به کوشش آقایان: سید حمید رضا حسنی و مهدی علی‌پور

برخورد دنیاى اسلام ـ و به ویژه صحابه ـ با دو عنصر قرآن و سنت طى قرون اولیه چگونه بوده است؟

برخورد صحابه با قرآن و حدیث از مسائل مهم قرون اولیه اسلام است که تأثیرات بسیارى بر جاى نهاد. چنان که مى‏دانیم در قرون نخستین اسلامى جریانى تحت لواى شعار «حسبنا کتاب الله» به وجود آمد که اعضاى فکرى آن معتقد بودند کتاب الله همه چیز را در بر دارد و با وجود آن نیازى به منبع دیگرى نداریم. این بحث در اصل به لزوم مراجعه به سنت باز مى‏گردد. بیشتر اهل سنت و عده‏اى از شیعیان بر این باورند که سنت، عبارت از احکامى است که در خود قرآن وجود داشته است، ولى ما قادر به استنباط آن نیستیم، لذا پیغمبر آن احکام را براى ما بیان کرده است. درباره این مبنا ـ که معظم اهل سنت آن را پذیرفته‏اند ـ در روایات ما هم اشاراتى وجود دارد. عده‏اى از فقهاى ما ـ به ویژه معاصرانى که با دنیاى اهل سنت ارتباط دارند ـ نیز دانسته یا ندانسته بر این باورند که سنت در بطن قرآن وجود دارد، ولى دست استنباط ما از آن کوتاه است. از این رو این بزرگواران، گفتار پیامبر را «بیان وحیانى» خوانده‏اند؛ یعنى بیانى که برخاسته از جعل پیامبر نیست و به مثابه وحى است.

در برابر این مبنا، روایات صحیح و صریحى داریم که نشان مى‏دهد سنت، احکامى بوده که خود پیامبر جعل فرموده است؛ مثلاً خداوند نماز را دو رکعت قرار داده ولى پیغمبر(ص) به نمازهاى ظهر و عصر و عشاء دو رکعت و به نماز مغرب یک رکعت افزوده است. همچنین در باب مأکولات، افزون بر چیزهایى که خداوند حرام کرده، پیغمبر هم برخى از خوردنى‏ها را حرام دانسته است.

رباى «نسیئه» نیز از جمله مواردى است که به جعل رسول الله حرام شده است. براى روشن شدن مطلب باید بدانیم که در جزیرة العرب دو گونه ربا متعارف بود. یکى از اقسام ربا مربوط به مشرکان مکه است و دیگرى یهودیان مدینه. گفته‏اند دو ربا خوار معروف مکه ولید بن مغیره (پدر خالد بن ولید) و عباس عموى پیغمبر بودند که پولشان را به عنوان ربا به اهل طائف مى‏دادند و از آنان سود مى‏گرفتند. اصلاً لفظ «چک» که امروزه به کار مى‏رود، واژه جدیدى نیست و بنا به گفته نویسنده «المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام»، قبل از اسلام «چکو» رواج داشته است. «چکو» به معناى ورقه یا برات یا چک امروزى است و در کتاب پیش‏گفته ضبط صحیح آن آمده است. یهودیان آن زمان مبالغ را از افراد مى‏گرفتند و در ازاى آن ورقه یا حواله‏اى به آنان مى‏دادند. این افراد با در دست داشتن این حواله مى‏توانستند پول خود را از جاى دیگرى دریافت کنند و این درست مانند کاربرىِ چک امروز است. این تصور که ما امروزه از ربا در سرمایه‏گذارى استفاده مى‏کنیم و لذا این کار، ربا نیست، تصور بیهوده‏اى است. اصلاً سرّ رباى مشرکان مکه به طور کلى به همین نحو بوده و در اسلام تحریم شده است. پیغمبر افزون بر آن، رباى «نقد» را هم تحریم کرد. رباى نقد بدین شکل است که به عنوان مثال، ۲۰ کیلو گندم را با ۲۵ کیلو گندم معاوضه کنیم. این رباى نقد داراى قیودى بود و صحابه نیز تا آنجا که نقل شده این را به عنوان یکى از سنن رسول الله(ص) قبول کردند. البته نقل شده است که ابن عباس این مطلب را قبول نداشته است و برخى هم گفته‏اند بعدها از نظر خود عدول کرد و آن را پذیرفت.

