به کوشش آقایان: سید حمید رضا حسنی و مهدی علیپور
آیا تا هنگام منع عمر از تدوین سنت، کتابى در این خصوص نوشته نشده بود؟ همچنین پس از عمر چه کوششها و مکتوباتى در این زمینه وجود دارد؟
البته تا آن زمان مقدارى از سنن رسول الله نوشته شده بود. براى نمونه کتابى که ابوبکر در صدقات و زکات و اقسام آن نوشته بود و عیناً در صحیح بخارى آمده، از این شمار است. مورد دیگر سننى بود که به موضوع دیات پرداخته بود و آن را ابوبکر بن عمرو بن حزم نگاشته بود. این کتاب تا قرن دوم نیز وجود داشت و در روایت معتبرى آمده است که امام صادق(ع) به راوى فرمود: نزد خاندان ابى بکر بن عمرو بن حزم برو و ببین دیه فلان چیز چیست؟ راوى مىگوید: رفتم و آن کتاب را دیدم و دیه مورد بحث همان طور بود که حضرت امام صادق(ع) فرموده بود.
پس از منع عمر، تا سال ۱۰۰ ق کار تدوین متوقف شد. در سال ۱۰۰ که دیگر فاصله زمانى زیاد شده بود، نسبت به تدوین سنن، احساس نیاز شد. عمربن عبد العزیز به والى خود در مدینه نوشت که سنن عمروة را مبناى کار قرار دهد. در برخى از مؤلفات ما این عمروة به اشتباه عُمَر پنداشته شده است.
در این میان مشهورترین کتابى که در آن زمان از سنن وجود داشت کتاب عبدالله بن عمرو بن عاص معروف است که به صحیفه صادقه مشهور است.
عبدالله از تجار ثروتمند بود که اموال بسیار و تاکستانى بزرگ در طائف داشت که نوشتهاند در ساختن چوببستِ آن یک میلیون چوب به کار برد. او اهل فقه و اجتهاد و حدیث بود. عبدالله مىگوید: به رسول الله عرض کردم سخنان شما را بنویسم؟ فرمود: بنویس. عرض کردم: برخى مىگویند شما نیز انسانید و خشمگین مىشوید. حضرت فرمودند: نه، بنویس. از من جز سخن حق صادر نمىشود و در حالت عصبانیت هم سخن ناحق بر زبانم جارى نمىشود.
یکى از مزایاى کتاب عبدالله بن عمرو بن عاص این است که تاریخ دقیق دارد. این کتاب از ماه رمضان سال هشتم هجرى و در مدت دو سال تدوین شده و اولین حدیث آن راجع به فتح مکه و حدیثى است که پیغمبر به والى خود عتاب بن أسید فرموده است. این کتاب تا زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) نزد فرزندان و نوادگان عبدالله دست به دست مىشد تا اینکه نوه او، عمرو پسر شعیب پسر محمد پسر عبدالله پسر عمروعاص، کتاب جدش را پخش کرد. این عمرو در زمان امام صادق(ع) و در سال ۱۲۸ ق فوت مىکند.
نکته مهمى که درباره صحیفه صادقه باید دانست، انطباق بسیارى از روایات آن با روایاتى است که از ناحیه اهل بیت به دست ما رسیده است. دیگر اینکه پخش کننده این کتاب، عمرو، برخلاف نویسنده آن، عبدالله، بسیار ناصبى است و از این نظر شبیه نیاى خود عمروعاص است. عبدالله با اینکه فرزند عمروعاص بود، چندان با پدر همسلک نیست. در پى فرا خواندن معاویه براى جنگ صفین، عبدالله حاضر نشد در این نبرد شرکت کند. ولى در پى دستور پدرش در نبرد حاضر شد، اما در گوشهاى سوار بر اسبش ماند و شمشیر نکشید. معاویه به او گفت: نبرد کن. گفت: من با لشکر على بن ابى طالب و مسلمانها جنگ نمىکنم. پرسید: پس چرا اینجا آمدى؟ گفت: چون پدرم دستور داده است. روزى نزد رسول الله بودم. به من گفت: الزم أباک؛ هر چه پدرت گفت گوش کن. من به احترام رسول الله، حرف پدرم را گوش کردم و اینجا آمدم اما شمشیر نمىکشم. اما نواده او عمرو در نقطه مقابل او قرار داشت. در تاریخ خواندهایم که وقتى عمر بن عبدالعزیز اعلام کرد از این پس سب و شتم على بن ابى طالب بر منبرها ممنوع است، شخصى برخاست و گفت: «السنة! السنة! یا أمیر المؤمنین». یعنى از نظر این شخص، منع عمر بن عبدالعزیز از سب على بن ابیطالب(ع) خلاف سنت است و سنت آن است که به امیر المؤمنین على(ع) دشنام داده شود! این شخص همان عمرو بن شعیب پیش گفته است.
