در خلال صحبت‏هایتان اشاره کردید که در قرن اول هجرى دو عنصر اجماع و رأى وارد منابع شریعت شد. لطفاً درباره چند و چون ورود این دو عنصر و جزئیات آن بیشتر توضیح دهید.

در حقیقت یکى از اساسى‏ترین مباحث عهد صحابه که در کل جهان اسلام تا به امروز آثار مهمى بر جاى نهاد، ورود همین دو عنصر اجماع و رأى به قلمرو منابع تشریع است. چنان که گفتیم عنصر «رأى» بعدها «قیاس» خوانده شد. این بحث، به همراه بحث اجتهاد و تقلید (تصویب و تخطئه) از بنیادى‏ترین مباحث اصولى دوران صحابه است.

فتوحاتى که در عصر صحابه انجام یافت، خلفاء را با مشکلات جدیدى در جهان اسلام مواجه کرد. برخى از رفتارها و گفتارهاى عمر در این زمان گویاى این مطلب است که او اعتقاد داشت سنت رسول الله(ص) پاسخ‌گوى تمام مشکلات و نیازها نیست و براى سؤالات گسترده آن روز دنیاى اسلام در تمام موارد جواب درخور ندارد. بهترین شاهد براى سخن ماجراى فتح عراق است.

همچنان که مى‏دانیم عرب بدوى در صحراهاى حجاز با زمین‏هاى خشک و لم‏یزرع ارتباط داشت که مطلقاً فاقد ارزش اقتصادى بود. در اینجا منظور ما از زمین داراى ارزش اقتصادى، اراضى قابل زراعت و درآمدزا است. عرب بدوى در اصل با زمین، ارتباط چندانى ندارد، اما کنار رودخانه‏ها و برکه‏ها براى او اهمیت شایان دارد. به طور کلى براى مردم آن زمان، آب اهمیت حیاتى داشت و مناطق سرسبز و قابل کشت، باارزش بود. در زمان رسول الله(ص) تنها نقطه‏اى که زمین آن ارزش اقتصادى و کشاورزى داشت، منطقه خیبر بود. اما در مقابل، سرزمین عراق سرسبز و پرآب و پر از باغستان‏هاى خرما بود. عمر در آن زمان یک مجلس مشورتى داشت که پانزده نفر از مهاجران از جمله على(ع) و طلحه و زبیر، و پانزده نفر از بزرگان انصار از اوس و خزرج در آن شرکت داشتند. عمر در حوادث مهم با این مجلس مشورتى سى نفره راى‌زنى مى‏کرد. وقتى که عراق را فتح کردند، عمر مسأله زمین‏هاى عراق را در مجلس مشورتى مطرح کرد. تا آن هنگام تصور همگان بر این بود که هر چه اموال در فتوحات به دست آید، باید بین سپاهیان تقسیم شود. در برخى از کتاب‏ها نوشته‏اند تا یک ماه مسأله زمین‏هاى عراق و اینکه با عراق چه باید کرد، در مجلس مشورتى عمر مطرح بود. از میان شرکت‏کنندگان در این مجلس عده‏اى چون حضرت امیر(ع) و زبیر اعتقاد داشتند که عراق از آن عامه مسلمانان است و جزو غنائمى نیست که باید تقسیم شود. در مقابل آنان، عده‏اى چون طلحه و سعد بن ابى‌وقاص مى‏گفتند که باید با زمین‏هاى عراق مانند دیگر اموال رفتار کنیم و این زمین‏ها را میان جنگاوران تقسیم نماییم. عمر پس از یک ماه مشورت تصمیم گرفت به رأى حضرت امیر(ع) عمل کند. این مسأله بعدها در فقه اسلامى به «اراضى خراجیه» معروف شد.

بدیهى است که گاهى اوقات یک لفظ در گذر زمان تغییر معنا مى‏دهد و در معانى جدیدترى استعمال مى‏شود. کلمه خراج نیز چنین است. خراج در زمان نزول قرآن و در حجاز به معناى سود و درآمد و «ما یخرج من الشى‏ء» (یا به اصطلاح فقهى «نماء») بود. ولى بعدها این کلمه به معناى نوعى مالیات به کار رفت و چنین زمین‏هایى «اراضى خراجیه» نام یافت. حکم این زمین‏ها بدین نحو بود که در عین آنها تصرف نمى‏شد و به ملک کسى در نمى‏آمد، ولى از نماء و منافعش استفاده مى‏شد.