به هر حال اعمالى در شریعت هست که برخاسته از جعل خود رسول ‏الله است. بعدها این مطلب منشأ بحث بسیار معروفى در اصول فقه شد که در آن، حجیت سنت و ریشه‏هاى آن و اینکه چه زمانى به آن نیاز افتاد، بررسى مى‏شود.

خود اهل سنت از عایشه نقل مى‏کنند که: «دیدم پدرم [ابوبکر] ناراحت و گرفته است. صبح روز بعد دیدم به حالت عادى بازگشته است. وقتى علت ناراحتى‏اش را جویا شدم، گفت: پانصد حدیث از رسول الله نوشته بودم و مى‏ترسیدم دست افراد دیگر بیفتد و معانى درست آن را در نیابند. همه را آتش زدم و خودم را راحت کردم.»

مسأله منع عمر از تدوین حدیث از مباحث دامنه‏دار معاصر است. لطفاً درباره این ماجرا و زمینه‏هاى تاریخى و پیامدهاى آن توضیح دهید.

مسأله منع عمر از تدوین حدیث، متاسفانه به رغم بررسى‏هاى مفصل چنان که باید، کاویده نشده است. حتى بسیارى از پژوهش‏هاى اهل سنت نیز حق مطلب را ادا نکرده است.

پیش از هر چیز باید بدانیم که عمر در این زمینه سه اقدام متفاوت انجام داد که در کتاب‏هاى ما این سه کار با هم خلط شده است. این سه کار عبارتند از: منع از تدوین سنن، منع از کتابت حدیث، و منع از نقل حدیث (تحدیث عن رسول الله). بحث اول مربوط به این پرسش است که آیا سنت رسول الله(ص) را تدوین کنیم یا خیر؟ رابطه سنن با «ما جاء فى الکتاب» مانند رابطه بین نقش و نگار یک دیوار محافظ و آن دیوار مى‏باشد که نسبت تکمیلى و تحسینى و تجمیلى با آن دیوار دارند. هر کس که مسلمان شود، گویا وارد یک چهار دیوارى شده که از بسیارى امور زیان‏آور در امان است. به عبارت دیگر صرف همین چهار دیوارى مى‏تواند از انحرافات بسیارى جلوگیرى کند. اما اینکه این چهار دیوارى، آراسته و تمیز و فاقد آلودگى باشد، بحث دیگرى است. آن دیوار همان فرائض مورد اتفاق و سنت قطعى است. مثلاً اصل نماز مورد اتفاق همه مسلمانان است. اما اینکه ذکر رکوع یا سجده چه باشد و چند بار تکرار شود، مربوط به سنن است که بسان همان نقش و نگار دیوار مى‏باشد. این تصویرى است که مى‏توان براساس مجموع روایات، میان سنن و فرائض در نظر گرفت.

سنن به همه کارهاى پیامبر و تاریخ زندگى ایشان مربوط نیست و با مطلق الحدیث تفاوت دارد. براى مثال اگر در قرآن حکم وجوب نماز نازل مى‏شده، بقیه جزئیات آن را سنت رسول الله بیان مى‏کرد. ظاهراً قرآن در زمان پیامبر طبق سنت عملى ایشان تفسیر مى‏شده است و به هر حال سنت جدا از کتاب نیست.

مسأله تدوین سنن رسول الله را برخى از صحابه با خلفاء مطرح کردند. آنان معتقد بودند که آیندگان مانند آنها که پیامبر را دیده‏اند و از او حدیث شنیده‏اند نخواهند بود و براى جلوگیرى از اختلاف، بهتر است سنن تدوین شود تا آیندگان نیز به آن دسترسى داشته باشند.