مورد بعدى که فراوان یاد کردنى است کتاب یا کتابهاى على بن ابىطالب(ع) است. طبعاً شیعه هم در این میان به وجود کتاب یا کتابهایى از ایشان اعتقاد داشت. کتاب على بن ابىطالب از همان زمان جنجال برانگیز بوده است و در کتابهاى مهم اهل سنت مانند نسائى و بخارى از «صحیفة علىٍ» یاد شده است. این مطلب نشان مىدهد که «صحیفةُ علىٍ» واقعاً ذهن این قبیل افراد را در خصوص وجود این صحیفه و کم و کیف آن مشوش کرده است.
نقل است که کمیل خدمت حضرت آمد و عرضه داشت: مردم مىگویند شما صحیفهاى از رسول الله در دست دارید. حضرت به او فرمود: نه، فقط همین قرآن است و البته فهمى که خداى متعال به من داده است. یک ورقه هم در غلاف شمشیرشان بود که به اندازه یک بند انگشت بود که آن را به کمیل نشان داد.
برخلاف این تصور بىاهمیتى که از صحیفه على در این قبیل نقلها ارائه شده، در روایات اهل بیت این صحیفه بسیار مفصّل توصیف شده است. در اینجا به سخنان کسانى چون صاحب ناسخ التواریخ که قائل به جفر ابیض و جفر احمر و… شده کارى نداریم و معتقدیم این چیزها واقعیت ندارد. آنچه در روایات صحیح ما وجود آن کاملاً مسلم و واضح است وجود دو کتاب است که یکى الصحیفة الجامعة، و دیگرى جفر نام دارد. جامعه به قول اهل ادب، وصفى براى موصوف محذوف است. یعنى الرسالة الجامعة یا الصحیفة الجامعة(مانند الصحیفة الصادقة که پیشتر ذکر شد). جامعة در عین اینکه کلیات تمام ابواب احکام را شامل مىشود، حاوى بسیارى از جزئیات نیز بود و کتاب کم حجمى نبود. این کتاب را حضرت امیر از زبان رسول الله و به خط مبارک خود نوشته بود.
پس از ماجراى عمر هنگامى که حضرت امیر(ع) به خلافت ظاهرى رسید، دو مُنشى داشت به نام عبیدالله بن رافع و على بن رافع که فرزندان ابو رافع بودند. ابورافع در اصل از قبطیان مصر و غلام عباس بود که او را به پیغمبر(ص) بخشید و پیغمبر هم او را آزاد کرد. او از دوستداران و مخلصان امیرالمؤمنین بود و فرزندانش نیز از یاران بسیار نزدیک حضرت امیر بودند. ابورافع در جنگ صفین در رکاب حضرت بود. این دو فرزند او مُنشى و کاتب رسول الله(ص) بودند و برخى گفتهاند خود ابو رافع نیز چنین سمتى داشت. فرزندان ابورافع در موضوع سنن، کتابى نوشتهاند که القضایا و السنن و الأحکام نام دارد. البته نجاشى گاهى این کتاب را به خود ابورافع نسبت داده و گاهى به فرزندانش.
این کتاب امروزه در اختیار ما نیست، ولى ظاهراً منظور از قضایا ابوابى چون حدود، دیات (یا قضاوتهاى حیرتانگیز) و منظور از سنن، سنن رسول الله و مقصود از احکام احتمالاً مواردى چون میراث یا ابوابى چون طهارت، نجاست، صلات، حج و… است. البته از گفته نجاشى دریافت مىشود که این مجموعه با «کتاب الوضوء» آغاز مىشده است. همچنین از عبارت او استفاده مىشود که در قرن دوم و زمانى که زیدىها به فکر تدوین افتادند، این کتاب در کوفه مشهور بوده است. به هر حال نکته گفتنى درباره این کتاب آن است که بعدها مستند زیدیه شد. امروزه روایات بسیارى از امام باقر(ع) و امام صادق(ع) در دست داریم که با فتاواى این کتاب مخالفت دارد و این مطلب باعث تحیر پژوهشگران شده است. درباره حل این معما و منشأ این دوگانگى، مطلبى به نظر ما رسیده است. به نظر ما چنین مىرسد که زیدىها بر کتاب «القضایا و السنن و الاحکام» اعتماد کردند و فقهاى ما مبانى خود را بر اساس کتاب الجامعة بنیاد نهادند. به نظر ما علت این که امامان و علماى ما فتواى کتاب «القضایا و السنن و الاحکام» را نپذیرفتند، این است که بسیارى از احکام و فتواى این کتاب در زمان خلافت ظاهرى حضرت امیر و براساس تقیه صادر شده است.