در آن زمان سهل بن حنیف به همراه دو نفر دیگر مأموریت یافتند که مساحت تمام زمین‏هاى عراق را محاسبه کنند. آنها با همان اسب و شتر و امکانات ابتدایى آن روز، از جنوب عراق و حدود بصره به راه افتادند و تا شمال عراق و حدود تکریت، و نیز از قصر شیرین تا حدود سماوه را طولاً و عرضاً اندازه گرفتند. این گروه، زمین‏هاى لم‌یزرع و بى‏فایده مانند مرداب‏ها و مناطق هور و نیز زمین‏هایى را که آب به آن نمى‏رسید، استثناء کردند و بقیه زمین‏هاى عراق را مساحتى در حدود ۳۶ میلیون جریب برآورد کردند. نحوه محاسبه و شیوه‏هاى مهندسى این گروه هر چه باشد، با توجه به امکانات آن روز شبه جزیره بسیار شگفت‏انگیز است. پس از آن عمر دیوان خراج را تشکیل داد. همچنان که شیخ انصارى در مکاسب به نقل از علامه و او نیز به نقل از اهل سنت آورده، دیوان خراج در زمان عمر تاسیس شد.

عمر زمین‏هاى مذکور را وقف همه مسلمانان کرد. امروزه در جواهر و کتاب‏هاى فقهى ما در بحث غنائم تقسیم‌بندى‏هایى نظیر صفایا و غیر صفایا (که از آنِ امام‌ است) و نیز منقول و غیر منقول وجود دارد. منظور از غنائم غیر منقول «اراضى» است. سپس آنها را به عامر و غیر عامر (بائر) تقسیم مى‏کنند. زمین‏هاى عامر زمین‏هایى است که قبلاً در دست مالکان بوده و زمین‏هاى بائر اراضى لم‌یزرع یا کشف نشده وانهاده است که هر یک جدا جدا احکام مفصل خاص خود را دارد. این تقسیمات در حقیقت بیشتر از همین ماجراى زمین‏هاى عراق نشأت گرفته است. به عبارت دیگر فتح عراق باعث پیدایش زمین‏هایى شد که برخلاف دیگر اراضى، به ملکیت کسى در نمى‏آید و «فى ایدى المسلمین» و متعلق به عموم مسلمانان است.

مسأله دیگرى که در پى ماجراى زمین‏هاى عراق ایجاد شد، ظهور شیوه اقتصادى فئودالیسم در جهان اسلام است. بدین ترتیب که زمین‏هاى عراق به ملک کسى در نمى‏آمد و خود خلیفه قسمتى از آن را به فلان وزیر یا مقام لشکرى یا کشورى مى‏داد تا آن را کشت کند و مقدار مشخصى خراج مالیات تحویل دهد. آن مقام لشکرى و کشورى هم عده‏اى کارگر (یا به اصطلاح دقیق رعیت) استخدام مى‏کرد و آنان را در کشت و کار بر روى آن زمین به کار مى‏گرفت و در ازاى کارشان به آنان مزد مى‏داد. پس از فروش محصول، خراج‏ها را جدا مى‏کردند و به دار الخلافه مى‏فرستادند و آنچه مى‏ماند از آنِ آن مقام لشکرى یا کشورى مى‏شد. این شخص در سنت ارباب رعیتى «ارباب» و کارگران و مزدبگیرانش، «رعیت» نامیده مى‏شدند. سنت فئودالى عراق بدین نحو تشکیل شد. اما این مسأله در خراسان و نواحى ایران به گونه دیگرى بود و اربابان و دهاقین، «مالک» زمین هم بودند.