عمر در برابر این پیشنهاد یک ماه وقت خواست. پس از گذشت یک ماه به آنان گفت: «من قصد داشتم که سنن رسول الله را بنویسم، ولى به یاد اقوامى افتادم که پیش از شما بودند و کتاب‏هایى نوشتند و به آنها مشغول شدند و از کتاب خداوند بازماندند. به خدا سوگند من کتاب خدا را با هیچ چیز تلبیس و تعویض نمى‏کنم.»

در متون تاریخى آمده است: «عمر با خبر شد که در دست مردم کتاب‏هایى هست. از این بابت ناراحت شد و اعلام کرد: «اى مردم! شنیده‏ام که در میان شما کتاب‏هایى پیدا شده است. بدانید که بهترین آن کتاب‏ها، متعادل‏ترین و قدیم‏ترین آنها است. هر کس کتابى دارد به نزد من آرد تا رأى خود را در آن باب به او بگویم.» مردم گمان کردند او قصد بررسى و تنظیم و تعدیل آن کتاب‏ها را دارد تا در میان آنها اختلافى باقى نماند. از این رو همگان کتاب‏هاى خود را به نزد او بردند، ولى او ناباورانه دستور داد همه آن کتاب‏ها به شعله‏هاى آتش سپرده شود. پس از آن گفت: «أمنیة کأمنیة أهل الکتاب؛ اینها رؤیاهایى چون رؤیاهاى اهل کتاب است.» در برخى از نقل‏ها آمده است: «مشناة کمشناة أهل الکتاب.» یعنى اهل کتاب نیز در ابتدا فقط کتاب الله داشتند، ولى پس از آنکه مشنا نوشته شد، تورات را رها کردند. من نمى‏خواهم آن بلایى که بر سر تورات آمد، بر سر قرآن نیز بیاید.

مشنا ـ که آن را «مسنا»، «مسناة» «مشناة» و «مثناة»، نیز گفته‏اند ـ نام یکى از متون مذهبى یهود است که در نزد آنان اهمیت بسیارى دارد. براى فهم بهتر این نقل تاریخى و لفظ مشنا، دانستن سابقه یهود پژوهى در جزیرةالعرب و نزد افرادى چون عمر لازم است.

در زمان نزول قرآن، در مدینه ـ به علت وجود یهودیان ـ خط عبرى رایج بود، اما در همین زمان در مکه خط یمنى ـ که «مسند» نامیده مى‏شد ـ رواج داشت. در کتاب «المفصل فى تاریخ العرب قبل الاسلام» الفباى خط مسند آمده است. مردم مکه براى تجارت، تابستان‏ها به شام، و زمستان‏ها به یمن مى‏رفتند و این موضوع در قرآن نیز یاد شده است: «رحلة الشتاء و الصیف»؛ مردم مکه بر اثر ارتباط با یمن و مواریث فرهنگى آنجا، خط مسند را آموخته بودند. خط رایج مناطق شام، سریانى بود. این خط به عنوان خط مقدس شناخته مى‏شد و تورات و انجیل و کتب مقدس را با آن مى‏نوشتند. در اوایل بعثت و در زمان ساسانیان برادرِ اُکیده ـ پادشاه عراق ـ که «بِشر» نام داشت، در حیره خط سریانى آموخت. بعدها در حیره شهر کوفه ساخته شد که امروزه نزدیک نجف است. در حیره یهودیان و مسیحیان فراوان بودند. این خط را در اوائل، خط «حیرى» و بعدها «کوفى» نامیدند. «بشر» پس از آموختن خط حیرى (که در اصل مأخوذ از سریانى بود) به مکه آمد و با خواهر ابوسفیان، یعنى عمه معاویه، ازدواج کرد. او این خط جدید را که تا آن زمان در مکه رواج نداشت، به جوانان مکه از جمله برادرزاده زنش، معاویه که بعدها کاتب رسول الله(ص) شد، یاد داد. گفته‏اند افرادى چون ابوسفیان که برادر زن «بشر» بود و عمر و حتى على ‏بن ابى‌طالب(ع) این خط را از او یاد گرفتند. از اینجا روشن مى‏شود گفته ابن خلدون مبنى بر اینکه هفده الى نوزده نفر در مکه خواندن و نوشتن مى‏دانستند، از همین جا ریشه مى‏گیرد.