آیا به نظر شما احتمال این که احکام کتاب القضایا و السنن و الاحکام و فتواى آن بر اساس مصلحت و تقیه صادر شده باشد، منتفى یا بسیار ضعیف و دور از ذهن نیست؟
نباید احتمال صدور این احکام را بر اساس تقیه منتفى یا ضعیف دانست. در نظر داشته باشیم که ۲۵ سال دورى از احکام واقعى، مردم را به جایى رسانده بود که سنت را در جاى بدعت و بدعت را در جاى سنت نهاده بودند. شواهد این سخن بسیار است. براى مثال وقتى حضرت امیرالمؤمنین(ع) مردم را از خواندن نماز تراویح نهى کرد، فریاد مردم در مسجد کوفه به «وا عمراه!» بلند شد. با این که مىدانیم این نماز در سنت رسول الله نبوده و بدعتى بیش نیست. از این رو بعید نیست حضرت براى جلوگیرى از اختلاف نسبت به بسیارى از مسائل ناخواسته سکوت کردند. از این رو به نظر ما دور نیست که بسیارى از مسائل و احکام کتاب پیشگفته از سر تقیه صادر شده باشد. هم از این رو است که فقه زیدیه ـ که این کتاب را مبناى کار قرار دادند ـ به فقه اهلسنت نزدیکتر است تا به فقه اهلبیت(ع).
چگونه در فاصله کوتاه پس از رسول الله(ص) مردم تا این حد از مسیر سنت آن حضرت دور شدند؟
در ریشهیابى حوادث و جریانهاى تاریخى، پنج سال و ده سال زمان زیادى نیست. مدت زمان نسبتاً طولانى لازم است تا یک رفتار یا طرز فکر یا نگارش در میان مردم نهادینه شود. برخى چون ویل دورانت عقیده دارد تاریخ را نباید براساس افراد سنجید و گفت دوره انوشیروان، دوره کیخسرو و …، بلکه باید تمدنها را ملاک قرار داد و از تمدن ایران باستان، تمدن روم، تمدن مصر و مانند آن سخن گفت و تاریخ را براساس تمدنها و جریانهاى کلى تفسیر کرد. در این نگرش، تمدنها به سان رودهایى جارى، دیگر شؤونات و موضوعات جزئىتر را تفسیر و تحلیل مىکند.
مثالى که در این زمینه مىتوان از آن یاد کرد شورایى است که عمر براى تعیین خلیفه پس از خود تشکیل داد. وقتى عمر به دست ابولؤلؤه ضربه خورد، در خانه بسترى شد. در این هنگام عمار در مسجد مدینه گفت اگر عمر بمیرد، ما نیز در سقیفه بنى ساعده على(ع) را به خلافت نصب مىکنیم. عمر احساس کرد که اگر سقیفه دیگرى تشکیل شود، بىشک على بن ابىطالب به خلافت خواهد رسید. بارها این گفته عمر را شنیدهایم که گفته است: «إن بیعة أبیبکر فلتة وقى الله المسلمین شرها»؛ ما شیعیان این گفته عمر را به عنوان اعترافى از عمر مىآوریم. این گفته او اعتراف هست، ولى منظور اصلى او ذیل این عبارت است که مىگوید: «من عاد إلى مثلها فاقتلوه؛ هر کس کارى به مانند آن کرد، او را بکشید». در حقیقت عمر چون احساس کرد که ممکن است کار خلافت به دست على(ع) بیفتد، از این رو براى این که این مسأله را منتفى بکند، گفت هر کس دنبال بیعت گرفتن در سقیفه باشد، او را بکشید. از طرفى براى این که کار خود را موجه جلوه دهد و در عین حال از رسیدن حضرت امیر به خلافت جلوگیرى کند، ترکیب شوراى شش نفره را طورى تنظیم کرد که به هیچ عنوان على(ع) نتواند پیروز شود و به خلافت برسد. سه نفر از اعضاى شورا از پیش معلوم بود که طرفدار عثماناند: طلحه، عبدالرحمن بن عوف و خود عثمان.