مسأله اراضى خراجى روزگارى براى فقه شیعه و فقهاى ما نیز مسأله‏ساز شد. در اوائل دوره صفویه که عراق تحت تصرف آنان بود، این مسأله از نو زنده شد. در آن زمان مرحوم شیخ على محقق کرکى فقیه رسمىِ مورد قبول دربار و داراى منصب شیخ الاسلامى بود. شاه طهماسب صفوى در فرمان خواندنى و لطیفى که در کتاب شهداء الفضیله متن آن آمده است، ولایت همه امور را به دست صاحب جامع المقاصد (یعنى محقق کرکى) داده است. مرحوم محقق کرکى اعتقاد داشت زمین‏هاى خراجى به ملکیت کسى در نمى‏آید و در اختیار حکومت است. معاصرِ ایشان، شیخ ابراهیم یا شیخ سلیمان قطیفى سخت با این دیدگاه محقق مخالف بود و در رساله خراجیه‏اش الفاظ نامناسب بسیارى در حق محقق کرکى آورده است. در این عصر رساله‏هاى خراجیه بسیارى پرداخته شد که از آن جمله رساله خراجیه محقق کرکى و نیز رساله خراجیه شیخ قطیفى یاد کردنى است.

منظور ما از این بحث‏هاى فقهى ـ تاریخى بیان این نکته است که عمر اعتقاد داشت ما در مسأله زمین‏هاى عراق و مانند آن نصّى در دست نداریم. این سخن عمر در حقیقت بیان‌گر نوعى تفکر خاص است که تأثیر شگرفى بر جاى نهاد. به اعتقاد عمر جنگ‏هاى پیامبر در محدوده اراضى خشک حجاز بود که ارزش اقتصادى نداشت، ولى در زمین‏هاى ارزش‌مندى چون اراضى عراق نصّى در دست نیست. از این رو این مسأله را یک ماه به شور گذاشت و نتیجه این شد که چنین زمین‏هایى ملکیت‌بردار نیست و در اختیار عموم مسلمانان است.

زمینه‏سازى براى ورود اجماع به حوزه فقه و منابع احکام مربوط به دوره عمر است. مرحوم شیخ انصارى در تبیین ارتباط اهل سنت با قضیه اجماع معتقد است: «هم الأصل له و هو الأصل لهم» بدین معنا که اصل اجماع را آنان بنیاد نهادند و از سوى دیگر مشروعیت آنان نیز برخاسته از اصل اجماع است. هم از این رو است که برخى گفته‏اند در بررسى ارتباط اصل اجماع با مشروعیت اهل سنت، دور لازم مى‏آید؛ زیرا هر یک دیگرى را مشروعیت مى‏بخشد. مرحوم شیخ پس از نقل این سخن، مسأله اجماع را به ماجراى سقیفه مربوط مى‏داند. به خاطر دارم که پاره‏اى از مشایخ نجف در درستى این عبارت مبالغه تام داشتند و مدعى بودند که این سخن از کلمات حضرت بقیه الله است که بر قلم شیخ رفته است.

از تحلیل حضرت عالى چنین برداشت مى‏شود که خاستگاه اصل اجماع و اقدامات زیرساختى آن با ماجراى سقیفه پیوند مستقیم دارد.

خیر، از دید حقیر اصل اجماع را ماجراى سقیفه وارد مصادر احکام نکرد، بلکه عمر زمینه ورود آن را به حوزه فقه و منابع احکام فراهم ساخت. ماجراى سقیفه نه مسأله‏اى اصولى است، و نه فقهى. ممکن است نظر شیخ انصارى از طرح این مطلب چنین نباشد، ولى از نظر ما سقیفه یک بحث اجتماعى است، نه فقهى و اصولى. چنین نبود که یک حکم فقهى بر آن بار کردند. حتى اگر اصحاب سقیفه تمسک به اجماع کرده باشند، باز هم نمى‏توان به آن شخصیت فقهى داد و به هر حال بیش از هر چیز یک کنش اجتماعى است.

در توضیح این مطلب باید گفت که اهل سنت معتقد بودند که شارع مقدس در مسأله اجراى قانون، نظرى ندارد و حکومت در اسلام بر پایه ـ به تعبیر امروزى‏ها ـ مردم‏سالارى دینى است. بدین معنا که خود مردم جمع شوند و از میان خود فرد یا افرادى را انتخاب کنند که آنان دین را در جامعه اجرا کنند. اختلاف اساسى ما با اهل‌سنت درست در همین نقطه است. اهل سنت بر این باورند که فقط تقنین و تشریع به دست خدا است، اما اجرا مربوط به مردم است و آنان باید از میان خود کسى را براى اجراى قانون الهى برگزینند. اما ما معتقدیم که از آیاتى چون «أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولى الأمر منکم» و نیز «النبى أولى بالمؤمنین من أنفسهم» دریافت مى‏شود که در اسلام قوه مجریه را هم خدا معین مى‏کند.