چنان که گفتیم این ماجرا، مقارن با نزول قرآن بود. از این رو قرآن را نیز در ابتدا با همین خط مى‏نوشتند. گفتنى است خط حیرى نقایصى داشت که از آن جمله مى‏توان به نداشتن الف وسط کلمه اشاره کرد. هنوز هم در قرآن‏هاى ما hã allرا به صورت «الله» مى‏نویسند، حال آنکه اگر الف وسط آن نیز نگاشته شود، باید این گونه مى‏بود: «اللاه». منعکس نشدن الف وسطِ کلمه در نوشتار در کلماتى چون رحمن [rahman]، «ذلک» و بسیارى از کلمات دیگر نیز وجود دارد و اگر مطابقت ملفوظ و مکتوب را در خط، اصل بدانیم، این مطلب از مهم‏ترین کاستى‏هاى خط حیرى یا کوفى است.

از آنجا که این خط تا سه قرن در جهان اسلامى رواج داشت و متون مذهبى نظیر روایات با آن نوشته مى‏شد، نقائص پیش گفته منشأ تصحیف‏ها و آشفتگى‏هایى در متون حدیثى ما گردید. لذا در اوائل قرن چهارم توسط ابن‏مقفّع ـ که وزیر و از خطاطان معروف و چیره دست بود ـ به خط نسخ امروزى تبدیل شد. بعدها از ترکیب نسخ و خط دیگرى به نام «تعلیق» خط «نستعلیق» زاده شد. خطى که بیشتر نوشته‏هاى عربى امروز با آن کتابت مى‏شود، همان خط نسخ است که ابن‏مقفّع با رفع برخى از کاستى‏هاى خط کوفى و اعمال تصرفاتى دیگر، آن را ایجاد کرد.

حضرت عالى اشاره فرمودید که عمر در شمار نخستین کسانى است که سریانى آموخت. آیا از دید شما آشنایى او با مواریث یهود، تأثیرى بر دیدگاه‏هاى کلى او نسبت به تدوین سنن بر جاى نهاد؟

چنان که اشاره کردیم عمر جزو افراد معدودى است که در مکه خط سریانى یا کوفى را یاد گرفتند. هنگامى که عمر از مکه به مدینه آمد، در مدینه با یهودیان به طور کلى و با کعب الاخبار ـ به خصوص ـ ارتباط و آشنایى برقرار کرد. او ارتباط ویژه و مرموزى با کعب الاخبار داشت که از سران یهود و آشنا به اخبار و احکام یهودیان بود.

در پى این ارتباط نزدیک و صمیمى، عبرى را هم فرا گرفت و با میراث‏هاى یهود آشنایى عمیقى پیدا کرد. همان طور که یک غیر مسلمان وقتى با هر انگیزه‏اى با دین اسلام آشنایىِ جدى حاصل مى‏کند، با فرق گوناگونى چون شیعیان و سنى‏ها و زیدى‏ها آشنا مى‏شود و از مبانى و اختلافاتشان مطلع مى‏گردد، عمر نیز از روابط درون یهود و فرق گوناگون و اختلافاتشان آگاهى یافت.

در روایت آمده است که روزى عمر نزد پیامبر(ص) فقراتى از تورات را به زبان عبرى مى‏خواند. پیامبر(ص) بسیار خشمگین شدند و عمر با دیدن خشم پیامبر، گفت: «أعوذ بالله من غضب رسوله؛ از خشم رسول خدا به خدا پناه مى‏برم». در اینجا بود که رسول خدا این جمله معروف را فرمودند: «لو کان موسى حیّا لما وسعه إلا أن یتبعنى؛ اگر موسى در این زمان زنده مى‏بود راهى نداشت جز آنکه از من پیروى کند.»

