنین باشد، این همه موارد اختلاف میان اهل سنت و مکتب اهل بیت(ع) چه توجیهى دارد؟

وجود اختلافات فراوان بدین معنا نیست که صحابه در برابر دیدگاه‏هاى عمر سکوت اختیار کردند. توجه داشته باشیم که مسأله حى على خیرالعمل با فروع ریز و تخصصى ابواب عتق و طلاق تفاوت آشکارى دارد. این فروع ریز در حوزه تخصصى فقهاء است و مردم اطلاع چندانى از آن ندارند، ولى مسأله حى على خیرالعمل دست ‏کم روزى چند بار گفته مى‏شود. این مسأله مانند واقعه غدیر نیست که فقط یک بار اتفاق افتاده است. و به هر حال مى‏توان آن را حاشا کرد. به عبارت دیگر گفتن یا نگفتن حى على خیرالعمل از چشم مردم دور نمى‏ماند.

روزى به یک جوان سنى افغانى گفتم که شما نباید از بى‏مهرى اهل سنت به مسأله غدیر تعجب کنید. وقتى مسائل فاش و آشکارى چون مسأله حى على خیر العمل را ـ که دست کم روزى پنج بار گفته مى‏شد ـ حاشا مى‏کنند، تکلیف واقعه غدیر که تنها یک بار ـ در ۱۸ ذى حجه سال ۱۱ هجرى ـ رخ داده، معلوم است. پیامبر نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را جدا و روزانه پنج بار در مسجد نماز مى‏خواندند. اگر از ۲۳ سال هجرت فقط ۱۰ سال آخر را که در مدینه بودند در نظر بگیریم و عدد روزهاى سال را فقط ۳۵۰ روز بدانیم، به این نتیجه مى‏رسیم که پیامبر ۳۵۰۰ روز در مدینه نماز خوانده‏اند. اگر هر نماز را فقط دو رکعت بدانیم در آن صورت پیامبر حداقل ۳۵۰۰۰ رکعت در مسجد مدینه به جماعت و در حضور صحابه خوانده‏اند. توقع مى‏رود که کارى که پیامبر آن را ۳۵۰۰۰ بار جلو مسلمانان تکرار کرده‏اند، جزئیات آن کاملاً نزد مسلمانان معلوم باشد و در کیفیت آن کم‏ترین اختلافى نداشته باشند. اما با این حال در کیفیت نماز رسول خدا(ص) میان فرق اسلامى اختلاف فاحش و شگفت‏انگیزى وجود دارد. براى مثال، مشهور علماى اهل سنت معتقدند که در نماز نباید بسم الله را به عنوان جزء نماز گفت. ولى در مقابل، شافعى‏ها اصرار دارند که بسم الله جزو نماز است و فخر رازى ـ که از بزرگ‏ترین علماى آنان است ـ در تفسیر خود چندین صفحه را بدین موضوع اختصاص داده است که بسم الله جزو نماز است و باید گفته شود.

در متون تاریخى کهن جز به ندرت نقل نشده است که پیامبر نماز نافله خود را در مسجد خوانده باشد. همچنان که نقل نشده است که نماز فریضه را در مسجد و به جماعت نخوانده باشد. آن حضرت نماز فریضه را همیشه در مسجد و به جماعت مى‏گزارد و جز به ضرورت‏هایى چون جنگ از این قاعده تخلف نمى‏فرمود. ولى با این حال، در بسم الله نماز ـ که از ابتدایى‏ترین و آشکارترین چیزها است ـ میان فرق اسلامى اختلاف هست.

مشهور اهل سنت معتقدند که تکتّف در نماز مستحب است، ولى مالک ـ که فقیه مدینه بود ـ ارسال را مستحب مى‏دانست و معتقد بود که مستحب است انسان دست بسته نماز نخواند. امروزه برخى از اهل سنت معتقدند که جلسه استراحت بعد از سجده دوم واجب است، ولى مشهور اهل سنت بر این مطلب اصرار دارند که جلسه استراحت واجب نیست و پیامبر بعد از سجده دوم برمى‏خاستند. امروزه اهل سنت نیز همین طور نماز مى‏خوانند و بعد از سجده دوم بلافاصله برمى‏خیزند. امّا با این حال در مسانید روایى آنان به صراحت آمده است که پیامبر بعد از سجده دوم همان قدر درنگ مى‏کردند که بین دو سجده درنگ مى‏فرمودند.