عده‏اى از اهل‌سنت معتقدند حتى اگر کسى به قهر و غلبه و با زور شمشیر بر جامعه چیرگى یابد و قدرت را به دست گیرد، مى‏تواند حاکم باشد و مشروعیت دارد. از این که بگذریم، قاعده کلى مستفاد از کلمات اهل‌سنت ـ که عدّه‏اى هم به آن تصریح کرده‏اند ـ این است که حاکم جامعه اسلامى باید فقیه باشد. البته در اینجا هم فقیه مورد نظر آنان با ولایت ارتباطى ندارد و معتقدند به حکم عقل ضرورت دارد چنین فقیهى حاکم جامعه باشد و مردم از او اطاعت کنند. به عبارت دیگر، ضرورت وجود چنین فقیهى را عقل ثابت مى‏کند، نه ولایت. لذا برخلاف ما که آن را منصبى مى‏دانیم که تنفیذ و جعل لازم دارد، از نظر آنان جعل لازم نیست و عقل حکم مى‏کند که یک فقیه، حاکم جامعه شود.

به نظر ما مسأله سقیفه با فرض صحت و تمامیت آن، حداکثر مسأله‏اى اجتماعى است. این که مى‏گویم به فرض صحت و تمامیت آن، از آن رو است که ماجراى سقیفه خالى از تدلیس و فریب‌کارى و رشوه نبوده است. ابن‏ ابى‏الحدید به طور مفصل شرح داده است که اصحاب سقیفه پول‏هایى را تقسیم کردند. از جمله از زنى نام برده است که دو نفر بدین منظور و در جهت اهداف جماعت سقیفه مالى را به او رشوه دادند. سخن ابن ابى‌الحدید نشان مى‏دهد که بسیارى از قضایاى سقیفه به مدد پول و رشوه تمشیت شده است. از سوى دیگر در کتاب تاریخ المدینة المنورة عمر بن شَبّه نمیرى ـ که از سنى‏هاى تندرو و تابع دستگاه خلافت است ـ مى‏نویسد: قبل از وفات رسول خدا(ص) براى ایشان هشت‌صد هزار درهم پول رسید. از آنجا که این پول مبلغ زیادى بود، حضرت در اندیشه آن بودند که جایى را براى نگاه‌دارى از آن در نظر بگیرند، ولى فرصت نیافتند و از دنیا رحلت کردند. تا آن زمان جایى به نام بیت‏المال وجود نداشت و فقط اتاقکى را در مسجد براى جمع کردن صدقات و خرما و مانند آن در نظر گرفته بودند. این سخن ابن شبه در جاى دیگر نیامده است. اگر سخن ابن شبه را با نقل‏هاى تاریخى ابن ابى الحدید کنار هم بگذاریم. به این نتیجه مى‏رسیم که در طى ماجراى سقیفه تدلیس‏ها و جرائم مالى کلانى انجام شده است. به خصوص این که ماجراى هشت‌صد هزار دینار در جاى دیگر نیامده، بیشتر شک‌برانگیز است و احتمالاً به منظور پوشاندن این جرائم از ذکر آن خوددارى شده است. به اعتقاد ما رشوه‏اى که ابن ابى الحدید از آن یاد کرده، احتمالاً باید از همین هشت‌صد هزار درهم باشد که جماعت سقیفه براى تسلط بر دستگاه، آن را به کار گرفتند و هم‌فکران آنها بعدها در مصادر رسمى اهل سنت آن را سانسور کردند.

به هر حال ماجراى سقیفه و راى‌زنى و توسل به اجماع به نظر ما با توجه به مصادر تاریخى تمامیت ندارد و به فرض صحّت و تمامیت، حداکثر رفتارى اجتماعى بوده است، نه قضیه‏اى فقهى یا اصولى. اگر مراد شیخ انصارى از آن سخن، اثبات نوعى دور باشد، به نظر ما در این ماجرا دور هم لازم نمى‏آید.