مسلماً آگاهى عمر با زبان و فرهنگ و مواریث کهن یهود، تأثیرى بسیارى در نگرش‏هاى کلى از جمله به سنت داشت. اینکه او سنن پیامبر را «مثنا» تشبیه کرده، نشان از این دیدگاه او دارد.

در میان مواریث یهود، غیر از تورات که کتاب اصلى است، متن مقدسى به نام مشنا هم وجود دارد. این کتاب امروزه در کشورهاى عربى مِثنا تلفظ مى‏شود، ولى در پژوهش‏هاى ایرانى میشنا خوانده مى‏شود. میشنا کتابى است که اوصیاى موسى به عنوان مکمل احکام تورات نوشته‏اند و در حقیقت موضوع آن همان «سنن» است. این کتاب شش باب دارد که نخستین آن «وکالت» و آخرین آن «کتاب الطهور» است.

همچنان که «ابوریه» در کتاب «أضواء على السنة المحمدیه» نیز اشاره کرده است، وقتى مسلمانان مى‏خواستند برخى مفاهیم وارداتى یهود را منتقل کنند، گاهى عین لفظ عبرى را مى‏گفته‏اند و گاهى آن را به عربى ترجمه مى‏کرده‏اند. در مورد مشنا علاوه بر اینکه لفظ عیناً آمده، گاهى ترجمه آن هم به صورت «مثناه» یا «مثنات» نقل شده است. از آنجا که میشنا حاوى احکام تورات و تفصیل جزئیات آن و در حقیقت تکرار آن احکام است، از آن با لفظ «مثنات» ـ که به معناى مضاعف و تکرارى است ـ یاد شده است. زیرا همچنان که گفته شد، مثناه حاوى تفاصیل و جزئیات و تحسینات و استدراکات احکام تورات است.

براى فارسى زبانان کتاب تلمود آشناتر از مشنا است. تلمود شرح مشنا است. متأسفانه بسیارى از پژوهش‌گران ایرانى که به یهودیت پرداخته‏اند، در برابر لفظ مشنا توضیح مناسبى ارائه نکرده‏اند و حتى این گفته عمر را به درستى نفهمیده‏اند.

به هر حال عمر بر اثر تماس با مواریث یهودى و انس ذهنى که با متون مذهبى یهودیان داشت، ادعا کرد که تدوین سنن ممکن است منجر به آفرینش متنى مذهبى شود که با پرداختن به آن، مسلمانان از قرآن غافل و دور شوند و کتاب خدا به فراموشى سپرده شود.

یکى از محققان مى‏گفت: «در یهود نیز مانند اسلام فرقه‏ها و نحله‏هاى گوناگونى چون شیعه و سنى وجود دارد. یکى از فرقه‏هاى اصلى یهود معتقد به اوصیاى موسى است و فرقه اصلى دیگر دنباله رو راه و تعالیم اوصیا نیست. در واقع، مشنا را سلسله‏اى از اوصیاى موسى نوشته‏اند.»

به این ترتیب نکته بسیار لطیفى روشن مى‏شود. عمر خوف آن نداشت که سنن پس از تدوین کتابى، چون مشنا مى‏شود و موجب فراموش شدن کتاب خدا مى‏گردد؛ بلکه مى‏دید و مى‏دانست که براى نوشتن و تدوین درست سنن باید به سراغ اوصیاء رفت و سنن واقعى پیامبر را از وصى حقیقى و اهل بیت(ع) آموخت. یکى از القاب امام على(ع) وصى بوده است که حتى از اهل سنت مثل ابن ابى الحدید معتقدند که ایشان در امور شخصى و قرض و مانند آن وصى پیامبر(ص) بوده است. این لقب در شعر و نثر و در قرون متعدد در حق ایشان به کار رفته است. پس عمر براى تدوین سنن رسول خدا خود را ناگزیر از مراجعه به وصى ایشان مى‏دانست و هم از این رو مردم را از مراجعه به باب علم پیامبر و تدوین سنن به دست ایشان منع کرد. این نکته‏اى است که نه از گذشتگان و نه از معاصران ندیده‏ام کسى بدان تفطن پیدا کند.