انصافاً این اختلافات شگفت‏انگیز است. در هر حال پیامبر یا دست بسته نماز مى‏خواند یا ارسال مى‏فرمود و در هر حال این کار دست‏کم ۳۵۰۰۰ بار در برابر صحابه تکرار شده است ولى با این همه، بر سر چنین مسائلى در میان مسلمانان وحدت نظر وجود ندارد.

ناگفته نماند که نقل کرده‏اند پیامبر در روزهاى سرد عباى خود را دور بدن مبارکشان جمع مى‏فرمودند، ولى در غیر حال ضرورت به نحو ارسال نماز مى‏خواندند و به جز موارد استثنایى مثل سرما چنین نمى‏کردند. انصافاً سنت رسول الله پس از ایشان سخت در معرض دگرگونى و تحریفِ تحریف‏گران قرار گرفته و حتى در موارد جزئى نیز از کاهش و افزایش و تشویش وارونه‌کاران و محرفان ایمن نمانده است. فخر رازى در همان جلد تفسیر کبیر گفته است که بسم الله نماز را معاویه در پى تعصب اموى خود از نماز برداشت. وى اصرار اکید دارد که بسم الله جزو نماز است و باید گفته شود.

بنده به آن جوان افغانى گفتم در مسائلى از این دست که برحسب ظاهر تأثیرى در مسأله خلافت نداشت و ۳۵۰۰۰ بار تکرار شده، این قدر اختلاف هست و این مایه مورد دستبرد تحریف‌گران قرار گرفته است. پس با این حال تکلیف مسائلى چون واقعه غدیر که تنها یک بار در ۱۸ ذى حجه رخ داده، معلوم است.

نکته دیگر این که فراموش نکنیم منشأ بسیارى از اختلافات فرق اسلامى به مسائل سیاسى و اقتصادى باز مى‏گردد و بنیاد اعتقادى ندارد. در فتوح البلدان آمده است که عمر در تقسیم بیت المال میان مسلمانان تبعیض قائل مى‏شد. براى مثال به بدرى‏ها پنج هزار درهم و به دیگران سه هزار درهم مى‏داد. از نظر او بچه‏ها تابع پدر بودند و نصف آنچه را به پدران مى‏داد، به پسران پرداخت مى‏کرد. این قاعده در خصوص امام حسن و امام حسین(ع) ـ به دلیل قرابتى که با رسول الله(ص)داشتند ـ صادق نبود و سهم هر یک پنج هزار درهم بود. زنان پیامبر هر یک پنج هزار یا سه هزار درهم دریافت مى‏کردند، به استثناى عایشه و حفصه که سهمشان ده یا دوازده هزار درهم بود. مى‏توان گفت اولین کسى که در جهان اسلام میان مسلمانان تبعیض قائل شد، عمر بن خطاب بود که این اقدام او مشکلات بسیارى را در پى داشت. وقتى عثمان بر سر کار آمد تنها در یک جهت با عمر مخالفت کرد: او سهم عایشه را به پنج هزار درهم کاهش داد و همین مطلب باعث شد که عایشه ناراضى شود و علیه او قیام کند. تبعیض دیگر عثمان این بود که خمس را به جاى پرداختن به خاندان رسول خدا(ص)، به خاندان خود یعنى بنى‏امیه پرداخت. او «ذوى القربى» را که به معناى خاندان و فامیل است، به معناى خاندان رسول خدا نمى‏دانست و خمس را به خاندان خود مى‏داد. در تاریخ آمده است که او از پانصد هزار درهم یا دینارى که از فتح مصر عاید مسلمانان شد، یکصد هزار درهم به مروان داد.

