آغاز طرح نظریه ولایت فقیه چه زمانی بوده، چه ادواری بر آن گذشته و جایگاه محقق نراقی در این میان چیست؟
درباره این موضوع نمیتوان محقق نراقی را مبدع این بحث دانست، بلکه وقتی از نگاهی تاریخی به این موضوع بنگریم، ریشه آن را در سیره اهلبیت(ع) مییابیم.
فقه در سیره اهل بیت(ع) همراه با فقه ولایی بوده است. امیرمؤمنان(ع) در تمام مدت زندگی، چه آن هنگام که خانهنشین بود و چه هنگام حکومت، با دید فقهِ ولایی برنامههایش را پیش میبرد.
این مطلب قرینه تاریخی هم دارد: آنجا که عبدالرحمن بن عوف به حضرت در قضیه شورا گفت: «من با تو بیعت میکنم به شرطی که براساس سیره شیخین عمل کنی»، در حالی که براساس بعضی نقلها، چنین مطلبی را در بیعت با عثمان نگفت، معلوم میشود حضرت در نظام حکومتی حرف داشته و به عنوان یک چهره مخالف مطرح و دارای مبنایی خاص بوده است.
بنابراین، به عقیده ما فقه اهلبیت(ع) استنباط صرف احکام نبوده، بلکه آن را در بستر تنفیذ و تصدی مستقیم نگاه میکردند، بر خلاف فقه اهل سنت که مشخصه اصلی آن غیر ولایی بودن آن است؛ زیرا آنها معتقد بودند: هر کسی ولی امر است، اولی الامر است و باید از او اطاعت کرد و حتی کتاب «الأحکام السلطانیة» بیشتر به جنبههای نظری پرداخته است و فتاوا را نقل کرده، نه مسأله تصدی را.
پیامبر اکرم(ص) در سفری که حضرت علی(ع) را برای تبلیغ به یمن اعزام کردند، در هنگام مراجعت بعضیها به نحوه عمل ایشان اعتراض کردند. پیغمبر فرمود: «ما لکم و لعلی؟ هو ولی کل مؤمن بعدی». تعبیر «بعدی» معنای تصدی را میرساند؛ چون قضیه خارجی است و تصدی خارجی مراد است و مراد از «بعدی» در اینجا «بعدی» در رتبه است نه «بعدی» در زمان؛ به این معنا که اگر من بودم، خودم ولی هستم و اگر نبودم ولو در زمان حیاتم، علی ولی شما است و چنین تعبیری را حضرت فقط برای علی(ع) به کار بردهاند، با این که موارد مشابه برای دیگر اصحاب بسیار بوده است.
این معنا از ولایت، منصب اجتماعی است و نصب میخواهد و تمسک به اطلاقات ادله لفظی، مثل «اللهم ارحم خلفائی» و «العلماء ورثة الأنبیاء» کافی نیست و اگر هم کافی باشد، در حد ولایت فقه کارساز است ونه ولایت فقیه.
خلاصه این که آن چه پیامبر(ص) درباره حضرت امیر(ع) انجام دادند و آغاز آن از انذار عشیره بود و بعد هم سفر به یمن و بعد هم جانشین حضرت در مدینه در جنگ تبوک و آن لحظههای آخر که میفرماید: «أ لست أولی بالمؤمنین من أنفسهم» همه یک سبک و سیاق را پی میگیرد و براساس یک اصل صادر شده است، نه براساس شرایط زمانی. همه این موارد صحبت از اعطای مقام ولایت است به امیرمؤمنان(ع)؛ لذا اختلاف حضرت با آنها بر سر استنباط احکام نبود. «ما سار علیه الشیخان» یک نظام اجتماعی بود که حضرت آن را رد میکرد؛ لذا فرمود: اگر من روی کار باشم، چیزهایی را که مهریه زنان قرار داده شده بر میگردانم، حیف و میلها و انحرافهایی که پدید آمده، باید جبران و اصلاح شود. به هر حال فقه اهلبیت(ع)، فقه ولایی است. این فقه فقط جنبه اجرایی ندارد.
سیر جریان فقه ولایی را در عصر پس از امیرمؤمنان(ع) چگونه ارزیابی میکنید؟
در زندگی ائمه ادوار مختلفی به وجود آمده است. سلطه سیاسی ائمه پس از علی(ع) به تدریج ضعیف میشود. حضرت امیر(ع) حدود پنج سال و امام حسن(ع) سه ماه حکومت میکنند. امام حسین(ع) شهید میشود. نوبت به امام سجاد(ع) که میرسد مجرا عوض میشود. اینجا دیگر بحث سلطه سیاسی مطرح نیست، بلکه جانب زهد و دعا و مناجات و گریه ـ که به حسب ظاهر خلاف جهت سیاسی است ـ مطرح میگردد. و این نشان از یک معادله تاریخی خیلی دقیق در سیره ائمه(ع) است، که مثلاً این امت نمیتواند در آن شرایط زیر بار این خط برود و دوران سه امام شاهد بر مدعا است، لذا حضرت سجاد(ع) علاوه بر آن جنبههایی که ذکر شد، جنبه دیگری را پیش میگیرد و آن مسأله علم است؛ یعنی حضرت سجاد(ع) وقتی که دید از طریق سیاسی برای حاکمیت خط اهلبیت(ع) مانع وجود دارد، نشر علم را به عنوان جایگزین اختیار کرد.