غرض این که اجماع در آن زمان وارد مصادر نشد، بلکه ورود عنصر اجماع به مصادر تشریع مربوط به دوره خلافت عمر است. چنان که دیدیم نظر عمر راجع به غنائم جنگى غیر منقول چنین بود که اگر حین‏الفتح از اراضى عامره باشد، به ملکیت کسى در نمى‏آید و باید آن را تا روز قیامت به عنوان بیت‏المال و اموال عمومى مردم اعلام کرد و اجاره داد. همچنین گفتیم که در پى راى‌زنى با اعضاى جلسه مشورتى خود به این رأى رسید و این قانون را تصویب کرد. به نظر ما وجود این جلسه مشورتى و چنین احکامى که پس از شور در آن به تصویب مى‏رسید، منشأ ورود اجماع به حوزه مصادر تشریع گردید. البته بعدها شیعیان گفتند اگر اجماع کاشف از قول معصوم باشد، حجیت دارد ولى اهل سنت به عنصر اجماع از دید کاشفیت نمى‏نگریستند و آن را رسماً مصدر سوم تشریع و در ردیف کتاب و سنت قلمداد کردند. یعنى همچنان که خدا در قرآن تشریع کرده و پیامبر نیز شریعت آورده است، اجماع فقهاء نیز یک مصدر رسمى براى تشریع و تقنین است.

این مسأله امروزه براى اهل‌ سنت فراوان به کار مى‏آید. براى مثال اگر امروز این مسأله فقهى پیش آید که عملکرد امروز بانک‏ها ربا است یا نه. اگر علماى اسلام اجماع کنند که ربا نیست، مى‏توان از پول بانک استفاده کرد و مشمول حکم ربا نخواهد بود؛ زیرا اجماع علماء ادله ربا را به اصطلاح تخصیص مى‏زند. حتى بعدها در کتاب‏هاى اصولى اهل سنت این بحث پیش آمد که آیا اجماع، کتاب و سنت را تخصیص مى‏زند یا خیر؛ زیرا چنان که گذشت آنان اجماع را از مصادر تشریع شمردند و این نکته فوق‏العاده مهمى است. اما شیعه، اجماع را بدین نحو هرگز قبول ندارد. در ریشه‏یابى ظهور و بروز این پدیده، اشکالات بسیارى بر اهل سنت و اصل اجماع وارد است که از آن میان سه اشکال اساسى را بررسى مى‏کنیم. آن سه اشکال چنین است: نخست آن که عمر آگاهى کافى از سنن نداشته و براى پر کردن این خلأ در مسائلى که براى او و جامعه تحت امرش روى مى‏داد، متوسل به اجماع و راى‌زنى مى‏شد. دوم آن که از بررسى‏ها معلوم مى‏شود که معتقد بود که سنن رسول الله براى زمان و مکان آن حضرت کارایى داشت و در این زمان کشش و صلاحیت اجرا ندارد. سوم آن که معتقد بود وجود پاره‏اى مصالح گاهى ایجاب مى‏کند که به برخى از آن سنن عمل نکنیم و استثنائاً پا از دایره سنت بیرون نهیم. شواهد بسیارى وجود دارد که نشان مى‏دهد عمر اطلاع کافى از سنت نداشته است. از این رو براى حل این مشکل و پر کردن خلأ علمى خود به اجماع و رأى متوسل شد و باعث ورود این دو عنصر به حوزه تشریع گردید. در برخى از موارد این ناآگاهى به صورت جهل مرکب است. یعنى هم اطلاع کافى از سنن نداشته و هم معتقد بوده است که در فلان مسأله پیغمبر اصلاً سنت و نظرى ندارد. مثلاً در مصادر اهل سنت آمده است روزى شخصى را به نزد عمر آوردند که شراب نوشیده بود. عمر درباره نوع کیفرى که باید درباره این شخص اعمال مى‏کردند، با اصحاب پیامبر به راى‌زنى پرداخت. برخى از آنان به بیست و برخى به چهل تازیانه نظر دادند و برخى هم گفتند باید به او چند سیلى از باب تعزیر زده شود. امّا نظر حضرت امیر(ع) هشتاد تازیانه بود. وقتى عمر دلیل این حکم را پرسید، امیرالمؤمنین(ع) فرمود: «وقتى شخص شراب مى‏نوشد، سخن گزاف و یاوه مى‏گوید. وقتى یاوه بر زبان راند، دچار «قذف» مى‏شود و کیفر قذف هشتاد تازیانه است.»