حضرت امیر پس از رسیدن به خلافت ظاهرى تمام این تبعیضات را که طى ۲۵ سال در میان مردم نهادینه شده بود، برداشت. مسلماً مبارزه با این تبعیضات مشکلات بسیارى را براى حضرت به وجود آورد. کسانى که تا دیروز به گفته حضرت، مانند شترى که به جان علف بهارى افتد[۵]، مال ‏الله را چپاول مى‏کردند، به مخالفت با ایشان برخاستند و بناى ناسازگارى نهادند. از همه دشوارتر و گران‏تر این بود که در این هنگام باید برده سیاه با سید قرشى برابر باشد و سهم مجاهدان صدر اول و بدریان با نومسلمانان یکسان پرداخت شود. حضرت امیر(ع) پا را از این هم فراتر نهادند و فرمودند: «اگر بدانم آن اموال را کابین زنان خود کرده‏اند، آن را باز خواهم ستاند.» طبیعى است که در چنین وضعیتى عایشه و حفصه ـ که طى سال‏هاى گذشته از امتیازات ویژه‏اى برخوردار بودند ـ منافعشان در خطر افتد و بناى مخالفت و ناسازگارى بگذارند. بد نیست بدانیم تنها زنى که پیغمبر پس از زناشویى طلاق داد، حفصه است. اهل سنت نوشته‏اند که حفصه اخلاق بسیار تندى‏ داشت و پیامبر او را طلاق داد. همچنین آورده‏اند که جبرئیل به آن حضرت گفت: خدا مى‏گوید به حفصه ـ به خاطر پدرش ـ رجوع کن. درروایت‏هاى دیگرشان آمده است که جبرئیل به آن حضرت گفت: چون حفصه همسر تو در بهشت است، به او رجوع کن! به هر روى حفصه و عایشه در زمان خلافت حضرت امیر از بسیارى از مزایاى گذشته محروم شدند و این خود براى اعتراض و مخالفت و توطئه‏چینى کافى است. غرض این که بسیارى از اختلافات منشأ سیاسى و اقتصادى دارد و با مسائل اعتقادى بى‏ارتباط است.

نکته آخرى که در توجیه این اختلافات نباید از نظر دور داشت، این است که به طور کلى در تاریخ ادیان هرگاه چیز جدیدى به وجود آید، آشفتگى‏هایى را ایجاد مى‏کند. همیشه افکار نو پدید و شرایط نو موجب بروز پریشانى‏هاى مقطعى مى‏شود. براى مثال وقتى فلسفه یونان و غرب وارد جهان اسلام شد همه را تا مدت‏ها گیج کرد. آنان مى‏دیدند که اگر بخواهند منطق و فلسفه و دانش‏هاى جدید را بپذیرند، خلاف اسلام است و از طرفى نمى‏توانستند در برابر این افکار جدید و اندیشه‏هاى تازه ساکن و بى‏اعتناء بمانند. با اینکه رسائل اخوان الصفا چیزى جز فیزیک و نجوم و علوم طبیعى را در بر ندارد، اما با این حال نویسندگان آن مى‏ترسیدند نام خود را فاش کنند. مثال دیگر شخصیت جابر بن حیان است. ابن ندیم ـ که ورّاق و به قول امروزى‏ها انتشاراتى بوده و در قرن چهارم مى‏زیسته است ـ تا چهار صد رساله را نام مى‏برد که در کتاب فروشى‏هاى آن روز از جابر بن حیان در دسترس مردم بوده است. امروز رسائل جابر بن حیان چاپ شده و من مجموعه‏اى از بیست رساله ایشان را دارم. نسخه‏هاى خطى آثار او در اروپا موجود است. عده‏اى معتقدند که جابر بن حیان وجود خارجى ندارد و شخصیتى موهوم است. بسیارى از مستشرقان چنین اعتقادى دارند و بنده نیز معتقدم که کسى به نام جابر بن حیان در تاریخ وجود نداشته است. در مقابل برخى به وجود او نظر مى‏دهند و مى‏گویند شیعه یا اسماعیلى بوده است. در میان آثار چاپ شده او رساله‏اى را به او نسبت مى‏دهند که بر فرض صحت آن، باید درگذشت او در حدود سال ۲۷۰ ه‍‍ـ باشد؛ زیرا در آن رساله از خلفاى فاطمى نام مى‏برد. اما عده‏اى دیگر که معتقد به وجود جابر بن حیان هستند او را معاصر و شاگرد امام صادق(ع) مى‏دانند و معتقدند در سال ۱۸۰ هـ درگذشته است. نام این شخص در فهرست نجاشى و شیخ طوسى نیامده و در فهارس اصحاب امام(ع) از او یاد نشده است. یعنى اسم او را نه در شمار علماء و نه در شمار روات حدیث ذکر نکرده‏اند. با این حال نام جابر بن حیان سخت مشهور شده است. ابن ندیم معتقد است چنین شخصى وجود خارجى داشته و مى‏گوید: «چگونه ممکن است کسى که چهارصد رساله دارد، وجود خارجى نداشته باشد؟» بنده معتقدم که جابر بن حیان شخصیتى موهوم و ساختگى است و براى آن که بتوانند علوم یونانى را در جامعه بسته آن روز رواج دهند، متوسل به ساختن این اسم رمزى شدند.