چه اشکالات عمده‏اى بر ادعاى عمر وارد است؟

اهل سنت در توجیه و تأیید گفته عمر وجوهى آورده‏اند که همه ناموجه است. شیعیان نیز وجوهى نقل کرده‏اند و از جمله گفته‏اند نظر عمر به فضائل اهل بیت بوده و قصد جلوگیرى از ثبت و تدوین فضائل اهل بیت داشته است. اما این سخن نیز چنان که باید حق مطلب را ادا نمى‏کند و ریشه کلام عمر چیز دیگرى است.

فرض کنیم که گفته عمر درست باشد و تدوین سنن به خلط شدن کتاب و سنت بینجامد. اولین ایرادى که بر این سخن وارد است اینکه در خود روایات اهل بیت، کتاب الله از سنن متمایز شده است و اصل این جداسازى در روایات بسیارى آمده است. روایات فراوانى در دست داریم که طبق آن سنن و فرائض، هر یک حکمى جدا دارند.

ایراد دیگرى که بر این سخن وارد است اینکه اصلاً کتاب الله نورانیت و حلاوتى دارد و سامان الفاظ و معانى آن به گونه‏اى است که با هیچ کلامى خلط نمى‏شود. پس از قرآن از نظر اوج فصاحت و بلاغت، هیچ کلامى با نهج‏البلاغه برابرى نمى‏کند. اما کسانى که به ظرایف و دقایق کلام عرب آشنایند، اگر در حین خواندن نهج‏البلاغه، به یکى از آیات قرآن برسند که در کلام حضرت بدان استشهاد شده، بى‏درنگ متوجه تفاوت گوهرى میان دو کلام مى‏شوند و تمایز میان قرآن و نهج‏البلاغه را آشکارا حس مى‏کنند. بنابراین، جایى براى این توهم باقى‏نمى‏ماند که تدوین سنت ممکن است منجر به خلط کتاب و سنت شود.

آیه‏اى درباره رجم پیرمرد و پیرزن زناکار در متون شیعه و اهل سنت نقل شده که چنین است: «الشیخ و الشیخة إذا زنیا فارجموهما البتة فانهما قضیا الشهوة نکالا من الله». عمر گفته است این آیه در قرآن بوده است. اما با این حال ما این مطلب را قبول نداریم. زیرا این آیه با متن قرآن و خصائص سبکى آن سازگار نیست و هر کس که با قرآن آشنایى داشته باشد به آسانى در مى‏یابد که این آیه با سیاق آیات قرآن متفاوت است. از طرفى لفظ «البتة» در قرآن هیچ گاه به کار نرفته است.

غرض اینکه جملات قرآن به گونه‏اى است که در هیچ کلام دیگرى یافت نمى‏شود و این مطلب از خلط شدن آن با سخنان دیگر جلوگیرى مى‏کند. اگر عمر یا هر کس دیگرى بیم آن داشته باشد که کتاب الله با سخنان دیگر درآمیزد، در پاسخ او مى‏گوییم خداوند خود وعده محافظت از کتاب را داده است: «إنا له لحافظون».

چنان که مى‏دانیم حجت بر دو قسم است: عقل و شرع. در روایت آمده است: «لولا الحجة لساخت الارض باهلها».