از آنجا که ممکن بود سه به سه شود و اکثریتى تشکیل نشود، گفت: هر گروه که عبدالرحمن در آن است، خلیفه را تعیین کند و اگر پس از سه روز کسى را تعیین نکردند، هر شش نفر را بکشید.
در آن جلسه از حضرت امیر خواستند بر کتاب الله و سنت پیامبر و «ما سار علیه الشیخان» خلافت و حکم کند. نکته مهم این است که چه شد که در مدت ۱۳ سال خلافت ابوبکر و عمر جریان سیره شیخین در ذهن و زبان مردم آن دوره به مثابه یکى از منابع احکام استقرار یافت. ابوبکر اجماع و رأى را وارد منابع شریعت کرد و عمر مانع تدوین سنت شد. اما حضرت امیر گفت فقط کتاب و سنت کافى است و سنت باید تدوین شود. در حقیقت در طى این دوره ۱۳ ساله جریانى پا گرفت که با سنت حقیقى فاصله پیدا کرد و امورى چون رأى و قیاس و اجماع و سیره شیخین را اصیل مىدانست. در حقیقت دیدگاه حضرت امیر و دیدگاهى که این جریان نماینده آن بود، دو چهره کاملاً متمایز و مختلف در معارف دینى تشکیل مىدهد.
اغلب معتقدند که در آیه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم» امر ارشادى است، حال آن که به ذهن بنده مىآید که این امر مولوى است، نه ارشادى. در دیدگاه حضرت على چنین نیست که فقط قانون را از خدا مىگیریم، بلکه هم قانون و هم ضمانت اجرایى آن را خدا تعیین مىکند. اما در دیدگاه اهلسنت فقط تقنین مربوط به خدا است.
اشاره کردید که عمر غیر از منع مردم از تدوین سنت، دو اقدام دیگر انجام داد. لطفاً در این باره نیز توضیح دهید.
اقدام دوم عمر که ظاهراً پس از جلوگیرى از تدوین سنن انجام گرفت، منع از کتابت حدیث بود. این در حقیقت مرحله دوم از یک پروژه کلى بود و معیار آن هم با معیار منع از تدوین سنن متفاوت است. اما متأسفانه در نوشتههاى شیعه و اهلسنت میان این اقدامات خلط شده است.
عمر در این مرحله مردم را از کتابت مطلق احادیث نبوى منع کرد و مىگفت: اگر احادیث رسول الله را بنویسید، در آینده افرادى که آن را مىخوانند، به درستى بر مبناى کلام رسول الله احاطه نمىیابند و آن را درست فهم نمىکنند. او اعتقاد داشت که آیندگان به مانند صحابه به تمام جهات، احاطه ندارند و ثبت و کتابت حدیث نبوى باعث بدفهمى و تشویش در دریافت معانى احادیث پیغمبر مىگردد. چنان که مىبینیم مبناى این کار عمر با مبناى منع از تدوین، تفاوت آشکار دارد. اگر در آنجا ظاهراً خوف آن داشت که کتاب مشنایى تولید شود که مردم را از کتاب الله باز دارد، در اینجا ظاهراً بدفهمى حدیث رسول الله مستمسک او در جلوگیرى از نگارش حدیث نبوى است.
البته بد نیست گفته شود که اهلسنت روایتى از ابوسعید خدرى آوردهاند که در آن پیامبر به او گفته است: «سخنان مرا ننویس؛ زیرا من هم انسانم و در حالت عصبانیت ممکن است سخنان تندى هم بگویم!»
اقدام سوم عمر که به نظر بنده مربوط به اواخر عُمر او است، منع از تحدیث عن رسول الله است. اینجا دیگر بحث نوشتن حدیث نیست، بلکه نقل و بازگو کردن حدیث، مورد نهى عمر واقع شد. خود اهلسنت نوشتهاند که عمر گاهى ابوهریره را به جرم روایت کردن از پیغمبر با تازیانه مىزده است. این سه اقدام عمر بعدها در کل جریان اندیشه اسلامى تأثیرات فوقالعاده و کلانى بر جاى نهاد.
مرتبط