در عصر ما نیز ورود فلسفه و اندیشه‏هاى جدید غربى براى دنیاى اسلام مشکل‏ساز بود. زمانى سیر حکمت در اروپا نوشته فروغى مهم‏ترین و در عین حال تنها منبع دسترسى به آراى فلاسفه اروپایى بود. بعدها این منابع بیشتر شد. به خصوص که نظام سابق مى‏پنداشت که براى مبارزه با اسلام باید کتاب‏هاى کمونیستى را چاپ و منتشر کرد. در آن زمان آثار مارکس و انگلس، به نحوى شتاب‏زده ترجمه و تند و تند چاپ مى‏شد. این آثار که ترجمه‏ها و نوشته‏هاى دکتر ارانى را هم شامل مى‏شد، با جلد شومیز سفید رنگ به چاپ مى‏رسید و جلو دانشگاه تهران به فراوانى یافت مى‏شد و به «کتاب‏هاى سفید» معروف بود. در اوایل انقلاب یک روز در منزل مرحوم مطهرى در قیطریه تهران به ایشان گفتم در تعلیقه شما بر اصول ‏فلسفه و روش رئالیسم به ترجمه‏هاى دکتر ارانى فراوان ارجاع شده است. معلوم نیست سخنان ایشان با مبانى کمونیسم مطابقت تام داشته باشد، زیرا به طور کلى ما در مقام ترجمه چندان دقیق نیستیم. درباره رسائل افلاطون نیز گفته‏اند که مترجم فارسى آن را بد ترجمه کرده است. آقاى شیخ مهدى حائرى نیز در یکى دو سخنرانى گفته بود: ما خیال مى‏کنیم که فقط خودمان آثار بیگانه را به درستى ترجمه نمى‏کنیم، حال آن که غربى‏ها نیز بسیارى از آثار ما را بد ترجمه کرده‏اند و در این خصوص عبارت‏هایى از ملاصدرا را با ترجمه انگلیسى آن مقایسه مى‏کرد و سستى کار مترجم غربى را نشان مى‏داد. البته در آن زمان مترجمان خوبى هم بودند که با دنیاى غرب ارتباط داشتند. براى مثال کریم کشاورز (ک. ک) از مترجمان خوب بود.

عمر هم که تا دیروز جز بیابان‏هاى تفتیده و شتر ندیده بود، پس از فتوحات با تمدن‏هاى بزرگ و ثروت‏هاى کلان و زندگى‏هاى جدید و افکار نو آشنا شد و بى‏شک این محصولات وارداتى آشفتگى‏هایى را در زندگى آن روز مسلمانان در پى داشت. برخى از عرب‏هاى آن روز اصلاً دریا را ندیده بودند و معروف است که عمر از دریا مى‏ترسید و از جنگ کردن در دریاها نهى مى‏کرد. ظاهراً در برخى از کتب اهل سنت آمده است که عمر معتقد بود که کسى که در کشتى است، نباید با آب دریا وضو بگیرد، بلکه باید تیمم کند. غرض این که بسیارى از اختلافات آن روز در پى دگرگونى‏هاى کلان و پرشتابى بود که دنیاى اسلام به تازگى با آن مواجه شده بود.

در واقع مى‏توان گفت بسیارى از تصمیم‏ها و اقدامات عمر ذوقیاتى بوده که از سلیقه خاص او برخاسته است.

کاملاً درست است. بسیارى از آراء و دیدگاه‏هاى عمر عبارت از مشتى ذوقیات و مسائل سلیقه‏اى بوده است. بسیارى از اقدامات او دقیقاً مخالف سنت و حتى مخالف عرف و عقل بوده است.

البته شاید برخى از دیدگاه‏هاى عمر به ظاهر خوب بود و اجمالاً محاسنى هم داشت. براى مثال نهى او از گران کردن مهریه زنان از این قبیل است. چنان که مى‏دانید امروز یکى از بزرگ‏ترین مشکلاتى که بر سر راه ازدواج دخترها و پسرها وجود دارد، مهریه‏هاى سرسام‌آور است. مسلماً تلاش براى کاهش دادن مهریه خدمت بزرگى به جوانان است و در جلوگیرى از منکرات نقش شایانى دارد. معروف است که عمر با تازیانه در بازار مى‏گشت و جلو مواردى را که به نظر او خلاف بود، مى‏گرفت.