امروزه در دنیا بسیارى از کشورهاى قدرتمند در پى تعدى خواهى و دست‏درازى به کشورهاى دیگرند. اما عقلاء تا حدى جلو این سرکش‏ها و خیره‌سرى‏ها را مى‏گیرند. و از بسیاری از افعال بى‏خردانه جلوگیرى مى‏کنند. آنچه جامعه بشرى را حفظ مى‏کند، عقل است. این عقل جمعى در شریعت در قالب امر به معروف و نهى از منکر عینیت یافته است. امر به معروف و نهى از منکر، فعلیت یافتن همان خرد جمعى است. رسول الله(ص) با تشریع امر به معروف و نهى از منکر در حقیقت ضامن سلامتى براى اجراى قوانین شرع و رسیدن به «خیرُ امةٍ» قرار داده است. در روایت آمده است که در هر قرنى عدولى از امت به پا مى‏خیزند که جامعه دینى را از آلودگى تحریفات و افزوده‏ها مى‏پیرایند. در تعالیم اسلامى به عالمان و فقیهان و دین‏مداران مأموریت داده شده است که در برابر کژى‏ها و انحرافات بایستند و جامعه اسلامى را به صراط مستقیم دعوت کنند. در طول تاریخ عالمان دین غیر از زدودن تحریفات همیشه میان قرآن و سنت تمییز نهاده‏اند و در حقیقت این نیز نکته‏اى است که توهم عمر مبنى بر امکان خلط بین کتاب و سنت را دفع مى‏کند.

در مثنوى ملاى رومى، ذیل آیه «إنا نحن نزلنا الذکر و إنا له لحافظون» آمده است که وقتى فرعون براى مقابله با موسى چیره‏دست‏ترین ساحران کشور را دعوت کرد، بزرگ ساحران به آنان گفت: دو تن در مصر دعوى پیامبرى کرده‏اند و معجزه آنان عصایى است که تبدیل به اژدها مى‏شود. پیش از آنکه با آنان روبه‌رو شوید، هنگامى که خواب‌اند، پنهانى نزد آنان بروید و عصاى آنان را لمس کنید. اگر عصا در دست شما نیز تبدیل به اژدها شد، معلوم مى‏شود که به راستى آنان رسولان خدایند و این کار آنان از مقوله سحر نیست؛ چرا که اگر سحر باشد، هنگامى که موسى خواب است و ارتباط روحى و ذهنى با آن ندارد، به درستى عمل نمى‏کند. ولى اگر همیشه و در هر حال تبدیل به اژدها شود، معجزه است. ساحران به این توصیه عمل کردند و هنگامى که موسى و هارون خواب بودند به عصاى آنان دست زدند. در کمال ناباورى مشاهده کردند که عصا تبدیل به اژدها شد و فهمیدند این امر معجزه است، نه سحر.

ملاى رومى در نتیجه‏گیرى از این ماجرا، به رسول الله(ص)خطاب مى‏کند: قرآن تو سحر نیست، بلکه معجزه است؛ زیرا همچون عصاى موسى چه خواب باشى و چه بیدار و حتى پس از درگذشت تو ویژگى خود را از دست نمى‏دهد.

غرض از نقل این ماجرا تاکید این سخن است که معجزه رسول الله در گذر زمان از آسیب تحریف و تصحیف و خلط مصون مى‏ماند و با وجود وعده الهى، جایى براى نگرانى امثال عمر باقى نمى‏ماند.

نکته مهم دیگر آن است که تاریخ نشان داده است هر مقدار از سنت که تدوین شده باعث وحدت مسلمانان شده و هر اندازه که از تدوین سنت جلوگیرى شده، عامل اختلاف امت شده است؛ زیرا ثبت گفتار، عامل بقا و ثبات آن است و موجب مى‏شود که مطالب، نسل به نسل و دست به دست منتقل شوند و به دست آیندگان برسد. انصافاً اگر سنن رسول الله تدوین مى‏شد، قسمت عمده اختلافات ما با اهل سنت از میان مى‏رفت. براى مثال اهل سنت در صحیح بخارى کتابى از ابوبکر در صدقات دارند که در آن بسته به اقسام ویژگى‏هاى شتر ـ که اسامى مخصوص و دقیق دارد ـ صدقات و احکام آن تعیین شده است. از آنجا که این اوصاف و اسامى دقیق است، در این زمینه بین ما و اهل سنت اختلاف کمى وجود دارد. کوتاه سخن اینکه نگارش، عامل استقرار مواریث فرهنگى است و منع عمر از تدوین سنت، ضربه هولناکى در این جهت به سنت و مواریث اسلامى زده است.

مرتبط

نگاهى به خاستگاه‏ها و علل پیدایش علم اصول (۱)