روایات حضرت سجاد(ع) در کتب اهل سنت کم نیست و سپس همین خط توسط امام باقر(ع) تقویت شد و در زمان امام صادق(ع) به اوج رسید. حضرت امام موسی بن جعفر(ع) و امام رضا(ع) نیز در تحکیم این خط بسیار تلاش کردند. حضرت رضا(ع) در مسجد پیامبر(ص) مینشست و فتوا میداد و بیست ساله بودند و آن زمان کسی که برای استماع حدیث حاضر میشد، شرطش این بود که بیست سال داشته باشد، در حالی که حضرت در مقام فتوا این سن را داشتند. خط علمیای که ائمه(ع) تا این زمان تعقیب کردند، باز غیر قابل تحمل میشود و مأمون جلو حضرت را میگیرد، منتها به شکل محترمانه و انتقال حضرت به مرو و قضایای دیگر.
انتقال ولایت از امام به فقیه چگونه به وجود آمد؟
خطی در اندیشه شیعه داریم به نام خط غلو. برخی آن را به «عبدالله بن سبا» نسبت دادهاند، حال آیا وجود خارجی دارد یا اصلاً موهوم است، یا اسم رمزی برای شخصی بوده و عمداً بزرگ شده، معلوم نیست. به هر حال خطِ غلو در زمان امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) کمتر وجود دارد، گرچه «جابر بن یزید جعفی» جزء رؤسای خط غلو است، ولی خط غلو در آن زمان چارچوب معینی نداشته. ظهور و بروز خط غلو در عصر امام صادق(ع) است. در زمان امام باقر(ع) و امام سجاد(ع) به سبب سلطه بنی امیه فرصت تصدی نبوده و آن دو امام بزرگوار برای نقل اصلی اندیشههای شیعی و امامت باید زمینه را آماده میکردند. شهادت «زید» در زمان امام صادق(ع) در ارکان بنی امیه تزلزل ایجاد میکند و نیز تزلزلی در شیعه به وجود میآید. به امام اشکال میکنند که چرا قیام نمیکنی؟! در حالی که در سالهای ۱۲۰ هجری به بعد که دوران انتقال بود، قیامهای متعددی از طرف بنی الحسن از یک طرف و بنی عباس از طرف دیگر انجام شد. طبیعی است که امام مورد مراجعه باشد که چرا قیام نمیکند، آن هم امامی که فقهش، فقه ولایی است.
در این میان، تلاش مرحوم مفید و شیخ کلینی برای تصحیح اعتقاد غلات نیز بسیار قابل توجه است؛ چون مرحوم کلینی میراثهای خوب خط غلو را با خط اعتدال در هم آمیخت و یک خط میانی را ایجاد کرد. خطِ غلو برخورد سیاسی داشت. قیام با سیف میکرد. انحرافات فکری و اخلاقی در بین آنان به وجود آمده بود. در رأس آنان ابو الخطّاب است که روایات زیادی در لعن او وارد شده است. این شخص به همراه هفتاد نفر در مسجد کوفه با شعار «لبیک یا جعفر» قیام کردند که در همان دم در مسجد همه آنها توسط نظامیان کشته میشوند، به جز یک نفر که مجروح میشود و در بین کشتگان میافتد و زنده میماند و آن جناب «ابو خدیجه» است که ناقل یکی از احادیث بسیار مهم مربوط به ولایت فقیه است.
ما درباره ولایت فقیه سه حدیث داریم که یکی از آنها از همین ابو خدیجه نقل شده است. روایت دیگر از «عمر بن حنظله» است و این که «نجاشی» از او نام نبرده، به علت این بوده که او در «فهرست» کسانی را نام میبرد که دارای کتاب بودهاند و عمر بن حنظله کتاب نداشته است. سبک و سیاق روایتی که عمر بن حنظله نقل میکند به خطِ غلو میخورد؛ خطی که همان زمان به دنبال تصدی اجتماعی بوده است. روایت سوم هم همان توقیع شریف است.
در این سه روایت جنبه نصب وجود دارد، چون ولایت منصب و مقامی اجتماعی است و فقط با نصب حل میشود که در این سه روایت وجود دارد. سایر روایات همه اطلاقات لفظی است، سند آنها بدون استثنا مشکل دارد. اطلاقات لفظی هم چون «کلّی مشکّک» است در مرحله اول حمل بر مصداق بارز میشود و قدرِِ متیقّن در آن قابل استناد است و اگر هم دلالتی برای این نوع روایات قائل شویم، ولایتِ فقه از آن استفاده میشود، نه ولایت فقیه. خوب در چنان اوضاع و احوالی که امام صادق(ع) میزیست، قیامها متعدد و فشارها فراوان بود، لذا حضرت که دارای فقه ولایی بود، خواه ناخواه باید طرحی را ارائه میکرد و آن طرح خودگردانی شیعه بود که امام فقیهان را محور مراجعه شیعیان قرار میداد که فقه ولایی را پیاده کنند. امام در اینجا تصدی مباشر ندارد، زیرا تجربه تاریخی این اجازه را نمیدهد. ولایت فقیه از اینجا به وجود آمد و روایات عمر بن حنظله کاملاً گویای چنین وضعیتی است. البته روایت ابو خدیجه در خصوص قضاوت است؛ با در نظر گرفتن ملازمات عرفیاش که جنبههایی از مقام ولایی را دارا است.
برای چنین مقصد مهمی آیا داشتن چند روایت با این کیفیت کفایت میکند؟
واقعیتِ امر این است که این خط را، خط کوفه که در حال درگیری و ایجاد تحوّل بود، پیگیری میکرد، اما خطِ اعتدالِ «زراره» در مدینه اصلاً به این مسائل حساس نبودند که آن را تعقیب کنند، لذا شما میبیند زراره دهها روایت که موضوعش به مراتب کمتر اهمیت دارد، از امام(ع) نقل کرده، ولی در این باره هیچ روایتی ندارد.
به نقل از: *