به نظر ما این سخن حضرت امیر خالى از تقیه نیست. به عبارت دیگر حضرت امیر(ع) نمى‏توانست صریحاً بگوید که سنت رسول الله در اینجا هشتاد تازیانه است و لذا مجبور شد که شرب خمر را به قذف ملحق کند. شارب خمر همان طور که ممکن است قذف کند، ممکن است به زنا افتد. حد قذف و زنا هر دو در قرآن آمده، و اولى هشتاد، و دومى صد تازیانه است. امّا در مسأله شرب خمر میان زنا و قذف تفاوتى وجود دارد و آن وجود اراده طرف مقابل در زنا است. از این رو شارب خمر دست کم مبتلا به سخنان یاوه و فحش و قذف مى‏شود. در حقیقت حضرت بر اساس «قیاس‌هاى» سارى و جارى در آن زمان با آنان سخن گفته و آشکارا نگفته است که رسول الله در هر مسأله‏اى، حکم و سنت دارد و سنت او در این مسأله هشتاد تازیانه است.

از این قبیل گزارش‏هاى تاریخى دریافت مى‏شود که بنیاد اندیشه عمر بر این بوده که حضرت در بسیارى از فروع و مسائل سنت ندارد و این مطلب، ناآگاهى او را از سنن رسول الله(ص) نشان مى‏دهد. این دیدگاه برخى از معاصران ما است که آشکارا اعلام مى‏کنند ما چیزى به نام حکومت اسلامى نداریم. این گروه معتقدند که ما در اسلام، احکام، اخلاقیات، معارف و امورى از این دست داریم، ولى چیزى به نام نحوه اداره جامعه و مسائل حکومتى نداریم. از دید این جماعت حکومت با پسوند «اسلامى» معنا ندارد و خود مسلمانان هستند که باید درباره حکومت ونحوه آن تصمیم بگیرند. به عبارت دیگر، حکومت پسوند اسلامى نمى‏گیرد و نه تنها فقیه ولایت ندارد که امام و پیغمبر از وقتى که مردم با او بیعت کردند، ولایت پیدا مى‏کند! اینان مى‏گویند ما باید مسلمان باشیم، اما اینکه نظام ما هم نظامى اسلامى باشد ضرورت ندارد. انسان مى‏تواند مسلمان باشد، ولى در نظامى لائیک مثل ترکیه بدون هیچ مشکلى زندگى کند.

غرض این که عمر از سر ناآگاهى نسبت به سنن، گمان مى‏کرد در برخى از موارد سنت نداریم. این دیدگاه او کاملاً در نقطه مقابل دیدگاه حضرت امیرالمؤمنین و مکتب اهل بیت(ع) قرار داشت که سنت رسول الله را گسترده و براى همگان معرفى مى‏کند. متأسفانه این تفکر بعدها نیز به حیات خود ادامه داد و به قرون بعدى نیز کشیده شد. ابوحنیفه مى‏گفت: «رأى» من چنین است و چه بسا بعدها «رأى» بهترى پیدا شود، ولى از نظر امام صادق(ع) دین با رأى جمع نمى‏شود. و ما من شیء إلاّ و جرى فیه کتاب أو سنة؛ هیچ مسأله و فرعى نیست که در آن حکمى از کتاب یا سنت نداشته باشیم.

در مقابل آن سه دیدگاه زیربنایى عمر، دیدگاه مذهب اهل بیت کاملاً متفاوت است. از مهم‏ترین مشخصه‏هاى مکتب اهل بیت این است که اوّلاً سنت رسول الله گسترده و پاسخ‌گوى تمام نیازهاى بشر است. ثانیاً این سنت جهان شمول و با تمام فرهنگ‏ها و تمدن‏ها و زمان‏ها ـ به رغم گوناگونى‏شان ـ قابل تطبیق است. ثالثاً آن که در هیچ حال روا نیست پا از دایره سنت شریف رسول الله برون بگذاریم.

اشاره فرمودید که از نظر عمر سنت رسول الله(ص) مربوط به زمان آن بزرگوار بود و قابلیت تطبیق بر زمان‏هاى دیگر را ندارد. لطفاً در این باره توضیح بیشترى دهید.