نقل است که کسى فرزندى به نام محمد داشت. یک روز فرزندش را صدا زد و نام او را به زشتى برد. عمر به این کار او اعتراض کرد و گفت: «حق ندارید نام فرزندان خود را محمد بنهید و نامشان را به زشتى ببرید.» پس از آن دستور داد هر کس نام او محمد است، اسمش را عوض کند و از مردم خواست نام فرزندان خود را محمد نگذارند. یکى از علل تأکید روایات ما بر نهادن نام محمد بر فرزندان و استحباب آن احتمالاً همین کار عمر باشد. مکتب اهل بیت به ما مى‏آموزد که بر فرزندان خود نام محمد بگذاریم، ولى در عین حال بکوشیم آنان را تکریم کنیم و نامشان را با احترام ببریم. نوشته‏اند که یکى از صحابه که محمد نام داشت، نزد عمر رفت. عمر به او گفت: چرا نام خود را عوض نکردى؟ گفت: من در زمان رسول الله (ص) به دنیا آمدم و خود آن حضرت مرا محمد نام کرد. عمر گفت: اسمى را که پیامبر نهاده، عوض نخواهم کرد.

کنیه فرزند او، عبدالله بن عمر، «ابو عیسى» بود. روزى ابو عیسى عبدالله بن عمر با همسرش اختلاف پیدا کرد و زن او براى شکایت به نزد عمر ـ که پدر شوهرش بود ـ آمد و گفت: «ابو عیسى» چنین کرده و چنان گفته. عمر گفت: ابو عیسى کیست؟ قرآن گفته است عیسى (ع) پدر نداشت. چه معنا دارد که کسى کنیه خود را ابو عیسى بنهد، در حالى که قرآن به صراحت مى‏گوید عیسى پدر نداشته است؟! پس از آن عمر، پسر و عروس خود را به جرم مخالفت با قرآن تازیانه زد.

با تأمل در سیره این شخص و ذوقیاتى از این دست در مى‏یابیم که او هر گاه چیزى مى‏دید که به نظر او آثار نامطلوبى بر آن مترتب بود، بى‏درنگ با آن مخالفت مى‏کرد و جلو آن را مى‏گرفت. بهترین شاهد این سخن، نهى او از متعه حج است.

در روایت آمده است که وقتى عبدالله بن أبى، رئیس منافقان، مرد و رسول خدا(ص) بر جنازه او نماز خواند، عمر پیراهن رسول خدا را کشید و گفت: یا رسول الله، آیا بر او نماز مى‏خوانى، در حالى که خداى متعال تو را از این کار باز داشته است؟!

شواهد فراوان تاریخى داریم که نشان از گستاخى و تندروى عمر دارد. همان کسى که اسلام و توحید را بنیاد نهاد، همان کس امروز مى‏گوید: باید بر جنازه این منافق نماز خواند. به عبارت دیگر، گویا عمر خودش را از رسول خدا(ص) نیز مسلمان‏تر و مقدس‏تر مى‏دانست و هر جا اشکالى به نظرش مى‏رسید، بى‏باکانه مطرح مى‏کرد و به شخص رسول خدا انتقاد و نصیحت و امر و نهى مى‏کرد. یکى از دوستان ما که از مصرى‏هاى سنى بود و شیعه شده، مى‏گوید: عمر هوش صحرانشینان را داشت. صحرانشینان که مستقیماً با طبیعت ارتباط دارند، هوش ویژه‏اى دارند و ادراکاتشان بى‏واسطه است. آنان صریح‌اند و در برابر هر چیز ناخوشایندى به سرعت واکنش نشان مى‏دهند.

مرتبط:

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۱)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۲)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۳)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۴)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۵)



[۱]. این روایت در نهج‏البلاغه نیز آمده است.

[۲]. ابن ابى الحدید، شرح نهج ‏البلاغه، ج ۱۲، ص ۲۵۱.

[۳]. بقره، آیه ۱۹۶.

[۴]. در این زمینه بنگرید به محمد سالم غران، حى على خیرالعمل بین الشرعیة و الابتداع، الیمن صعره، ص ۵۱.

[۵]. یخضمون مال الله خضم الإبل نبتة الربیع …. (نهج‏ البلاغه، خطبه ۳)