عمر آشکارا مى‏گفت: «متعتان کانتا على عهد رسول الله و أنا أنهى عنهما و أعاقب علیهما.»

این سخن عمر مربوط به مبناى دوم او است که اعتقاد داشت رسول الله(ص) در برخى جاها سنت دارد، ولى به کار ما و شرایط زمان ما نمى‏آید. نقل کرده‏اند عدّه‏اى از ایرانیان که به مدینه آمده بودند، برخى از زنان عرب را صیغه کرده بودند. از آنجا که عمر تعصب عربى شدید داشت و مشاهده کرد که نسل عرب بدین ترتیب در معرض دگرگونى است، شدیداً رنجیده شد و به صراحت از این کار نهى کرد. او در سخن مزبور تصریح مى‏کند که ازدواج موقت کاملاً با سنت رسول الله(ص) موافقت دارد، ولى من از اجراى آن خوددارى مى‏کنم و حتى عاملان به این سنت را عقوبت خواهم کرد.

در خصوص متعه حج نیز این ماجرا عیناً تکرار شد. در آن زمان مردم از راه‏هاى دور و نزدیک به حج مشرف مى‏شدند و عده‏اى که با مکه فاصله زیادى نداشتند، احیاناً زودتر از دیگران مى‏رسیدند و عمره تمتع به جا مى‏آوردند و پس از آن لباس احرام را در مى‏آوردند. این گروه لباس آراسته مى‏پوشیدند و عطر استعمال مى‏کردند و چه بسا آثار هم‌بسترى و استحمام نیز در آنها مشاهده مى‏شد. در مقابل اینان، گروه‏هاى دیگرى بودند که از راه‏هاى دور و با ظاهر خسته و صورت‏هاى گردآلود فرا مى‏رسیدند. بدین ترتیب دو نوع سر و وضع ظاهرى در میان حاجیان وجود داشت که نوع اول کاملاً آراسته و معطر و نوع دوم خسته و نامرتب و خاک آلود بود. عمر که چنین دید، این وضعیت را نپسندید و گفت: این مسأله مظهر حج را به هم زده است و نباید دو نوع حاجى داشته باشیم. از این رو اعلام کرد کسانى که از عمره تمتع خارج مى‏شوند، نباید لباس خود را از تن در آورند و همچنان باید در هیئت احرام باقى بمانند. در حقیقت این قبیل سخنان عمر، این اشکال را متوجه خدا و پیغمبر مى‏کنند که تاکنون متوجه این قبیل مصالح نبوده‏اند.

از ریشه‏یابى کلمات عمر و اقدامات او دریافت مى‏شود که او سنت رسول الله را فقط براى زمان آن حضرت مناسب و کارگشا مى‏دید و آن را براى زمان‏هاى دیکر کارا و جواب‌گو نمى‏شمرد. عمر گمان مى‏کرد تعالیم رسول الله(ص) براى دوره صدر اول اسلام و دوره مدینه و مکه است. او که در پى فتوحات گسترده با تمدن‏هایى چون ایران و بین ‏النهرین آشنا شد، سنت رسول الله را قاصر و ناتوان مى‏دید.

نکته سومى که از اندیشه‏ها و سخنان او دریافت مى‏شود، این است که معتقد بود مى‏توان بنا به مصالحى از دایره سنت فراتر رفت.

مختصر این که سه نکته پیش‏گفته، زمینه‏ساز پیدایش دگرگونى‏هاى بسیارى در فقه اسلامى گردید. وقتى عبدالرحمن بن عوف در شوراى سه روزه به حضرت امیر گفت: «أبایعک على کتاب الله و سنة نبیّه و ما سار علیه الشیخان» حضرت دو مورد نخست را پذیرفت، ولى از قبول سیره شیخین سرباز زد. فراموش نکنیم این «ما سار علیه الشیخان» چیزى بوده که در طى سیزده سال در ذهن و زبان مردم آن روزگار و صحابه جا گرفته و استقرار یافته است و دور کردن آن از اذهان مردم، کار آسانى نبود. جا داشت در این باره پژوهش شود که خط و مکتب ابوبکر و عمر و سیره آنان چه مشخصه‏هایى داشت که حضرت امیر این گونه و حتى در این موضع سرنوشت‌ساز هم از قبول آن سر باز مى‏زند.

مرتبط:

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۱)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۲)

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۳)